‏نمایش پست‌ها با برچسب به این شکل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب به این شکل. نمایش همه پست‌ها

۴.۱۱.۹۶

708

اصلش را نتوانستم بیابم، اما جایی در کتاب حالا حکایت ماست، مرحوم مغفور جنت‌مکان خلدآشیان، عمران صلاحی، داستانی روایت می‌کند از شخصی که به مستراح عمومی می‌رود و با دو آفتابه‌ی قرمز و آبی مواجه می‌شود. وی، آفتابه‌ی قرمز را برمی‌دارد تا به کابین برود و مشغول آن کار دیگر شود، که ناگاه متصدی مستراح و آفتابه‌چی مجموعه، از گوشه‌ای بیرون می‌پرد و می‌گوید دوست عزیز، آن آفتابه‌ی قرمز را بگذار و آبی را بردار. شخص که عجله هم داشته، حکمت کار را بدیهی فرض می‌کند و با آفتابه ی آبی به مستراح می‌رود. از قضا، فردای آن روز شخص دوباره به همان مستراح مراجعه می‌کند تا بار دیگر کار دیگری ترتیب دهد. با عبرت از تجربه‌ی پیشین، آفتابه‌ی آبی را با حس قانون‌مداری برمی‌دارد و می‌آید که وارد کابین شود، آفتابه‌چی بار دیگر از مخفی‌گاه خود بیرون می‌جهد و می‌گوید آبی را بگذار و قرمز را بردار. این بار، شخص از او می‌پرسد که مگر چه فرقی می‌کند بزرگوار؟ و آفتابه‌چی سرش را می‌خاراند و با یک لبخند کیری به او می‌گوید بالأخره شما باید یه طوری متوجه بشوید که بنده هم اینجا حضور دارم  یا نه؟ و با دست شخص را به سمت کابین مورد نظر هدایت می‌کند.
سندروم آفتابه‌چی به رفتار خاص افراد بی‌خاصیت یا کم‌خاصیتی اشاره دارد که با اقدامات بی‌تأثیر یا کم‌تأثیر، به جای انجام درست وظایف خود، صرفاً به دنبال اعلام حضور و خرید شأن اضافی برای جایگاه خود هستند.

