یه ضرب المثل غرب وحشیای میگه: از هر دوئلی که زنده بیرون بیای، هرچی
از عمر اون خدابیامرز باقی مونده بوده به عمر تو اضافه میشه انگار. برا حسش
ضرب المثل دارن ینی. حس خوب زنده بیرون اومدن از دوئل.
خریطهی کوچکی که در آن پول میریزند و یا در آن نوشتجات و اسناد و کاغذهای کاری را میگذارند و عموماً از ابریشم و پارچههای ظریف دیگر آن را می سازند؛
نمایش پستها با برچسب غرب وحشی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب غرب وحشی. نمایش همه پستها
۲۹.۱۰.۹۲
۶.۵.۹۲
563
وقتی آخر شب سیلویا زنگ روی پیشخوان را زد و با صدایی بلندتر از حد حرف زدن، و لحنی جدیتر از آنچه در طول شب از او دیده بودم، گفت: برادرا جانمونی، بدو ماشالّا، اولین احساسی که بهم دست داد، تعجب بود. به محض اعلام سیلویا، تقریباً همه بلند شدند و یکی یکی از سالن رفتند بیرون. به فرانک نگاه کردم. او هم صندلیاش را داد عقب. انتظار نداشتم آنجا هم آخر شبها تعطیل بشود. منتظرش نبودم یعنی. ولی خب، شهر سیلویا، قانون سیلویا. من هنوز نمیدانستم شب باید کجا بمانم. همین بود که برای رفتن خیلی عجله نداشتم. فرانک، بلند شده بود و ایستاده بود کنار من که هنوز نشسته بودم. خواستم بلند بشوم، دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: خوش بگذره. و همزمان به من و سیلویا گفت شب بخیر. من به سیلویا نگاه کردم. همچنان لبخند به لب داشت. فرانک رفت و در را پشت سرش بست. من هنوز درست متوجه موقعیت نشده بودم. حواسم هم خب زیاد سر جاش نبود. این از نوشیدن زیاد نبود، یعنی بیشتر از مشروب، تحت تأثیر فضا بودم. زمان زیادی آنجا نشسته بودم. پاهام خشک شده بود. در سکوت و با حرکاتی آرام خودم را از روی صندلی بلند کردم و ایستادم مقابل سیلویا. در تمام طول شب ندیده بودم کسی چیزی بپردازد. نمیدانستم چطور حساب میکنند. حتی نمیدانستم باید چی بگویم. سیلویا شروع کرد به تمیز کردن پیشخوان و جمع کردن لیوانها. من آرام گفتم: تو شهر جایی هست بشه شب موند؟ سیلویا دست از کار کشید و گفت: مگه میخوای بری؟ گفتم مگه نباید برم؟
- باید بری؟
+ نه.
- خب دیگه.
+ ینی میگی اینجا بمونم؟
- نمیخوای؟
+ باعث افتخارمم هست.
- اوه! خُبالا!
+ میتونم تو جمع کردن اینا کمک کنم؟
- میتونی؟
+ البته که میتونم.
- این سینی، اونم میزا.
سینی را برداشتم و راه افتادم بین میزها و مشغول جمع کردن لیوانها و بطریها شدم.
+ اینجا کسی بابت چیزی که میخوره پول نمیده؟
- چطور؟
+ چون تمام مدت ندیدم کسی پولی بده.
- خب. نه. نمیده. لازم نیست.
+ پس اینجا چجوری میچرخه؟
- هنوز نفهمیدی؟ با عشق!
+ پس یه جایی هست بالأخره که عشق توش نون و آب بشه.
- نون، آب، همه چی.
+ اونوقت چجوری؟
- یه جوری میشه دیگه.
+ خب این چیزا از یه جایی میاد دیگه. از تو زمین درمیاد؟
- دقیقاً. از تو زمین درمیاد.
خب نمیخواست جواب درست و حسابی بدهد. من هم خیلی کنجکاو نبودم. پیش خودم گفتم لابد بین این همه عاشق یک خرپول احمق هم پیدا میشود که بتواند کل هزینهی یک شهر را بدهد و ککش هم نگزد.
همه چیز تقریباً مرتب شده بود. چراغها را خاموش کرد و فقط یک چراغ کوچک پشت پیشخوان را روشنتر نگه میداشت که ظاهراً برای آن موقعیت کافی بود.
+ میدونی، من به تمام زنایی که از اینجا رفتن حق میدم.
- اوه! پس متوجه شدی!
+ کسی هست نشده باشه؟
- هرکی هنوز ندیده.
+ کسی هست ندیده باشه؟
- خود تو. چن ساعت قبل.
+ هممم... ولی یه چیزی رو نمیفهمم. این آدما تو رو بین خودشون تقسیم کردن؟
- این آدما؟ این آدما اگه دست خودشون بود که تا حالا حتی منم زنده نبودم. این آدما... هه... این آدما اسیرن. به سلامتی این آدما!
+ به سلامتی این آدما!
- تو مگه آدم نیستی؟
+ شاید تنها آدمی که تو شناسنامه ش قید شده آدم.
- پس چته؟
+ چیزیم نیست. فقط یه ذره تو فهمیدن مشکل دارم. معمولاً یا هیچی نمیفهمم، یا خیلی دیر میفهمم.
- میفهمی به وقتش.
+ میدونی، وقتی فرانکو دیدم، بیقرار بودم. ولی اون هیچی عین خیالش نبود. اینجا انگار هیشکی هیچی عین خیالش نیست. خود تو انگار هیچی عین خیالت نیست. جالبه که حتی منم دیگه هیچی عین خیالم نیست.
- خوبه؟
+ بدم نیست.
- پس حالشو ببر.
+ نمیتونم.
- چرا؟
+ چون نمیفهمم.
- چیو؟
+ همه چیو. هیچی نمیفهمم.
- پس به سلامتی همه نفهما!
+ به سلامتی همه نفهما!
- تو هنوز عاشق من نشدی؟
+ نمیدونم. این چیزا رو نمیفهمم.
- آخرین تازهوارد قبل از تو، هه... رفیقت.
+ فرانک؟
- فرانک. فرانک معقولترین آدم اینجاس. لااقل حرف میزنه. ولی خب، شب اولی که اینجا بود، قبل از سلام، گفت که عاشق منه.
+ فرانک آدم خوبیه.
- فرانک آدم خوبیه. به سلامتی فرانک!
+ به سلامتی فرانک!
- جدی تو چته؟
+ نمیفهمم. من هیچی نمیفهمم. ولی تو... تو خیلی خوشگلی.
- میدونم. خوبه باز اینو میفهمی.
+ به سلامتی همه خوشگلا!
- به سلامتی همه خوشگلا!
+ تو کی میخوابی؟
- من نمیخوابم.
+ جالبه. منم نمیخوابم.
- داشتی دنبال جا میگشتی که
+ فقط برای موندن. شب بیابون ناامنه.
- حتی با اون؟
هژیر را از غلافش درآوردم. توجهش متعجبم کرده بود. گذاشتمش روی میز و گفتم: به خصوص با این.
- ولی اینم خوبه ها. هرکاری میخوای میکنی، بعد میگی نمیفهمی.
+ خب چون نمیفهمم.
- اولین نفر نیستی.
نگاهش را دوخت به هژیر.
+ میشناسیش؟
- دیدمش.
+ پس درست اومدم.
- اونم نمیفهمید. ولی تو دیگه خیلی نفهمی.
+ آدما با هم فرق دارن.
- ولی آخه چرا باید بفهمی؟ چیو باید بفهمی؟ نفهم خب.
+ نمیفهمم دیگه.
- آخه میخوای بفهمی.
+ خب چون نمیفهمم.
- کسایی که میان اینجا میفهمن؟
+ نمیدونم. لابد باید بفهمن.
- این چیزی نیست که فهمیدن بخواد.
+ نمیدونم. شاید.
- نه هیچی میفهمی، نه هیچی میدونی. یه هفتیر گرفتی دستت راه افتادی تو بیابون. این عاقبت خوشی نداره.
+ احتمالاً. راه دیگهای ندارم.
- تو دیگه بسته. خیلی خوردی.
+ بیشتر از تو؟
- من عادت دارم.
+ همم... عادت... آدما عادت دارن عادت کنن.
- توئم عادت میکنی.
+ من؟ من که باید برم.
- خب به رفتن عادت میکنی. کردی.
+ گذشتن.
- فرقی نداره.
+ شاید.
- هه... خب. اینجا رم دیدی. اینجا رم دیدی و هیچی نفهمیدی.
+ هه آره... از قول من از فرانک خدافظی میکنی؟
- اگه بخوای.
+ فرانک آدم خوبیه.
- آدم خوبیه.
+ گمونم دیگه وقتشه خودمونو بزنیم به خواب.
- بزنیم.
+ شب بخیر.
- شب بخیر.
- باید بری؟
+ نه.
- خب دیگه.
+ ینی میگی اینجا بمونم؟
- نمیخوای؟
+ باعث افتخارمم هست.
- اوه! خُبالا!
+ میتونم تو جمع کردن اینا کمک کنم؟
- میتونی؟
+ البته که میتونم.
- این سینی، اونم میزا.
سینی را برداشتم و راه افتادم بین میزها و مشغول جمع کردن لیوانها و بطریها شدم.
+ اینجا کسی بابت چیزی که میخوره پول نمیده؟
- چطور؟
+ چون تمام مدت ندیدم کسی پولی بده.
- خب. نه. نمیده. لازم نیست.
+ پس اینجا چجوری میچرخه؟
- هنوز نفهمیدی؟ با عشق!
+ پس یه جایی هست بالأخره که عشق توش نون و آب بشه.
- نون، آب، همه چی.
+ اونوقت چجوری؟
- یه جوری میشه دیگه.
+ خب این چیزا از یه جایی میاد دیگه. از تو زمین درمیاد؟
- دقیقاً. از تو زمین درمیاد.
خب نمیخواست جواب درست و حسابی بدهد. من هم خیلی کنجکاو نبودم. پیش خودم گفتم لابد بین این همه عاشق یک خرپول احمق هم پیدا میشود که بتواند کل هزینهی یک شهر را بدهد و ککش هم نگزد.
همه چیز تقریباً مرتب شده بود. چراغها را خاموش کرد و فقط یک چراغ کوچک پشت پیشخوان را روشنتر نگه میداشت که ظاهراً برای آن موقعیت کافی بود.
+ میدونی، من به تمام زنایی که از اینجا رفتن حق میدم.
- اوه! پس متوجه شدی!
+ کسی هست نشده باشه؟
- هرکی هنوز ندیده.
+ کسی هست ندیده باشه؟
- خود تو. چن ساعت قبل.
+ هممم... ولی یه چیزی رو نمیفهمم. این آدما تو رو بین خودشون تقسیم کردن؟
- این آدما؟ این آدما اگه دست خودشون بود که تا حالا حتی منم زنده نبودم. این آدما... هه... این آدما اسیرن. به سلامتی این آدما!
+ به سلامتی این آدما!
- تو مگه آدم نیستی؟
+ شاید تنها آدمی که تو شناسنامه ش قید شده آدم.
- پس چته؟
+ چیزیم نیست. فقط یه ذره تو فهمیدن مشکل دارم. معمولاً یا هیچی نمیفهمم، یا خیلی دیر میفهمم.
- میفهمی به وقتش.
+ میدونی، وقتی فرانکو دیدم، بیقرار بودم. ولی اون هیچی عین خیالش نبود. اینجا انگار هیشکی هیچی عین خیالش نیست. خود تو انگار هیچی عین خیالت نیست. جالبه که حتی منم دیگه هیچی عین خیالم نیست.
- خوبه؟
+ بدم نیست.
- پس حالشو ببر.
+ نمیتونم.
- چرا؟
+ چون نمیفهمم.
- چیو؟
+ همه چیو. هیچی نمیفهمم.
- پس به سلامتی همه نفهما!
+ به سلامتی همه نفهما!
