نام سرخپوستی: غایب از نظرِ به معنی برابر؛
خریطهی کوچکی که در آن پول میریزند و یا در آن نوشتجات و اسناد و کاغذهای کاری را میگذارند و عموماً از ابریشم و پارچههای ظریف دیگر آن را می سازند؛
نمایش پستها با برچسب نام سرخپوستی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب نام سرخپوستی. نمایش همه پستها
۹.۹.۹۱
۱۹.۶.۹۱
270
ما یه رفیقی داشتیم توی قبیله، خیلی بچه با عشق و باصفا و ردیفی بود. هنوزم هست البت. این از اوناست که پا به پای ما تونسته خودشو زنده نگه داره. اسمش "دیده به جای دگر" بود. هنوزم هست البت. یعنی خب، به نظر من، بامسماترین اسمی که ما تو قبیله به کسی دادیم، این بود. حالا چرا؟ چون این همیشه دیده به جای دگرش بود. یعنی مثلاً دلش پیش تو بود، دیده به جای دگر. بعدها، سعدی سعی کرد دلیل این کار این رفیق ما رو اینجوری توضیح بده که تا خصم نداند که او را مینگرسته. که این او خودش داستان داره حالا که ما به او نمیپردازیم. اونم که از سعدی گفتیم صرفاً جهت رفع اتهام سرقت ادبی از ادارهء ثبت احوال قبیله بود. القصه اینکه این "دیده به جای دگر" مثلاً باش حرف که میزنی، مث رونالدینیو، اونطرفو نگا میکنه، به تو پاس میده. که این تو هم خودش داستان داره که در وقت دیگر به او خواهیم پرداخت. بعداً یکی اومد گفت این اسم مناسب این رفیق ما نیست. گفتیم چرا؟ پس چی مناسبه؟ گفت اینو باس بش بگیم "به در میگوید تا دیوار بشنود" ولی خب این به اتفاق آرا رد شد. چون اصلاً این نبود که مسئله. این رفیق ما، حرفش را میزد، هنوزم میزنه البت، بخواد به دیوارم بگه، به خود دیوار میگه. از اون اولشم همین بود. منتها چون دیده به جای دگرستش، همه فک میکنن داره مثلاً به در میگه، یا به میز، یا هرچی. اما نه. یعنی با تو که حرف میزنه مثلاً، که تو خودش داستان داره، تو میدونی داره به تو میگه. اگه به در بگه، یه جوری میگه که در میدونه داره به در میگه و قصدش این نیست که به دیوار بگه مثلاً. ولی خب، بنده خدا، هنوزم بعضیا اون اسم در و دیواری رو میگن بش. خب این خوب نیست. بنده خدا اسم داره به این خوبی. شومام اگه دیدینش، همین صداش کنین. "دیده به جای دگر"
یعنی خب یه تفاوت ظریفی هست بین "دیده به جای دگر" یا اسم کاملش "دل با تواش و دیده به جای دگر" [یادم رفته بود بگم اسم کاملشو] با "به در میگوید که دیوار بشنود". اصلاً فک کنم اونم که اینو گفت و اونا که هنوزم میگن، اسم کامل این رفیق ما رو نشنیدن که اینجوری میگن. آره. باس از این به بعد، به اسم کامل صداش کنیم تا همه بدونن در اشتباهن. "دل با تواش و دیده به جای دگر"
۱.۶.۹۱
۱۶.۵.۹۱
232
ما یه رفیقی داشتیم، اون زمونای قدیم تو قبیله؛ اسمش بود: از بیرون قشنگ است ... بعد این رفیق ما، از بیرون قشنگ بود؛ هرجوری نگاش میکردی قشنگ بود. لکن از درون... هیشکی هیچوخ نتونست به درونش بره و گزارش بده. مقاومت میکرد لاکردار... هر کسم میرفت، دیگه برنمیگشت. بعداً شد رئیس قبیله. در اولین اقدام بعد از ریاست، اسمشو عوض کرد، گذاشت قشنگ است ... خب این کارش خلاف بود. این شد که ریشسفیدا از قبیله طردش کردن. اما اون زورش زیاد بود و موند. این شد که قبیله اونو گذاشت و رفت یه جای جدید. اون موند و قشنگیش. هیچ کسم ازش هیچ خبری نداره.