۱۹.۱۲.۹۴

705

آقا ما امروز باز تو بی‌آرتی نشسته بودیم باز یه نهنگ اومد کنار ما نشست. نهنگ که البته چه عرض کنم، یه ارجاع درون‌متنی. اومد نشست و، رو اون صندلیای رو به پشت دروازه که می‌شه ته اتوبوس، دستشم در بدو ورود گذاشت رو زانوی ما خودشو کشید بالا و در جواب نگاه کنجکاو و البته معترض بنده هم یه لبخندی که معلوم بود نهایت سعی در ملیح بودنش به کار گرفته شده زد و آقا خلاصه، ما گفتیم الله اکبر. آهنگ ماهنگم گوش نمی‌دادیم که این بار که بگیم بله، شیطان‌پرستا چیزمون کردن باز با آهنگهای خائنانه و منافقانه و مرگ بر شاه. سالم نشسته بودیم، این چی بود اومد سروقتمون؟ این کیه اصن؟ البته دستشو زود از رو زانوی ما برداشت تا نشست، ولی خب. زانوئه دیگه. زانو خیلی مهمه. زانو و کمر. زانو و کمر و گردن البته. بناگوشم خوبه، ولی ما زبون و مغز می خوریم بیشتر. خلاصهء کله پاچه ست درواقع. که البته بحث ما زانوئه که خیلی مهمه و رباط‌های صلیبی خلفی و قدامی در آنجاست و کشکک آنجاست که معلق‌ترین استخوان جهانه و درود به شرفش، و مینیسک داره، و رباط‌های کناری و بسیاری مسائل دیگر. حالا اینم دستشو عدل گذاشت رو کشکک. که البته زودم برداشت. ولی با سابقه‌ای که ما داشتیم، فهمیدم که خبراییه و نگاهمو گردوندم سمت پنجره که دیدم بله. یه نهنگ قاتل خودشو چسبونده به اتوبوس و یک بیستم لبخندش از پنجره قابل رؤیته. با همون یک بیستم به من اشاره کرد، گفت بیا. منم رفتم. از پنجره خارج شدم و پامو گذاشتم رو کلهء نهنگه که لیز بود و سر خوردم و تا وسطای کمرش رفتم که یه تاب خوشگلی به خودش داد و شیبش عوض شد و سر خوردم اومدم تا بالای سرش وسط چشماش. گفت بریم؟ گفتم بریم. خودشو از اتوبوس جدا کرد و چرخاشو باز کرد و تو خط ویژه راه افتادیم. سرعتش که زیاد شد گفت کمربند داری؟ گفتم آره. گفت بازش کن سگکشو بنداز تو دهن من تهشم خودت بگیر که نیفتی. کردم و انداختم و گرفتم و تازه یادم اومد من شنا بلد نیستم نهنگم سرشو بزنی تهشو بزنی جاش تو آبه. و حدسم درست بود. ما تو آب بودیم. یه چیز دیگه یادم افتاد که کاش هیچوقت یادم نمی‌افتاد و اون اینکه آبشش ندارم. چشامم بسته بودم از ترس، نفسم نمی‌تونستم بکشم، و مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم. کمربندم داشت از دو دستام لیز می‌خورد و واقعاً یه لحظه با همون چشمای بسته پایانو دیدم و خواستم برم سلام و عرض ادب که یهو نهنگه جستی زد و گرمای آفتاب و سرمای حاصل از وزش باد بر بدن و لباسای خیسم با هم خودشونو به دستگاه عصبی معرفی کردن و دعوا شد بین مغز و نخاع که کدوم مال کدومه و چی به چیه و داشت می‌رفت که داستان بشه، یادم اومد: هوا. هوا خیلی خوبه. این روزا که اواخر اسفند هم هست و هوای اواخر اردیبهشت زمان شاه رو تداعی می‌کنه و خیلی هم بهتر شده. بله. عمیق‌ترین نفسی که دستگاه تنفسی اجازه می‌دادو کشیدم و یه صوت ناهنجاری تولید کردم با این عمل که نهنگه تازه یادش افتاد من سوارشم و خواست عذرخواهی کنه سگک کمربند از دهنش در رفت و آقا ما ول شدیم تو دریای لایتناهی دوباره، شنا هم که بلد نبودیم، گفتیم هیچی دیگه. نهنگم که دست نداره آدمو بگیره از آب نجات بده، نهنگ دهن داره  آدمو می‌خوره و به گا می‌ده که اتفاقاً همینم شد. نهنگه ما رو خورد و همونطور که همه‌تون در داستان‌ها و فیلم‌های علمی تخیلی دیدید و شنیدید و خوندید و خوش به حالتون که تجربه نکردید، با هزاران مترمکعب آب و مخاط دهن و گلوی نهنگ و این مسائل رفتم پایین و رسیدم به اون راهروهای پیچ‌واپیچ معروف. خوبیش این بود که اون تو پرِ آب نبود و تا زانو بود و می‌شد نفس کشید. و این همون زانویی بود که اون مرد غریبه نمی‌دونست چقد می‌تونه مهم باشه و بی‌خیال دستشو گذاشت روش و اون لبخند مسخره رو زد. البته منم به دل نگرفتم. تا اومدم ببینم چی به چیه هم که رسیدم و مث تمام کارام این کارمم نصفه نیمه رها شد و پیاده شدم و موقع پیاده شدن، دیدید که اون صندلیای روبروی هم چقد فضای بینش تنگه و چه سخت می‌شه پیاده شد، بله، موقع پیاده شدنم پامو اونقدی آوردم بالا که بتونم کف کفشمو بمالم به کشکک زانوی طرف و در جواب نگاه کنجکاو و کمی معترضش کسشرترین لبخند جهانو بزنم و تو دلم بگم این به اون در دیوث.

