‏نمایش پست‌ها با برچسب الکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب الکی. نمایش همه پست‌ها

۲۶.۳.۹۶

707

وارد نجاری شدم و به آقای نجار سلام کردم. آقای نجار تخته‌ای را که در دست داشت تا آخر به سمت اره برقی رومیزی هل داد و وقتی تمام شد، سرش را به سمت من چرخاند و گفت سلام، بفرمایید؟ این فرایند پنج ثانیه بیشتر طول نکشید؛ گفتم راستش من آمده‌ام اینجا نجاری یاد بگیرم. گفت آخر برای چه ای مرد جوان؟ گفتم والا چندان هم که به نظر می‌آید جوان نیستم، گفت نه بابا ماشالا تو هم مثل من هنوز جوانی. گفتم آن‌طوری باشد که من کودکی بیش نیستم پیش شما، اوستا. گفت خب، پس می‌خواهی نجار بشوی؟ گفتم نجار نجار که نه، می‌خواهم بیاموزم. می‌خواهم آنقدر بیاموزم تا بتوانم برای خودم یک دست میز و صندلی آن‌طور که دلم می‌خواهد بسازم. گفت خب برو بخر. گفتم اینها که هست به دلم نمی‌نشیند. گفت خب بده برایت بسازند. بده خودم برایت بسازم. چون پسر خوبی هم هستی، مایه‌کاری حساب می‌کنم. گفتم ممنونم، اما راستش آن بهانه است. در واقع چوب را دوست دارم. بوی چوب را دوست دارم. کار را دوست دارم. کار شما را که هنری ست برای خودش، و چوب هم توش دارد خیلی دوست دارم. برای آنکه این دوست‌داشتنم خیلی هم الکی به نظر نرسد، می‌گویم یک میز و صندلی هم می‌خواهم از توش دربیاورم که دهان مردم را ببندم. گفت کدام مردم؟‌ول‌شان کن بابا. خب الان چی؟ می‌خواهی من چی کنم برایت؟ گفتم هیچی. شما اجازه بدهید وقتی مشغول کارید، من روزی یک ساعت، دوساعت بیایم اینجا کنار شما بایستم تماشا کنم، اگر خواستید کمک‌تان کنم، اگر اجازه دادید سؤالی بپرسم، کار را ببینم، شما را ببینم، هوای اینجا را استنشاق کنم، چایی مایی هم خواستید برای‌تان به بهترین شکل دم می‌کنم، اصلاً چاییش را هم خودم می‌آورم، پول هم که نمی‌خواهم، و لطفاً شما هم پول نخواهید. گفت: همین؟ گفتم بله. گفت اینطوری که نجاری یاد نمی‌گیری. گفتم چطور؟ گفت اینطور. گفتم که اینطور. پس چی کنم؟ گفت الان که هیچی برو خانه برای خودت استراحت کن. کار مار نداری خودت؟ گفتم چرا دارم، اما کارم برای خودم است و ساعت و مکانش هم با خودم است و با این نجاری آموختن منافاتی ندارد. گفت خوش به حالت. گفتم خب؟ همین بروم استراحت؟ گفت بله. برو، تا فردا یک دست لباس کار برای خودت جور می‌کنی، من اینجا را ساعت ده باز می‌کنم، تو آن موقع با لباس کار اینجا بودی، بودی. نبودی خیال نجاری یاد گرفتن را از سرت بیرون می کنی. اما در هر صورت باید چایی یک ماه من را تأمین کنی. گفتم اگر نیامدم که پس چطور تأمین کنم؟ گفت اگر نیامدی که اصلاً دیگر نه من نه تو. گفتم باشد. پس فردا ساعت ده اینجایم. گفت ایشالا. گفتم پس الآن بروم؟ گفت برو. از فردا هم که آمدی یادت باشد من را اوستا صدا کنی. آقا جلیل و آقای کریمی و جلیل چخماق و اینها برای بقیه است. گفتم باشد اوستا. 
از آن موقع هم آمده‌ام خانه از ذوق لباس کارم را پوشیده‌ام و همین‌طور دارم برای خودم استراحت می‌کنم تا فردا با آمادگی کامل بروم نجاری یاد بگیرم. یک ده بیست سی سالی می‌شود.

