‏نمایش پست‌ها با برچسب آفتابه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آفتابه. نمایش همه پست‌ها

۴.۱۱.۹۶

708

اصلش را نتوانستم بیابم، اما جایی در کتاب حالا حکایت ماست، مرحوم مغفور جنت‌مکان خلدآشیان، عمران صلاحی، داستانی روایت می‌کند از شخصی که به مستراح عمومی می‌رود و با دو آفتابه‌ی قرمز و آبی مواجه می‌شود. وی، آفتابه‌ی قرمز را برمی‌دارد تا به کابین برود و مشغول آن کار دیگر شود، که ناگاه متصدی مستراح و آفتابه‌چی مجموعه، از گوشه‌ای بیرون می‌پرد و می‌گوید دوست عزیز، آن آفتابه‌ی قرمز را بگذار و آبی را بردار. شخص که عجله هم داشته، حکمت کار را بدیهی فرض می‌کند و با آفتابه ی آبی به مستراح می‌رود. از قضا، فردای آن روز شخص دوباره به همان مستراح مراجعه می‌کند تا بار دیگر کار دیگری ترتیب دهد. با عبرت از تجربه‌ی پیشین، آفتابه‌ی آبی را با حس قانون‌مداری برمی‌دارد و می‌آید که وارد کابین شود، آفتابه‌چی بار دیگر از مخفی‌گاه خود بیرون می‌جهد و می‌گوید آبی را بگذار و قرمز را بردار. این بار، شخص از او می‌پرسد که مگر چه فرقی می‌کند بزرگوار؟ و آفتابه‌چی سرش را می‌خاراند و با یک لبخند کیری به او می‌گوید بالأخره شما باید یه طوری متوجه بشوید که بنده هم اینجا حضور دارم  یا نه؟ و با دست شخص را به سمت کابین مورد نظر هدایت می‌کند.
سندروم آفتابه‌چی به رفتار خاص افراد بی‌خاصیت یا کم‌خاصیتی اشاره دارد که با اقدامات بی‌تأثیر یا کم‌تأثیر، به جای انجام درست وظایف خود، صرفاً به دنبال اعلام حضور و خرید شأن اضافی برای جایگاه خود هستند.

۱.۷.۹۳

663

فرق اساسی نمکدون با آفتابه در اینه که نمکدون برای پر شدن باید درش باز بشه، در حالی که آفتابه اصلاً در نداره. به این میگن سلسله مراتب ضرورت.

650

دوتا جا شیطون حق نداره بره. یکی قلب آدمی، دیگری لوله‌ی آفتابه. که در واقع لوله‌ی آفتابه همون قلبش میشه. چون درسته تمام آبش تو شیکمشه، ولی بدون لوله هیچی نیست. یه ظرف دوسوراخه‌ی بی‌مصرفه فقط. اینه که شیطان منع شده از این دو جا.

۴.۳.۹۳

634

یه روز یه نهنگه می‌خواسته دست به یه کار بزرگ بزنه، یادش میاد نهنگا دس ندارن. می‌خواسته سرشو بکوبه به دیوار، حالا مگه تو دریا به اون بزرگی دیوار پیدا میشه برا سر نهنگ؟ هیچی دیگه. میاد رو آب نفس می‌گیره، میره تا ته تاریکی دریا، هرچی ماهی بوده می‌خوره، هرچی می‌خوره سیر نمی‌شه، از یه طرف دلدرد می‌گیره، عنش می‌گیره. می‌خواسته بره مستراح، آفتابه نداشته، یادش میاد دس نداره دوباره، که ینی حتی اگرم آفتابه می‌داشت، به دردش نمی‌خورد. به گا میره. نابود میشه. همه ش سر چی؟ هیچی. الکی. سر یه خواسته‌ی نامناسب. که ردشو بگیری میشه همون کسشر.