- تو هنوز عاشق من نشدی؟
+ نمیدونم. این چیزا رو نمیفهمم.
- آخرین تازهوارد قبل از تو، هه... رفیقت.
+ فرانک؟
- فرانک. فرانک معقولترین آدم اینجاس. لااقل حرف میزنه. ولی خب، شب اولی که اینجا بود، قبل از سلام، گفت که عاشق منه.
+ فرانک آدم خوبیه.
- فرانک آدم خوبیه. به سلامتی فرانک!
+ به سلامتی فرانک!
- جدی تو چته؟
+ نمیفهمم. من هیچی نمیفهمم. ولی تو... تو خیلی خوشگلی.
- میدونم. خوبه باز اینو میفهمی.
+ به سلامتی همه خوشگلا!
- به سلامتی همه خوشگلا!
+ تو کی میخوابی؟
- من نمیخوابم.
+ جالبه. منم نمیخوابم.
- داشتی دنبال جا میگشتی که
+ فقط برای موندن. شب بیابون ناامنه.
- حتی با اون؟
هژیر را از غلافش درآوردم. توجهش متعجبم کرده بود. گذاشتمش روی میز و گفتم: به خصوص با این.
- ولی اینم خوبه ها. هرکاری میخوای میکنی، بعد میگی نمیفهمی.
+ خب چون نمیفهمم.
- اولین نفر نیستی.
نگاهش را دوخت به هژیر.
+ میشناسیش؟
- دیدمش.
+ پس درست اومدم.
- اونم نمیفهمید. ولی تو دیگه خیلی نفهمی.
+ آدما با هم فرق دارن.
- ولی آخه چرا باید بفهمی؟ چیو باید بفهمی؟ نفهم خب.
+ نمیفهمم دیگه.
- آخه میخوای بفهمی.
+ خب چون نمیفهمم.
- کسایی که میان اینجا میفهمن؟
+ نمیدونم. لابد باید بفهمن.
- این چیزی نیست که فهمیدن بخواد.
+ نمیدونم. شاید.
- نه هیچی میفهمی، نه هیچی میدونی. یه هفتیر گرفتی دستت راه افتادی تو بیابون. این عاقبت خوشی نداره.
+ احتمالاً. راه دیگهای ندارم.
- تو دیگه بسته. خیلی خوردی.
+ بیشتر از تو؟
- من عادت دارم.
+ همم... عادت... آدما عادت دارن عادت کنن.
- توئم عادت میکنی.
+ من؟ من که باید برم.
- خب به رفتن عادت میکنی. کردی.
+ گذشتن.
- فرقی نداره.
+ شاید.
- هه... خب. اینجا رم دیدی. اینجا رم دیدی و هیچی نفهمیدی.
+ هه آره... از قول من از فرانک خدافظی میکنی؟
- اگه بخوای.
+ فرانک آدم خوبیه.
- آدم خوبیه.
+ گمونم دیگه وقتشه خودمونو بزنیم به خواب.
- بزنیم.
+ شب بخیر.
- شب بخیر.
۵.۵.۹۲
562
سیلویا تاون در نگاه اول، مثل باقی شهرهایی بود که دیده بودم. ساختمانها، خیابانها، مغازهها، بار، بانک، و در کل همه چیز. یک شهر کامل و نه خیلی خاص. در نگاه دوم، ولی انگار تمام این شباهتها از بین میرفت. جایی که نگاهت به آدمهایی میافتاد که همه مست و خمار، مثل همین رفیق جدیدم، گوشهای افتاده بودند. شهر تقریباً تعطیل بود. این را میشد از مقدار حرکت موجود بین آدمها حدس زد. از رفیقم پرسیدم: اینا چشونه؟ رفیقم اول به سرتا پای من نگاهی انداخت، در چشمهایش میشد خواند که دارد دنبال مناسبترین جواب میگردد، بعد نگاهی به آدمهایی که در گوشه و کنار، نشسته بودند، ایستاده تکیه داده بودند، یا کاملاً ولو شده بودند انداخت، بعد رو کرد به آسمان و گفت: ما... ما عاشقیم.
- عاشق؟ همه تون؟
+ تابلو رو ندیدی مگه؟
- چرا دیدم، ولی آخه چیزی که میبینم یه مشت دائم الخمر و منگه. عاشقی اینطوریه؟
+ اینطوریم میشه.
- خب قبول. شما عاشق، معشوقاتون کجان پس؟
+ معشوقامون؟ معشوقمون اونجاس.
و به ساختمانی اشاره کرد که تنها محل پر رفت و آمد شهر به نظر میرسید. شبیه باقی ساختمانها بود از دور. کم کم که نزدیکتر میشدیم و زاویهی دیدمان به عمود نزدیکتر میشد، بیشتر به چشم میآمد. چشم دنبال حرکت است. و آنجا حرکت زیاد بود. در بار سیلویا، حرکت زیاد بود. بالای سردرش، زیر تابلوی بزرگی که اسم سیلویا بر آن نقش بسته بود، تابلوی کوچکی هم بود که میگفت: "برادرا جا نمونی، بدو ماشالّا." انگار شعار آن بار بود. به محض دیدنش اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا فقط برادرا؟ پس خواهرا چی؟ و این آنقدر محکم به ذهنم رسیده بود که به زبانش آورده بودم. رفیقم گفت: خواهرا همه رفتن. فقط ماییم و اون. قبل از آنکه بپرسم کی، ادامه داد: سیلویا. و نفسش را محکم بیرون داد. انگار بخواهم چیزی بگویم سریع نگاهش کردم، ولی نمیدانستم چی باید بگویم. متوجه استیصالم شد و با لبخند، دستش را به نشانهی دعوت به سمت بار گرفت و من هم گردنم را به نشانهی پذیرش تکان دادم و حرکت دستش را تقلید کردم. از پلهها بالا رفتیم و از در رد شدیم. بر خلاف تصویر و تصوری که از بار داشتم، آرامش عجیبی بر سالن حکمفرما بود. تمام میزها پر بود. هم از آدم، هم از بطری و لیوان. گروه موسیقی سه مرد کاملاً از خود بیخودشده بودند که یکی پیانو میزد، یکی گیتار و یک هارمونیکا. هر سه پشت به پشت هم نشسته بودند وسط سالن و هیچ کاری با آن یکی نداشتند، هرکدام در حال خودش بود، ولی خروجی همکاریشان فوق العاده بود. طوری که انگار تمام حاضران تحت تأثیر آن موسیقی به خلسهی مشترکی رفته بودند و گاهی با صدای برخورد بطریها و لیوانها نقشی در تکمیل آن موسیقی ایفا میکردند. آن سه تا ساز میزدند، ولی انگار گروه از تمام حضار تشکیل شده بود. تنها چیزی که آرامش آنجا را به هم میزد، آمد و رفت آدمها بود. و این آمد و رفتها خیلی ناگهانی بود. ناگهان یکی از جایش بلند میشد، میرفت بیرون. و ناگهان یکی بی هیچ حرفی وارد میشد و میرفت مینشست سر جایش. فقط ما بودیم که بیش از حد معمول دم در توقف کرده بودیم. به رفیقم نگاه کردم ببینم پیشنهادش کجاست برای نشستن، رفیقم؟ رفیق شده بودیم دیگر. ولی خب، رفیقم زل زده بود به پیشخوان بار. با چشمانی نمناک، و لبخندی عمیق، زل زده بود به پیشخوان. به پشت پیشخوان. همان کاری که کمتر از لحظهای بعد، من مشغول انجامش بودم. زل زده بودیم به زیباترین چشمان جهان. زل زده بودیم به زیباترین زن جهان. زیباترین زنی که هر مردی از ابتدای تاریخ تا انتهای آن دیده و خواهد دید. زل زده بودیم به زیباترین لبخند جهان در تمام ادوار. و از شدت ذوق و خرکیفی داشت اشکمان درمیآمد. زیباترین چشم جهان به ما چشمک زد و قفلمان را شکست. رفیقم اصلاً از این رو به آن رو شده بود. مثل بچهای که میخواهد دوست جدیدش را به والدینش معرفی کند، دست من را گرفت و کشید و برد تا پیش پیشخوان. زیباترین چشم جهان، نگاهی به صف آدمهایی که مقابل پیشخوان نشسته بودند انداخت، و صاحبان خالیترین لیوانها که کوچکترین حرکت آن زن را از دست نمیدادند، بلافاصله لبخند زدند و با سرشان چیزی را تأیید کردند و بلند شدند تا جا براش نشستن ما باز شود. کنار صندلیها که رسیدیم، رفیقم که لحظهای نگاهش را از زن برنداشته بود، گفت: سلام سیلویا. سیلویا هنوز داشت مقدمات دادن جواب سلام رفیقم را روی چهرهاش فراهم میکرد، چرخش چشمها، حرکت پلک، لبخند و این چیزها، که نمیدانم چی شد که من هم یکهو گفتم: سلام سیلویا. سهتایی با هم زدیم زیر خنده. سیلویا تمام مقدماتی را که فراهم کرده بود کنار گذاشت و همانطور با خنده گفت: سلام فرانک، و سلام ... ممم رفیق فرانک! و سرخوشانه دستش را به سمت ما دراز کرد. از اینکه فرانک دستش را گرفت و بوسید تعجب کردم. تا حالا از نزدیک چنین صحنهای ندیده بودم. ما در شرق از این رسمها نداشتیم. دستم را دراز کردم و خیلی معمولی دست دادم. ولی از ته دل. چون مهم دل آدم است. از عدم تغییر چهرهی سیلویا فهمیدم که دل به دل راه دارد. فرانک هم خیلی اهمیتی به این قضیه نداد. یا لااقل چیزی بروز نداد. فقط رو به من کرد و گفت: تو که نمیخوای سیلویا فک کنه من آداب معاشرت بلد نیستم؟ اینجا باید نام را وارد کنید. شیطان داشت نقشه میکشید که چطوری بروز بدهد. ولی خب این چیزها برای من هیچ اهمیتی ندارد. همانطور که دست سیلویا را در دست عرقکردهام نگه داشته بودم، گفتم: من آدمم. و از ملاقات شما خیلی خوشحالم. و دستش را یک بار دیگر تکان دادم و رها کردم. منتظر بودم دستش را بکشد به سمت پیشبندش تا خشکش کند. همه بعد از دست دادن با من همین کار را میکنند. دستشان را خشک می کنند. ولی سیلویا مهربانتر از این حرفها بود. زیباترین زن جهان مثل بقیه نبود. دستش را بست و با انگشت اشارهاش به هرکدام از ما اشاره کرد بنشینیم و گفت: خب حالا که همه خوشحالیم، بنوشیم به سلامتی همه خوشحالا. با مهارت لطیفی که تا آن موقع ندیده بودم، دوتا لیوان چید جلوی ما، و یک لیوان کوچکتر هم گذاشت جلوی خودش، و پرشان کرد. لیوان ها را بردیم بالا و به افتخار خوشحالی نوشیدیم. سیلویا ما را با لبخند زیبایش ترک کرد تا به باقی لیوانهای خالی رسیدگی کند. من به فرانک نگاه کردم. همچنان چشمش به سیلویا بود. اصلاً قابل مقایسه با آن جنازهای که بر دروازهی شهر افتاده بود، نبود. و من، اصلاً انگار نه انگار که تمام روز راه رفته بودم. سیلویا فوق العاده بود. کم کم داشتم متوجه معنی آن تابلوی خوشآمدگویی، حرفهای فرانک، و وضعیت آن شهر میشدم. گویی ذوق دیدن سیلویا محرک الهامی شده بود ازهمهی ماجرایی که بر شهر و خواهرا و برادرا گذشته بود. چشم همهی افراد حاضر در سالن، صدای ساز آن نوازندگان، و حتی دیلینگ دیلینگ گاه و بیگاه لیوانها و بطریها، حالا همه داشتند قصهای آشنا را تعریف میکردند. نمیدانم بهش بگویم خوششانسی یا بدشانسی. ولی شاید اگر هنوز زنده میبودم باید نگران تشابه احتمالی سرنوشتم با اهالی آن شهر میشدم.
