اصلش را نتوانستم بیابم، اما جایی در کتاب حالا حکایت ماست، مرحوم مغفور جنتمکان خلدآشیان، عمران صلاحی، داستانی روایت میکند از شخصی که به مستراح عمومی میرود و با دو آفتابهی قرمز و آبی مواجه میشود. وی، آفتابهی قرمز را برمیدارد تا به کابین برود و مشغول آن کار دیگر شود، که ناگاه متصدی مستراح و آفتابهچی مجموعه، از گوشهای بیرون میپرد و میگوید دوست عزیز، آن آفتابهی قرمز را بگذار و آبی را بردار. شخص که عجله هم داشته، حکمت کار را بدیهی فرض میکند و با آفتابه ی آبی به مستراح میرود. از قضا، فردای آن روز شخص دوباره به همان مستراح مراجعه میکند تا بار دیگر کار دیگری ترتیب دهد. با عبرت از تجربهی پیشین، آفتابهی آبی را با حس قانونمداری برمیدارد و میآید که وارد کابین شود، آفتابهچی بار دیگر از مخفیگاه خود بیرون میجهد و میگوید آبی را بگذار و قرمز را بردار. این بار، شخص از او میپرسد که مگر چه فرقی میکند بزرگوار؟ و آفتابهچی سرش را میخاراند و با یک لبخند کیری به او میگوید بالأخره شما باید یه طوری متوجه بشوید که بنده هم اینجا حضور دارم یا نه؟ و با دست شخص را به سمت کابین مورد نظر هدایت میکند.
سندروم آفتابهچی به رفتار خاص افراد بیخاصیت یا کمخاصیتی اشاره دارد که با اقدامات بیتأثیر یا کمتأثیر، به جای انجام درست وظایف خود، صرفاً به دنبال اعلام حضور و خرید شأن اضافی برای جایگاه خود هستند.
خریطهی کوچکی که در آن پول میریزند و یا در آن نوشتجات و اسناد و کاغذهای کاری را میگذارند و عموماً از ابریشم و پارچههای ظریف دیگر آن را می سازند؛
نمایش پستها با برچسب بزرگان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب بزرگان. نمایش همه پستها
۴.۱۱.۹۶
708
۱۱.۹.۹۲
604
ظاهراً قضیه به این شکل بوده که بعد از اینکه ماجرای یوسف و زلیخا رو همه میفهمن، رفیقای زلیخا هی بهش تیکه میکه میندازن و اینا، اینم مهمونی ترتیب میده یکی یه کارد و میوه میده دست رفیقاش میگه تو رو خدا میوه میل کنید. پوس میگیرید یا خودم بیام پوس بکنم؟ دوستاش شروع میکنن پوس کندن، یهو یوسف میاد، بعد اینا تا یوسفو میبینن چنان از خود بیخود میشن که به جای پوست میوه پوست کف دستاشونو میکنن. یهو خون میپاشه رو زمین و در و دیوار، زلیخا ادای نگرانا رو درمیاره میگه وای! چی شد؟ کفتون چرا برید؟ خدا مرگم بده! در حالی که داشته تو دلش میخندیده. رفیقاشم مغموم و کف بریده میرن خونههاشون.
این "کفتون برید" که میگن از اینجا میاد.
آقای مولوی میفرماد:
تـو چـو یـوسـفـی رسیده، همه مصر کف بریده/ بـنـمـا جـمـال و بـستان دل و جان، تجارتی کن.
این "کفتون برید" که میگن از اینجا میاد.
آقای مولوی میفرماد:
تـو چـو یـوسـفـی رسیده، همه مصر کف بریده/ بـنـمـا جـمـال و بـستان دل و جان، تجارتی کن.
۲۹.۶.۹۱
278
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟
و فرداشب؟
و شبهای دگر؟
بهتر!
شب که بهتر از روز است که. خیلی بهتر از روز است.
والّا؛
میگی نه؟
نگا کن...
و فرداشب؟
و شبهای دگر؟
بهتر!
شب که بهتر از روز است که. خیلی بهتر از روز است.
والّا؛
میگی نه؟
نگا کن...