۱۲.۱۰.۹۲

610

یه روز یه نهنگه می‌خواسته خودکشی کنه، می‌ره سمت ساحل خودشو یه وری پرت می‌کنه تو ساحل، وسط پرت شدن همون تو هوا که بوده چشمش می‌افته به یه آفتابه‌ای که اون گوشه افتاده بوده. حواسش پرت می‌شه، نمی‌تونه درست فرود بیاد دوباره برمی‌گرده تو آب خودکشیش ناموفق می‌شه. ولی موجی که از افتادنش درست می‌شه آفتابه رو می‌کشه می‌بره تو آب. نهنگه م چشمش همه ش دنبال آفتابه بوده تا می‌ره دنبالش و می‌گیردش و می‌خوردش تا بعد سر فرصت ببینه چه گهی خورده یا چه گهی باید بخوره. از طرفی آفتابه که خودشو تو شکم نهنگ می‌بینه می‌گه من کارم تمومه دیگه. برم یه دوری بزنم بلکم راه فراری پیدا شد. همینجوری داشته برا خودش تو دل و روده‌ی نهنگه می‌گشته می‌بینه از یه گوشه‌ای یه نوری می‌زنه بیرون. می‌ره جلو می‌بینه ئه! پدر ژپتو. می‌گه سلام پدر ژپتو! تو کجا اینجا کجا؟ پینوکیو چه خبر؟ آدم شد یا نه؟ پدر ژپتو می‌گه جل الخالق. آفتابه م مگه حرف می‌زنه؟ آفتابه می‌گه تو شکم نهنگا یه ماده‌ای هست که آفتابه رم به حرف میاره. خب. حالا بگو چه خبر؟ می‌گه هیچی بابا. گیر کردیم اینجا. پینوکیو رم نفمیدم آخرش چی شد والّا. تو دیدیش، منم دیدمش. آفتابه می‌گه عجب... بعد پدر ژپتو می‌گه تو چه گهی می‌خوری اینجا؟ بددهن بوده دیگه. پیر بوده، اصاب مصاب نداشته. آفتابه می‌گه هیچی والّا. مام گوشه مستراح نشسته بودیم برا خودمون زندگیمونو می‌کردیم، نمی‌دونم چی شد این آدما اومدن کنار دریا، گفتن منم پر کنن بیارن که اگه دریا خشکید کونشون گهی نمونه. ما رو آوردن، یادشون رفت ببرن. نهنگه اومد خودکشی کنه، نتونست، ما رو خورد. پدر ژپتو می‌گه عجب... بعد می‌شینن با هم همفکری کنن ببینن می‌تونن راه فراری چیزی پیدا کنن یا نه. می‌بینن هیچ راهی وجود نداره. آفتابه می‌گه می‌گم بریم باش صحبت کنیم، این که هزار سالم بگذره ما رو نمی‌تونه هضم کنه... پدر ژپتو می‌زنه تو حرفش می‌گه: نری بش بگی نمی‌تونه ها! نهنگ خیلی قویه. از همه چی قوی‌تره. اگه بگی یه چیز رو نمی‌تونه عصبانی می‌شه دخلمونو میاره. آفتابه می‌گه آره، راس می‌گی. حالا چی کنیم؟ ممم ممم ممم پس بریم باش از در دوستی دربیایم خایه مالیشو بکنیم بلکم ولمون کرد رفتیم. پدر ژپتو می‌گه باشه بریم. می‌رن یه چوب برمی‌دارن می‌زنن به استخونای نهنگه صداش می‌پیچه، نهنگه داخل خودشو نگا می‌کنه ببینه چیه، می‌بینه اینان. می‌گه ها؟ می‌گن ای نهنگ بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... نهنگه نمیذاره حرفشونو بزنن می‌گه خب ریدید دیگه. من از همه قوی‌تر نیسیتم. می‌گن ئه؟ کی از تو قوی‌تره؟ می‌گه دریا. مگه ندیدی از دستش داشتم خودمو می‌کشتم؟ می‌گن پس توئم اسیری که. بیا بریم خایه‌مالیشو بکنیم ولمون کنه بریم. می‌گه باشه. می‌گن دریای بزرگ و زیبا که از همه چی قوی‌تری... دریا می‌گه خب بسه دیگه. ریدید. ندیدید آفتاب چجوری دهن ما رو گاییده هرچی آب جمع می‌کنیم بخار می‌کنه می‌بره تو آسمون؟ می‌گن ئه! اینم که اسیره. بیا توئم بریم. می‌رن پیش آفتاب، به آفتابه می‌گن تو باش فامیلی تو برو جلو، می‌گه احمقا من برم جلو آب می‌شم. رفت و آمدی نداریم ما با هم. همه با هم ‌می‌رن می‌گن ای آفتاب بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... می‌گه بشینید بابا. ریدید. اگه چش ندارید لااقل کتاب بخونید. ابر از منم قوی‌تره میاد جلومو می‌گیره کاریش نمی‌تونم بکنم. می‌گن ئه! توئم اسیر؟ بیا بیا. بیا بریم ردیفش کنیم. می‌رن پیش ابر، می‌گن ای ابر بزرگ و زیبا، که از همه قوی‌تری، ... می‌گه کجای کارید بی‌خبرا؟ باد از من قوی‌تره. منو می‌بره اینور اونور. ریدید بابا. هیچی آقا، می‌بینن اینم اسیر دست باده، همه نفری می‌رن پیش باد. می‌گن ای باد بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... می‌گه شما این همه آدم رو همدیگه نمی‌دونید کوه از من قوی‌تره که جلومو می‌گیره؟ می‌گن ای بابا! گیری کردیما. توئم بیا. می‌رن پیش کوه. می‌گن ای کوه بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری، ... می‌گه خاک تو سر شما که من از شما قوی‌ترم، خاک تو سر من که موش از من قوی‌تره از داخل پاک سنگامو جوییده پوکم کرده بگوزم می‌ریزم. می‌گن این بنده خدا از ما داغونتره که. می‌رن پیش موش. می‌گن ای موش بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... موشه می‌گه شما کسخلید یا ما رو گرفتید؟ کارتونم نمی‌بینید ینی؟ بابا گربه. گربه رئیس همه ست. دهن ما رم سرویس کرده. می‌گن بدبختی هی! تا کجا باید بریم؟ بیا بریم. می‌رن پیش گربه می‌گن ای گربه‌ی بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... در همون حال یهو یه سگه پارس می‌کنه گربه می‌شاشه به خودش درمیره اینام دیگه واینمیسّن. صاف می‌رن پیش سگه می‌گن ای سگ بزرگ و زیبا که... چوب چوپون فرو میاد رو سر سگه که چرا گوسفندا رو ول کرده اومده گربه‌بازی. می‌رن پیش چوپون می‌گن ای چوپون بزرگ و زیبا... که مأمورای خان میان چوپونو می‌برن می‌بندن به چوب و فلک که چرا گوسفندا کمن. می‌رن پیش خان، با خان می‌رن پیش کدخدا، با اون می‌رن پیش فرماندار، با اون می‌رن پیش حاکم، با اون می‌رن پیش پادشاه، با اون می‌رن می‌رن پیش پادشاه پادشاها. می‌گن ها! دیگه وقت آزادیه. ای پادشاه پادشاهان بزرگ و زیبا، که از همه قوی‌تری، پادشاه پادشاها می‌گه: جونم؟ امرتون؟ که ناگهان در همین لحظه خدا خشمش می‌گیره دستور می‌ده زمین دهن باز کنه پادشاه پادشاها رو با قصر و مصر و هرچی داشته و نداشته زنده به گور می‌کنه. اینام می‌فهمن که از اول باس می‌رفتن پیش خدا. ولی دیگه مگه روشون می‌شده؟ برمی‌گردن هرکدوم سر جای خودشونو زندگی‌شون به روال سابق ادامه پیدا می‌کنه تا قیام قیامت.