- عاشق؟ همه تون؟
+ تابلو رو ندیدی مگه؟
- چرا دیدم، ولی آخه چیزی که میبینم یه مشت دائم الخمر و منگه. عاشقی اینطوریه؟
+ اینطوریم میشه.
- خب قبول. شما عاشق، معشوقاتون کجان پس؟
+ معشوقامون؟ معشوقمون اونجاس.
و به ساختمانی اشاره کرد که تنها محل پر رفت و آمد شهر به نظر میرسید. شبیه باقی ساختمانها بود از دور. کم کم که نزدیکتر میشدیم و زاویهی دیدمان به عمود نزدیکتر میشد، بیشتر به چشم میآمد. چشم دنبال حرکت است. و آنجا حرکت زیاد بود. در بار سیلویا، حرکت زیاد بود. بالای سردرش، زیر تابلوی بزرگی که اسم سیلویا بر آن نقش بسته بود، تابلوی کوچکی هم بود که میگفت: "برادرا جا نمونی، بدو ماشالّا." انگار شعار آن بار بود. به محض دیدنش اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا فقط برادرا؟ پس خواهرا چی؟ و این آنقدر محکم به ذهنم رسیده بود که به زبانش آورده بودم. رفیقم گفت: خواهرا همه رفتن. فقط ماییم و اون. قبل از آنکه بپرسم کی، ادامه داد: سیلویا. و نفسش را محکم بیرون داد. انگار بخواهم چیزی بگویم سریع نگاهش کردم، ولی نمیدانستم چی باید بگویم. متوجه استیصالم شد و با لبخند، دستش را به نشانهی دعوت به سمت بار گرفت و من هم گردنم را به نشانهی پذیرش تکان دادم و حرکت دستش را تقلید کردم. از پلهها بالا رفتیم و از در رد شدیم. بر خلاف تصویر و تصوری که از بار داشتم، آرامش عجیبی بر سالن حکمفرما بود. تمام میزها پر بود. هم از آدم، هم از بطری و لیوان. گروه موسیقی سه مرد کاملاً از خود بیخودشده بودند که یکی پیانو میزد، یکی گیتار و یک هارمونیکا. هر سه پشت به پشت هم نشسته بودند وسط سالن و هیچ کاری با آن یکی نداشتند، هرکدام در حال خودش بود، ولی خروجی همکاریشان فوق العاده بود. طوری که انگار تمام حاضران تحت تأثیر آن موسیقی به خلسهی مشترکی رفته بودند و گاهی با صدای برخورد بطریها و لیوانها نقشی در تکمیل آن موسیقی ایفا میکردند. آن سه تا ساز میزدند، ولی انگار گروه از تمام حضار تشکیل شده بود. تنها چیزی که آرامش آنجا را به هم میزد، آمد و رفت آدمها بود. و این آمد و رفتها خیلی ناگهانی بود. ناگهان یکی از جایش بلند میشد، میرفت بیرون. و ناگهان یکی بی هیچ حرفی وارد میشد و میرفت مینشست سر جایش. فقط ما بودیم که بیش از حد معمول دم در توقف کرده بودیم. به رفیقم نگاه کردم ببینم پیشنهادش کجاست برای نشستن، رفیقم؟ رفیق شده بودیم دیگر. ولی خب، رفیقم زل زده بود به پیشخوان بار. با چشمانی نمناک، و لبخندی عمیق، زل زده بود به پیشخوان. به پشت پیشخوان. همان کاری که کمتر از لحظهای بعد، من مشغول انجامش بودم. زل زده بودیم به زیباترین چشمان جهان. زل زده بودیم به زیباترین زن جهان. زیباترین زنی که هر مردی از ابتدای تاریخ تا انتهای آن دیده و خواهد دید. زل زده بودیم به زیباترین لبخند جهان در تمام ادوار. و از شدت ذوق و خرکیفی داشت اشکمان درمیآمد. زیباترین چشم جهان به ما چشمک زد و قفلمان را شکست. رفیقم اصلاً از این رو به آن رو شده بود. مثل بچهای که میخواهد دوست جدیدش را به والدینش معرفی کند، دست من را گرفت و کشید و برد تا پیش پیشخوان. زیباترین چشم جهان، نگاهی به صف آدمهایی که مقابل پیشخوان نشسته بودند انداخت، و صاحبان خالیترین لیوانها که کوچکترین حرکت آن زن را از دست نمیدادند، بلافاصله لبخند زدند و با سرشان چیزی را تأیید کردند و بلند شدند تا جا براش نشستن ما باز شود. کنار صندلیها که رسیدیم، رفیقم که لحظهای نگاهش را از زن برنداشته بود، گفت: سلام سیلویا. سیلویا هنوز داشت مقدمات دادن جواب سلام رفیقم را روی چهرهاش فراهم میکرد، چرخش چشمها، حرکت پلک، لبخند و این چیزها، که نمیدانم چی شد که من هم یکهو گفتم: سلام سیلویا. سهتایی با هم زدیم زیر خنده. سیلویا تمام مقدماتی را که فراهم کرده بود کنار گذاشت و همانطور با خنده گفت: سلام فرانک، و سلام ... ممم رفیق فرانک! و سرخوشانه دستش را به سمت ما دراز کرد. از اینکه فرانک دستش را گرفت و بوسید تعجب کردم. تا حالا از نزدیک چنین صحنهای ندیده بودم. ما در شرق از این رسمها نداشتیم. دستم را دراز کردم و خیلی معمولی دست دادم. ولی از ته دل. چون مهم دل آدم است. از عدم تغییر چهرهی سیلویا فهمیدم که دل به دل راه دارد. فرانک هم خیلی اهمیتی به این قضیه نداد. یا لااقل چیزی بروز نداد. فقط رو به من کرد و گفت: تو که نمیخوای سیلویا فک کنه من آداب معاشرت بلد نیستم؟ اینجا باید نام را وارد کنید. شیطان داشت نقشه میکشید که چطوری بروز بدهد. ولی خب این چیزها برای من هیچ اهمیتی ندارد. همانطور که دست سیلویا را در دست عرقکردهام نگه داشته بودم، گفتم: من آدمم. و از ملاقات شما خیلی خوشحالم. و دستش را یک بار دیگر تکان دادم و رها کردم. منتظر بودم دستش را بکشد به سمت پیشبندش تا خشکش کند. همه بعد از دست دادن با من همین کار را میکنند. دستشان را خشک می کنند. ولی سیلویا مهربانتر از این حرفها بود. زیباترین زن جهان مثل بقیه نبود. دستش را بست و با انگشت اشارهاش به هرکدام از ما اشاره کرد بنشینیم و گفت: خب حالا که همه خوشحالیم، بنوشیم به سلامتی همه خوشحالا. با مهارت لطیفی که تا آن موقع ندیده بودم، دوتا لیوان چید جلوی ما، و یک لیوان کوچکتر هم گذاشت جلوی خودش، و پرشان کرد. لیوان ها را بردیم بالا و به افتخار خوشحالی نوشیدیم. سیلویا ما را با لبخند زیبایش ترک کرد تا به باقی لیوانهای خالی رسیدگی کند. من به فرانک نگاه کردم. همچنان چشمش به سیلویا بود. اصلاً قابل مقایسه با آن جنازهای که بر دروازهی شهر افتاده بود، نبود. و من، اصلاً انگار نه انگار که تمام روز راه رفته بودم. سیلویا فوق العاده بود. کم کم داشتم متوجه معنی آن تابلوی خوشآمدگویی، حرفهای فرانک، و وضعیت آن شهر میشدم. گویی ذوق دیدن سیلویا محرک الهامی شده بود ازهمهی ماجرایی که بر شهر و خواهرا و برادرا گذشته بود. چشم همهی افراد حاضر در سالن، صدای ساز آن نوازندگان، و حتی دیلینگ دیلینگ گاه و بیگاه لیوانها و بطریها، حالا همه داشتند قصهای آشنا را تعریف میکردند. نمیدانم بهش بگویم خوششانسی یا بدشانسی. ولی شاید اگر هنوز زنده میبودم باید نگران تشابه احتمالی سرنوشتم با اهالی آن شهر میشدم.
۳.۵.۹۲
561
ماجرایی که آن روز عصر انتظارم را میکشید، آخرین چیزی بود که انتظارش را داشتم. تا قبل از دیدن تابلوی "به شهر عاشقپرور سیلویا تاون خوش آمدید" همه چیز مثل همیشه بود. از شهری که یک شب در آن خوابیده بودم، راه افتاده بودم -همچنان پیاده- و با بیابان همسفر شده بودم تا برسم به باقی شهرهایی که قرار بود یک شب هم در آنها بخوابم و باز فردایش ترکشان کنم و بروم تا برسم به ناکجا. ناکجا، سرزمین عقابها. و کجا میشود یک عقاب همیشه بیدار را پیدا کرد؟ ناکجا. پای تابلوی خوشآمدگویی، کسی روی زمین نشسته بود و به تخته سنگ پایگاه تابلو تکیه داده بود. یک پایش را ولنگارانه دراز کرده بود و زانوی پای دیگرش را بالا آورده بود تا شاید تکیهگاه دستش باشد که آن بطری سرخالی سبزرنگ را نگاه داشته بود. شاید اگر ورودی شهر رو به شرق میبود، میتوانستم عبور نور آفتاب عصرگاهی از بطری و ردش را به شکل یک سایهی سبزرنگ روی شنها ببینم. چیزی که مدتهاست ندیدهام. ولی من داشتم به سمت شمال حرکت میکردم، و آن نور، سایهاش را روی بدن آن مرد انداخته بود که خب دیدنش هیچ لطفی نداشت. تکانهای دستش را دیده بودم و مطمئن بودم زنده ست. هیچ مردهای نمیتواند بطری را در دستش نگه دارد و آنطور از بالا بگیرد و تابش بدهد. تقریباً به او رسیده بودم و از عدم تغییر حالتش برداشتم یا هنوز متوجه حضورم نشده و یا هیچ اهمیتی برایش ندارد. و خب دلیلی هم نداشت که رسیدن من برای آن مست اهمیتی داشته باشد. ما تقریباً توی شهر بودیم و دیدن آدمها توی شهر هیچ غریب نیست. به کنارش که رسیدم، هنوز تصمیم نگرفته بودم با او حرف بزنم یا نه. از جلویش گذشتم و عبور سایهی خودم را از روی بدنش دیدم. هنوز هیچ واکنشی نداشت. دو سه قدم که رفتم، باز برگشتم ببینم تغییری کرده یا نه، که دیدم همانطور نشسته و چشم دوخته به بطری. احساس کردم باید یک طوری او را متوجه حضورم کنم. البته حتماً متوجه حضورم شده بود، ولی اینکه هیچ واکنشی از خودش نشان نداد، باعث میشد احساس کنم دارد بهم توهین میکند. آدم موجود جالبی ست. هم دوست دارد دیگران به او توجه کنند، و هم دوست دارد آن توجه را خودش هم بفهمد، و هم دوست ندارد کسی زیاد بهش توجه کند. شاید اگر آن مرد لااقل سرش را کمی بالا آورده بود نگاهی به من انداخته بود، اینقدر مشتاق به جلب توجهش نبودم. آن موقع لااقل به حضور خودم شک نمیکردم. این شد که برگشتم جلویش ایستادم. سایهام جلوی عبور نور از بطری را گرفت، و ادامهی این وضعیت، مجبورش کرد حضورم را تأیید کند. همانطور که سرش پایین بود، گفت: برو کنار بذا نور بیاد. به اندازهای که به نور راه عبور بدهم رفتم کنار، و پرسیدم: اینجا جایی هست شب بشه موند؟ گفت: اینجا برای همهی زندگی همهی آدما جا هست برا موندن. اصلاً نفهمیدم چی گفت. گذاشتم به حساب مستیش. سطر شروع این گفت و گوی کوتاه قانعم کرد که ادامهش بیفایده است. به سمت شهر برگشتم و هنوز قدم اول را برنداشته بودم که گفت: ولی برای تو نه. بهش رو کردم و پرسیدم: چرا؟ سرش را آورد بالا –شاید برای آنکه لبخند دوستانهاش را نشانم بدهد- و گفت: همین سؤالت جواب خودشه. گفتم: نمیفهمم. شروع به ور رفتن با چوب پنبهی بطری کرد و وقتی درش آورد، گفت: هیشکی نمیفهمه. و یک جرعه سرکشید. چوب پنبه را تازه وارد بطری کرده بود تا ان را ببندد که انگار ناگهان حس مهماننوازیش گل کرد و درش آورد و بطری را به سمت من گرفت. من احساس می کردم انجا قرار است صرفاً به عنوان یک تماشاچی حضور داشته باشم و نمیدانستم باید چه کنم. هنوز درگیر جوابهایش بودم. گفت بیا بشین لبی تر کن، خستگیت در بره و رفت کنار تا من هم جای تکیه به تخته سنگ داشته باشم و و با کف دستش روی زمین که تازه خالی شده بود زد و گفت بشین بابا دیر نمیشه. لبخندی به نشانهی تشکر زدم و کمی گردنم را به نشانهی احترام پایین آوردم و بطری را ازش گرفتم و نشستم کنارش. از آنجا میشد غلاف خالی هفتیرش را دید. بطری را سر کشیدم و وقتی آوردمش پایین، دستش را آورده بود بالا تا چوب پنبه را به من بدهد. در بطری را بستم و زل زدم به بیابان. بدون مقدمه گفت: از کجا میای؟ سریع گفتم: از شرق. خندید و نگاهم کرد و پرسید: شرق چه خبر؟ با لبخند گفتم: خبرا که همه اینجاس. شرق خبری نیست. بطری را از دستم گرفت و گفت: پس اومدی دنبال خبر؟ ها؟ من که تحت تأثیر همان جملههای اولش بودم، گفتم: خبرا که خودشون میرسن. اومدم دنبال منبع خبر. و زیرچشمی نگاهی به هژیر، هفتیرم، هفتیر عقاب بیدار که افتاده بود دست من، انداختم. منتظر بودم بپرسد کدام خبر، تا کل ماجرا را برایش بگویم، که نپرسید. یک قلپ طولانی پر سر و صدا سر کشید و بطری را داد به من، که من هم همان کار را کردم. و باز همان دست که چوب پنبه را به من میداد. طوری شده بود که انگار فقط در لحظات جا به جایی بطری و نوشیدن بود که میتوانستیم حرف بزنیم. ایستگاههای تکلم. در ایستگاه بعدی ازش پرسیدم که آیا اهل همان شهر است که گفت نیست. فقط یک ایستگاه دیگر مانده بود. داشتم دنبال سؤال مناسب میگشتم که ناگهان تنه ای به من زد و با نگاهش یادآور شد که بطری را در دست دورترم نگه داشتهام. گفتم: ها! ببخشید. و بطری را رد کردم. وقتی داشت مینوشید، رو کردم بهش و پرسیدم: تو این شهر جایی هست که شب بشه موند؟ بطری را که میداد بهم، بدون اینکه نگاهم کند، گفت: اینو که یه بار پرسیدی.
