‏نمایش پست‌ها با برچسب خطر خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خطر خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۲۶.۳.۹۶

707

وارد نجاری شدم و به آقای نجار سلام کردم. آقای نجار تخته‌ای را که در دست داشت تا آخر به سمت اره برقی رومیزی هل داد و وقتی تمام شد، سرش را به سمت من چرخاند و گفت سلام، بفرمایید؟ این فرایند پنج ثانیه بیشتر طول نکشید؛ گفتم راستش من آمده‌ام اینجا نجاری یاد بگیرم. گفت آخر برای چه ای مرد جوان؟ گفتم والا چندان هم که به نظر می‌آید جوان نیستم، گفت نه بابا ماشالا تو هم مثل من هنوز جوانی. گفتم آن‌طوری باشد که من کودکی بیش نیستم پیش شما، اوستا. گفت خب، پس می‌خواهی نجار بشوی؟ گفتم نجار نجار که نه، می‌خواهم بیاموزم. می‌خواهم آنقدر بیاموزم تا بتوانم برای خودم یک دست میز و صندلی آن‌طور که دلم می‌خواهد بسازم. گفت خب برو بخر. گفتم اینها که هست به دلم نمی‌نشیند. گفت خب بده برایت بسازند. بده خودم برایت بسازم. چون پسر خوبی هم هستی، مایه‌کاری حساب می‌کنم. گفتم ممنونم، اما راستش آن بهانه است. در واقع چوب را دوست دارم. بوی چوب را دوست دارم. کار را دوست دارم. کار شما را که هنری ست برای خودش، و چوب هم توش دارد خیلی دوست دارم. برای آنکه این دوست‌داشتنم خیلی هم الکی به نظر نرسد، می‌گویم یک میز و صندلی هم می‌خواهم از توش دربیاورم که دهان مردم را ببندم. گفت کدام مردم؟‌ول‌شان کن بابا. خب الان چی؟ می‌خواهی من چی کنم برایت؟ گفتم هیچی. شما اجازه بدهید وقتی مشغول کارید، من روزی یک ساعت، دوساعت بیایم اینجا کنار شما بایستم تماشا کنم، اگر خواستید کمک‌تان کنم، اگر اجازه دادید سؤالی بپرسم، کار را ببینم، شما را ببینم، هوای اینجا را استنشاق کنم، چایی مایی هم خواستید برای‌تان به بهترین شکل دم می‌کنم، اصلاً چاییش را هم خودم می‌آورم، پول هم که نمی‌خواهم، و لطفاً شما هم پول نخواهید. گفت: همین؟ گفتم بله. گفت اینطوری که نجاری یاد نمی‌گیری. گفتم چطور؟ گفت اینطور. گفتم که اینطور. پس چی کنم؟ گفت الان که هیچی برو خانه برای خودت استراحت کن. کار مار نداری خودت؟ گفتم چرا دارم، اما کارم برای خودم است و ساعت و مکانش هم با خودم است و با این نجاری آموختن منافاتی ندارد. گفت خوش به حالت. گفتم خب؟ همین بروم استراحت؟ گفت بله. برو، تا فردا یک دست لباس کار برای خودت جور می‌کنی، من اینجا را ساعت ده باز می‌کنم، تو آن موقع با لباس کار اینجا بودی، بودی. نبودی خیال نجاری یاد گرفتن را از سرت بیرون می کنی. اما در هر صورت باید چایی یک ماه من را تأمین کنی. گفتم اگر نیامدم که پس چطور تأمین کنم؟ گفت اگر نیامدی که اصلاً دیگر نه من نه تو. گفتم باشد. پس فردا ساعت ده اینجایم. گفت ایشالا. گفتم پس الآن بروم؟ گفت برو. از فردا هم که آمدی یادت باشد من را اوستا صدا کنی. آقا جلیل و آقای کریمی و جلیل چخماق و اینها برای بقیه است. گفتم باشد اوستا. 
از آن موقع هم آمده‌ام خانه از ذوق لباس کارم را پوشیده‌ام و همین‌طور دارم برای خودم استراحت می‌کنم تا فردا با آمادگی کامل بروم نجاری یاد بگیرم. یک ده بیست سی سالی می‌شود.