۱.۶.۹۱
234
آقای سعدی میفرماد:
رفـتـی و هـمـچـنـان بـه خـیـال مـن انـدری/ گــویـی کـه در بـرابـر چـشـمـم مـصـوری
بعد باز میفرماد میفرماد تا میرسه به اینجا که میفرماد:
مـا را شـکـایتی ز تو گر هست هم به توست/ کــز تــو بــه دیـگـران نـتـوان بـرد داوری
که باز به ریشه یابی پرداخته و میفرماد:
چــنـدان کـه جـهـد بـود دویـدیـم در طـلـب/ کـوشـش چـه سـود چـون نکند بخت یاوری
بعدم که آخرش میفرماد مخلص کلام اینکه:
سعدی به وصل دوست چو دستت نمیرسد/ بـاری بـه یـاد دوسـت زمـانـی بـه سر بری
خولاصه که راه فرار نیس... باهاس رفت. زیر شمشیر غمش رقص کنان... بندری زنان، از غم دنیا نترسان، بعد اینکه میگه از غم دنیا نترسیم، هم غم را و هم ترس را دشمن شمرده و اینا، بعد ایشان گفته زیر شمشیر غمش رقص کنان؛ یعنی غم هست، دوروغ میگه هرکی بگه نیس، کأنهون شمشیر بالا سر که ترس داره، بلکمم شمخرس، که کوانگ یو میزد، اما، با تمام این تفاسیر، رقص کنان را هم میفرماد... همین حضرت حافظ که میفرماد: کوجا روم؟ چه کنم چاره از کجا جویم؟ که گشته ام از غم و جور روزگار ملول، من شکستهء بدحال، زندگی یابم، در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول؛ اوشون آنطوری، ایشون اینطوری، هرکس به طریقی... حالا اینم هست که نه به وصل میرسه آدم، نه به قتل میرهه آدم، نه هیچی.. هیچ هیچ، تمام؛
رفـتـی و هـمـچـنـان بـه خـیـال مـن انـدری/ گــویـی کـه در بـرابـر چـشـمـم مـصـوری
بعد باز میفرماد میفرماد تا میرسه به اینجا که میفرماد:
مـا را شـکـایتی ز تو گر هست هم به توست/ کــز تــو بــه دیـگـران نـتـوان بـرد داوری
که باز به ریشه یابی پرداخته و میفرماد:
چــنـدان کـه جـهـد بـود دویـدیـم در طـلـب/ کـوشـش چـه سـود چـون نکند بخت یاوری
بعدم که آخرش میفرماد مخلص کلام اینکه:
سعدی به وصل دوست چو دستت نمیرسد/ بـاری بـه یـاد دوسـت زمـانـی بـه سر بری
خولاصه که راه فرار نیس... باهاس رفت. زیر شمشیر غمش رقص کنان... بندری زنان، از غم دنیا نترسان، بعد اینکه میگه از غم دنیا نترسیم، هم غم را و هم ترس را دشمن شمرده و اینا، بعد ایشان گفته زیر شمشیر غمش رقص کنان؛ یعنی غم هست، دوروغ میگه هرکی بگه نیس، کأنهون شمشیر بالا سر که ترس داره، بلکمم شمخرس، که کوانگ یو میزد، اما، با تمام این تفاسیر، رقص کنان را هم میفرماد... همین حضرت حافظ که میفرماد: کوجا روم؟ چه کنم چاره از کجا جویم؟ که گشته ام از غم و جور روزگار ملول، من شکستهء بدحال، زندگی یابم، در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول؛ اوشون آنطوری، ایشون اینطوری، هرکس به طریقی... حالا اینم هست که نه به وصل میرسه آدم، نه به قتل میرهه آدم، نه هیچی.. هیچ هیچ، تمام؛
۱۶.۵.۹۱
230
- حریفا؟
+ بلی؟
- گوش سرما برده است این؟
+ یادگار سیلی سرد زمستان است...
- و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده؟
+ به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود پنهان است...
- حریفا!
+ بلی؟
- رو چراغ باده را بفروز.
-+ شب با روز یکسان است؛
- شب با روز یکسان است...
...
+ بلی؟
- گوش سرما برده است این؟
+ یادگار سیلی سرد زمستان است...
- و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده؟
+ به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود پنهان است...
- حریفا!
+ بلی؟
- رو چراغ باده را بفروز.
-+ شب با روز یکسان است؛
- شب با روز یکسان است...
...
226
این جهان با تو خوشست و آن جهان با تو خوشست...
خب این ینی چی؟
ینی با تو خوشست؛ چه این جهان، چه آن جهان
حالا اسمت را به من بگو اگه راس میگی...
دستت را به من بده اگه راس میگی...
