‏نمایش پست‌ها با برچسب زاویه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زاویه. نمایش همه پست‌ها

۴.۱۲.۹۳

688

اگه حق نداشته باشیم بگیم کسی زشت و بد اداست، حقم نباید داشته باشیم بگیم کسی خوشگله. چون میشه یک بام و دو هوا. مگه بخوایم بگیم همه زشتن یا همه خوشگلن. که بعد خوشگلا بیان برقصن.

۹.۱۱.۹۳

677

بهترین طبیب جهان از خارج با بنده تماس گرفت و گفت تعریف جدید افسردگی رسید. گفتم چی؟ گفت: نمیشه گفت. گفتم پس چی؟ گفت: ولی از چیزی که مطمئنیم، اینه که مهم‌ترین علت اینکه یک نفر انسان احساس افسردگی کنه... بذار یه طور دیگه بگم. گفتیم چطور؟ گفت یه کم پیچیده ست. گفتیم خب؟ گفت ببینید، من مثلاً میخوام از شما به هر طریقی، ریز نشیم، یه منفعتی حاصل کنم. یعنی یه استفاده‌ای از شما ببرم. یعنی یه نیازی دارم، چه اصلی، چه جعلی، هر نیازی، که میخوام از طریق شما تأمین بشه. خب؟ گفتیم خب؟ گفت خب به جمالت. برای این کار باید در ازاش به شما یه چیزی بدم دیگه. طبق قانون دوم نیوتن و قانون دوم ترمودینامیک، تا نیرویی نباشه شتابی نیست و تا کاری نباشه انتقال گرمایی از منبع سرد به گرم نیست، اوکی؟ گفتیم اوکی. گفت خب. من حالا میخوام مثلاً از شما استفاده کنم. باید چیکار کنم؟ باید اول ببینم شما چی میخوای، ببینم میتونم اونو به شما بدم که اون چیزی رو که خودم میخوام از شما به دست بیارم یا نه، می‌بینم شما یه چیزی میخوای که من ندارم، یا دارم و نمی‌خوام بدمش به شما. چیکار می‌کنم؟ یا بی‌خیال میشم میرم یا چی؟ گفتیم چی؟ گفت یا وایمیسم و سعی می‌کنم به مرور در خواسته‌ی شما تغییر ایجاد کنم. گفتیم خب خب؟ گفت مثلاً میخوام به شما ماشین بفروشم، شما خودت ماشین داری. یا نداری ولی لازمم نداری. باید برم رو مخت و بهت بقیولونم ماشین باید داشته باشی تا بتونم ماشین خودمو، که صدی نود یه ایرادی هم داره چون اگه نداشت نمی‌فروختمش، به شما بفروشم و اون استفاده رو که اینجا میشه پول از شما ببرم. سکوت کرد، گفتیم خب بعدش؟ گفت هیچی دیگه بعدش میفروشم و شمام کلاه سرت رفته. حالا یا می‌فهمی کلاه سرت رفته و آگاهانه به گا میری، یا هم اینکه نمی‌فهمی و از طریق ناخودآگاه به گا میری. چون در هر صورت چی؟ کلاه سرت رفته. چرا؟ چون چیزی خریدی که به دردت نمیخورده. چون گول خوردی. و این اثر خودشو میذاره در نهایت. گفتیم خب؟ افسردگی چی؟ گفت آها. افسردگی هم اینطوریه که شما حالت خوبه، بذار بی‌رودرواسی بگم، تمام آدما حالشون خوبه. لااقل تمام آدمایی که تنشون سالمه حالشون خوبه. یعنی راحت خوب میشن. این دکترا دکون باز کردن برا شما. گفتیم خب حالا حالمون خوبه. بعد؟ گفت بعد هیچی دیگه. من میخوام دل شمایی که حالتون خوبه رو شاد کنم. به هر دلیلی. خب وقتی شما شادی، منم زورم نمی‌رسه از این شادترت کنم باید چیکار کنم؟ گفتیم باید چیکار کنی؟ گفت باید سطح شادیتو بکشم پایین تا خودم بتونم شادت کنم و به مراد دلم برسم که دیگه خیلی آدم خوبی باشم میتونه همین احساس رضایت خاطر از موفق بودن در شاد کردن دل یه انسان باشه.  گفتیم نمیشه توان خودمونو بکشیم بالا؟ گفت نه. چون آنتروپی جهان مدام رو به افزایشه. گفتیم چه ربطی داشت؟ گفت ربط داره دیگه. طبق قانون دوم نیوتن و قانون دوم ترمودینامیک، و همچنین اصل بقای کار و انرژی یا همون قانون اول ترمودینامیک و نیز قانون سوم نیوتن به تعریف دکتر رضایی، و بر اساس اصل ایمپالس مومنتوم به روایت آقای مشهدی، اینجوریه که من میگم. گفتیم عجب. گفت بله آقا. دنیا عجیب جایی شده. آدما نفری یه بیل گرفتن دستشون و دارن گور دسته جمعی‌ خودشونو می‌کنن. به جای اینکه نفری یه بال دربیارن و با تور همه با هم پر بکشن به آسمون، یا لااقل نفری یه دندون دو دندون، هرکر هرچی داره، بذارن تو کار و تورا رو پاره کنن در برن از این دام دنیا. حواست هست؟ گفتم بله دکتر جون. آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را.