۶.۵.۹۴

704

امروز تو بی آر تی یه ارجاع فرامتنی اومد نشست کنارم. من خب خیلی برام مهم نبود. حتی خیلی هم متوجه نشدم که اونی که نشسته کنارم یه ارجاع فرامتنیه. داشتم یه آهنگ آرومی گوش می‌دادم برا خودم و اصن کاری به این حرفا نداشتم. ولی همین‌جوری که آدم چش می‌چرخونه تا با بقیه چش تو چش نشه، با این چش تو چش شدم. یه لبخندی زد، سرشم آروم تکون داد، منم یه لبخندی زدم، سرمم آروم تکون دادم و چشممو چرخوندم رو زانوم. دیدم دستشو آورد گذاشت رو زانوم، همونجا که خیره شده بودم. سرمو آوردم بالا تو چشاش نگا کردم دستشو زود کشید و دوباره لبخند زد و سرشو آروم تکون داد. گفتم استغفرلا. پناه می‌برم به خدا. خدایا ما را ببخش و بیامرز. خلاصه گذشت و یکی دو ایسگا رفتیم و من باز تو حال و هوای خودم و اون آهنگه بودم که یهو آهنگه عوض شد. یه چیزی شد که مطمئن بودم هیچ‌وقت اینو نه داشته م و نه شنیده م. یه صدایی بود که انگار داشت از رو یه متنی می‌خوند. متنی به غایت بی‌معنی، یا لااقل واسه من بی‌معنی، و بی‌سر و ته. اینو واقعاً نداشت. از درخت می‌گفت. از زمین، خاک، دریا، کهکشان، دایناسورها، ترانزیستور، فنر، بیل، فندک، چراغ مطالعه و تمام چیزای بی‌ربط دیگه‌ای که بشه فکرشو کرد. پلیرو درآوردم دیدم این اصن پاز شده خاموش شده. ولی مطمئن بودم صدا داره از تو هدفون میاد. سرمو آوردم بالا، دیدم بله. دوست‌مون ارجاع فرامتنی، داره ور ور می‌حرفه و نمی‌دونم به چه لطایف الحیلی صداشو انداخته رو هدفون ما. نگاش کردم، همون‌جوری سخن‌گویان نگام کرد. یه لبخند کسشری زدم و دست‌مو به علامت اینکه داداش داستان چیه؟ آوردم بالا و گفتم داداش داستان چیه؟ گفت: «داستان یک نان برنجی کرمانشاهی ست که در برزیل سالانه هزار و دویست تن قهوه به هفتاد و دو کشور جهان می‌فرستد برای استعدادیابی و انتخاب اصلح یک حکمران که از طریق اساطیر یونان زیر نور چراغ مطالعه، نمکدان‌ها را پر می‌کند و در عین حال خم به ابرو می‌اندازد بالا بالا...» گفتم عجب بابا. هدفونا رو از گوشم درآوردم که دیگه صداشو نشنوم، که اتفاقاً جواب داد. صداش قط شد، ولی خم شد اومد جلو چشمم با دست اشاره کرد هدفونا رو بذارم کار واجب داره. هدفونا رو گذاشتم، دوباره شروع کرد.
«تا بتواند جهت خیر و صلاح میزها و آفتابه‌ها در سیستم حمل و نقل شهری نفوذ کند و از آنجا قلب بیمار را به آرامی رها کند...»
نگاش کردم گفتم داداش گرفتی ما رو؟ بعد روبروییمو اومدم نگا کنم که با هم بهش بخندیم، دیدم روبروییم نیست. دیدم هیشکی نیست. دیدم اتوبوس خالیه. دیدم اصن تو اتوبوس نیستیم. تو کشتی رو امواج اقیانوس داریم بالا پایین می‌شیم و صدای جیر جیر تخته‌های کشتی میاد و برخورد موجای کوچیک آب از بیرون. از جام بلند شدم، چون فک می‌کردم هنوز تو اتوبوسم، رفتم جلو تا برسم به راننده، دیدم ارجاعه نشسته پشت فرمون و ضبطش داره می‌خونه: «اگه یادش بره که وعده با من داره، ووی ووی ووی» برگشتم دیدم پشت سرم یه نردبونه. گرفتم صاف ازش رفتم بالا رسیدم رو عرشه، که یه نفر اسب‌سوار داشت از این سر اون سرشو به تاخت می‌رفت و برمی‌گشت و یه نفرم وایساده بود بالای دکل براش کورنومتر می‌زد. ارجاع فرامتنی یهو جلوم ظاهر شد و دوباره اشاره کرد به هدفون. دیگه نمی‌دونستم چی‌کار کنم. اصلاً فرصت نکرده بودم احساسی پیدا کنم نسبت به این موقعیت. هدفونا رو گذاشتم تو گوشم، ولی هیچ صدایی از توش نمیومد. سکوت مطلق بود. حتی صدای بیرونم دیگه نمی‌شنیدم. هدفونا رو برداشتم، ولی همچنان هیچ صدایی نمی‌شنیدم. هدفونا رو دوباره گذاشتم، باز هیچ صدایی نبود. یهو چشمم خورد به یه تابلویی که روش زده بود «نقره» و یه جهتی رو نشون می‌داد. جهت‌شو رفتم دیدم جان سیلور دراز یه کاسه آش برام ریخته گذاشته رو میز، خودشم از طرف اون پای چوبیش تکیه داده به اجاق، طوطیشم رو شونه ش نشسته بلند می‌خونه: «گل می‌روید به باغ، گل می‌روید..» گفتم جان، داداش چه خبره؟ گفت: «والا هیچی. دیدم آخرای سفره، مواد غذایی‌مونم داشت خراب می‌شد، همه رو ریختم رو هم یه سوپی پختم بخوریم حال کنیم دور هم» گفتم دمت گرم بابا. نشستم با خیال راحت سوپمو خوردم، یه چرتی هم همونجا زدم قشنگ، بعدشم رسیدیم چار را ولیعصر و پیاده شدم و رفتم اون زیر و از راهروی نمی‌دونم شماره چند، رفتم بالا و سوار اون یکیای مال تجریش شدم.
اینا حالا چیز اونقدا مهمی نبود توش که این همه م گفتیم. غرض اینکه یعنی می‌خوام عرض کنم حضور شریف‌تون که والا دنیا ارزش نداره. حالا جا هست، نمی‌ره وسط، نمی‌ره وسط دیگه. چی‌کار کنیم؟ بذار انقد نره وسط تا جونش دربیاد. اتوبوس خالیه ایسگا پر مسافر، نگه نمی‌داره؟ به تخم چپ کهکشان راه شیری. کس ننه ش. اعصاب خودتو خراب نکن. دنیا ارزش نداره.