۲۱.۱.۹۵

706

به این می‌گویند نیناش نیناش
و این خود تمام زندگی من است
این همان فریادی ست که شب‌ها که ما تو خوابیم
[و آقا پلیسه مثلاً بیدار است]
از در و دیوار خانه برمی‌خیزد به در کردن خستگی
این صدای ممتد یخچالی ست که ترموستاتش خراب است
این ترک خنده‌دار دیوار است
سوراخی است حاصل از لگد بر در
این منم
این زندگی من است
که در خانه به آن می‌گویند: نیناش نیناش

۱۹.۱۲.۹۴

705

آقا ما امروز باز تو بی‌آرتی نشسته بودیم باز یه نهنگ اومد کنار ما نشست. نهنگ که البته چه عرض کنم، یه ارجاع درون‌متنی. اومد نشست و، رو اون صندلیای رو به پشت دروازه که می‌شه ته اتوبوس، دستشم در بدو ورود گذاشت رو زانوی ما خودشو کشید بالا و در جواب نگاه کنجکاو و البته معترض بنده هم یه لبخندی که معلوم بود نهایت سعی در ملیح بودنش به کار گرفته شده زد و آقا خلاصه، ما گفتیم الله اکبر. آهنگ ماهنگم گوش نمی‌دادیم که این بار که بگیم بله، شیطان‌پرستا چیزمون کردن باز با آهنگهای خائنانه و منافقانه و مرگ بر شاه. سالم نشسته بودیم، این چی بود اومد سروقتمون؟ این کیه اصن؟ البته دستشو زود از رو زانوی ما برداشت تا نشست، ولی خب. زانوئه دیگه. زانو خیلی مهمه. زانو و کمر. زانو و کمر و گردن البته. بناگوشم خوبه، ولی ما زبون و مغز می خوریم بیشتر. خلاصهء کله پاچه ست درواقع. که البته بحث ما زانوئه که خیلی مهمه و رباط‌های صلیبی خلفی و قدامی در آنجاست و کشکک آنجاست که معلق‌ترین استخوان جهانه و درود به شرفش، و مینیسک داره، و رباط‌های کناری و بسیاری مسائل دیگر. حالا اینم دستشو عدل گذاشت رو کشکک. که البته زودم برداشت. ولی با سابقه‌ای که ما داشتیم، فهمیدم که خبراییه و نگاهمو گردوندم سمت پنجره که دیدم بله. یه نهنگ قاتل خودشو چسبونده به اتوبوس و یک بیستم لبخندش از پنجره قابل رؤیته. با همون یک بیستم به من اشاره کرد، گفت بیا. منم رفتم. از پنجره خارج شدم و پامو گذاشتم رو کلهء نهنگه که لیز بود و سر خوردم و تا وسطای کمرش رفتم که یه تاب خوشگلی به خودش داد و شیبش عوض شد و سر خوردم اومدم تا بالای سرش وسط چشماش. گفت بریم؟ گفتم بریم. خودشو از اتوبوس جدا کرد و چرخاشو باز کرد و تو خط ویژه راه افتادیم. سرعتش که زیاد شد گفت کمربند داری؟ گفتم آره. گفت بازش کن سگکشو بنداز تو دهن من تهشم خودت بگیر که نیفتی. کردم و انداختم و گرفتم و تازه یادم اومد من شنا بلد نیستم نهنگم سرشو بزنی تهشو بزنی جاش تو آبه. و حدسم درست بود. ما تو آب بودیم. یه چیز دیگه یادم افتاد که کاش هیچوقت یادم نمی‌افتاد و اون اینکه آبشش ندارم. چشامم بسته بودم از ترس، نفسم نمی‌تونستم بکشم، و مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم. کمربندم داشت از دو دستام لیز می‌خورد و واقعاً یه لحظه با همون چشمای بسته پایانو دیدم و خواستم برم سلام و عرض ادب که یهو نهنگه جستی زد و گرمای آفتاب و سرمای حاصل از وزش باد بر بدن و لباسای خیسم با هم خودشونو به دستگاه عصبی معرفی کردن و دعوا شد بین مغز و نخاع که کدوم مال کدومه و چی به چیه و داشت می‌رفت که داستان بشه، یادم اومد: هوا. هوا خیلی خوبه. این روزا که اواخر اسفند هم هست و هوای اواخر اردیبهشت زمان شاه رو تداعی می‌کنه و خیلی هم بهتر شده. بله. عمیق‌ترین نفسی که دستگاه تنفسی اجازه می‌دادو کشیدم و یه صوت ناهنجاری تولید کردم با این عمل که نهنگه تازه یادش افتاد من سوارشم و خواست عذرخواهی کنه سگک کمربند از دهنش در رفت و آقا ما ول شدیم تو دریای لایتناهی دوباره، شنا هم که بلد نبودیم، گفتیم هیچی دیگه. نهنگم که دست نداره آدمو بگیره از آب نجات بده، نهنگ دهن داره  آدمو می‌خوره و به گا می‌ده که اتفاقاً همینم شد. نهنگه ما رو خورد و همونطور که همه‌تون در داستان‌ها و فیلم‌های علمی تخیلی دیدید و شنیدید و خوندید و خوش به حالتون که تجربه نکردید، با هزاران مترمکعب آب و مخاط دهن و گلوی نهنگ و این مسائل رفتم پایین و رسیدم به اون راهروهای پیچ‌واپیچ معروف. خوبیش این بود که اون تو پرِ آب نبود و تا زانو بود و می‌شد نفس کشید. و این همون زانویی بود که اون مرد غریبه نمی‌دونست چقد می‌تونه مهم باشه و بی‌خیال دستشو گذاشت روش و اون لبخند مسخره رو زد. البته منم به دل نگرفتم. تا اومدم ببینم چی به چیه هم که رسیدم و مث تمام کارام این کارمم نصفه نیمه رها شد و پیاده شدم و موقع پیاده شدن، دیدید که اون صندلیای روبروی هم چقد فضای بینش تنگه و چه سخت می‌شه پیاده شد، بله، موقع پیاده شدنم پامو اونقدی آوردم بالا که بتونم کف کفشمو بمالم به کشکک زانوی طرف و در جواب نگاه کنجکاو و کمی معترضش کسشرترین لبخند جهانو بزنم و تو دلم بگم این به اون در دیوث.