۷.۹.۹۳

676

می‌فرماد: آقا ما الآن کجای دنیا وایسادیم؟
عرض می‌کنیم: اینجای دنیا. که البته بنده نشستم، شما وایسادی.
[می‌شینه]
می‌فرماد: آفرین. اینجا کجای دنیاست؟
عرض می‌کنیم: وسط دنیا؟
می‌فرماد: از کجا معلوم؟
عرض می‌کنیم: نمی‌دونم والا. چطور؟
می‌فرماد: نه. سؤال منو جواب بده. حالا فرض که شما وسط دنیا وایسادی یا نشستی. من کجای دنیام؟
عرض می‌کنیم: شمام. اینجایِ وسط دنیا که نشستی.
می‌فرماد: خب. حالا مثلاً اون آقایی که اونجا وایساده کجای دنیاست؟
عرض می‌کنیم: طبیعتاً اونجای وسط دنیا.
می‌فرماد: آفرین. حالا شما از من بپرس من کجای دنیا وایسادم.
عرض می‌کنیم: چی؟
می‌فرماد: بپرس تا بگم.
عرض می‌کنیم: خب شما الآن کجای دنیا وایسادی؟ که البته نشستی.
می‌فرماد: وسط دنیا.
عرض می‌کنیم: وسط دنیا که من بودم مثلاً.
می‌فرماد: خب حالا مثلاً منم.
عرض می‌کنیم: خب؟
می‌فرماد: شرط می‌بندم از اون آقایی که اونجا وایساده هم اگه بپرسیم کجای دنیا وایساده، میگه وسط دنیا.
عرض می‌کنیم: نه بابا. این فرض من و شماست. اون بنده خدا چرا باید همچین چیزی بگه؟
می‌فرماد: شرط ببندیم؟
عرض می‌کنیم: سر چی؟
می‌فرماد: هرکی باخت چایی بذاره.
عرض می‌کنیم: قبول.
[پا می‌شیم می‌ریم پیش اون آقایی که اونجای دنیا وایساده ازش می‌پرسیم و برمی‌گردیم و ایشون می‌شینه و بنده می‌رم چایی می‌ذارم]
[با صوت جلی] می‌فرماد: با نبات.
عرض می‌کنیم: چشم. با نبات.
می‌فرماد: چشمت بی‌بلا.
می‌خندیم به پدر دنیا.

۱.۷.۹۳

655

باد که باشه درختام بلدن بندری برقصن و از غم دنیا نترسن. بی‌باد، یا حالا کم‌باد، اگر بندری برقصی [و از غم دنیا نترسی] مَردی.

654

انسان از هر چیزی که می‌خواهد حرف بزند، باید در شرایطی حرف بزند که بتواند با دست، یا لااقل بخشی از دست، یا حتی شده با چشم و ابرو به آن چیز اشاره کند و بگوید وقتی از این چیز حرف می‌زنم، از [به آن چیز اشاره می‌کند] این حرف می‌زنم. در غیر این صورت هرچه می‌گوید برای خودش می‌گوید.

649

از آنجایی که دریای غم ساحل ندارد، پیشنهاد می‌کنم تمامی پاروها را جمع آوری کنیم، آتش بزنیم، زغال کنیم، و تا نهنگ در دریا هست کباب بخوریم عشق کنیم. چپ و راست، چپ و راست.

