‏نمایش پست‌ها با برچسب بیهوده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بیهوده. نمایش همه پست‌ها

۲۱.۱.۹۵

706

به این می‌گویند نیناش نیناش
و این خود تمام زندگی من است
این همان فریادی ست که شب‌ها که ما تو خوابیم
[و آقا پلیسه مثلاً بیدار است]
از در و دیوار خانه برمی‌خیزد به در کردن خستگی
این صدای ممتد یخچالی ست که ترموستاتش خراب است
این ترک خنده‌دار دیوار است
سوراخی است حاصل از لگد بر در
این منم
این زندگی من است
که در خانه به آن می‌گویند: نیناش نیناش

۱۹.۱۲.۹۴

705

آقا ما امروز باز تو بی‌آرتی نشسته بودیم باز یه نهنگ اومد کنار ما نشست. نهنگ که البته چه عرض کنم، یه ارجاع درون‌متنی. اومد نشست و، رو اون صندلیای رو به پشت دروازه که می‌شه ته اتوبوس، دستشم در بدو ورود گذاشت رو زانوی ما خودشو کشید بالا و در جواب نگاه کنجکاو و البته معترض بنده هم یه لبخندی که معلوم بود نهایت سعی در ملیح بودنش به کار گرفته شده زد و آقا خلاصه، ما گفتیم الله اکبر. آهنگ ماهنگم گوش نمی‌دادیم که این بار که بگیم بله، شیطان‌پرستا چیزمون کردن باز با آهنگهای خائنانه و منافقانه و مرگ بر شاه. سالم نشسته بودیم، این چی بود اومد سروقتمون؟ این کیه اصن؟ البته دستشو زود از رو زانوی ما برداشت تا نشست، ولی خب. زانوئه دیگه. زانو خیلی مهمه. زانو و کمر. زانو و کمر و گردن البته. بناگوشم خوبه، ولی ما زبون و مغز می خوریم بیشتر. خلاصهء کله پاچه ست درواقع. که البته بحث ما زانوئه که خیلی مهمه و رباط‌های صلیبی خلفی و قدامی در آنجاست و کشکک آنجاست که معلق‌ترین استخوان جهانه و درود به شرفش، و مینیسک داره، و رباط‌های کناری و بسیاری مسائل دیگر. حالا اینم دستشو عدل گذاشت رو کشکک. که البته زودم برداشت. ولی با سابقه‌ای که ما داشتیم، فهمیدم که خبراییه و نگاهمو گردوندم سمت پنجره که دیدم بله. یه نهنگ قاتل خودشو چسبونده به اتوبوس و یک بیستم لبخندش از پنجره قابل رؤیته. با همون یک بیستم به من اشاره کرد، گفت بیا. منم رفتم. از پنجره خارج شدم و پامو گذاشتم رو کلهء نهنگه که لیز بود و سر خوردم و تا وسطای کمرش رفتم که یه تاب خوشگلی به خودش داد و شیبش عوض شد و سر خوردم اومدم تا بالای سرش وسط چشماش. گفت بریم؟ گفتم بریم. خودشو از اتوبوس جدا کرد و چرخاشو باز کرد و تو خط ویژه راه افتادیم. سرعتش که زیاد شد گفت کمربند داری؟ گفتم آره. گفت بازش کن سگکشو بنداز تو دهن من تهشم خودت بگیر که نیفتی. کردم و انداختم و گرفتم و تازه یادم اومد من شنا بلد نیستم نهنگم سرشو بزنی تهشو بزنی جاش تو آبه. و حدسم درست بود. ما تو آب بودیم. یه چیز دیگه یادم افتاد که کاش هیچوقت یادم نمی‌افتاد و اون اینکه آبشش ندارم. چشامم بسته بودم از ترس، نفسم نمی‌تونستم بکشم، و مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم. کمربندم داشت از دو دستام لیز می‌خورد و واقعاً یه لحظه با همون چشمای بسته پایانو دیدم و خواستم برم سلام و عرض ادب که یهو نهنگه جستی زد و گرمای آفتاب و سرمای حاصل از وزش باد بر بدن و لباسای خیسم با هم خودشونو به دستگاه عصبی معرفی کردن و دعوا شد بین مغز و نخاع که کدوم مال کدومه و چی به چیه و داشت می‌رفت که داستان بشه، یادم اومد: هوا. هوا خیلی خوبه. این روزا که اواخر اسفند هم هست و هوای اواخر اردیبهشت زمان شاه رو تداعی می‌کنه و خیلی هم بهتر شده. بله. عمیق‌ترین نفسی که دستگاه تنفسی اجازه می‌دادو کشیدم و یه صوت ناهنجاری تولید کردم با این عمل که نهنگه تازه یادش افتاد من سوارشم و خواست عذرخواهی کنه سگک کمربند از دهنش در رفت و آقا ما ول شدیم تو دریای لایتناهی دوباره، شنا هم که بلد نبودیم، گفتیم هیچی دیگه. نهنگم که دست نداره آدمو بگیره از آب نجات بده، نهنگ دهن داره  آدمو می‌خوره و به گا می‌ده که اتفاقاً همینم شد. نهنگه ما رو خورد و همونطور که همه‌تون در داستان‌ها و فیلم‌های علمی تخیلی دیدید و شنیدید و خوندید و خوش به حالتون که تجربه نکردید، با هزاران مترمکعب آب و مخاط دهن و گلوی نهنگ و این مسائل رفتم پایین و رسیدم به اون راهروهای پیچ‌واپیچ معروف. خوبیش این بود که اون تو پرِ آب نبود و تا زانو بود و می‌شد نفس کشید. و این همون زانویی بود که اون مرد غریبه نمی‌دونست چقد می‌تونه مهم باشه و بی‌خیال دستشو گذاشت روش و اون لبخند مسخره رو زد. البته منم به دل نگرفتم. تا اومدم ببینم چی به چیه هم که رسیدم و مث تمام کارام این کارمم نصفه نیمه رها شد و پیاده شدم و موقع پیاده شدن، دیدید که اون صندلیای روبروی هم چقد فضای بینش تنگه و چه سخت می‌شه پیاده شد، بله، موقع پیاده شدنم پامو اونقدی آوردم بالا که بتونم کف کفشمو بمالم به کشکک زانوی طرف و در جواب نگاه کنجکاو و کمی معترضش کسشرترین لبخند جهانو بزنم و تو دلم بگم این به اون در دیوث.