۹.۲.۹۴

700

اجازه بدید
اجازه بدید
می‌خوام عارض بشم حضورتون
در باب یه ماجرایی که
خب، نه که مهم‌ترین ماجرای کل جهان باشه
ولی اونقدی مهم بوده که باشه
ماجرای مهم در زدن
ماجرای مهم‌تر در زدن و در رفتن
یعنی ما راستش نه قصد مردم آزاری داشتیم
نه مثلاً اینکه بخوایم کسی رو چیز کنیم
که ینی همون مردم آزاری.
ولی دوس داشتیم.
دوس داشتیم در بزنیم و در ریم
کی؟ سر ظهر
اون موقعی که کوچه خلوت بود
چون خوبیت نداشت واسه ما  تو محل
ولی خوب بود.
مرحله‌ی اول نشون کردن بود
که در این مرحله خیلی چیزا تأثیر داشت
مهم‌ترینش برخورد صابخونه با ما بود وقتایی که توپمون تو حیاطشون میفتاد
یا تو کوچه داد و بیداد می‌کردیم
یا رو پله‌ی جلو درشون می‌شستیم
اینه که بله،
اینطوری نبود که خیال کنی کرم داشتیم و به هر دری می‌رسیدیم می‌زدیم و در می‌رفتیم
عرض کردم حضورتون
خیلی دقیق و حساس بود.
حتی اگه می‌دیدیم تو یه کوچه‌ای فقط یه آدم هست که با ما بد تا می‌کرد
هر روز می‌رفتیم در همونو می‌زدیم و با بقیه کاری نداشتیم
چون کرم که نداشتیم
ولی این دسته که آقا می‌رفت سمت در، یا سمت زنگ
از همون لحظه یه شوری میفتاد تو بدن
که نکنه دم در باشه
نکنه پسرش سر کوچه باشه
نکنه فلان و بهمان
همه و همه در تنها یک ثانیه که طول می‌کشید دستمون بره برسه به موضع زدن
ولی وقتی که می‌زدیم
آقا
اون لحظه‌ای که می‌زدیم
اولاً که خیلی حال می‌کردیم، این به کنار
ولی در همون لحظه می‌گفتیم خب، حالا چیکار کنیم؟
بدوئیم؟ یا بمونیم و طبیعی رفتار کنیم؟
این یه باتلاق بود
همه می‌دونستیم که باید بدوئیم
جای موندن نبود،
ولی فک می‌کردیم کاش بمونیم،
طرف که اومد بیرون طبیعی رفتار کنیم
و به انگشت نشانش بدیم سپیداری و بگیم
برو از بت بزرگ بپرس
چون مگه تو بت‌پرست نیستی ای ظالم؟
مگه تو نبودی که چاقو گذاشتی تو توپ ما که نیم ساعت نبود لایه ش کرده بودیم؟
مگه تو نبودی که اومدی دم خونه مون به بابامون چغلی ما رو کردی؟
ها؟
اینک هان سزای تو
برو از بت بزرگ بپرس..
ولی می‌دونستیم که نباس بمونیم.
این بود که تمام این حرفا رو می‌چپوندیم تو اون مشت و لگدی که به در می‌زدیم،
یا انگشتی که رو زنگ می‌ذاشتیم
و بعدش فقط در می‌رفتیم
در می‌زدیم و در می‌رفتیم
و این ماجرا،
البته که ماجرای مهمی نیست
مهم اینه که اون موقع نمی‌فهمیدیم داریم چی می‌کنیم
چون اگه می‌فهمیدیم، می‌فهمیدیم که داریم هیچی نمی‌کنیم در واقع
هرچی بود تو دل خودمون و تو فکر و خیال خودمون بود
چون در می‌زدیم و در می‌رفتیم
دیگه وانمیسّادیم که ببینیم اون ظالم با بت بزرگ چه ماجرایی داره
بچه بودیم دیگه
حالیمون نبود.
الآنم حالیمون نیست درست حسابی
ولی خب،
حداقلش اینه که اگه نتونیم به یکی فحششو بدیم
درم نمی‌زنیم و در بریم
می‌گیم چی؟
می‌گیم به تخمم.
چون انسان که بزرگ می‌شه
به هر شکل،
باید یاد بگیره که یا رومی روم باشه، یا زنگی زنگ
نه که تو دلش رستم باشه
بیرون دلش سگ زرد
که برادر شغاله
از پدر سوا، از مادر جدا
اینه که بله.
این ماجراها همه ش درش عبرت نهفته ست.
کیه که بگیره؟
چون برای گرفتن عبرت، انسان باید در ابتدا بفهمه که آیا یه جایی در یک چیزی
عبرت هست اصلاً یا نیست
بعد اگر هست، کجاشه
بعد بره از جاش درش بیاره
بعد بگیره،
بعد دوباره بذاره سر جاش
چون عبرت برای همه ست.
خلاصه که، بله.