۶.۵.۹۴

704

امروز تو بی آر تی یه ارجاع فرامتنی اومد نشست کنارم. من خب خیلی برام مهم نبود. حتی خیلی هم متوجه نشدم که اونی که نشسته کنارم یه ارجاع فرامتنیه. داشتم یه آهنگ آرومی گوش می‌دادم برا خودم و اصن کاری به این حرفا نداشتم. ولی همین‌جوری که آدم چش می‌چرخونه تا با بقیه چش تو چش نشه، با این چش تو چش شدم. یه لبخندی زد، سرشم آروم تکون داد، منم یه لبخندی زدم، سرمم آروم تکون دادم و چشممو چرخوندم رو زانوم. دیدم دستشو آورد گذاشت رو زانوم، همونجا که خیره شده بودم. سرمو آوردم بالا تو چشاش نگا کردم دستشو زود کشید و دوباره لبخند زد و سرشو آروم تکون داد. گفتم استغفرلا. پناه می‌برم به خدا. خدایا ما را ببخش و بیامرز. خلاصه گذشت و یکی دو ایسگا رفتیم و من باز تو حال و هوای خودم و اون آهنگه بودم که یهو آهنگه عوض شد. یه چیزی شد که مطمئن بودم هیچ‌وقت اینو نه داشته م و نه شنیده م. یه صدایی بود که انگار داشت از رو یه متنی می‌خوند. متنی به غایت بی‌معنی، یا لااقل واسه من بی‌معنی، و بی‌سر و ته. اینو واقعاً نداشت. از درخت می‌گفت. از زمین، خاک، دریا، کهکشان، دایناسورها، ترانزیستور، فنر، بیل، فندک، چراغ مطالعه و تمام چیزای بی‌ربط دیگه‌ای که بشه فکرشو کرد. پلیرو درآوردم دیدم این اصن پاز شده خاموش شده. ولی مطمئن بودم صدا داره از تو هدفون میاد. سرمو آوردم بالا، دیدم بله. دوست‌مون ارجاع فرامتنی، داره ور ور می‌حرفه و نمی‌دونم به چه لطایف الحیلی صداشو انداخته رو هدفون ما. نگاش کردم، همون‌جوری سخن‌گویان نگام کرد. یه لبخند کسشری زدم و دست‌مو به علامت اینکه داداش داستان چیه؟ آوردم بالا و گفتم داداش داستان چیه؟ گفت: «داستان یک نان برنجی کرمانشاهی ست که در برزیل سالانه هزار و دویست تن قهوه به هفتاد و دو کشور جهان می‌فرستد برای استعدادیابی و انتخاب اصلح یک حکمران که از طریق اساطیر یونان زیر نور چراغ مطالعه، نمکدان‌ها را پر می‌کند و در عین حال خم به ابرو می‌اندازد بالا بالا...» گفتم عجب بابا. هدفونا رو از گوشم درآوردم که دیگه صداشو نشنوم، که اتفاقاً جواب داد. صداش قط شد، ولی خم شد اومد جلو چشمم با دست اشاره کرد هدفونا رو بذارم کار واجب داره. هدفونا رو گذاشتم، دوباره شروع کرد.
«تا بتواند جهت خیر و صلاح میزها و آفتابه‌ها در سیستم حمل و نقل شهری نفوذ کند و از آنجا قلب بیمار را به آرامی رها کند...»