۱۹.۲.۹۳

629

اولین آبکش دنیا در[ب] یک نمکدون بسیار بزرگ شیشه‌ای بوده که نمکدونش می‌شکنه و این بدبخت میشه آبکش. کی فکرشو می‌کنه چی قراره بشه؟

626

یه ضرب المثل آشپزخونه ای هست که میگه قابلمهء بی دسته تا وقتی که رو گاز نرفته خوبه. که البته به تخمتون و روز خوبی داشته باشید.

۱۳.۲.۹۳

622

لقمان حکیم را گفتند: جواب دادن از که آموختی؟ گفت: از اونا که جواب نمی‌دن. گفتند: چطور؟ گفت: طورشو والّا دیگه اینجا ننوشته. گفتند: آقا لقمان بی‌زحمت اگه برش گردونید پشتش نوشته. گفت: ئه. آره ببخشید. چقدرم خوب نوشته. باشه. بریم از اول. گفتند: بریم. و رفتند.

615

به این نتیجه رسیدیم دیدیم دلبند وسیله دست دلبره. ابزار کارشه. دلو بخواد ببره باید ببنده دیگه. باز ببره خراب میشه. نکته‌ی جالب اینکه در طول تاریخ بودن دلبرانی که از گونی هم به عنوان دلبند استفاده کردن. دلا رو می‌ریختن توش و یاعلی کربلا.

۲۱.۱۲.۹۲

613

سابق ما در قبیله که بودیم، صف نداشتیم. یعنی در واقع هیچ گاه نیاز به صف بستن در قبیله احساس نشد. هر کاری بود همه با هم می‌کردیم. همه با هم می‌رفتیم شکار، همه با هم می‌خوردیم، همه با هم بودیم هرچه که بود. اگر چیزی بود، همیشه برای همه به مقدار کافی بود و اگر چیزی نبود، برای هیچکس نبود. اما با این همه، ما با مفهوم صف بیگانه نبودیم. می‌دانستیم چیست و حتی برایش ضرب المثل هم داشتیم. نمی‌دانم از کجا و چرا، ولی رئیس همیشه می‌گفت: آدمی که با جا زدن در صف مشکلی ندارد، به هیچ عنوان قابل اعتماد نیست.

۲۲.۹.۹۲

608

آفتابه خوبیش اینه که از دهنش فقط آب درمیاد، آبم که روشناییه. وجه تسمیه ش همینه. چون روشناییش به واسطه‌ی آبه، آفتاب نیست، آفتابه ست.

۳۰.۸.۹۲

602

آدم یک سوم عمرش خوابه که تازه تو نمی‌دونم یک‌ چندمش خواب می‌بینه که تازه از اونم فقط پنج درصدش یادش می‌مونه. اووووه... مونده حالا.

597

روی کاغذ نیش اگه تا بناگوش باز بشه یعنی قطعاً پاره شده. ولی در عمل دیده شده بدون پارگی هم اتفاق افتاده. عجایب.

593

ترک زمین سه گله، بله. ترک زمین سه گله، ولی واسه کسی که زمینو ترک می‌کنه. هرکی زمینو ترک کنه سه هیچ برنده ست.

580

شاید حق با منه دارلینگ، شایدم نه. ولی نمک توی این نمکدون، سفیده. چه حق با من باشه، چه نه. اینه که میگم ینی، دنیا ارزش نداره.

573

کاپیتان میگه مزیت کشتی به هواپیما اینه که اگه بنزینش تموم بشه وسط راه، نه تنها سقوط نمی‌کنی و به گا نمی‌ری، بلکه می‌تونی با باد و پارو ادامه بدی بری تا انتها.