۱.۷.۹۳

672

اون سری گذری خوردم به یکی ازهمکلاسای ابتداییم، یه کم که اختلاط کردیم گفت: به نظر تو شبکه‌ی دو در پناه تو مادر رامین کار خوبی کرد؟ و هی خندید. بعد منم فک کردم یاد یه خاطره‌ای چیزی افتاده که می‌خنده لابد. گفتم حالا به چی می‌خندی؟ گفت: بابا در پناه تو شبکه‌ی دو مادر رامین به نظر تو هرت هرت هرت گفتم آره. خب چی؟ گفت ای بابا. خنده داره دیگه. به نظر تو در پناه تو شبکه‌ی دو هرت هرت هرت. گفتم برو بابا دلت خوشه. گفت برو تو اصن خیلی آدم بیخودی هستی هیچی نمی‌فهمی. به نظر تو شبکه‌ی دو در پناه تو.. بعد یهو ریتمشو سریع کرد و هی تند تند می‌خوند به نظر تو شبکه‌ی دو فلان فلان انقد تند شده بود که نمی‌فهمیدم چی میگه. فقط یه صدای ریتمیک زوزه‌مانندی می‌شنیدم بعد یهو شروع کرد دست زدن و رقصین و چرخیدن و خندیدن وسط اون تند تند خوندنه. انقد تند می‌چرخید که مث مته زمینو سوراخ کرد رفت توش پشت سرشم زمین بسته شد نشد ببینم کجا رفت.

669

تو رزومه‌ی من یه شیش و نیم عصری هست که بیدار شدم فک کردم صبحه و لباس پوشیدم برم مدرسه که خوشبختانه جلومو گرفتن.
یعنی اینطوری که ما اون موقعا، وقتایی که تایم صبح بودیم، مامانمون از شیش شیش و نیم بیدارمون می‌کرد، نون و چایی میداد می‌خوردیم و راهیمون می‌کرد می‌رفتیم. اون موقعم یه وقتی از سال بود که شیش و نیم صبح و شیش و نیم عصر از نظر روشنایی خیلی فرقی با هم نداشتن. حدود زمستون، آخرای پاییز. آره. از خواب پاشدم دیدم شیش و نیمه هیشکی هم خونه نیست. منم تنها. گفتم ای بابا. منو چرا بیدار نکرد کسی؟ صبحونه چی بخورم حالا؟ بقیه کجان؟ هیچی دیگه، رفتم سر قوری دیدم چاییش سرده. ولی چه میشد کرد، چایی شیرین سرد با یه لقمه نون پنیر خوردم، کیف و کتابمو برداشتم، لباسمم پوشیدم در حالی که دغدغه‌هام عبارت بود از: یک. بقیه کجان؟ دو. مشقامو ننوشتم. سه. بدوئم بدوئم از سرویس جا نمونم. که استرس دغدغه‌ی سوم بر باقی غلبه کرد و از در اتاق رفتم بیرون تو حیاط، دیدم دوتا عمه‌هام اون سر حیاط دم خونه کوچیکه، یا به قولی خونه پایینی، داشتن نمی‌دونم سبزی پاک می‌کردن، الکی حرف می‌زدن، چیکار می‌کردن که حتی این هم باعث نشد اندکی در عزم راسخ من برای پاسخ به اون دغدغه‌ی دیر رسیدن و جا موندن از سرویس خللی وارد بشه که آخه این وقت صبح اینا اینجا چیکار می‌کنن؟ فقط تنها شانسی که آوردم این بود که برای رسیدن به در حیاط و بیرون رفتن باید از کنارشون رد می‌شدم. که رفتم و اونام منو دیدن و داستان ختم به خیر شد.
این ماجرا یه مزه‌ی خاصی داره برا من. مزه‌ی چاییِ تلخ یخِ سیاهی که شکرم توش حل نمی‌شه.
به عنوان نتیجه هم می‌تونیم بگیم خدایا شکرت.

659

در سال بیست و سه، بله، خاطرم هست در اونجا، ما نشسته بودیم، سال بیست و سه بود، ولی وقتی پاشدیم، سال بیست و سه نبود و غیب شده بود. عجیب.