۴.۱۲.۹۳

684

آخه داشت کسشر می‌گفت مهندس. حالیته؟ نمی‌فهمین که شما این چیزا رو. برو مهندس. برو سر به سر ما نذار که تیزی‌مون هنوز تیزه و دستمون قد یکی دوتا خط دیگه جون داره. خودمونم که می‌دونی، تشنه‌ی آب خنکیم. برو. برو وانسّا. آ بدو ماشالا.
می‌بینی آقا جعفر؟ می‌بینی حال و روز ما رو؟ می‌بینی این آدما رو؟ قاطی نمی‌شدم الآن اندازه اون چارتا شیوید رو کله ش بخیه رو خیکش بودا. ئه ئه ئه. می‌گه چرا ایشان را زدید. زدم که زدم. به تخمم که زدم. واسه دل خودم زدم. تو که نمی‌فهمی. تو نه ها، آقا جعفر، اونو میگم.
حالا این آتیش شما چرا انقد سرده یه ساعته یه کتری رو جوش نیاورده؟ 
دس خودم نیست آقا جعفر. دس خودم نیست. تو که می دونی. 
بی‌خیال.

۲۰.۲.۹۳

633

یه روز یه اصل جنسه داشته تو یه راهی می‌رفته، یهو یه طقّی می‌خوره به یه طوقّی، می‌رن تو همدیگه، این بنده خدام سرعتش زیاد بوده میره تو باقالیا، باقالیا چپ چپ نگاش می‌کنن از خجالت آب میشه می‌ره تو زمین، تا بیست هزار فرسنگ زیر دریا میره. سالها همونجا ول می‌گرده برا خودش تا یه روز بختش میگه و از تو یه آتشفشان زیر آب، قاطی فوران مورانا میاد بیرون و دست و پا می‌زنه تا نزدیکای سطح آب، که متأسفانه، علی‌رغم میل باطنی، یه نهنگی که اتفاقا خیلی به زندگی امیدوار بوده میاد می‌گیردش، می‌خوردش، یه قلپ آبم روش. اینه که از اون موقع به بعد، بین بچه‌ها یه ضرب المثلی باب شده که میگن: اصل جنس، تو دل نهنگه. و واقعنم همینطوریه. ینی نه که اصل تمام جنسا تو دل نهنگ باشه، ولی یه اصل جنسی هست در یک جای جهان، که تو دل یک نهنگیه که معلوم نیست مرده ست، زنده ست، زن و بچه داره، سربازی رفته، مرده اصن، زنه، چیه کیه. ولی هرکی هست، اصل جنسی در دل دارد.

۱۳.۲.۹۳

618

در ادامه باید شاهد اضافه شدن نرم افزار محاسبه و نمایش نتیجه‌ی انسان باشیم. رو پیشونی مثلاً بزنه آدم چند چنده با خودش بعد بری تو آینه ببینی.

۲۹.۹.۹۲

609

حکایت ما، حاج آقا، حکایت اون تاجره ست که رفته بود ونیز جنس بیاره، وسط راه که داشته برمی‌گشته یه پرتقال جلوشو می‌گیره، میگه وسیله دارید منم تا یه جایی باهاتون میام. سوارش می‌کنن و میرن، پرتقاله پیاده میشه که بره، پاش لیز می‌خوره می‌افته له و لورده میشه. اینام تا میرن به دادش برسن دیگه فایده نداشته. یکیشون میگه این که به رحمت خدا رفت، میگم بخوریمش لااقل روحش شاد بشه. رفیقاش میگن کثیف شده بابا له شده. میگه خب میشوریمش. دس میکنه تو خورجینش یه آفتابه درمیاره میبره از رودخونه پر می‌کنه و هم پرتقاله رو میشوره، هم زمینو میشوره که خون پرتقال روش ریخته بوده، هم بعدش میره قضای حاجت و خودشو میشوره. آخرشم که برمیگرده، میگه چقد ترش بود. دس می‌کنه تو اون یکی لنگه‌ی خورجینش یه نمکدون درمیاره نمک می‌پاشه کف دستشو می‌زنه به زبونش تا ترشی رو خنثی کنه. بعدشم دیگه راه می‌افتن و به خیر و خوشی برمی‌گردن. حالا حکایت ماست. تو این قصه ما اونی هستیم که اینا رفتن ونیز ازش جنس خریدن.