۱۳.۸.۹۲

572

شاعر می‌فرماید: «دلبرم دلبر، خانه خرابم کرد و الخ» که این نشان می‌دهد دلبر چقدر مهم است و چقدر تواناست. یا در جای دیگری می‌فرماید: «دلبر دلبرم، تویی تاج سرم، وای خاک به سرم خاک به سرم ایشالا عروسی پسرم و الخ» که این آخری البته جزو مباحث ما نیست و جزو مباحث دیگران است. مباحث ما این است که به مسئله‌ی دلبر آنچنان که شایسته و بایسته ست پرداخته نشده. مثلاً آیا هیچ کسی بررسی کرده است که دلبر چرا دل‌ها را می‌برد و به کجا می‌برد و چطور می‌برد و اینها؟ بله البته. کارهایی شده، زحماتی کشیده شده و دستشان هم درد نکند. حالا ما هم یک چیزی بگوییم در حاشیه. ما چی می‌گوییم؟ ما، بنده و همکارانم در کارگروه دلبرپژوهان دوعالم، همینجوری الکی می‌گوییم نیروی محرکه‌ی دلبری دلبر، خوش‌ذوقی دلبر است. اگر هم کسی بگوید مگر شما کی هستید که این را می‌گویید؟ می‌گوییم ما کوچیک شوماییم. حالا این خوش‌ذوقی یعنی چه؟ یعنی چطور؟ خود ما هم هنوز دقیقاً نمی‌دانیم. از اول هم نمی‌دانستیم که مثلاً بگوییم یادمان رفته یا چه شده، نه، نمی دانستیم. هنوز هم نمی‌دانیم. اما یک روز در کارگروه نشسته بودیم و منتظر بودیم تا سماور آب را به جوش بیاورد و یکی به قید قرعه برود چایی دم کند، و یکی دیگر برود چایی بریزد بیاورد و اینها، مثل همیشه، که ناگهان یاد یک چیزی افتادیم. تمام اعضای کارگروه با هم یاد یک چیزی افتادند. ولی هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستیم که همه با هم چیز شده‌ایم. حالا خلاصه آشنایی دادیم و رفت دیدیم ئه! چه باحال! یاد چی افتاده بودیم؟ یاد آن دوست خوش‌ذوق‌مان. خیلی خوب ذوق می‌کرد. ذوق‌های خوبی هم می‌کرد انصافاً. الکی یعنی ذوق نمی‌کرد مثل علی ذوقی. بعد خب چون کار گروه ما دلبرپژوهی است، یاد هرچی بیافتیم یاد دلبرپژوهی هم می‌افتیم دیگر، هیچی. یاد آن افتادیم، یاد این افتادیم، این یادها رفتند توی همدیگر، دیدیم بله. رمز ماجرا خوش‌ذوقی است. حالا خوش‌ذوقی یعنی چطوری؟ این دو سه مدل دارد. به طور کلی، مبتدی و پیشرفته. خوش‌ذوقی مبتدی، در این است که فرد به چیزهای خوش، ذوق کند. در خوش‌ذوقی پیشرفته، فرد از اینکه به چیزهای خوش ذوق می‌کند ذوق می‌کند، و چون این ذوق، ذوق پیشرفته است، خیلی یک حالت خوبی دارد. قشنگ مشخص است که یک ذوق عادی نیست. آنقدر خوب است که آدم محو آن می‌شود و ناگهان می‌بیند حواسش نبوده و دلش را برده‌اند. کی برده؟ دلبر. چرا؟ تا ذوق کند. چرا؟ چون دل بردن ذوق دارد دیگر! نه ولی جدی چرا؟ تا از ذوق دلبری ذوق کند. یعنی ذوق پیشرفته. بعد ذوق پیشرفته که کرد چه می‌شود؟ ذوق پیشرفته محیط را ذوقی می‌کند. آدم می‌بیند، دلبر دارد ذوق می‌کند، و خیلی خوب ذوق می‌کند. گول او را می‌خورد و حواسش به ذوق دلبر پرت می‌شود، می‌بیند دلش نیست. بعد می‌بیند دلبر باز دارد ذوق می‌کند و این بار پیشرفته‌تر. چون ذوق پیشرفته همین‌طوری هی پیش می‌رود. حد یقف ندارد. آدم اینها را که می‌بیند می‌بیند چی؟ می‌بیند ای بابا! دلش را برده‌اند، خودش هم دارد ذوق می‌کند. ذوق زیبا دو برابر شده است. ضریب خوش‌ذوقی رفته بالا. دلبر از ذوق آدم ذوق می‌کند، خوب هم ذوق می‌کند، آدم به هکذا، ذوق ذوق ذوق، آ ماشالا دستها قطع نشود. بله. اینطور.
یعنی دیدیم که دلبر هم ابتدا به ساکن دل می‌برد، حالا شاید نه همه ش را، و هم وقتی برد، با ذوق، و هم با ذوق به ذوق. و هم همینطور الی آخر. پس چی؟ خوش‌ذوقی شرط است. شرط چی؟ شرط دلبری. چرا؟ چرا ندارد. ولی به عنوان مستند می‌توان به این موضوع اشاره کرد که اتفاقاً همین این سازمان ملل و صلیب سرخ و اینها پارسال پیارسال که چیز می‌کردند، در آخرین آمارشان، اسم دل ما را در این لیست آخری، یعنی اسیران ذوق به ذوق گذاشته بودند. که یعنی لابد یک چیزی بوده دیگر. جنگ که نبوده این برود اسیر بشود. این نشان می‌دهد که دلبر چطور با خوش‌ذوقی خود، می‌تواند دل‌ها را ببرد. خوش‌ذوقی است که دلبر را می‌کند دلبر. خوب بلد است ذوق کند و ذوق‌های خوب می‌کند. آفرین بر دلبر، و سلام بر تمام اُسرا.