- خب درست جواب ندادی که.
+ ولی جواب درستو دادم.
- هنوز نمیفهمم.
+ میفهمی. به وقتش.
- پس فک میکنم بهتره دیگه برم.
+ چرا؟
- چون میخوام زودتر بفهمم
+ زودتر. هه...
- توئم میای؟
+ منم میام؟ ممم... منم بیام دیگه... اینم که تموم شد.
از جایم بلند شدم و مقابلش ایستادم. دستش را به سمتم گرفت تا کمکش کنم بلند شود. و راه افتادیم.
+ حالا داریم میریم، ولی دیر و زودش فرقی نداره.
- چطور؟
+ میبینی حالا. به اینجا میگن سیلویا تاون.
- خب درست جواب ندادی که.
+ ولی جواب درستو دادم.
- هنوز نمیفهمم.
+ میفهمی. به وقتش.
- پس فک میکنم بهتره دیگه برم.
+ چرا؟
- چون میخوام زودتر بفهمم
+ زودتر. هه...
- توئم میای؟
+ منم میام؟ ممم... منم بیام دیگه... اینم که تموم شد.
از جایم بلند شدم و مقابلش ایستادم. دستش را به سمتم گرفت تا کمکش کنم بلند شود. و راه افتادیم.
+ حالا داریم میریم، ولی دیر و زودش فرقی نداره.
- چطور؟
+ میبینی حالا. به اینجا میگن سیلویا تاون.
۱۸.۴.۹۲
555
ما زخمیا خوبیمون اینه که همین منتظر میشینیم تا انقد خون ازمون بره که بمیریم. نیاز به حرکت خاصی نداریم برای خودکشی.
حالا بیمزه م میشه. ولی بدیمونم همینه مع الاسف.
حالا بیمزه م میشه. ولی بدیمونم همینه مع الاسف.
۲۱.۳.۹۲
541
نشسته بودم توی خانه و داشتم با گرما مذاکره میکردم. به طور دقیق با دمای هوا. حاضر نبود کم بشود. حق هم داشت. چرا باید قبول میکرد کم بشود؟ من چی داشتم که در ازای کم شدنش به او بدهم؟ هیچ چیز. هیچ چیزِ هیچ چیز که البته نه، چیزهایی داشتم، ولی به درد دمای هوا نمیخورد. به درد گرما نمیخورد. اما من داشتم آن چیزهایی را هم که داشتم از دست میدادم، در ازای هیچ چیز. مذاکره را بینتیجه رها کردم و چشمهایم را بستم. از سر ناچاری. از سر تسلیم. عقلم به هیچجا قد نمیداد. انگار مغزم را خالی کرده بودند و جمجمهام پر از کاه شده بود. کاه هم نه، پر از هوا بود. هوای داغ. جایی بین هوشیاری و بیهوشی معلق بودم که اس ام اس سعدی آمد. نمیدانم از کجا. نمیدانم. گفته بود: «از دل بـرون شـو ای غـم دنـیـا و آخـرت/ یـا خـانـه جـای رخت بود یا مجال دوست» در هر حالتی که باشی، سعدی پیام بدهد، نمی توانی در خانه بند بشوی، در حالتی که من بودم، در تعادل ناپایداری که من داشتم بر یکی از قلههای سینوس آن روز، حالا این هیچ، با این پیام، به هیچ عنوان نمیشد در خانه بند بشوم. تصمیم خودم را گرفتم و چپاندم توی کشکول. کشکولی که با آن تبرزین، به جای هژیر، هفتیرم، یا درستتر بگویم هفتیر عقاب بیدار، گرفته بودم. حالا هر سه را داشتم. با هرسه از خانه زدم بیرون. هنگام خروج البته مردد بودم که هژیر را بردارم یا نه. سر آخر برداشتم و رفتم. در حالی که تمام بدنم ارکستری بود که داشت به رهبری موریکونه، "یک مشت دلار" را مینواخت. اگر همیشه بود، با خیال راحت پیاده میرفتم. ولی همیشه نبود. یعنی مثل همیشه نبود. از وقتی یاد گرفتهام سوار ابرها بشوم، هیچ چیز مثل همیشه نیست. هم خوب است خب، هم بد. اما دریغ از یک لکه ابر در آن آسمان داغ. با اکراه پیاده به سوی غرب به راه افتادم، با این امید که در راه، ابری پیدا کنم. صد قدمی که رفتم، چشمم را از آسمان برداشتم و مثل همیشه، پیاده ادامه دادم. پیادهای که به دنبال "چند دلار بیشتر" بود. ولی هوا خیلی گرم بود. و بیابان، طاقتفرسا. به جز خودم و چند بزمجه که یکلنگهپا روی تخته سنگهای پراکنده ایستاده بودند، کسی را نمیدیدم. محیط اطرافم ناگهان برایم غریبه شده بود. گم شده بودم. بله. هنوز تعداد قدمهایم به دویست نرسیده بود که گم شدم. زیر پایم زمین، بالای سرم آسمان، و چهار طرف دیگرم، ختم میشد به افق. عجیب این بود که هیچ استرسی نداشتم. این حس، خب هم خوب است، هم بد است، و هم زشت است. و من تمام اینها را با چارستون بدنم مینواختم. هنوز خیلی مانده بود تا خسته بشوم. ولی تصمیم گرفتم بنشینم. به اولین سنگی که میشد زیر سایهاش بنشینی که رسیدم، نشستم. تکیه دادم به سنگ، یک پایم را دراز کردم، و یک پای دیگرم را خم کردم تا بتوانم پیشانیم را روی زانو بگذارم. هم پیشانیم را، هم آرنج دست موافق را. چون زانو سفت است، پیشانی هم سفت است. دستم را از آرنج گذاشتم روی زانو، و پیشانیم را گذاشتم روی هر دو. آن یکی دستم روی هفتیر بود، ولی او هم دوست داشت به این جمع ملحق بشود. این را یواش توی گوشم گفت. هفتیر را از غلاف درآوردم، و آن یکی دستم را هم آوردم توی جمع. بهتر از این نمیشد "حرفهای" را نواخت. شاید هم میشد، من بلد نبودم. هنوز هم بلد نیستم و به نظرم آن بهترین اجرا بود. از چند ثانیه پس از گردهمایی آرنجها و زانو و پیشانی، صدای مداوم حرکت سنگریزهها توجهم را به خود جلب میکرد. بدون کوچکترین تغییری در حالتم، ضامن را کشیدم. این بار نه من، که سنگریزههای بیابان داشتند "روزی روزگاری در غرب" را مینواختند. ناگهان صدای یک غریبه را چنان نزدیک به گوشم شنیدم، که از بهت اینکه چطور آن همه به من نزدیک شده و من نفهمیدهام سنگ شدم. و سنگتر شدم وقتی صدای دومین غریبه را نزدیک گوش دومم شنیدم. داشتند دم گوش من دربارهی من حرف میزدند.
- گم شده؟
+ گم شده؟
- گم شده.
+ گم شده دیگه.
- همه اینجا گم میشن. هه هه...
+ به جز ما. هه هه..
- بهش بگیم؟
+ که گم شده؟
- نه.
+ که همه اینجا گم میشن؟
- نه احمق!
+ به جز ما؟
- آره.
+ به جز ما چی؟
- که به جز ما همه اینجا گم میشن و بدون کمک ما نمیتونه پیدا بشه.
+ آره...
- پس بگیم؟
+ خب چرا؟
- شاید کمکش کنیم.
+ نه. چرا به جز ما هیشکی اینجا گم نمیشه؟
- لالا هللا...
سیل سرد عرق از پشت گردنم راه افتاده بود. دیگر نمیتوانستم در برابر ترس و کنجکاویم مقاومت کنم. با سریعترین حرکتی که در توانم بود پشتم را فشار دادم به سنگ و خودم را پرت کردم جلو، و همزمان توی مسیر، صد و هشتاد درجه چرخیدم. هژیر را نشانه رفته بودم وسط دوتا بزمجه که چسبیده بودند به دیوارهی سنگ. جایی که تا چند ثانیه قبل، سر خودم بود. این دوتا داشتند با هم به زبان من حرف میزدند؟ یا من داشتم به زبان آنها میشنیدم؟ از حالت آماده باش خارج شدم. هژیر را غلاف کردم و رو به سنگ، زانو زدم. در حالی که سرم پایین بود و دو دستم را ستون کرده بودم و زل زده بودم به زمین. زمین که هنوز داشت مینواخت. خندهام گرفته بود. و خب در آن موقعیت بهترین کاری که میشد کرد، خنده بود. این را بعداً فهمیدم. هه.. هه هه.. هه هه هه.. رو به آن دو بزمجه میخندیدم. آنها هم با خندهی من به خنده افتادند. داشتیم میخندیدیم. سه تایی داشتیم میخندیدیم. آن دوتا آنقدر محکم خندیدند که ناگهان جفتشان از روی سنگ به زمین افتادند. صدای خنده لحظهای قطع شد. آن دو که به کمر افتاده بودند، چشمهاشان را به سوی من و آن دیگری و من چشمهام را به سوی آن دو چرخاندم. در یک لحظه سهتایی باز به خنده افتادیم. شدیدتر از قبل. سهتایی روی زمین افتاده بودیم و شکمهامان را گرفته بودیم و میخندیدیم. دست روی زمین میکوبیدیم و میخندیدیم. خیلی خندیدیم. خیلی. نفسمان که تمام شد، خندهها هم کم کم بند آمد. ولی لبها هنوز میخندید.