ضمن ادای مراتب مربوطه‌ی ادب و احترام حضور همه‌ی دست‌اندرکاران کتاب گرانقدر کلیله و دمنه.

۲۲.۹.۹۲

608

آفتابه خوبیش اینه که از دهنش فقط آب درمیاد، آبم که روشناییه. وجه تسمیه ش همینه. چون روشناییش به واسطه‌ی آبه، آفتاب نیست، آفتابه ست.

۱۸.۹.۹۲

606

یه روز یه مرغابیه داشته برا خودش شنا منا می‌کرده، یهو می‌بینه یه چیزی ته آب داره برق می‌زنه. سرشو می‌کنه تو آب، با نوکش برمی‌داره میاره بالا، می‌بینه بعله، یه آفتابه‌ی مسیه. با پرش می‌کشه روش، یهو دود می‌کنه یه غولی از توش میاد بیرون، میگه یوه یوه یوه من غول آفتابه م، تو منو آزاد کردی، دهنت سرویسه. مرغابیه میگه کار دنیا برعکس شده ها! آزادت کردم باید بهم جاییزه بدی بدبخت. غوله میگه به من میگی بدبخت؟ حالا که کبابت کردم خوردمت یه قلپ آبم روت، می‌فهمی دنیا دست کیه. مرغابیه هوا رو پس می‌بینه، میگه آقا من گوه خوردم. آزاد شدی دیگه. تشکر نمی‌خواد بکنی، ما بریم دنبال کارمون زن و بچه دم برکه منتظرن. غوله میگه فک کردی الکیه؟ به من میگن غول آفتابه. تنها غولی که تونست با سر بره تو آفتابه. غول چراغ جادو نیستم که خایه مالیتو بکنم. مرغابیه میگه ینی غول چراغ جادو که همه کاری از دستش برمیاد، نتونست با سر بره تو آفتابه، تو تونستی؟ برو عمو. برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. ما خودمون از اون مرغابی کلکای روزگاریم. غوله میگه: چی کارت کنم آخه؟ تا پنج دیقه دیگه تو شکم منی و دستت از دنیا کوتاه میشه. لااقل با یقین بمیر که دیگه هی واسه من غول چراغ مراغ نکنی. اینو میگه و با سر میره تو آفتابه. مرغابیه که منتظر فرصت بوده، تندی آفتابه رو می‌بره زیر آب انقد نگه می‌داره تا آخرین هوای ریه‌ی غوله هم قلوپ قلوپ میکنه و جاشو به آب میده و آفتابه برمی‌گرده همونجایی که بود. مرغابیه م شنا می‌کنه سرعت می‌گیره پر می‌کشه میره تو آسمون که یهو به تیر یه شکارچی گرفتار میشه و می‌میره. اینه که آدم همیشه باید حواسش جمع باشه.