۶.۵.۹۲

564

در قدیم، بنده خاطرم هست یک سینی داغ میذاشتن به عنوان درب دیگ، و روش یه چیزی درست میکردن به نام نزدیگ. این کلمه‌ی نزدیک از اونجا میاد.
مثلاً طرف می‌گفته ته دیگ؟ بعد می‌دیده دوره، تا دربیاره طول میکشه. میگفته نه. همین نزدیگ بده قربون دستت.
بعد این دیگه میچرخه برا خودش میشه نزدیک امروزی.

۳۰.۴.۹۲

560

یک مسابقه‌ای پخش می‌کرد برنامه کودک شبکه دو، به نام ببین و بگو. حتماً خاطرتون هست. مسابقه به این شکل بود که یک صفحه‌ی دوّار بزرگ بود، روش یه عالمه خرت و پرت بزرگ و کوچیک گذاشته بودن، که باارزش‌ترین چیزش، معمولاً دوچرخه بود، جاروبرقی بود یا همچین چیزی که در وسط صفحه قرار داشت. شرکت‌کننده یک دور یا دو دور چرخش اون صفحه و چیزای روشو تماشا می‌کرد، بعد چهل ثانیه وقت داشت تا بیست‌تا از اون چیزایی که دیده رو بگه. اگر موفق به این امر می‌شد، اون جایزه‌ی بزرگ وسط صفحه مال اون می‌شد. اگر هم نه، به فراخور تعداد اشیائی که نام می‌برد، جایزه‌ای به رسم یادبود از بین همون اشیاء دریافت می‌کرد. وقتی مسابقه پخش می‌شد، ماهم همزمان در منزل شروع می‌کردیم به تماشای اون صفحه تا ببینیم چند مرده حلاجیم. و معمولاً برنده می‌شدیم. ولی خب مسابقه‌ی ما نبود. از طرفی، توی شرایط استودیو و اون سن و سال و اینا، مسلماً مسابقه‌ی واقعی سخت تر از حالت تمرینی بود. حالا بگذریم. عرض بنده اینه که این زندگی، خیلی شبیه اون مسابقه‌ی ببین و بگو ئه. یه چیزی هست داره می‌چرخه، یه چیزایی توشه، ما هم داریم می‌بینیم. هزاران ساله که داریم می‌بینیم. هرکی بتونه چیزای بیشتری از اون چیزایی که دیده بگه، برنده ست. حالا نه که یکی بیاد ازت بپرسه یالّا بگو. همین چیزایی که یاد می‌گیریم، چیزایی که می‌فهمیم، استفاده‌ای که ازشون می‌کنیم، این همون گفتنه ست. لازمه‌ی این کار، حفظ خونسردی، و نگاه دقیقه. و اینکه حواسمون به یه چیز پرت نشه. چیزای زیادی روی اون صفحه هست و موقع گفتن، فرقی نمی‌کنه کدومو میگی. یه جوری باید ببینی که بعداً بتونی بگی. اون چیزایی رو که راحت‌تر می‌تونی بگی، زود باید پیدا کنی و هزار و یک تکنیک دیگر.
یکی دیگه از شباهتای اون مسابقه با این زندگی هم اینه که هیچکس نشد دوبار تو اون مسابقه شرکت کنه. لااقل ما که ندیدیم. البته به جز ما کوچولوای گل توی خونه که با هر شرکت‌کننده، ما هم شرکت می‌کردیم. که این، فرق اصلی اون مسابقه س با این زندگی. لااقل برای ماها.