- خیلی خندیدیم
+ خیلی.. هزار سال بود اینجوری نخندیده بودم
- هیچوقت اینجوری نخندیده بودیم.
+ آره. اصلاً هیچوقت نخندیده بودیم.
- شاید تا آخرشم دیگه هیچوقت نخندیم.
+ هوممم.. آره
- بش بگیم؟
+ که تا حالا هیچوقت نخندیده بودیم؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم.
+ چرا؟
- چون ما رو خندوند...
+ نه. چرا میتونیم کمکش کنیم؟
- چون همه اینجا گم میشن..
+ آها. به جز ما...
- پس بگیم؟
+ بگیم؟
- بگیم؟
+ بگیم...
- پس بگیم.
+ چی بگیم؟
- بگیم همه اینجا گم میشن به جز ما،
+ خب؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم پیدا بشه،
+ خب؟
- که اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه،
+ خب؟
- که راه خروجش اینه که بره تو سایهش،
+ خب؟
- خب به جمالت. بگیم دیگه!
+ بعدش چی؟
- بعدش بره دیگه.
+ کجا بره؟
- بره برسه به شهر دیگه.
+ ها.. شهر..
- بگیم دیگه؟
+ چی...
میتوانستم تا آخر عمرم بنشینم پای مکالمهی آن دو بزمجه، ولی تشنه بودم. خیلی تشنه بودم. آنقدر تشنه که حاضر بودم هر کاری، هرچند سادهلوحانه، بکنم تا به آب و آبادی برسم. آن دو گرم صحبت خودشان بودند و تا حواسشان به من نبود، تصمیمم را از کشکول درآورده بودم، گرفته بودم، و رفته بودم توی سایهام.
+ گم شده؟
- گم شده.
+ گم شده دیگه.
- همه اینجا گم میشن. هه هه...
+ به جز ما. هه هه..
- بهش بگیم؟
+ که گم شده؟
- نه.
+ که همه اینجا گم میشن؟
- نه احمق!
+ به جز ما؟
- آره.
+ به جز ما چی؟
- که به جز ما همه اینجا گم میشن و بدون کمک ما نمیتونه پیدا بشه.
+ آره...
- پس بگیم؟
+ خب چرا؟
- شاید کمکش کنیم.
+ نه. چرا به جز ما هیشکی اینجا گم نمیشه؟
- لالا هللا...
سیل سرد عرق از پشت گردنم راه افتاده بود. دیگر نمیتوانستم در برابر ترس و کنجکاویم مقاومت کنم. با سریعترین حرکتی که در توانم بود پشتم را فشار دادم به سنگ و خودم را پرت کردم جلو، و همزمان توی مسیر، صد و هشتاد درجه چرخیدم. هژیر را نشانه رفته بودم وسط دوتا بزمجه که چسبیده بودند به دیوارهی سنگ. جایی که تا چند ثانیه قبل، سر خودم بود. این دوتا داشتند با هم به زبان من حرف میزدند؟ یا من داشتم به زبان آنها میشنیدم؟ از حالت آماده باش خارج شدم. هژیر را غلاف کردم و رو به سنگ، زانو زدم. در حالی که سرم پایین بود و دو دستم را ستون کرده بودم و زل زده بودم به زمین. زمین که هنوز داشت مینواخت. خندهام گرفته بود. و خب در آن موقعیت بهترین کاری که میشد کرد، خنده بود. این را بعداً فهمیدم. هه.. هه هه.. هه هه هه.. رو به آن دو بزمجه میخندیدم. آنها هم با خندهی من به خنده افتادند. داشتیم میخندیدیم. سه تایی داشتیم میخندیدیم. آن دوتا آنقدر محکم خندیدند که ناگهان جفتشان از روی سنگ به زمین افتادند. صدای خنده لحظهای قطع شد. آن دو که به کمر افتاده بودند، چشمهاشان را به سوی من و آن دیگری و من چشمهام را به سوی آن دو چرخاندم. در یک لحظه سهتایی باز به خنده افتادیم. شدیدتر از قبل. سهتایی روی زمین افتاده بودیم و شکمهامان را گرفته بودیم و میخندیدیم. دست روی زمین میکوبیدیم و میخندیدیم. خیلی خندیدیم. خیلی. نفسمان که تمام شد، خندهها هم کم کم بند آمد. ولی لبها هنوز میخندید.
- خیلی خندیدیم
+ خیلی.. هزار سال بود اینجوری نخندیده بودم
- هیچوقت اینجوری نخندیده بودیم.
+ آره. اصلاً هیچوقت نخندیده بودیم.
- شاید تا آخرشم دیگه هیچوقت نخندیم.
+ هوممم.. آره
- بش بگیم؟
+ که تا حالا هیچوقت نخندیده بودیم؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم.
+ چرا؟
- چون ما رو خندوند...
+ نه. چرا میتونیم کمکش کنیم؟
- چون همه اینجا گم میشن..
+ آها. به جز ما...
- پس بگیم؟
+ بگیم؟
- بگیم؟
+ بگیم...
- پس بگیم.
+ چی بگیم؟
- بگیم همه اینجا گم میشن به جز ما،
+ خب؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم پیدا بشه،
+ خب؟
- که اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه،
+ خب؟
- که راه خروجش اینه که بره تو سایهش،
+ خب؟
- خب به جمالت. بگیم دیگه!
+ بعدش چی؟
- بعدش بره دیگه.
+ کجا بره؟
- بره برسه به شهر دیگه.
+ ها.. شهر..
- بگیم دیگه؟
+ چی...
میتوانستم تا آخر عمرم بنشینم پای مکالمهی آن دو بزمجه، ولی تشنه بودم. خیلی تشنه بودم. آنقدر تشنه که حاضر بودم هر کاری، هرچند سادهلوحانه، بکنم تا به آب و آبادی برسم. آن دو گرم صحبت خودشان بودند و تا حواسشان به من نبود، تصمیمم را از کشکول درآورده بودم، گرفته بودم، و رفته بودم توی سایهام.
۲۴.۲.۹۲
۱۰.۲.۹۲
501
احساس میکردم وسط آتش به خواب رفتهام. هیچجا هم نه وسط آتش. نخوابی، نخوابی، وسط آتش بخوابی. امواج حرارت مثل سوزن از تمام نقاط وارد بدنم میشد. مچاله شدن پوستم در اثر آتش را احساس میکردم. پوستم جمع میشد و حرارت به گوشت میرسید. گوشتی که چیزی ازش نمانده بود. استخوانهایم داشت ذوب میشد. از شدت درد یک لحظه چشمانم باز شد. یک لحظه. ناخودآگاه باز شد. میترسیدم چشمانم باز شود و آتش واردش بشود. به زور پلکهایم را به هم میفشردم. ولی آن یک لحظه طور دیگری بود. چشمانم را که باز کردم خنک شدم. برای یک لحظه. باز خواستم بازشان کنم. دیگر نمیشد. حتی زور نداشتم چشمانم را باز کنم. خودم را سپرده بودم به دست آتش. تعجب میکردم که چرا بوی گند سوختگیام هنوز بلند نشده. گفتم شاید بلند شده، ولی آتش از سوراخ بینی وارد بدنم شده و تمام مسیر را سوزانده است. ولی اگر اینقدر سوخته بودم، چطور هنوز آتش را احساس میکردم؟ سایهای روی سرم افتاد. چیزی که نمیدیدم، چشمانم بسته بود، ولی خنک شد. نصف صورتم خنک شد. آتش نمیگذاشت بفهمم چه بر من میگذرد. به محض احساس سایه، چشم راستم را باز کردم. انگار از قبل میدانستم قرار است اینطور بشود و ماهیچههای پلکم در حالت آمادهباش بودند. وقتی چشمم باز شد، جز تاریکی چیزی ندیدم. برعکس شده بود. چشم بستهام داشت از نور و گرمای آتش کور میشد و چشم بازم رو به تاریکی باز شده بود. توی آب. چشمم که باز شد سیلی از آب جاری شد توی بدنم که به هرجا میرسید، آتشی را خاموش میکرد. شدت آب آنقدر زیاد بود که نمیتوانستم چشمم را ببندم. اما حس خوبی داشت. یعنی اگر هم میتوانستم، دوست نداشتم چشمم را ببندم. همانطور خودم را سپرده بودم به نبرد آب و آتش و حتی منتظر نتیجه هم نبودم. تا وقتی که احساس کردم آتش کاملاً خاموش شده است. آن وقت بود که با خیال راحت چشمم را بستم. صداهایی میشنیدم. صدای مکالمهای که هیچ نمیفهمیدم طرفینش به هم چی میگویند.
- یبسنبت سیباعهقغسش ذردطس خواب شبیاسیتباش
+ سیشبیس سیبب قفغهف ابنلذد دو روز تاسی
- اسم پکگ چجقفث شیبا ضصث سز
+ مکنخت بیس بیدار نیخحثقث عغثق
...
از هر جمله به زور یک کلمه میفهمیدم. صداها را خمیری میشنیدم. داشتند در مورد من صحبت میکردند. نمیدانم از کجا اینقدر مطمئن بودم. یک مرد و یک زن. یک صدای دیگر داشت از دور نزدیک میشد. از بیرون.
تق تق تق تق
آن را واضحتر از صداهای نزدیک میشنیدم. دیگر به مکالمه کاری نداشتم. فقط آن صدایی را که از بیرون میآمد تعقیب میکردم. خیلی واضحتر از صدای مکالمه بود. یک لحظه متوقف شد و با توقفش، صدای مکالمهی خمیری هم واضحتر شد.
- حالش چطوره؟
+ انگار دوات اثر کرده پیرمرد. تبش یهو خوابید
- حرف نزده؟
+ نه. فقط یه لحظه چشمشو باز کرد
- بهتر. این لبا انگار هزار ساله که از هم باز نشدن. یه پارچه خیس بذار رو دهنش اگه یهو دهنشو وا کرد زخم نشه.
صدای تق تقی نه شبیه آن قبلی شروع به دور شدن کرد.
در تمام آن مدت داشتم زور میزدم یک بار دیگر چشمانم را باز کنم. اما نمیشد.
- اونا مال اینه؟
+ آره.
- کسی نمیشناختش؟
+ نه
- این یه هفتیر معمولی نیست. بعید میدونم کسی صاحبشو نشناسه. یه جای کار میلنگه
+ شاید دزدیده
- شاید. ولی بعید میدونم. اگه توئم چیزی رو که من میبینم ببینی احتمالاً نظرت عوض بشه
+ بده ببینم
+ هژیر عقاب بیدار؟ دست این چیکار میکنه؟
- ممکنه کسی اینو دزدیده باشه؟
+ نه
- خب؟
+ یه جای کار میلنگه
صدای تق تق آرام آرام نزدیک میشد. صدای مهربان زنی گفت: من فعلاً مواظبشم. بهتره شمام برید پایین اینجا رو خلوت کنید. اگه بیدار بشه و این قیافهها اولین چیزی باشه که میبینه ممکنه دوباره یه بلایی سر خودش بیاره.
من چه بلایی سر خودم آورده بودم؟
- بریم. ولی این لااقل تا فردا دیگه بیدار نمیشه. یه ساعت دیگه سر زخمشو باز کن، اینو بذار رو اون قبلیا.