۳۰.۸.۹۲

579

نبات
در چایی نیمه شبانه
خاص آنکه دارچینی هم باشد آن چایی
خورشید است
در یک روز نیمه ابری.

در چایی‌ روزانه
حتی اگر دارچینی باشد آن چایی
نبات
فقط شیرین است.

۱۸.۴.۹۲

551

دیگه چیکار میشه کرد؟
بگید نکنیم.

548

شما هم هنگام تایپ، از کیبوردتون صدای راه رفتن اسبای درشکه بر سنگفرش خیابونای مه‌گرفته‌ی لندن میاد؟

544

هیچ آیا می‌دانستید که تاریخ هیچگونه نشان نمی‌دهد که دوتا مرغ زیرک با هم روی یک تخم مرغ زیرک خوابیده باشند؟

۲۴.۲.۹۲

525

رنگی اگر به چهره‌ی من هست
 اثر تی‌بگ نگاه توست
 در آب جوش اشک‌هایم
آه
قندی بگو
تا تلخی غیرت قوری همه را نکشته
آآآه.. [اینجا مثلاً صداش داره می‌لرزه شاعر]
[موزیک]

522

یه روز یه کچله میره سلمونی، حضار بهش میخندن، همه رو می‌بنده به رگبار میاد بیرون.

516

یخ فقط نابود میشه. یعنی با توجه به افزایش کلی دمای زمین، سرنوشتی جز نابودی در انتظار هیچ یخی نیست.

512

ما ضعیفا درسته که هی می‌بازیم، ولی عوضش چی؟ تا آخر عمرمون با اشتیاق بازی می‌کنیم. همیشه انگیزه داریم. اتفاقاً بهتر. هیشکیم ازمون انتظاری نداره. ضعیفیم دیگه. نه مریضیم، نه مجرم.

۲۵.۱.۹۲

495

اخیراً هیچ درکی از خوب و بد ندارم. کسی می‌پرسه خوبی؟ واقعاً نمی‌دونم جوابشو چی بدم. البته فک کنم از قبل همینطور بودم اخیراً متوجه شدم. از اونجایی که حس بدی ندارم به این موضوع، احتمالاً چیز خوبیه.

۲۶.۱۱.۹۱

482


ما رسم داریم ولنتان کل فامیل جم میشن دور هم آش میخوریم. از هزار سال پیش این رسم در فامیل ما بوده. گوشه‌ی شجره نامه مون نوشته ولنتان روز عشقه.
میخوایم بگیم گینس بیاد هم یه کاسه آش بخوره هم ثبتمون کنه در تاریخ که از اونا که ولنتان را ساختن کسشرتر، اینان که اینجوری برگزار میکنن. قهرمان بشیم بریم مرحله بعد به حول و قوه‌ی الهی.

477

لقمان را گفتند: سخن گفتن از که آموختی؟ گفت از بی‌زبانان. که پیوسته خاموشند و چون ضرورت تکلم به منتها رسد، به اشارتی اکتفا کنند.
البته یک روایتی هم هست که میگه لقمان را گفتند سخن گفتن از که آموختی؟ لقمان سخن نگفت. لقمان بنفشه بود. گل داد و مژده داد: زمستان شکست، و رفت؛

۱۰.۱۰.۹۱

451

هنگام بی‌خوابی قادرم روی محیط تأثیر بذارم. مثلن میتونم کاری کنم که شیر آب شروع کنه به چکه کردن تا بی‌خوابیم موجه به نظر بیاد.

۳.۱۰.۹۱

446

از اونجایی که باختمون حتمیه، نشستیم با کاپیتان چایی می‌خوریم، منتظر معجزه‌ایم. سوت پایان در این دقایق خودش یه معجزه‌ی مناسب می‌تونه باشه. به کاپیتان میگم دو هیچ با سه هیچ چه فرقی داره واسه ما؟ میگه هیچ فرقی نداره. چاییتو بخور.

435

- در فکر تو بودم
+ که یکی حلقه به در زد؟
- یکی حلقه به در زد. آره
+ یکی حلقه به در زد. ها؟
- یکی حلقه به در زد.
+ خب، بعد؟
- گفتم صنما، قبله نما، بلکه تو باشی
+ که نبودم
- آفرین. که نبودی. از کجا فمیدی؟
+ چون نبودم. حالا کی بود؟
- گفتم صنما قبله نما، بلکه تو باشی
+ گفتی اینو یه بار. میگم کی بود؟
- گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی. تویی طبیب من وای. تویی حبیب من وای...
+ عجب...
- گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی توباشی تو باشی
...