225
اینها شگردشان بود. کمین میکردند تو کوه و بیابان، دلیجانی چیزی رد میشد، یکیشان به عنوان مسافر سوار دست نگه میداشت، سوار میشد، رفقاش هم سر یه جای مشخصی حمله میکردند و لخت میکردند و میرفتند. اما خب این دفعه بدشانسی آورده بودند. کابوی بدون اسب تو دلیجان بود. اسبش را داده بود و تا توانسته بود فشنگ خریده بود چون فکر میکرد جایی که دارد میرود به این احتیاج بیشتری دارد؛ از همان لحظهء اولی که دلیجان وسط بر و بیابان نگه داشت، بو کشیده بود. کلاهش را کشید روی سرش و تکیه داد به دیوارهء دلیجان که یعنی من خوابم. انقدر خوب خودش را به خواب زد که رفت توش. بیدار بود، اما وارد خواب شده بود. تو خوابش، داشت خوب، بد، زشت میدید. خودش را دید که نشسته پای مانیتور، تو تاریکی، همینجوری آرام از پشت سر خودش رد شد رفت سمت در، در اتاق را باز کرد، خودش را دید که دارد از در هال میرود بیرون. رفت سمت در هال، بازش کرد، خودش را دید که نشسته رو یکی از این نیمکت دوطرفههای پارک لاله، یک درخت هم درست پشت سرش. یکهو صداهایی آمد تو سرش. "ها؟ عقاب بیدار؟ کی باورش میشه؟ اصن هست همچی چیزی؟ اصن داریم؟ میشه اصن؟ سرخپوستا مگه میذارن آدم زنده از دستشون در بره؟... همین پارسال تو ال پاسو، یکی اومد تو کافه، واسه اینکه پول مشروب نده گفت عقاب بیداره؛ کافه چی با دست خالی کاریش کرد که با زبون تمام کف سالنو طی کشید... هه! خواهر من! شوما چرا ساده ای؟ بعدم، این یه کابوی بود، هفتیرکش بود، قاتل بود، دزد بود، سانتینو دل آواره... به خاطر هیچ و پوچ آدم میکشت، اونوخ این داستانا؟..." آرام بدون هیچ حرکت اضافهای، ضامن هژیر را کشید. ژییییر... هفتیرش بود. همان که عقاب بیدار ساخته بود وقتی اسیر سرخپوستا شده بود و حالا افتاده بود دست او، یا او افتاده بود دست هژیر... همه ساکت شدند. برگشت تو خوابش. خودش را دید که دارد توی کشکولش دنبال یک چیزی میگردد. رفت ایستاد کنار درخت، درست پشت سر خودش. خودش داشت یک چیزی روی میز مینوشت. نه، کاغذ؛ کاغذ بود. مطمئن بود که خش خش کاغذ است؛ از نوشتن که دست کشید، برگشت سمت درخت؛ آمد خودش را بکشد کنار و باز برود پشت سر خودش که ببیند چی نوشته، اما نمیتوانست جدا شود. با درخت یکی شده بود. خودش شروع کرد به زمزمه؛ گفته بودم غم دل با تو بگویم... گفته بودم غم دل با تو بگویم... گفته بودم غم دل با تو بگویم... چه بگویم؟ چه بگویم؟ چه بگویم؟ و سرش را گذاشت روی میز. درخت رهایش کرد. چند قدم به عقب رفت، خورد به یک چیزی دیوار مانند؛ نه، در بود. در را باز کرد، جنازهء مردی که وسط بیابان سوار شده بود نقش زمین بود. به دلیجانچی گفت: تپهء سیاهو از شمال دور بزن. اینم بندازین بیرون تا بوش خفه مون نکرده؛ هیچکس حرف نمیزد. دم دمای غروب بود. در همینطور نیمه باز مانده بود، از آن عبور کرد، رفت همانجا که بود. برگشت که در را ببندد، اما پشت سرش هیچی نبود. یعنی در نبود. دیوار هم نبود. پشت سرش روز بود. یک رودخانه بود که خودش نشسته بود کنارش و پاهایش را تا زانو در آب فرو برده بود و با یک چوب بر آب نقش میزد. نزدیکتر رفت، نقش بر آب بود و آب هم با سرعت زیاد جاری بود، اما او به راحتی نقش را روی آب میدید: که غم از دل برود چون تو بیایی... به زانو افتاد روی زمین... زمین از تکان شانههایش