صدای دور شدن تق تقی نامنظم در گوشم پیچید، و یکی دو قطره آب از گوشههای دهانم روی زبانم چکید...
۸.۱۲.۹۱
485
هژیر را گرفتم گذاشتم جلوم روی زمین. چشم از مرد برنمیداشتم. در همان چند ثانیه هزار فکر از ذهنم گذشت. فکرهایی که همه مانند ذراتی گرد یک نام میچرخیدند. عقاب بیدار. نمیدانستم میداند که من میدانم که خودش است یا نه. گفتم: «خوب ساختیش» گفت: «من نساختم...» چشمانش را بست و لپهایش را باد کرد و نفسش را با فشار بیرون داد. گفت: «من نساختم...»
- پس کی ساخته؟
+ عقاب بیدار
- تو نیستی مگه؟
+ نه
- گرفتی ما رو؟
+ نه
- پس این هفتیرو از کجا میشناسی؟
+ از کجا رسیده دست تو؟
میتوانست اینطوری هم باشد. ولی آنقدر مطمئن هژیر را برداشته بود و شلیک کرده بود و آنقدر مطمئن گفته بود «خوب مونده» که اصلاً نمیشد تصور کرد خودش نباشد. پرسید: «پس دنبال عقاب بیداری؟ ها؟» سر تکان دادم که خب آره. « میخوای بهش چی بگی؟ چی کارش داری؟ یه هفتیر گرفتی دستت معلوم نیست از کجای بیابون یهو سر و کله ت پیدا میشه که چی؟ فک میکنی آخرش چی میشه؟ آخرش منم. میشی من. منو میبینی؟ میشی من. سرگردون. میشی یکی از همین جک و جونورای بیابون. انقد جون میکنی و دور خودت میگردی که یادت میره چی بودی و کجا میخواستی بری.. انقد یادت میره کجا میخواستی بری که یهو چش وا میکنی میبینی یه لحظه اینجایی، یه لحظه اونجایی، اینجا اونجایی که هزار فرسخ از هم دورن. اونوخ تو، نمیفهمی. چرا؟ چون بیابونه. بیابونا همه مث همن. اما انقد میری و میای که یه روز میفهمی تمام این مدت هیچ جا بند نبودی. چرا؟ چون فکرت هزار جا هست. چرا؟ چون اون هزار جا هست. اما همیشه یه قدم عقبتری.. وقتی شدی من، حتی اگرم بخوای نمیتونی یه جا بمونی. انقد بهش فکر میکنی که نمیتونی بهش فکر نکنی.. اونقد میری تو فکرش که فکرش میشه تو. هرجا فکرت بره، توئم میری. میشی یه فکر. میشی هزارتا فکر. چون اون هزار جا هست. جاهایی که هزار فرسخ از هم دورن. وقتی راه میافتی دمبال یه روح، دیر یا زود، توئم روح میشی.. ولش کن. برگرد سراغ زندگیت.. این هفتیر یه تله ست.. وقتی باش تیر مینداختم خودم برق تو چشای خودمو میدیدم لعنتی رو.. میخوای راستشو بدونی؟ اون مرده. مگه میشه هفتیر یه هفتیرکش زنده ول باشه به امون خدا و این دس اون دس بچرخه و هرکی از را رسید برش داره و را بیافته دمبال صاحبش؟ اون مرده. دمبالش نگرد. هیچوقت دمبال یه مرده نگرد. کسی که دمبال مردهها میگرده، باید مث مرده ها باشه. مث مردههام میشه. ... هرچند، تو دمبال اون نیستی.. اونه که دمبال توئه.. دمبالتم نیس راستش.. هفتیرو که برداشتی، شدی اون. میدونی چرا؟ چون نمیخواست بمیره. هیشکی نمیخواد بمیره. . منم نمیخواستم...»
هیچ درکی از آنچه میگفت نداشتم. گفتم پیرمرد آفتاب بیابان پاک عقلش را زایل کرده. چی داشت میگفت؟ مرده؟ کی مرده؟ کِی مرده؟ اگر این مرده که من هم باید مرده باشم.. «خب توئم مردی احمق.. من کشتمت» برده بودم گوشهی رینگ و مشت پشت مشت میکوبید توی کله م. فکرم را میخواند.. ترسیده بودم. هژیر را برداشتم گرفتم سمتش. دستانم میلرزید. روی زمین خودم را عقب میکشیدم. همانطور عق عقب که میرفتم و نشانهاش رفته بودم، کیسهام را برداشتم انداختم روی کولم و بلند شدم و عقب عقب راه افتادم.. سرگرم آتشش شد و با لحنی سرد گفت: «در ضمن اون خالیه. هیچوقتم یه مرده رو از مردن نترسون» ضامن را کشیدم.. ژییییر.. ماشه را چکاندم.. خالی بود. با تمام قوا شروع کردم به دویدن.. آنقدر تند میدویدم که روز شب شد. سرم را برگرداندم، نور آتشش هنوز از دور در تاریکی پیدا بود.. جلویم ناگهان یک دیوار سبز شده بود انگار. با کله رفتم توی دیوار و بیهوش شدم. چشمانم باز شد. هژیر افتاده بود کنار دستم و سرم داشت از درد میترکید. دست کشیدم روی پیشانیام، خون میآمد. صدای دویدن قدمهایی توی راه پله باعث شد سرم را به سرعت برگردانم سمت در، و دستم کورکورانه هژیر را بردارد. درازکش نشانه رفتم سمت در و منتظر بودم در باز شود تا هر جنبندهای ازش رد شد بزنم. یادم آمد خالی ست. یادم آمد نباید سرم را آنقدر تند میچرخاندم. سرم افتاد روی بازوم و صدای چرخیدن دستگیرهی در، آخرین چیزی بود که شنیدم. تشنه بودم. خیلی تشنه بودم...
۹.۱۰.۹۱
449
بهش گفتم خب؟ چرا زدی؟ خم شد جلو، کتری کوچکش را روی آتش کمی جابهجا کرد. چند قطره آب ازش ریخت بیرون روی خاکسترهای داغ و پوفف صدا داد. در روز، آتش خیلی کمتر از شب حرف میزند. یا شاید هم حرف میزند، ما نمیشنویم. خب شب، به هرحال تریبون رسمی آتش است. در شب که حرف میزند، چون هیچکس و هیچچیز دیگر حرف نمیزند، صدایش بهتر به گوش میرسد. و حرف میزند. حرفهای خوبی هم میزند. در روز ولی نه. مگر اینطوری آبی ریخته شود روی خاکسترهاش یا اتفاق مهم دیگری بیافتد و او بلندتر از حد معمول حرف بزند تا صدایش شنیده شود. هژیر، هفتیرم، هم اینطوری ست. در شب هم بیشتر حرف میزند، هم حتی یک چیزهایی هم از خودش نشان میدهد که در روز اصلن قابل دیدن نیستند. هژیر مثل آتش است. هه. به خودش نمیگویم. چون خودش معتقد است مثل هیچچیز نیست. و راست هم میگوید. با دستش ریشش را خاراند و لبخند شیطنتآمیزی با کمک ابروهاش زد و گفت: خب تو وارد قلمرو من شده بودی. نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. همانطوری یکوری دراز کشیده بودم روبهروش، این طرف آتش، و نمیدانستم بخندم یا عصبانی بشوم یا چی. شاید اگر هژیر دم دستم بود، طور دیگری برخورد میکردم. اما خب هرچی بود، او من را زده بود، درست، ولی جمع و جورم کرده بود. نمیدانم چی به زخمم زده بود، اما خیلی کمتر از دیشبش درد میکرد. بیشتر سست و بیحال بودم تا اینکه درد احساس کنم. اما خندیدم. گفتم: آخه مرد حسابی! نصف این زمینا قلمرو صاحباشونه. قرار باشه هرکی هرجا رفت بزننش که همه باس مرده باشیم که. وارد قلمروت شده بودم؟ خب هشدار میدادی. زارت نشونه رفتی زدی؟ آخه اینم شد کار؟ انگار که دانسته باشد چی میخواستم بگویم، دست چپش را آورد جلو. نصف انگشت کوچکش نبود. گفت: آخرین باری که به یکی هشدار دادم، هم این انگشتمو از دست دادم، هم طرف مُرد. حساب کردم دیدم هشدار ندم بزنم خسارت کمتری وارد میشه. مات نگاهش میکردم. شاید هم حق داشت. من هم اگر آن وسط بیابان، یکی با داد، یا شلیک میخواست بهم هشدار بدهد که از قلمروش بروم بیرون، شاید قبل از فکر کردن به هر چیز دیگری، هفتیرم را میکشیدم و دستش را نشانه میرفتم تا خلع سلاحش کنم. این یک واکنش منطقی به نظرم آمد. غیرمنطقیش این بود که صاف میزدم طرف را میکشتم. به نظرم طرف قبلی خیلی هم آدم منطقیای بوده که دستش را زده. ولی باز این دلیل نمیشد که هرکس را وارد قلمروش میشد با تیر بزند. بهش گفتم. خنده ش گرفت. دست کرد توی خورجینش و دوتا لیوان آهنی را با یک عالمه سر و صدا بیرون آورد و دوتا چایی ریخت. بعد سرش را آورد بالا گفت: دستای من سر هم ده تا انگشت بیشتر ندارن. که الان شده نه و نیم تا. ولی آدما خیلی زیادن. میدونی که.. یکی از چاییها را از کنار آتش عبور داد و گذاشت جلوی من. دستانم را گرفتم دور لیوان و از گرمایش انگار جان دوبارهای در انگشتانم دمیده شد. گفتم: حالا این قلمرو قلمرو که هی می گی، انگار چی هست. خوبه همه ش بیابونه. یه لشکرم ازش رد بشه همونیه که هس. نمیخورنش که. خنده ش را جمع کرد و گفت: تو هیچ میدونی الآن کجایی؟ گفتم: احتمالن ده پونزه مایلی غرب نیومکزیکو. پق زد زیر خنده. گفتم چیه؟ دیگه فوقش بیس مایل. بلندتر خندید. به چی میخندید؟ چاییش را برداشت و همانطور خندهکنان جرعهای نوشید. البته نصف جرعه نوشید. چون نصف دیگرش ریخت روی ریشهای زیر دهانش و سیبیلهاش. دور دهانش را با پشت آستین دست راستش خشک کرد، مثلن، و با همان دست آسمان را نشان داد و گفت: این آسمون شبیه آسمون نیومکزیکوئه؟ این زمین، شبیه اون زمینه که روش افتادی؟ فک کردم دیگه اینقد در جریان هستی که بدونی اینجا چه خبره.. احساس کردم دارد مسخره م میکند. با غضب نگاهش میکردم. اما راست میگفت. اینجا، آنجایی نبود که من تیر خورده بودم. ولی این آنقدرها خنده دار به نظرم نمیآمد. خب طبیعی بود که در تخمین موقعیت اشتباه کنم. گفتم: خب، اینجا کجاس مگه که انقد میخندی؟ گفت: ما الآن تو خود مکزیکیم. محال بود. از آن جایی که من تیر خوردم، تا نزدیکترین نقطهی مرزی مکزیک، کمِ کم، یک روز سواره راه بود. از طرفی، او خیلی جدیتر از آن به نظر میرسید که خواسته باشد شوخی کند یا من را دست بیاندازد. گفتم یا از تیر خوردن من بیشتر از یک روز میگذرد، یا لابد او دیوانه ست. یک دیوانه که در بیابان زندگی میکند، غریبهها را با تیر میزند، اگر زنده ماندند آنها را زنده نگه میدارد تا دستشان بیاندازد. باز با خودم گفتم حتی اگر من بیش از یک روز را بیهوش بوده باشم، و او راست بگوید که ما در مکزیکیم، باز هم دیوانه ست. وگرنه چرا باید من را تا اینجا بکشاند؟ سعی کردم از جام بلند بشوم. موفق هم شدم. نشستم و نگاه دقیقتری به اطراف انداختم. چاییم را که دیگر سرد شده بود برداشتم و یک نفس نوشیدم و به افق بیابان چشم دوختم. برگشتم سمتش و گفتم: خب. حالا هرچی بوده خدا رو شکر به خیر گذشت. هفتیر ما رو بدی رفع زحمت میکنیم. که باز زد زیر خنده. گفت: کجا میخوای بری با این همه عجله؟ هستی حالا.. تو حتی نمیدونی کجایی و چجوری باس برگردی اونجا که بودی. راستی هنوز نگفتی کجا داشتی میرفتی.. کجا داشتی میرفتی؟ گفتم این که هیچی نمیداند. عیب ندارد راستش را بگویم. گفتم: دنبال عقاب بیدارم. و منتظر ماندم بپرسد عقاب بیدار کیست، یا چیست، و در جوابش بگویم که نمیدانم. ولی او انگار همه چیز را میدانست. هیچ از حرفم تعجب که نکرد هیچ، خیلی هم جدی پرسید: چی کارش داری؟ وا رفتم. پرسیدم: مگه تو میشناسیش؟ بی آنکه حرفی بزند، از جایش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن و بلند بلند شمردن. هرچه دورتر میشد صدایش را هم بلندتر می کرد. من هم شروع کردم باهاش شمردن. مانده بودم میخواهد چه کار کند. پنجاه و هفت قدم دور شد، برگشت سمت من و هفتیرش را به سمتم نشانه رفت. با هیچ هفتیری از آن فاصله نمیشد شلیک کرد. لبخند زدم. شلیک کرد، احساس کردم سوزنی از بالا وارد شانهی راستم شد. تا آمدم ببینم چه بوده، همان حس در شانهی چپ. لعنتی. هژیر دستش بود. هژیر دستش بود؟ با خودم گفتم ای تُف. و دراز کشیدم روی زمین. یک نفر انگار داشت با لگد میزد به پاشنهی کفشهام. یکی به چپ، یکی به راست. دستم را به نشانهی تسلیم آوردم بالا و با کف آن یکی دستم می کوبیدم روی زمین. شلیکش را قطع کرد و به سمتم راه افتاد. خودم را آرام کشیدم بالا و نشستم. شانههایم را نگاه کردم: دوتا شکاف نازک در لباس، و دوخراش که کم کم خون داشت به آنها رنگ می داد. خون که، معلوم بود زخم شده. خون نمیآمد. نگاهم را چرخاندم سمت او که تقریبن رسیده بود همان جای اول که نشسته بود. نشست. هژیر را آورد بالا و برانداز کرد و گفت: خوب مونده. از لوله نگهش داشت و دسته ش را گرفت سمت من. منی که مات مانده بودم.