۱۹.۲.۹۳

628

من خودم یه بار هیچی نگفتم، یکی گفت مگه لالی؟ گفتم نه. گفت پس چرا هیچی نمیگی اگه راس میگی؟ دیدم راس میگه. لالم.

۲۱.۱۲.۹۲

613

سابق ما در قبیله که بودیم، صف نداشتیم. یعنی در واقع هیچ گاه نیاز به صف بستن در قبیله احساس نشد. هر کاری بود همه با هم می‌کردیم. همه با هم می‌رفتیم شکار، همه با هم می‌خوردیم، همه با هم بودیم هرچه که بود. اگر چیزی بود، همیشه برای همه به مقدار کافی بود و اگر چیزی نبود، برای هیچکس نبود. اما با این همه، ما با مفهوم صف بیگانه نبودیم. می‌دانستیم چیست و حتی برایش ضرب المثل هم داشتیم. نمی‌دانم از کجا و چرا، ولی رئیس همیشه می‌گفت: آدمی که با جا زدن در صف مشکلی ندارد، به هیچ عنوان قابل اعتماد نیست.

۱۲.۹.۹۲

605

انقد زدیم و داور ازمون ایراد گرفته که آقا قبل سوت من نزنید، که ما دیگه جرئت نمی‌کنیم سمت توپ بریم. وایسادیم دیگه. یا توپو ازمون می‌گیرن میدن به حریف، یا کاپیتان خودش میاد می‌زنه. والّا.

۳۰.۸.۹۲

594

البته ما بیشتر بودیم. بقیه رفتن، ما موندیم و دسگیر شدیم. به خودمون گفتیم:‌ وقتی بقیه رفتن، چرا ما نباید بمونیم تا دسگیر شیم؟ دیدیم راس می‌گیم. موندیم و دسگیر شدیم. و الّا آره. بیشتر بودیم.

۱۳.۸.۹۲

572

شاعر می‌فرماید: «دلبرم دلبر، خانه خرابم کرد و الخ» که این نشان می‌دهد دلبر چقدر مهم است و چقدر تواناست. یا در جای دیگری می‌فرماید: «دلبر دلبرم، تویی تاج سرم، وای خاک به سرم خاک به سرم ایشالا عروسی پسرم و الخ» که این آخری البته جزو مباحث ما نیست و جزو مباحث دیگران است. مباحث ما این است که به مسئله‌ی دلبر آنچنان که شایسته و بایسته ست پرداخته نشده. مثلاً آیا هیچ کسی بررسی کرده است که دلبر چرا دل‌ها را می‌برد و به کجا می‌برد و چطور می‌برد و اینها؟ بله البته. کارهایی شده، زحماتی کشیده شده و دستشان هم درد نکند. حالا ما هم یک چیزی بگوییم در حاشیه. ما چی می‌گوییم؟ ما، بنده و همکارانم در کارگروه دلبرپژوهان دوعالم، همینجوری الکی می‌گوییم نیروی محرکه‌ی دلبری دلبر، خوش‌ذوقی دلبر است. اگر هم کسی بگوید مگر شما کی هستید که این را می‌گویید؟ می‌گوییم ما کوچیک شوماییم. حالا این خوش‌ذوقی یعنی چه؟ یعنی چطور؟ خود ما هم هنوز دقیقاً نمی‌دانیم. از اول هم نمی‌دانستیم که مثلاً بگوییم یادمان رفته یا چه شده، نه، نمی دانستیم. هنوز هم نمی‌دانیم. اما یک روز در کارگروه نشسته بودیم و منتظر بودیم تا سماور آب را به جوش بیاورد و یکی به قید قرعه برود چایی دم کند، و یکی دیگر برود چایی بریزد بیاورد و اینها، مثل همیشه، که ناگهان یاد یک چیزی افتادیم. تمام اعضای کارگروه با هم یاد یک چیزی افتادند. ولی هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستیم که همه با هم چیز شده‌ایم. حالا خلاصه آشنایی دادیم و رفت دیدیم ئه! چه باحال! یاد چی افتاده بودیم؟ یاد آن دوست خوش‌ذوق‌مان. خیلی خوب ذوق می‌کرد. ذوق‌های خوبی هم می‌کرد انصافاً. الکی یعنی ذوق نمی‌کرد مثل علی ذوقی. بعد خب چون کار گروه ما دلبرپژوهی است، یاد هرچی بیافتیم یاد دلبرپژوهی هم می‌افتیم دیگر، هیچی. یاد آن افتادیم، یاد این افتادیم، این یادها رفتند توی همدیگر، دیدیم بله. رمز ماجرا خوش‌ذوقی است. حالا خوش‌ذوقی یعنی چطوری؟ این دو سه مدل دارد. به طور کلی، مبتدی و پیشرفته. خوش‌ذوقی مبتدی، در این است که فرد به چیزهای خوش، ذوق کند. در خوش‌ذوقی پیشرفته، فرد از اینکه به چیزهای خوش ذوق می‌کند ذوق می‌کند، و چون این ذوق، ذوق پیشرفته است، خیلی یک حالت خوبی دارد. قشنگ مشخص است که یک ذوق عادی نیست. آنقدر خوب است که آدم محو آن می‌شود و ناگهان می‌بیند حواسش نبوده و دلش را برده‌اند. کی برده؟ دلبر. چرا؟ تا ذوق کند. چرا؟ چون دل بردن ذوق دارد دیگر! نه ولی جدی چرا؟ تا از ذوق دلبری ذوق کند. یعنی ذوق پیشرفته. بعد ذوق پیشرفته که کرد چه می‌شود؟ ذوق پیشرفته محیط را ذوقی می‌کند. آدم می‌بیند، دلبر دارد ذوق می‌کند، و خیلی خوب ذوق می‌کند. گول او را می‌خورد و حواسش به ذوق دلبر پرت می‌شود، می‌بیند دلش نیست. بعد می‌بیند دلبر باز دارد ذوق می‌کند و این بار پیشرفته‌تر. چون ذوق پیشرفته همین‌طوری هی پیش می‌رود. حد یقف ندارد. آدم اینها را که می‌بیند می‌بیند چی؟ می‌بیند ای بابا! دلش را برده‌اند، خودش هم دارد ذوق می‌کند. ذوق زیبا دو برابر شده است. ضریب خوش‌ذوقی رفته بالا. دلبر از ذوق آدم ذوق می‌کند، خوب هم ذوق می‌کند، آدم به هکذا، ذوق ذوق ذوق، آ ماشالا دستها قطع نشود. بله. اینطور.
یعنی دیدیم که دلبر هم ابتدا به ساکن دل می‌برد، حالا شاید نه همه ش را، و هم وقتی برد، با ذوق، و هم با ذوق به ذوق. و هم همینطور الی آخر. پس چی؟ خوش‌ذوقی شرط است. شرط چی؟ شرط دلبری. چرا؟ چرا ندارد. ولی به عنوان مستند می‌توان به این موضوع اشاره کرد که اتفاقاً همین این سازمان ملل و صلیب سرخ و اینها پارسال پیارسال که چیز می‌کردند، در آخرین آمارشان، اسم دل ما را در این لیست آخری، یعنی اسیران ذوق به ذوق گذاشته بودند. که یعنی لابد یک چیزی بوده دیگر. جنگ که نبوده این برود اسیر بشود. این نشان می‌دهد که دلبر چطور با خوش‌ذوقی خود، می‌تواند دل‌ها را ببرد. خوش‌ذوقی است که دلبر را می‌کند دلبر. خوب بلد است ذوق کند و ذوق‌های خوب می‌کند. آفرین بر دلبر، و سلام بر تمام اُسرا.