۶.۵.۹۴

704

امروز تو بی آر تی یه ارجاع فرامتنی اومد نشست کنارم. من خب خیلی برام مهم نبود. حتی خیلی هم متوجه نشدم که اونی که نشسته کنارم یه ارجاع فرامتنیه. داشتم یه آهنگ آرومی گوش می‌دادم برا خودم و اصن کاری به این حرفا نداشتم. ولی همین‌جوری که آدم چش می‌چرخونه تا با بقیه چش تو چش نشه، با این چش تو چش شدم. یه لبخندی زد، سرشم آروم تکون داد، منم یه لبخندی زدم، سرمم آروم تکون دادم و چشممو چرخوندم رو زانوم. دیدم دستشو آورد گذاشت رو زانوم، همونجا که خیره شده بودم. سرمو آوردم بالا تو چشاش نگا کردم دستشو زود کشید و دوباره لبخند زد و سرشو آروم تکون داد. گفتم استغفرلا. پناه می‌برم به خدا. خدایا ما را ببخش و بیامرز. خلاصه گذشت و یکی دو ایسگا رفتیم و من باز تو حال و هوای خودم و اون آهنگه بودم که یهو آهنگه عوض شد. یه چیزی شد که مطمئن بودم هیچ‌وقت اینو نه داشته م و نه شنیده م. یه صدایی بود که انگار داشت از رو یه متنی می‌خوند. متنی به غایت بی‌معنی، یا لااقل واسه من بی‌معنی، و بی‌سر و ته. اینو واقعاً نداشت. از درخت می‌گفت. از زمین، خاک، دریا، کهکشان، دایناسورها، ترانزیستور، فنر، بیل، فندک، چراغ مطالعه و تمام چیزای بی‌ربط دیگه‌ای که بشه فکرشو کرد. پلیرو درآوردم دیدم این اصن پاز شده خاموش شده. ولی مطمئن بودم صدا داره از تو هدفون میاد. سرمو آوردم بالا، دیدم بله. دوست‌مون ارجاع فرامتنی، داره ور ور می‌حرفه و نمی‌دونم به چه لطایف الحیلی صداشو انداخته رو هدفون ما. نگاش کردم، همون‌جوری سخن‌گویان نگام کرد. یه لبخند کسشری زدم و دست‌مو به علامت اینکه داداش داستان چیه؟ آوردم بالا و گفتم داداش داستان چیه؟ گفت: «داستان یک نان برنجی کرمانشاهی ست که در برزیل سالانه هزار و دویست تن قهوه به هفتاد و دو کشور جهان می‌فرستد برای استعدادیابی و انتخاب اصلح یک حکمران که از طریق اساطیر یونان زیر نور چراغ مطالعه، نمکدان‌ها را پر می‌کند و در عین حال خم به ابرو می‌اندازد بالا بالا...» گفتم عجب بابا. هدفونا رو از گوشم درآوردم که دیگه صداشو نشنوم، که اتفاقاً جواب داد. صداش قط شد، ولی خم شد اومد جلو چشمم با دست اشاره کرد هدفونا رو بذارم کار واجب داره. هدفونا رو گذاشتم، دوباره شروع کرد.
«تا بتواند جهت خیر و صلاح میزها و آفتابه‌ها در سیستم حمل و نقل شهری نفوذ کند و از آنجا قلب بیمار را به آرامی رها کند...»