میلرزید. موج برداشته بود. درختها انگار پرتاب میشدند به آسمان، آب یک کمی سربالا رفت و ناگهان صاف رفت به سوی آسمان. جهت جاذبه برعکس شده بود انگار؛ خیلی برعکس شده بود... اما او ثابت سر جایش روی زانوهایش بود. و اشک مسیر طبیعی خودش را طی میکرد. خودش دیگر آنجا نبود. جای یکی از درختها که از ریشه درآده بودند، انگار یک چاه حفر شده بود. سرش را با احتیاط به دهانهاش نزدیک کرد، روشن بود توی چاه. چشمانش را بست و پرید. یک سنگ رفته بود زیر چرخ دلیجان، درست همانجا که او نشسته بود. همیشه صندلی روی چرخ را انتخاب میکرد، به صدای جاده و دست اندازهایش بیشتر از آنچه میدید اعتماد داشت. "اما وقعاً شانس آوردیم که این آقا همراهمون بود... وگرنه هیچ معلوم نبود تا الآن چه بلاهایی سرمون میآوردن... آقا! راستی اسم شوما چیه؟" لبهء کلاه را کمی با دست داد بالا، تا سؤال کننده چشمانش را ببیند. دوست داشت وقتی اسمش را به کسی میگوید، چشمش دیده شود. "هرگز نمیخوابد". خیلی مانده بود هنوز تا برسد به "عقاب بیدار". دلیجان که میرسید به مرز مکزیک، باید پیاده میشد و به سمت غرب میرفت. بعد هم شمال. تا جنگل. تا اینجاش را بلد بود. سکوت حاکم تنشویقش کرد برگردد به خوابش. اما ترجیح داد برنگردد. دل داد به صدای جاده...
۳۱.۴.۹۱
۳۰.۲.۹۱
128
یک اعدادی هستند به نام اعداد اول. حتماً آشنایی دارید با آنها. این اعداد اول به جز خودشان و یک، بر هیچ عدد دیگری بخشپذیر نیستند. یعنی هیچ دو عدد طبیعیای وجود ندارد که در هم ضرب بشوند و حاصل ضربشان بشود یک عدد اول. به جز خود آن عدد اول و عدد یک که عضو خنثای عمل ضرب است. یعنی از یک که صرف نظر کنیم، یک عدد اول در واقع خودش است و خودش. در فرنگ، به آنها میگویند پرایم نامبر. اعداد برتر. اما این برتری از کجاست؟ از شدت غم انگیزی اینکه یک عدد، خودش باشد و خودش وسط این همه عدد طبیعی تا بینهایت؟ نخیر. اینها اعداد برترند چون با استفاده از آنهاست که میتوان مقسوم علیههای اعداد طبیعی غیر اول، یا من میگویم اعداد معمولی را مشخص کرد. یعنی اعداد معمولی، هویتشان را، عوامل تشکیل دهندهشان را و به زعم من همه چیزشان را از اعداد برتر دارند. از این فداکاری اعداد اول. از اینکه این اعداد هیچ چیز ندارند و هیچ چیز برایشان مهم نیست، ولی در عین حال به دیگران هویت میدهند. دو ضرب در سه میشود شش. شش یک عدد معمولی. وقتی میشکافیش و به دو و سه میرسی میفهمی که اگر دو و سه نبودند، برای رسیدن به شش حتماً باید از چهار و پنج عبور میکردی. اعداد اول، دسترسی به اعداد معمولی بزرگتر را مقدور میکنند و مسیر رسیدن به آنها را کوتاهتر. اعدادی که هیچ ربطی به هیچ جا ندارند و خودشان هستند و خودشان.
نام سرخپوستی: عدد اول
101
یک منظومهی عاشقانه هست، به نام «یکّه و تنها»؛ دربارهی دو آدم به نامهای یکّه و تنهاست که هیچ ربطی به هم پیدا نمیکنند و داستان شرح تلاشهای مذبوحانهی این دو است برای پیدا کردن ربط با هم، و در نهایت فهمیدن اینکه هیچ ربطی به هم ندارند و باقی ماجرا. یکّه و تنها هر دو نامهای سرخپوستی هستند که در طول داستان صاحبشان عوض میشود. همین تغییر جایگاه در واقع نیروی پیش برندهی داستان است. مثل تغییر قطبیت میدان مغناطیسی سیم لوله که باعث القای جریان در هستهی آن میشود.
اشتراک در:
پستها (Atom)