۸.۸.۹۲

571

خدابیامرز برای کاهش اصطکاک همیشه از راهایی می‌رفت که هیشکی ازشون نمی‌رفت. این بود که اکثراً به جایی نمی‌رسید و هی می‌رفت. اونقد رفت تا مُرد. مرگ حقه به هر شکل.

۲۷.۷.۹۲

570

روز آخر آموزشی داشتن عکس یادگاری می‌گرفتن، خب من با هیشکی رفیق نشدم اونجا، هیشکی نخواست تو عکس یادگاریش باشم، منم خیلی دنبالش نبودم، ولی یه لحظه احساس کردم خب حالا کاریه که شده، باید یا نباید، اینجایی. اینجا بودی. شاید پس فردا خواستی به یکی بگی اینجا بودی، رو چه حسابی باور کنه راس میگی؟ خودت چی؟ اگه خودت یه روز همه چی یادت رفت، که البته چه بهتر، نباس یه چیزی داشته باشی، یه چیزی مث پل، که لااقل اگه گفتن آقا تو که به اینجا رسیدی از این مسیر اومدی، اینجا بودی یه مدت، مث بز زل نزنی تو چشاشون و بگی من؟ کی؟ کجا؟ و اینا، که گفتم منم برم یه عکسی بگیرم. هیشکی نبود. همه عکساشونو گرفته بودن و عکاس داشت می‌رفت. رفتم صداش زدم، خواستم بگم تکی بگیره، دیدم اونقدی نیستم که خودم تنها یه عکسو صاحاب بشم. هیشکی نبود. سر گروبان نمی‌دونم داشت می‌رفت دسشویی یا داشت میومد،  گفتم سرکار، بیا ما با هم یه عکس یادگاری بگیریم منم بگم رفتم سربازی. گفت ای بابا، این حرفا چیه، بیا. وایسادیم جلو یه ردیف ژ3 چاتمه شده و عکس انداختیم. چاتمه ینی اینطوری که سه تا یا اگه نبود دوتا تفنگو به هم تکیه میدن همینجوری ول نباشن رو زمین. عین سرگروبان که اومد وایساد کنار ما همینجوری ول نباشیم تو عکس. دمش گرم انصافاً.