۳.۱۰.۹۱
433
یک بار پیاده از غرب وحشی تا سیبری رفتم از طریق کامچاتکا. خیلی سرد بود نامرد. بلافاصله برگشتم. از همان طریق.
432
باید قبول کنیم حماسه یه چیز اشک درآره؛ مراتب اشک درآری حماسه به این شکله که اول مو به تن آدم سیخ میشه، بعد اشک
درمیاد که بشه نمک تن؛ بعد همه بر آتش حماسه کباب میشن؛ حماسه یه چیزیه
ورای غم و شادی؛ و خوبه. مثلاً، در موزیک فیلم روزی روزگاری در غرب، قطعهی هارمونیکا حماسیه؛
۲۶.۹.۹۱
425
چشمانم را نمیتوانستم باز کنم. چشم که سهل بود، گوشهایم هم چیزی
نمیشنید. اما به هوش بودم. درد عجیبی در کتف راستم احساس میکردم. درد
نبود. نه. درد بود. ولی عجیب بود. چیز جدیدی بود. انگار یک تیلهی داغ و
چرخان را انداخته بودند روی کتفم. یک طرف این تیله داغتر بود. هی که
میچرخید، آن طرف داغترش که میرسید به بدنم، سوزش خوشایندی احساس میکردم
که بلافاصله با احساس درد ناشی از فشار تیله به استخوان، خوشایندی خودش را
از دست میداد. تیله هم نه. انگار روی تنم در آن نقطهی خاص، یک چیزی داشت
میجوشید. انگار دهانهی آتشفشانیِ کوچکی آنجا ایجاد شده باشد و یک چیزی
توی آن در حال قُل زدن باشد. حبابهایی که میترکیدند را احساس میکردم.
چند دقیقهای که از به هوش آمدنم گذشت، تازه متوجه شدم که به پهلوی چپ
خوابیدهام. چشمانم را نمیتوانستم باز کنم. گوشهایم هم چیزی نمیشنید.
تنها احساسم در آن لحظه، آن درد عجیب بود و این که به پهلوی چپ خوابیدهام.
دیدم کاری از دستم ساخته نیست، گفتم لااقل فکرکنم ببینم از کجا به اینجا
رسیدهام. یادم آمد که قبل از رسیدن به شهر از دلیجان پیاده شده بودم.
نمیخواستم بروم داخل شهر. کاری هم آنجا نداشتم. جایی که من میخواستم بروم
خیلی دورتر از آن شهر بود. از آن جایی که پیاده شدم، همانطور پیاده راه
افتاده بودم به سمت غرب، و حتی یادم آمد که در حین راه رفتن به این فکر
میکردم که رفتن به سمت غرب، روز آدم را بلند میکند. یکی از هزاران فکر
بیهودهای که در بیابان به فکر یک هفتیرکش آواره میرسد. گرسنه بودم. این
هم یادم آمد. گرسنه بودم و میخواستم تا به شب نرسیدهام سرپناهی پیدا کنم.
آب. دنبال آب بودم. و به این فکر میکردم که چرا به شهر نرفته بودم؟ خب
میرفتم غذا و آب برمیداشتم و باز راه میافتادم. با اینکه خیلی دور نشده
بودم و میشد برگردم، با اصرار عجیبی به سمت غرب میرفتم. ناگهان نوری از
چشمان به زحمت نیمهبازم وارد شد و سوز شدیدی از چشم وارد بدنم شد. زود
چشمانم را بستم و پلکهایم را به هم فشردم. لغزش اشک ناشی از درد و سوزش را
از کنار چشم و بر روی گونه و بینیام احساس میکردم. اشک چشم راستم از
پایین روی بینی سرازیر میشد و میآمد از گودی پای چشم چپم میگذشت و به
اشک چشم چپم میپیوست و با هم وارد گوشم میشدند و بعدش انگار میچکیدند
روی زمین. چون بعدش چیزی احساس نمیکردم. ولی خیسی توی گوشم بود. صورتم داغ
بود و گوشهایم هم. اما آنجا که اشک میرفت توی گوشم جمع میشد، رطوبت
مانع احساس داغی میشد و انگار نسیمی هم میوزید. کجا بودم؟ درد کتفم مثل
لحظهی اول شدید بود و برم گرداند به مرور فکر این که از کجا به اینجا که
نمیدانم کجاست رسیدهام. ناگهان صحنهای یادم آمد که روی زمین افتاده بودم
و داشتم از پایین، از روی سطح زمین، به بوتهی خاری که کنارش افتاده بودم
نگاه میکردم. بوته هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد و ساقههایش هر لحظه
ستبرتر میشدند در نظرم. درد و سوزش را آنجا بود که احساس کردم. یادم آمد
که تا آن لحظه تیر نخوردهام. تیر خورده بودم. کی من را زده بود؟ چرا زده
بود؟ از پشت زده بود نامرد. لابد کمین کرده بوده. کم کم میتوانستم به
عقبتر برگردم. داشتم راه میرفتم، به سمت غرب، که تیر خوردم. صدایش که
یادم آمد جای زخم چنان تیر کشید که چشمانم ناخودآگاه باز شد. داغی آتش بود
که بر صورتم تاخته بود. کنار آتشی در بیابان، زیر سقف آسمان به پهلوی چپ
خوابیده بودم.چشمهایم که باز شد، گوشهایم هم کم کم باز شدند. تنها صدایی
که میشنیدم، صدای جرق جرق آتشی بود که میدیدم. سعی کردم سرم را از بالای
شانه برگردانم ببینم کی دیگر آن جاست. کسی باید آنجا میبود. من تیر خورده
بودم، یکی من را زده بود. از طرفی این آتش را هم یکی روشن کرده بود. من که
نبودم. اما کی؟ کی من را زده بود و چرا؟ و کی من را اینطوری کنار آتش
خوابانده بود و باز چرا؟ سرم را نتوانستم برگردانم. ولی انگار تکانی که
خورده بودم، توجه آن کسی را که آنجا بود، جلب کرده بود. صدایش میآمد که
انگار داشت روی خاک حرکت میکرد. بعد صدایش شبیه بلند شدن شد و بعد راه
رفتن و بعد آمد لحظهای بین من و آتش ایستاد. صورتش را نمیتوانستم ببینم.
سایه میدیدم. تنومند بود و لباس سرخپوستی بر تن داشت. مطمئنم در نگاهم ترس
و نفرت را دیده بود. و درد را. آمدم حرفی بزنم، اما قبل از آن که دهان باز
کنم، سایهی دستش را دیدم که کفش به سمت من بود و آن را به پایین و بالا
حرکت میداد که یعنی حرف نزن. مطیعانه عمل کردم. از طرفی فهمیده بودم که
اگر هم بخواهم نمیتوانم حرف بزنم. همان تکصدای خشکی که از گلویم خارج شد،
خشکی حلق و حنجره ام را به خوبی نشان داده بود. و لبانم. تازه متوجه شدم
که لبانم از خشکی زخم شده بودند. سایهاش که روی صورتم افتاده بود و مانع
رسیدن داغی آتش شده بود، باعث شد آن چیزهایی را که داغی نمیگذاشت احساس
کنم، احساس کنم. زخم لبها، سوزش گونهی چپ، که نشانهی زخمی دیگر بود که
نمک اشک بر سوزش میافزود، و درد کتفم شدیدتر از قبل. برگشت رفت آن طرف آتش
نشست. چهرهاش را در نور آتش بهتر دیدم. ریش و سبیل و موی بلندی داشت. سرخپوست نبود.
ولی لباس سرخپوستی پوشیده بود. بدنم را ضعیفتر از آن میدیدم که بتوانم
همچنان با هوشیاری چشمانم را باز نگه دارم. سراسر وجودم درد میکرد. انگار
هر جای بدنم که در زمانی از عمرم دردی داشته بود، داشت آن را به یاد
میآورد. مقاومت میکردم که چشمانم را همچنان باز نگه دارم. نمیتوانستم.
او هم آن طرف نشسته بود و گاهی به من و گاهی به چیزی که در دستش بود و داشت
با آن ور میرفت و من نمیدیدمش و گاهی آتش نگاه میانداخت. چشمانم میرفت
و میآمد. صدایش را شنیدم که میگفت: «بخواب جوان. بخواب. خورشید که درآمد
همه چیز را به تو خواهم گفت» نمیدانم اطاعت امر او بود یا از بین رفتن
توانم در تحمل درد، یا چیزی دیگر، که من را دوباره به بیهوشی فرو برد. صدای
مطمئنی داشت. مطمئن و اطمینانبخش.
۲۱.۹.۹۱
۹.۹.۹۱
382
یه روز ما تیر خورده بودیم. تیر تفنگ. البته خب نه که مثلاً تیر خوردن یه
چیز عادی باشه برا ما؛ خیلی کم پیش میاد که ما تیر بخوریم. چرا که هفتیرکشی
چالاک و ماهریم و هرکی بخواد ما رو با تیر بزنه، قبل از اینکه به فکرش
برسه به ما شلیک کنه، باید تابوتشو سفارش داده باشه. اینم که ما تیر
خوردیم، اتفاقی بود. یکی میخواست یکی دیگه رو بزنه، در همون لحظه اون یکی
دیگه اینو با تیر زد، اینم یهو چپه شد، در همین اثنا تیر از تفنگش در رفت
خورد به ما. ما سرمونو آوردیم بالا، رو به حضار و دوربین گفتیم: هه، نمردیم
و گولّه م خوردیم.. هه.. هه هه... هه هه هه... بعد یهو همه با هم زدن زیر
خنده. ولی بعدش صحنه رو از دوباره گرفتیم، مام دیالوگ درست خودمونو گفتیم و
کارگردان ازمون تشکر کرد گفت چایی بدن به همه.