نگاش کردم گفتم داداش گرفتی ما رو؟ بعد روبروییمو اومدم نگا کنم که با هم بهش بخندیم، دیدم روبروییم نیست. دیدم هیشکی نیست. دیدم اتوبوس خالیه. دیدم اصن تو اتوبوس نیستیم. تو کشتی رو امواج اقیانوس داریم بالا پایین می‌شیم و صدای جیر جیر تخته‌های کشتی میاد و برخورد موجای کوچیک آب از بیرون. از جام بلند شدم، چون فک می‌کردم هنوز تو اتوبوسم، رفتم جلو تا برسم به راننده، دیدم ارجاعه نشسته پشت فرمون و ضبطش داره می‌خونه: «اگه یادش بره که وعده با من داره، ووی ووی ووی» برگشتم دیدم پشت سرم یه نردبونه. گرفتم صاف ازش رفتم بالا رسیدم رو عرشه، که یه نفر اسب‌سوار داشت از این سر اون سرشو به تاخت می‌رفت و برمی‌گشت و یه نفرم وایساده بود بالای دکل براش کورنومتر می‌زد. ارجاع فرامتنی یهو جلوم ظاهر شد و دوباره اشاره کرد به هدفون. دیگه نمی‌دونستم چی‌کار کنم. اصلاً فرصت نکرده بودم احساسی پیدا کنم نسبت به این موقعیت. هدفونا رو گذاشتم تو گوشم، ولی هیچ صدایی از توش نمیومد. سکوت مطلق بود. حتی صدای بیرونم دیگه نمی‌شنیدم. هدفونا رو برداشتم، ولی همچنان هیچ صدایی نمی‌شنیدم. هدفونا رو دوباره گذاشتم، باز هیچ صدایی نبود. یهو چشمم خورد به یه تابلویی که روش زده بود «نقره» و یه جهتی رو نشون می‌داد. جهت‌شو رفتم دیدم جان سیلور دراز یه کاسه آش برام ریخته گذاشته رو میز، خودشم از طرف اون پای چوبیش تکیه داده به اجاق، طوطیشم رو شونه ش نشسته بلند می‌خونه: «گل می‌روید به باغ، گل می‌روید..» گفتم جان، داداش چه خبره؟ گفت: «والا هیچی. دیدم آخرای سفره، مواد غذایی‌مونم داشت خراب می‌شد، همه رو ریختم رو هم یه سوپی پختم بخوریم حال کنیم دور هم» گفتم دمت گرم بابا. نشستم با خیال راحت سوپمو خوردم، یه چرتی هم همونجا زدم قشنگ، بعدشم رسیدیم چار را ولیعصر و پیاده شدم و رفتم اون زیر و از راهروی نمی‌دونم شماره چند، رفتم بالا و سوار اون یکیای مال تجریش شدم.
اینا حالا چیز اونقدا مهمی نبود توش که این همه م گفتیم. غرض اینکه یعنی می‌خوام عرض کنم حضور شریف‌تون که والا دنیا ارزش نداره. حالا جا هست، نمی‌ره وسط، نمی‌ره وسط دیگه. چی‌کار کنیم؟ بذار انقد نره وسط تا جونش دربیاد. اتوبوس خالیه ایسگا پر مسافر، نگه نمی‌داره؟ به تخم چپ کهکشان راه شیری. کس ننه ش. اعصاب خودتو خراب نکن. دنیا ارزش نداره.