۲۹.۵.۹۲

566

امروز سوار بی آر تی شدم، خب خیلی روزها سوار بی آر تی می‌شوم، امروز هم روش، بله، امروز سوار شدم و طبق عادت خودم را رساندم به آن وسط. در آن وسط، یک آقای سربازی ایستاده بود با ساک‌هایش در کنار. من هم روبروی آن سرباز. بعد همینطور الکی گفتم خب این سرباز که جذابیتی برای من ندارد، یک کاری بکنم حوصله‌ام سر نرود تا انقلاب. گفتم چه کنم چه نکنم، یک قصه برای خودم تعریف کنم. ولی آخه چی؟ گفتم یک قصه‌ای درباره‌ی میمون و شتر و اسب. بعد گفتم خب اینها چه ربطی به هم دارند؟ اصلاً میمون و شتر و اسب جایی همه با هم ممکن است حاضر باشند؟ که بعد به خودم گفتم: بلی، در قصه ممکن است. بعد گفتم خب حالا قصه‌ی این میمون و شتر و اسب چیست؟ میمون که از همه زشت‌تر است، و بازیش هم از همه بیشتر است. حالا کاری نداریم که زشت با بیش چطور قافیه شده، نکته ش اینجاست که این زشتی، هیچ ربطی به بیشتر بودن بازی ندارد. یعنی از همه زشت‌تر است، و بازیش هم از همه بیشتر است در عین حال. و این جالب است. آنقدر جالب است که شده ضرب المثل. چرا؟ چون خرق عادت توش هست. چرا؟ چون درستش این است که آنکه از همه زشت‌تر است، چون از همه زشت‌تر است، بازیش از همه نگوییم کمتر نباشد، ولی لااقل دیگر بیشتر هم نباشد. ولی میمون این کار را کرده. میمون از همه زشت‌تر است، و بازیش هم از همه بیشتر است. آفرین بر او. این به آن معنا نیست که تمام زشت‌ها بازیشان از همه بیشتر است و یا آنان که بازیشان از همه بیشتر است، زشت‌ترند. نه. زشتی، و بیشتر بودن بازی مستقل از هم‌اند. همان‌طور که در حالت و طرب بودن شتر از شعر عرب لزوماً به این معنا نیست که هرکس از شعر عرب در حالت است و طرب، شتر است. نه. هرکسی می‌تواند به شرط کژطبع‌جانور نبودن، از شعر عرب در حالت و طرب باشد، شتر هم روش. این به آن معنا نیست و آن به این معنا نیست، ولی، در کنار هم قرار گرفتن این‌ها جالب است. مثلاً ما از شتر انتظار نداریم کژطبع‌جانور نباشد، حال آنکه نیست. چرا؟ چون از شعر عرب در حالت است و طرب. مثل میمون. که زشت نیست چون بازیش زیاد است و بازیش زیاد نیست چون زشت است. بلکه زشت است، و بازیش هم از همه بیشتر است. و این جالب است. چون خلاف انتظار است. و اسب. اسب، خب حیوان نجیبی است. آفرین بر او. نجیب است. نجابت دارد. نجابت خوب است، اسب خوب است، دمش هم گرم. به ما چه؟ اصلاً این اسب با آن میمون زشت‌ترِ بازی‌بیشتر چه نسبتی دارد؟ یا با آن شترِ در حالت و طرب از شعر عرب؟ آنکه دارد بازیش را می‌کند، یا در می‌آورد، یا اینکه در حالتش است و طربش، به اسب چه؟ نجابت اسب اصلاً اینجا می‌خواهد چطور خودش را نشان بدهد؟ وسط آن بازی و این حالت و طرب؟ بعد گفتم خب قصه است، یک کاریش می‌کنیم حالا، که دیدم رسیده‌ایم به انقلاب و باید به سرعت پیاده شوم تا دشنام نشنوم. سرگرم شدیم به هر شکل. امیدوارم آن سرباز عزیز، امیدوارم تمام سربازان عزیز، هرکجا که هستند، شاد و سلامت و سرحال باشند. سربازها به هر شکل، گناه دارند. سربازند. سر می‌بازند. حالا ممکن هم هست نبازند، ولی اگر لازم شد، باید ببازند. و باختن سر، کار هر کسی نیست.