نگاش کردم گفتم داداش گرفتی ما رو؟ بعد روبروییمو اومدم نگا کنم که با هم بهش بخندیم، دیدم روبروییم نیست. دیدم هیشکی نیست. دیدم اتوبوس خالیه. دیدم اصن تو اتوبوس نیستیم. تو کشتی رو امواج اقیانوس داریم بالا پایین می‌شیم و صدای جیر جیر تخته‌های کشتی میاد و برخورد موجای کوچیک آب از بیرون. از جام بلند شدم، چون فک می‌کردم هنوز تو اتوبوسم، رفتم جلو تا برسم به راننده، دیدم ارجاعه نشسته پشت فرمون و ضبطش داره می‌خونه: «اگه یادش بره که وعده با من داره، ووی ووی ووی» برگشتم دیدم پشت سرم یه نردبونه. گرفتم صاف ازش رفتم بالا رسیدم رو عرشه، که یه نفر اسب‌سوار داشت از این سر اون سرشو به تاخت می‌رفت و برمی‌گشت و یه نفرم وایساده بود بالای دکل براش کورنومتر می‌زد. ارجاع فرامتنی یهو جلوم ظاهر شد و دوباره اشاره کرد به هدفون. دیگه نمی‌دونستم چی‌کار کنم. اصلاً فرصت نکرده بودم احساسی پیدا کنم نسبت به این موقعیت. هدفونا رو گذاشتم تو گوشم، ولی هیچ صدایی از توش نمیومد. سکوت مطلق بود. حتی صدای بیرونم دیگه نمی‌شنیدم. هدفونا رو برداشتم، ولی همچنان هیچ صدایی نمی‌شنیدم. هدفونا رو دوباره گذاشتم، باز هیچ صدایی نبود. یهو چشمم خورد به یه تابلویی که روش زده بود «نقره» و یه جهتی رو نشون می‌داد. جهت‌شو رفتم دیدم جان سیلور دراز یه کاسه آش برام ریخته گذاشته رو میز، خودشم از طرف اون پای چوبیش تکیه داده به اجاق، طوطیشم رو شونه ش نشسته بلند می‌خونه: «گل می‌روید به باغ، گل می‌روید..» گفتم جان، داداش چه خبره؟ گفت: «والا هیچی. دیدم آخرای سفره، مواد غذایی‌مونم داشت خراب می‌شد، همه رو ریختم رو هم یه سوپی پختم بخوریم حال کنیم دور هم» گفتم دمت گرم بابا. نشستم با خیال راحت سوپمو خوردم، یه چرتی هم همونجا زدم قشنگ، بعدشم رسیدیم چار را ولیعصر و پیاده شدم و رفتم اون زیر و از راهروی نمی‌دونم شماره چند، رفتم بالا و سوار اون یکیای مال تجریش شدم.
اینا حالا چیز اونقدا مهمی نبود توش که این همه م گفتیم. غرض اینکه یعنی می‌خوام عرض کنم حضور شریف‌تون که والا دنیا ارزش نداره. حالا جا هست، نمی‌ره وسط، نمی‌ره وسط دیگه. چی‌کار کنیم؟ بذار انقد نره وسط تا جونش دربیاد. اتوبوس خالیه ایسگا پر مسافر، نگه نمی‌داره؟ به تخم چپ کهکشان راه شیری. کس ننه ش. اعصاب خودتو خراب نکن. دنیا ارزش نداره.

۲۷.۳.۹۴

703

ما یه رفیقی داشتیم که هروقت وارد یه جمعی که همه توش معذب بودن می‌شد، نمی‌دونم چجوری همه یهو راحت می‌شدن. بش می‌گفتیم غلام زیرشلواری.

