‏نمایش پست‌ها با برچسب افسوس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب افسوس. نمایش همه پست‌ها

۲۶.۳.۹۶

707

وارد نجاری شدم و به آقای نجار سلام کردم. آقای نجار تخته‌ای را که در دست داشت تا آخر به سمت اره برقی رومیزی هل داد و وقتی تمام شد، سرش را به سمت من چرخاند و گفت سلام، بفرمایید؟ این فرایند پنج ثانیه بیشتر طول نکشید؛ گفتم راستش من آمده‌ام اینجا نجاری یاد بگیرم. گفت آخر برای چه ای مرد جوان؟ گفتم والا چندان هم که به نظر می‌آید جوان نیستم، گفت نه بابا ماشالا تو هم مثل من هنوز جوانی. گفتم آن‌طوری باشد که من کودکی بیش نیستم پیش شما، اوستا. گفت خب، پس می‌خواهی نجار بشوی؟ گفتم نجار نجار که نه، می‌خواهم بیاموزم. می‌خواهم آنقدر بیاموزم تا بتوانم برای خودم یک دست میز و صندلی آن‌طور که دلم می‌خواهد بسازم. گفت خب برو بخر. گفتم اینها که هست به دلم نمی‌نشیند. گفت خب بده برایت بسازند. بده خودم برایت بسازم. چون پسر خوبی هم هستی، مایه‌کاری حساب می‌کنم. گفتم ممنونم، اما راستش آن بهانه است. در واقع چوب را دوست دارم. بوی چوب را دوست دارم. کار را دوست دارم. کار شما را که هنری ست برای خودش، و چوب هم توش دارد خیلی دوست دارم. برای آنکه این دوست‌داشتنم خیلی هم الکی به نظر نرسد، می‌گویم یک میز و صندلی هم می‌خواهم از توش دربیاورم که دهان مردم را ببندم. گفت کدام مردم؟‌ول‌شان کن بابا. خب الان چی؟ می‌خواهی من چی کنم برایت؟ گفتم هیچی. شما اجازه بدهید وقتی مشغول کارید، من روزی یک ساعت، دوساعت بیایم اینجا کنار شما بایستم تماشا کنم، اگر خواستید کمک‌تان کنم، اگر اجازه دادید سؤالی بپرسم، کار را ببینم، شما را ببینم، هوای اینجا را استنشاق کنم، چایی مایی هم خواستید برای‌تان به بهترین شکل دم می‌کنم، اصلاً چاییش را هم خودم می‌آورم، پول هم که نمی‌خواهم، و لطفاً شما هم پول نخواهید. گفت: همین؟ گفتم بله. گفت اینطوری که نجاری یاد نمی‌گیری. گفتم چطور؟ گفت اینطور. گفتم که اینطور. پس چی کنم؟ گفت الان که هیچی برو خانه برای خودت استراحت کن. کار مار نداری خودت؟ گفتم چرا دارم، اما کارم برای خودم است و ساعت و مکانش هم با خودم است و با این نجاری آموختن منافاتی ندارد. گفت خوش به حالت. گفتم خب؟ همین بروم استراحت؟ گفت بله. برو، تا فردا یک دست لباس کار برای خودت جور می‌کنی، من اینجا را ساعت ده باز می‌کنم، تو آن موقع با لباس کار اینجا بودی، بودی. نبودی خیال نجاری یاد گرفتن را از سرت بیرون می کنی. اما در هر صورت باید چایی یک ماه من را تأمین کنی. گفتم اگر نیامدم که پس چطور تأمین کنم؟ گفت اگر نیامدی که اصلاً دیگر نه من نه تو. گفتم باشد. پس فردا ساعت ده اینجایم. گفت ایشالا. گفتم پس الآن بروم؟ گفت برو. از فردا هم که آمدی یادت باشد من را اوستا صدا کنی. آقا جلیل و آقای کریمی و جلیل چخماق و اینها برای بقیه است. گفتم باشد اوستا. 
از آن موقع هم آمده‌ام خانه از ذوق لباس کارم را پوشیده‌ام و همین‌طور دارم برای خودم استراحت می‌کنم تا فردا با آمادگی کامل بروم نجاری یاد بگیرم. یک ده بیست سی سالی می‌شود.

۳۰.۲.۹۱

102


- دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت؟

+ آره. ولی چرا؟

- نمی‌دونم. یه دفه نفمیدم چی شد که گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.

65

یه بارم خیلی وخ پیشا، خیلی خیلی پیشتر از اینا، فک کنم هنوز وارد عالم خاکی نشده بودم، ولی قشنگ یادمه، آره، اون وختا یه بار خودمو زدم به اون راه، بعد خوشم اومد. از اون به به بعد هی خودمو میزدم به اون راه. انقد خودمو زدم به اون راه که جدی جدی راهم عوض شد و شدم اینی که الآن در خدمت شماست. نه که ناراضی باشم یا چیزی، فقط افسوس اینو میخورم که او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.

63

در زمان کودکی بنده، یک نواری در منزل ما موجود بود از این سونی قرمزهای قدیمی، که نصفش نصف «خروس زری پیرهن پری» ضبط شده بود، و نصفش «یکی را دوست دارم» معین. بعداً که اجرای هایده را شنیدم، سؤال شد برایم که معین از روی دست هایده خوانده یا هایده از روی دست معین. ولی حدس می‌زنم کار کار معین بوده باشد. یعنی اول هایده خوانده به گمانم. حالا این‌ها که گفتم مسائل مهمی نیستند، مهم این است که او گل را به زلف کودکی آویخت، تا او را بخنداند.

62

نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است. خب؟ این کرم آدم‌ها هم برای نزدیکی به عقرب‌ها، اقتضای طبیعتشان است. کلاً همه چیز دارد روند اقتضای طبیعی خودش را طی می‌کند. ولی افسوس، که او گل را به زلف کودکی آویخت، تا او را بخنداند.

60

سابق یکی از منابع درآمد بنده، فروش مستقیم نان خشک‌های جمع شده در خانه به نان خشک خری های معتبر بود. از قرار کیلویی هفتاد تومان می‌فروختم و با احتساب اینکه گونی‌ها معمولاً تا چارده پانزده کیلو جا داشتند، هزار تومان کسب می‌کردم و با آن به تفریح سالم می‌پرداختم. اگر پلاستیک هم می‌بود که دیگر نانم در روغن می‌افتاد. ولی افسوس، که او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.