۸.۷.۹۱
294
شوما چجوری با تمرین و تکرار میتونین تشخیص بدین پاکت سیگارتون پره یا خالیه بدون باز کردنش؟ هفتیرکشام همینن. وجه اشتراکشونم تو کشیدنه؛
مثلاً میگی دوکیلو از اون خوباش بکش.
نمیگی؟
۴.۶.۹۱
254
یه روز هوا گرم بود، دل نبود فی الواقع؛ ما رفتیم به زیارت جمعی از رفقا؛ موریکونه در گوش. البت به محل قرار که رسیدیم موریکونه را از گوش خارج کردیم. لکن آن دیدار، دل بود؛ حرف زدیم و چایی خوردیم و حرف زدیم. در مسیر برگشت، از رفقامون که جدا شدیم، موریکونه در گوش به طی طریق پرداختیم. هوا تاریک شده بود. دلتر شده بود. دوروغ چرا؟ دل شده بود. داشیم راه خودمونو میرفتیم که یهو دیدیم زن جادو بساط عیش و طرب گسترده در برابرمون. خب تو مسیر بود، مجبور بودیم بهش نزدیک بشیم. یک مشت دلار میزد، با چنگ. اما حواسمون بود که اسیرش نشیم. یواش نزدیک شدیم و داشتیم ازش میگذشتیم که یهو صدامون کرد. هی! آدم! بیا بشین یه دقه دور هم خوش باشیم. اما ما که میدونستیم داستان چیه. خودمونو زدیم به کوچه علی چپ و یواشکی ضامن هژیرو کشیدیم. خودشو رسونده بود به ما و دستشو گذاشته بود رو شونه مون. گفت عجله چرا؟ بیا بابا! خوبه. ما برگشتیم گفتیم چی خوبه؟ گفت همین عیش و طرب دیگه. خوبه. ما گفتیم زکی! عیش و طرب با زن جادو؟ کور خوندی آبجی! ما شاهنومه رو از حفظیم. شوما یه بار رستم، یه بارم اسفندیارو خواستی گول بزنی. حالا ما؟ ما خودمون ختم روزگاریم. ما هفتیر کشیم. هه! بیایم عیش و طرب سر سفره شوما؟ گف رستم کیه؟ اسفندیار کودومه؟ تو مگه آدم نیستی؟ گفتیم بعله. ما آدمیم. لکن حواسمون جمعه. گف تو مثکه یه چیزیت میشه ها! گفتیم بعله. خیلی چیزامون میشه. لکن تو برو... برو این دام بر مرغ دگر نه... برو... برو بابا جان ما کار داریم. رسیده بودیم به پارک لاله؛ از تو خیابون قدس. رفیقمون گفت از فلسطین برو، ولی فلسطین پیاده روش باریکه، شولوغم هست. حس مالکیت نمیده به آدم. از قدس رفتیم. خولاصه، قصد کردیم بریم به زیارت درخت. تو این لا به لای شمشادا بودیم که دیدیم این زن جادو ول کن مامله نیس. هی میگفت بیا بابا! بیا خوبه! بیا عیش و طرب! برامون هی آهنگای خونی میزد. آهنگایی که بو خون میداد. همه شم از آقا موریکونه. ولی ما درسمونو از حفظ بودیم. گفتیم یا دس از سر ما برمیداری، یام اینکه مث رستم که با شمشیر دو شقه ت کرد، با هفتیر یه خال خوشگل میکاریم تو پیشونیت. اینو که گفتیم، آقا کشید عقب. یواش یواش رفت و تو غبارا گم شد. مام خوشحال و خندان راهمونو ادامه دادیم تا از در فاطمی بریم بیرون. مسیر بود دیگه، باس میرفتیم. رسیدیم پیش درخت. یه عده نشسته بودن کنارش و داشتن گیتار میتار میزدن و میخوندن. خون ما به جوش اومد. هژیرو از غلاف کشیدیم بیرون، یا خودش دراومد، نمیدونم، رفتیم که بریم که دخلشونو بیاریم که یهو فرمود: اوی! ایزی! ایزی! چیکارشون داری؟ گفتیم آخه... فرمود آخه نداره! اینا زودتر رسیدن. گفتیم هر چی شوما بگی... غلاف کردیم. فرمود: دختره رو حال کردی؟ گفتیم کودوم دختره؟ زن جادو؟ فرمود زن جادو کیه دیگه؟ دختره دیگه! عجیب بود که ایشونم جریانو میدونست. گفتیم آره قشنگ بود. لکن ما گولشو نخوردیم. که اگه خورده بودیم الان اینجا نبودیم. فرمود ینی گذاشتی اومدی؟ عرض کردیم پس چی میکردیم؟ هشدار دادیم، قبول کرد. وگرنه مخش پخش زمین بود. باس میزدیم؟ فرمود خاک بر سرت! گفتیم چی؟ چرا؟ ما که با سربلندی او را پشت سر گذاشتیم که! فرمود نه... خوب کاری کردی اصن. آفرین. عرض کردیم چاکریم. شاگرد خودتونیم دیگه! فرمود بعله. شاگرد مث تو نداشته م تا حالا. و ما به خودمون بالیدیم در اون لحظه. گف حالا کوجا میری؟ گفتیم خونه. شوما نمیای؟ گف نه... اینا نشستن، زشته من بیام. تو برو، برو حال کن واسه خودت. راستش نفمیدیم منظورش چی بود. اما رفتیم. خدافظی کردیم و رفتیم خونه.
۱۶.۵.۹۱
225
اینها شگردشان بود. کمین میکردند تو کوه و بیابان، دلیجانی چیزی رد میشد، یکیشان به عنوان مسافر سوار دست نگه میداشت، سوار میشد، رفقاش هم سر یه جای مشخصی حمله میکردند و لخت میکردند و میرفتند. اما خب این دفعه بدشانسی آورده بودند. کابوی بدون اسب تو دلیجان بود. اسبش را داده بود و تا توانسته بود فشنگ خریده بود چون فکر میکرد جایی که دارد میرود به این احتیاج بیشتری دارد؛ از همان لحظهء اولی که دلیجان وسط بر و بیابان نگه داشت، بو کشیده بود. کلاهش را کشید روی سرش و تکیه داد به دیوارهء دلیجان که یعنی من خوابم. انقدر خوب خودش را به خواب زد که رفت توش. بیدار بود، اما وارد خواب شده بود. تو خوابش، داشت خوب، بد، زشت میدید. خودش را دید که نشسته پای مانیتور، تو تاریکی، همینجوری آرام از پشت سر خودش رد شد رفت سمت در، در اتاق را باز کرد، خودش را دید که دارد از در هال میرود بیرون. رفت سمت در هال، بازش کرد، خودش را دید که نشسته رو یکی از این نیمکت دوطرفههای پارک لاله، یک درخت هم درست پشت سرش. یکهو صداهایی آمد تو سرش. "ها؟ عقاب بیدار؟ کی باورش میشه؟ اصن هست همچی چیزی؟ اصن داریم؟ میشه اصن؟ سرخپوستا مگه میذارن آدم زنده از دستشون در بره؟... همین پارسال تو ال پاسو، یکی اومد تو کافه، واسه اینکه پول مشروب نده گفت عقاب بیداره؛ کافه چی با دست خالی کاریش کرد که با زبون تمام کف سالنو طی کشید... هه! خواهر من! شوما چرا ساده ای؟ بعدم، این یه کابوی بود، هفتیرکش بود، قاتل بود، دزد بود، سانتینو دل آواره... به خاطر هیچ و پوچ آدم میکشت، اونوخ این داستانا؟..." آرام بدون هیچ حرکت اضافهای، ضامن هژیر را کشید. ژییییر... هفتیرش بود. همان که عقاب بیدار ساخته بود وقتی اسیر سرخپوستا شده بود و حالا افتاده بود دست او، یا او افتاده بود دست هژیر... همه ساکت شدند. برگشت تو خوابش. خودش را دید که دارد توی کشکولش دنبال یک چیزی میگردد. رفت ایستاد کنار درخت، درست پشت سر خودش. خودش داشت یک چیزی روی میز مینوشت. نه، کاغذ؛ کاغذ بود. مطمئن بود که خش خش کاغذ است؛ از نوشتن که دست کشید، برگشت سمت درخت؛ آمد خودش را بکشد کنار و باز برود پشت سر خودش که ببیند چی نوشته، اما نمیتوانست جدا شود. با درخت یکی شده بود. خودش شروع کرد به زمزمه؛ گفته بودم غم دل با تو بگویم... گفته بودم غم دل با تو بگویم... گفته بودم غم دل با تو بگویم... چه بگویم؟ چه بگویم؟ چه بگویم؟ و سرش را گذاشت روی میز. درخت رهایش کرد. چند قدم به عقب رفت، خورد به یک چیزی دیوار مانند؛ نه، در بود. در را باز کرد، جنازهء مردی که وسط بیابان سوار شده بود نقش زمین بود. به دلیجانچی گفت: تپهء سیاهو از شمال دور بزن. اینم بندازین بیرون تا بوش خفه مون نکرده؛ هیچکس حرف نمیزد. دم دمای غروب بود. در همینطور نیمه باز مانده بود، از آن عبور کرد، رفت همانجا که بود. برگشت که در را ببندد، اما پشت سرش هیچی نبود. یعنی در نبود. دیوار هم نبود. پشت سرش روز بود. یک رودخانه بود که خودش نشسته بود کنارش و پاهایش را تا زانو در آب فرو برده بود و با یک چوب بر آب نقش میزد. نزدیکتر رفت، نقش بر آب بود و آب هم با سرعت زیاد جاری بود، اما او به راحتی نقش را روی آب میدید: که غم از دل برود چون تو بیایی... به زانو افتاد روی زمین... زمین از تکان شانههایش میلرزید. موج برداشته بود. درختها انگار پرتاب میشدند به آسمان، آب یک کمی سربالا رفت و ناگهان صاف رفت به سوی آسمان. جهت جاذبه برعکس شده بود انگار؛ خیلی برعکس شده بود... اما او ثابت سر جایش روی زانوهایش بود. و اشک مسیر طبیعی خودش را طی میکرد. خودش دیگر آنجا نبود. جای یکی از درختها که از ریشه درآده بودند، انگار یک چاه حفر شده بود. سرش را با احتیاط به دهانهاش نزدیک کرد، روشن بود توی چاه. چشمانش را بست و پرید. یک سنگ رفته بود زیر چرخ دلیجان، درست همانجا که او نشسته بود. همیشه صندلی روی چرخ را انتخاب میکرد، به صدای جاده و دست اندازهایش بیشتر از آنچه میدید اعتماد داشت. "اما وقعاً شانس آوردیم که این آقا همراهمون بود... وگرنه هیچ معلوم نبود تا الآن چه بلاهایی سرمون میآوردن... آقا! راستی اسم شوما چیه؟" لبهء کلاه را کمی با دست داد بالا، تا سؤال کننده چشمانش را ببیند. دوست داشت وقتی اسمش را به کسی میگوید، چشمش دیده شود. "هرگز نمیخوابد". خیلی مانده بود هنوز تا برسد به "عقاب بیدار". دلیجان که میرسید به مرز مکزیک، باید پیاده میشد و به سمت غرب میرفت. بعد هم شمال. تا جنگل. تا اینجاش را بلد بود. سکوت حاکم تنشویقش کرد برگردد به خوابش. اما ترجیح داد برنگردد. دل داد به صدای جاده...
اشتراک در:
پستها (Atom)