۴.۱۲.۹۳

698

در زمان‌های خیلی قدیم، در تاریخ هست که افرادی بودن که جدی بگیر بودن. جدی بگیر یه شهری بوده یارو مثلاً. مردم دورش جمع می‌شدن، دس میزدن می‌خوندن: جدی بگیر! بعد این می‌گفته: بله؟ مردم می‌گفتن: جدی بگیر. می‌گفته بله. و جدی می‌گرفته مردم حال می‌کردن. چون در قدیم، افراد بسیار کمتری بودن که بتونن مثل انسان امروزی جدی بگیرن. الآن دیگه میشه گفت همه می‌تونن همه چیو جدی بگیرن. مث سابق نیست. همه چی عوض شده حاج آقا. ریده شده توش. بشاش توش. فیش فیش.

692

سؤال: آیا با تخمه انسان سیر می‌شود؟
 پاسخ: باید دید.

687

ای بابا دکتر جون، شما که دیگه جوونای این دوره رو خوب میشناسی. اصن هیچی حالیشون نیست. من خودم دیروز، خدا شاهده، از انقلاب سوار اتوبوس شدم با این پادرد و کمردرد و بدبختی، تو بگو یه نفر سرشو بالا کنه بگه پدرجان بیا بشین. همه سراشون تو موبایل و وایبر و کوفت و زهر مار. ای بر باعث و بانیش لعنت. جوون ماشالا مث شاخ شمشاد، مث سرو و صنوبر، منو که می‌بینه چشاشو می‌بنده مثلاً خوابم. همونجا می‌خواستم با عصا بکوبم تو سرش با لگد پرتش کنم بیرون، دیگه آ سد ممدسن وساطت کرد دوتا تیکه انداختیم مسخره شون کردیم به خیر گذشت. چاییت سرد نشه.
دکتر راستی این منشیت مجرده؟ چجوریاس؟

682

یه روز یه خوشگلی بوده نمی‌رقصیده بعداً میرن تحقیق می‌کنن می‌بینن نبوده اصن همچین چیزی و دروغی بیش نبوده این ماجرا.

681

صد سال دیگه داریم به نوه‌ هامون می‌گیم سابق یه چیزی بود به نام برف. شب می‌خوابیدی صب پا می‌شدی می‌دیدی دیشب اومده و همه جا رو سفیدی پوشونده.

۱۳.۱۱.۹۳

679

- داری چیکار می‌کنی؟
+ دارم تیغ انتقاداتمو با سنگ تیز می‌کنم.
- چرا؟
+ چون سنگ از تیغ سخت‌تره و وقتی می‌کشی روش براده برمی‌داره و باعث...
- نه می‌گم چرا تیز می‌کنی؟
+ آها. چون کند شده.
- چرا؟
+ کند می‌شه دیگه. عوامل زیادی هست. کثرت استفاده، بدی آب و هوا، خوردگی، اکسیدا...
- فهمیدم. خب اصن حالا چرا تیغ؟
+ تیغ دیگه. بدون تیغ که نمی‌شه. تیغ تیز. چون اگه تیز نباشه هم مریض درد می‌کشه، هم خوب نمی‌بُره، هم اصن خراب میشه همه چی.
- عجب. خب اصن حالا چرا انتقاد؟
+ ئه! از شما بعیده دوست عزیز. شما غذا می‌خوری بعدش نمی‌رینی؟ والا هرچقدرم اندازه بخوری و یبس باشی باز هفته‌ای یه بار باید برینی لااقل. اون عن شما نیاز به پاکسازی نداره؟ نباید یه شیلنگی باشه، آفتابه‌ای و آبی که بشوره ببره؟ اصن برا خودشونم خوبه. جا باز میشه برا دفعات بعدی هی استرس ندارن عنشون برسه به کونشون و این مسائل. ینی اگه بخوام دقیقتر توضیح بد...
- آقا با اجازه من برم پس.
+ بودی حالا!
- نه دیگه. مزاحم نمیشم
+ سلام برسون
- بزرگیتونو می‌رسونم
+ برو دیگه وایسادی که
- بل بله. خدافظ شما
+ خدافظ... [می‌خواند:] از نوک مژگون می‌زنی، تیرُم چند، تیرُم چند... [صدا یواش یواش کم می‌شود و تیتراژ]

تهیه شده در گروه معارف
       زمستان 93

۱.۷.۹۳

674

یه بار رفته بودیم شکار زنبور، آقا خرسه می‌گفت همیشه قبل شکار یه نیم ساعت فقط بشین.