۳۰.۴.۹۲

560

یک مسابقه‌ای پخش می‌کرد برنامه کودک شبکه دو، به نام ببین و بگو. حتماً خاطرتون هست. مسابقه به این شکل بود که یک صفحه‌ی دوّار بزرگ بود، روش یه عالمه خرت و پرت بزرگ و کوچیک گذاشته بودن، که باارزش‌ترین چیزش، معمولاً دوچرخه بود، جاروبرقی بود یا همچین چیزی که در وسط صفحه قرار داشت. شرکت‌کننده یک دور یا دو دور چرخش اون صفحه و چیزای روشو تماشا می‌کرد، بعد چهل ثانیه وقت داشت تا بیست‌تا از اون چیزایی که دیده رو بگه. اگر موفق به این امر می‌شد، اون جایزه‌ی بزرگ وسط صفحه مال اون می‌شد. اگر هم نه، به فراخور تعداد اشیائی که نام می‌برد، جایزه‌ای به رسم یادبود از بین همون اشیاء دریافت می‌کرد. وقتی مسابقه پخش می‌شد، ماهم همزمان در منزل شروع می‌کردیم به تماشای اون صفحه تا ببینیم چند مرده حلاجیم. و معمولاً برنده می‌شدیم. ولی خب مسابقه‌ی ما نبود. از طرفی، توی شرایط استودیو و اون سن و سال و اینا، مسلماً مسابقه‌ی واقعی سخت تر از حالت تمرینی بود. حالا بگذریم. عرض بنده اینه که این زندگی، خیلی شبیه اون مسابقه‌ی ببین و بگو ئه. یه چیزی هست داره می‌چرخه، یه چیزایی توشه، ما هم داریم می‌بینیم. هزاران ساله که داریم می‌بینیم. هرکی بتونه چیزای بیشتری از اون چیزایی که دیده بگه، برنده ست. حالا نه که یکی بیاد ازت بپرسه یالّا بگو. همین چیزایی که یاد می‌گیریم، چیزایی که می‌فهمیم، استفاده‌ای که ازشون می‌کنیم، این همون گفتنه ست. لازمه‌ی این کار، حفظ خونسردی، و نگاه دقیقه. و اینکه حواسمون به یه چیز پرت نشه. چیزای زیادی روی اون صفحه هست و موقع گفتن، فرقی نمی‌کنه کدومو میگی. یه جوری باید ببینی که بعداً بتونی بگی. اون چیزایی رو که راحت‌تر می‌تونی بگی، زود باید پیدا کنی و هزار و یک تکنیک دیگر.
یکی دیگه از شباهتای اون مسابقه با این زندگی هم اینه که هیچکس نشد دوبار تو اون مسابقه شرکت کنه. لااقل ما که ندیدیم. البته به جز ما کوچولوای گل توی خونه که با هر شرکت‌کننده، ما هم شرکت می‌کردیم. که این، فرق اصلی اون مسابقه س با این زندگی. لااقل برای ماها.

۲۴.۲.۹۲

518

تمام لطف قدم زدن به اینه که کنده بشی آشنا ماشنا می‌بینی اصن متوجه نشی. به این میگن موفقیت. شاکی میشن حالا، ولی عوضش تو موفق شدی. من یه بار اونقد موفق شدم در قدم زدن که صدمتر خونه مونو رد کردم نفهمیدم. تازه بعدشم برنگشتم، انداختم از کوچه بالایی اومدم کسی شک نکنه.

517

یه سلمونی باانصافی بود می‌گفت: من کارم تو پنج دیقه تمومه. باقیشو برات با قیچی و شونه ادا درمیارم.

506

در کودکی یک از کارهایی که بسیار با اشتیاق انجام می‌دادم، گرفتن توپ از دفتر بود. اشتیاقم به این امر حتی بیشتر از خود بازی بود. توپ گرفتن از دفتر اصلاً یک ابهت درونی خاصی به آدم می‌داد اگر خاطر شریف‌تان مانده باشد.

۲۷.۱.۹۲

498

در کودکی، یک پیرمردی در محله‌ی ما بود، که ما به او می‌گفتیم عمو آبنباتی. چون هرگاه به او سلام می‌کردیم، پس از جواب سلام، به ما آبنبات میداد. بعضی‌ها می‌گفتند او می‌خواهد با این کار خویش، کودکان را گول بزند. ولی عمو آبنباتی تا آخرین روز حیاتش تا جایی که به ما خبر رسید، هیچکس را گول نزد. تمام تلاشش بر اشاعه‌ی فرهنگ نیکوی سبقت در سلام بود. ما در پشت آن درخت چنار که سر کوچه‌ی عمو آبنباتی بود کمین می‌کردیم تا در سلام به او گوی سبقت را از سایرین برُباییم. و این علاقه‌ی ما به رُباییدن گوی سبقت در سلام، نتیجه‌ی تشویق‌های بی‌دریغ و لبخندآمیز عمو آبنباتی بود. عمو آبنیاتی روحت شاد، ولی هرگز نفهمیدم چرا همیشه، حتی در تابستان‌ها، پالتو بر تن داشتی و کلاه پشمی بر سر می‌گذاشتی. شاید پیش خودت می‌گفتی اگر پالتو نپوشم، این آبنبات‌هایی را که قرار است به این کودکان بدهم تا یاد بگیرند در رُباییدن گوی سبقت در سلام از یکدیگر بکوشند، کجا بگذارم. یعنی تو به خاطر ما آن گرمای طاقت‌فرسا را تحمل می‌کردی؟ الحق و الإنصاف که روحت شاد.

۲۵.۱.۹۲

490

خوبی خاطرات خیالی این است که هیچیش یادت نمی‌رود. چون هیچی ندارد اصلاً که بخواهد یادت برود. من خاطرات خیالی خویش را خیلی دوست دارم.