۲۷.۳.۹۴

702

جان سیلور دراز در کتاب دریای آشپزی، فصل ته‌دیگ، بخش اصول، یه عنوان آورده با نام «اصل بی‌وفایی ته‌دیگ» و ذیلش ته‌دیگو به لیموشیرین تشبیه کرده.

وجه شبه: اگه به موقع خورده نشه، تلف می‌شه.

۴.۱۲.۹۳

697

اگه لیموشیرین بازیکن فوتبال میشد از اینا میشد که پاس طلایی میدن اگه گل نکنی فقط باید افسوس بخوری بعدش.

690

زنبورهای عسل
جالبه که ما می‌گیم زنبورهای عسل
در حالی که همه می‌دونیم زنبور مال عسل نیست
و عسل صفت زنبور نیست
با این ترکیب
ما در واقع داریم میگیم ای زنبورها
ما شما رو به عسل می‌شناسیم
ینی اگه عسل نداشتید
همون مگس بودید به چشم ما
تازه با نیش
در حالی که ما می‌دونیم وقتی شما بودید،
اون روز اول،
عسل نبود که
و میلیاردها سال طول کشید تا اولین عسل طبیعی جهان را تولید کنید
به چه سختی‌ها
و چه مشقت‌ها
که بعدش ما بگیم زنبور عسل
انگار شما مال عسلید
در حالی که عسل مال شماست
حق شماست
سهم شماست.
دم شمام گرم.
دستتونم درد نکنه.
خسته هم نباشید.

686

بابا ما تو تحریمیم. کشوری که تو تحریمه چیپس و پفک میخواد چیکار؟ همون پول بیاد بره تو کشاورزی ایران بهشت میشه والا. نفتو به جای اینکه ببرن بفروشن میارن می‌کنن پفک می‌دن به خورد مردم. شما فک کن اون نفت بره در جای خودش، مردم به جاش خیار بخورن با نمک. چقدر دنیا بهتر میشه. چقدر همه چی قشنگ‌تر میشه. به به. 

۲۹.۱۱.۹۳

680

[داری با پله برقی پایین می‌روی، از حرکات مردم می‌فهمی قطار دارد وارد ایستگاه می‌شود، روی پله چند قدمی پایین می‌روی تا زودتر برسی، قطار می‌ایستد، در اول که بانوان است، در اول آقایان که خیلی شلوغ است، آخر صف جلوی در دوم آقایان می‌ایستی، با دیگران منتظر می‌مانی تا اول پیاده بشوند بعد شما سوار بشوید، مرد سیبیلوی پشت سری هل می‌دهد، با نگاه بهش می‌گویی لازم به هل نیست، جا هست، و برای اثبات حرفت کنار می‌کشی تا زودتر از تو سوار شود، سوار می‌شوی و نزدیکترین میله را می‌گیری و در بسته می‌شود و قطار راه می‌افتد. ایستگاه بعد: سعدی. همه چیز عادی ست. ایستگاه بعد: امام خمینی. همان اتفاقات را از زاویه‌ای جدید می‌بینی. پیاده که شدند، جابه جایی‌ها که انجام شد و صندلی‌های خالی که پر شد، سوار می‌شوند، اولین نفر رو به بقیه می‌گوید: هول نزنید. صندلی خالی نیست. آرام سوار بشوید. همه سوار می‌شوند و در بسته می‌شود و قطار راه می‌افتد.]
اولین نفر: آقا اینجا کجاست؟
دومین نفر: بروکسل
ا: بروکسل؟
د: بروکسل. اتریش.
ا: می‌گم ینی این قطار کجاست؟
د: بروکسل دیگه. اتریش.
ا: عجب. به سمت کجا میره؟
د: قزوین
ا: ئه؟ می‌ریم قزوین؟
د: آره. همه مون.
ا: همه با هم آره؟
د: آره. همه با هم.
ا: زشت و زیبا
د: زشت و زیبا... سیم کارت اعتباری ایرانسل همراه اول شارژ دوتومنی پنش تومنی ایرانسل سی و پنش تومن همراه اول بیس پنش تومن..
ا: دو ماه دیگه م قطع میشن لابد. ها؟
د: نه کی گفته؟
ا: ده تومنه بابا اینا
د: اون ده تومنیا قطع میشه
ا: کی میگه؟
د: من میگم
ا: شما میگی؟
د: شرکتمون گفته.. سیم کارت اعتباری با سند شناسنامه‌دار...
[پانزده خرداد، پیاده می‌شوی]

۱.۷.۹۳

671

یا زور من کم شده، یا تبرم کند شده، یا درختا سفت شدن. از این سه حالت خارج نیست.
شایدم قسمت نیست.

661

در شعر یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبی همون آتش و باد و آبن که می‌زنی زمین هوا می‌ره. به شرطی که البته انسان مشقاشو خوب نوشته باشه.