672

اون سری گذری خوردم به یکی ازهمکلاسای ابتداییم، یه کم که اختلاط کردیم گفت: به نظر تو شبکه‌ی دو در پناه تو مادر رامین کار خوبی کرد؟ و هی خندید. بعد منم فک کردم یاد یه خاطره‌ای چیزی افتاده که می‌خنده لابد. گفتم حالا به چی می‌خندی؟ گفت: بابا در پناه تو شبکه‌ی دو مادر رامین به نظر تو هرت هرت هرت گفتم آره. خب چی؟ گفت ای بابا. خنده داره دیگه. به نظر تو در پناه تو شبکه‌ی دو هرت هرت هرت. گفتم برو بابا دلت خوشه. گفت برو تو اصن خیلی آدم بیخودی هستی هیچی نمی‌فهمی. به نظر تو شبکه‌ی دو در پناه تو.. بعد یهو ریتمشو سریع کرد و هی تند تند می‌خوند به نظر تو شبکه‌ی دو فلان فلان انقد تند شده بود که نمی‌فهمیدم چی میگه. فقط یه صدای ریتمیک زوزه‌مانندی می‌شنیدم بعد یهو شروع کرد دست زدن و رقصین و چرخیدن و خندیدن وسط اون تند تند خوندنه. انقد تند می‌چرخید که مث مته زمینو سوراخ کرد رفت توش پشت سرشم زمین بسته شد نشد ببینم کجا رفت.

670


تنها توجیه برای اینکه چرا مثلاً یه نفر از یه چیزی که مشخصه کسشره خوشش میاد اینه که خودش جزئی از اون کسشره. از بیرون نگاه نمی‌کنه.
حالا وقتی وضعیت به این صورت کسشره، مشخصه مام به عنوان اجزای این کسشر جز به کسشر رغبت نداشته باشیم. داریم تو کسشر زندگی می‌کنیم. ازش جون میگیریم. غرق شدیم در دریای کسشر.
حالا اینم یکی از دوستام از خارج زنگ زد گفت وگرنه که منم از کجا می‌دونستم.

667

دکتر من یه وقتایی یادم میره کجام. احساس می‌کنم یه جایی هستم که مشخصه اونجا نیستم. ولی باز یادم میره. همه چی باز یادم میره که کجا بودم و هستم. اولش به خودم میگم شاید اینجایی که احساس میکنم اونجام اونجاست که دوس دارم باشم، ولی بعدش میبینم نه. اتفاقاً اصلاً از اونجا خوشم نمیاد. و برمی‌گردم سر جام. همین. خواستم بدونی.

665

و به آنان بگو اگر اتوبوس خالی مقابل شما بایستد و شما هرجا که دلتان بخواهد بتوانید بنشینید، آیا قول می‌دهید که وقتی سایرین هم سوار شدند و اتوبوس پر شد دیگر غر نزنید و چشمتان دنبال جای دیگران نباشد؟ البته که اینطور نیست. اینها مثال‌هایی ست که پروردگارم برای شما می‌زند تا آگاه شوید و همانا تنها خدا می‌داند که چیست این بشر.

661

در شعر یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبی همون آتش و باد و آبن که می‌زنی زمین هوا می‌ره. به شرطی که البته انسان مشقاشو خوب نوشته باشه.

656

با کارخانه تماس گرفتم گفتم نمی‌آیم. گفتم حال ندار هستم. گفتم به تخمم که کار معطل می‌ماند. به تخمم که کارخانه‌ای وجود ندارد. به تخمم که نیستم. من فقط دوست داشتم به کارخانه زنگ بزنم بگویم نمی‌آیم که زدم و گفتم.

654

انسان از هر چیزی که می‌خواهد حرف بزند، باید در شرایطی حرف بزند که بتواند با دست، یا لااقل بخشی از دست، یا حتی شده با چشم و ابرو به آن چیز اشاره کند و بگوید وقتی از این چیز حرف می‌زنم، از [به آن چیز اشاره می‌کند] این حرف می‌زنم. در غیر این صورت هرچه می‌گوید برای خودش می‌گوید.

648


با اندک پس اندازی که داشتم یک قطار جمع و جور خریدم تا هم اسباب تفریح باشد و هم آبی باریک جهت گذران امور. مشتمل بر یک لوکوموتیو و سه واگن. از رئیس راه آهن جهان مجوزهای لازمه را گرفتم و از همین حالا سفر خویش را آغاز خواهم کرد. 
برادرا جا نمونی بدو ماشالّا. کیلومتری پنجا تا تک تومن.