658

آدما از کجا می‌فهمن یه عکس یا نقاشی قشنگه؟
بنده خودم نصف بیشتر وقتا در مورد به خصوص عکس و نقاشی نمی‌فهمم قشنگه. بقیه میگن قشنگه، مام میگیم لابد هست که میگن. میگیم قشنگه.

653

فرق زایمان با ریدن اینه که وقتی عنت میاد، اگه نرینی حسش میره تا ساعتی بعد. ولی سر زا اینطور نیست. البته من تا حالا توفیق نداشتم بزام، ولی با توجه به کثرت ریدنام، تنها فرقی که به نظرم حتماً باید داشته باشن همینه.

652

هیزم‌شکن گفت: برخلاف آنچه به نظر می‌رسد، آخرین ضربه محکم‌ترین ضربه نیست. محکم‌ترین ضربه یکی مانده به آخرین ضربه باید باشد.

644

ولی حالا از حق نگذریم، مارادونا اول مارادونا بود، بعد دوپینگ کرد چیز شد. بنده و شما هزارپینگ هم که بکنیم مارادونا نمی‌شیم.

۷.۵.۹۳

642

یه بار یه نمکدون کوچولو میخواسته بره دف بزنه، هرکاری می‌کنه باباش نمیذاره. میگه دف برا نمکدونا ممنوعه. تکون مکون میخوریم زود خالی میشیم.

۳.۵.۹۳

641

به کاپیتان می‌گیم: «خب آره، اینکه تکنیکشو بلد باشی و اوستا باشی که لازمه، ولی باید توپم رو پات بشینه یا نه؟»
میگه: «تو اگه راس بگی و اوستا باشی، یه بار توپ رو پات ننشست، دوبار ننشست، صد بار ننشست، یه بار می‌شینه آخرش یا نه؟ اون اوّلش یه بار نشسته لااقل که فهمیدی بلدیش یا نه؟»
می‌گیم: «بله.»

۲۵.۴.۹۳

640

خوبی تیری که میره تو تاریکی اینه که تاریکه، معلوم نیست تا کجا میره. بعداً می‌تونه برا رفیقاش و بچه محلاش بگه تا هرجا هم که نرفته رفته. کی به کیه؟ تاریکیه دیگه. بنداز بره.
مثلاً من خودم یه بار تیر بودم، از چله‌ی کمان رها شدم رفتم تو تاریکی، همون اولاش نشستم یه نیم ساعت، خلوت که شد برگشتم. ولی به همه گفتم تا تهش رفتم و هرگز برنگشتم.
البته تیر تیرکمون. تیر تفنگ آتیش داره معلومه.

۱۹.۲.۹۳

627

لانگ جان سیلور در کتاب دریای آشپزی، اول فصل ته‌دیگ نوشته: ته‌دیگ درسته تهِ دیگه، ولی اولین چیزیه که میره تو دیگ. آدم خاص خودشو میخواد.

۱۳.۲.۹۳

615

به این نتیجه رسیدیم دیدیم دلبند وسیله دست دلبره. ابزار کارشه. دلو بخواد ببره باید ببنده دیگه. باز ببره خراب میشه. نکته‌ی جالب اینکه در طول تاریخ بودن دلبرانی که از گونی هم به عنوان دلبند استفاده کردن. دلا رو می‌ریختن توش و یاعلی کربلا.

۲۹.۱۲.۹۲

614

و واقعاً همین جوریم هست حاج آقا. یه وقتایی به خودت میگی نه بابا حالا درسته که ما یه چیزی می‌گیم، ولی دیگه اینجوریام نیست، در حالی که واقعاً همینجوریاست و کاریش نمی‌شه کرد. یه چیزی که یه جوری هست، بگیم نیست؟ بگیم اونجوری نیست؟ بگیم یه جور دیگه ست؟ بگیم یه جوریه که لک لک اومده با پر قو از سر نو قصه‌ی عشقو بنویسه؟ نه آقا. اتفاقاً هیچ از این خبرا که نیست هیچ، بلکه دمشونم گرم. اللهم وفّقنا لما تحب و ترضی.