بدم میگم، بگو بد میگی...
خب این ینی چی؟
ینی با تو خوشست؛ چه این جهان، چه آن جهان
حالا اسمت را به من بگو اگه راس میگی...
دستت را به من بده اگه راس میگی...
بدم میگم، بگو بد میگی...
۳۱.۴.۹۱
218
همایون مثنوی
گفته بودی که بیایی چو به جان آیم من؟ ... نگفته بودی؟... پ چرا من فک میکردم گفتی.... شاید اشتبا ملتفت شدم؛ ببخشید. مصدع اوقات شدم؛
...
آخه میدونی؟ من به جان آمدم اینک؛ هی به خودم میگفتم پس تو چرا می نآیی؟ ... توهم زدم... بازم معذرت؛
...
سودای سر زلفتونو که میتونیم به خیال بپزیم که... نه موردی نیس... فوقش چون سر زلف تو سودایی میشیم دیگه؛ شیک و مجلسی؛
...
همه عالمو میشه به شوما ببینیم؟ ... جسارته، ولی به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی... ببینم؟ امرش با شوماس ها...
...
اون وعده و وفام لابد غلطیم باز؛ ها؟... عب نداره... هیچ عب نداره؛
212
- میبینم که مقدار زیادی از چشمهای "تو" با خود دارید. جاییزه دارد؟
+ نمیدانم. لکن کیفیت دارد. و کافی هم هست شکر خدا؛
210
- ای که با سلسلهءزلف دراز آمده ای!
+ بلی؟
- فرصتت باد.
+ چرا؟
- که دیوانه نواز آمدهای.
+ لکن اومدنی رفتنیه.
- ساعتی ناز نفرما و بگردان عادت؛
+ شوما نیاز کنید خب. ما میپرسیم.
- از کی میپرسی؟
+ از خودم میپرسم.
- گلچهره؟ تویی؟
+...
- ...
...
209
سمن بویان، غبار غم چو بنشینید، بنشانید؛
پریرویان، قرار از دل چو بستیزید، بستانید؛
ما کاری با شوما نداریم.
ما روی سخنمون با گلچهره ست.
گلچهره! شوما بپرس.
۳۰.۲.۹۱
182
- در من باغی هست، که نخلش سر به در دارد. مدامش باغبان، خونین جگر دارد.
چه کنم آی دکتر؟
+ بباید کندنش.
- از بیخ و از بن؟
+ بله.
- ولی بارش همه لعل و گوهر دارد. آی دکتر...
+ چاره نیست. بباید کندنش.
- از بیخ و از بن؟
+ بله.
141
یک برنامهای بود در رادیو، در بهار و تابستان هشتاد و سه که پخش میشد، حالا را نمیدانم، شبکه فرهنگ، اسمش بود: «از ستاره تا خورشید». از ساعت دوازده شب شروع میشد تا شش صبح. یک ساعت اولش، آهنگ درخواستی بود. در آن دورهای که من شنوندهاش بودم، این سه تا آهنگ خیلی مشتری داشتند: «هوای گریه»ی همایون شجریان، «آتش در نیستان» شهرام ناظری، و «گلپونهها»ی مرحوم بسطامی. به طوری که هرشب لااقل یک یا دوتا از اینها پخش میشد.
میخواهم از همین تریبون از دست اندر کاران آن برنامه کمال تشکر و قدردانی را به عمل بیاورم. خاطرات پرخطری ساختند برای ما. دمشان گرم؛اجر هنرمندان خالق آن آثار هم که با خداست. شکی نیست.
137
سوگند را می خورند، که یعنی آن چیزی که بهش سوگند خورده می شود، می شود اعتبار این حرفی که داری می زنی... حالا وقتی خانم هایده می فرماد: «به چشمای تو سوگند»، بعد وقتی تو نیستی، چجوری می شود؟
133
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من؟/ کس نزده ست از این کمان، تیر مراد بر هدف...
×××
- سوغات چه میخواهی؟
+ یک جفت «دستکش خیال».
- خب، اگر نبود؟ اگر نیامد؟ اگر نشد؟
+ هیچ، لابد قسمت نبوده؛ اما اگر بود و نیامد، سیر نگاه کن. با چشم پر برگرد.
129
- گل از مو دیگری گیره گلابش؟ نه آقا... هرگز!
+ ...
- در این گلشن خدایا کی روا بی آخه؟
+ ...
- نه عزیزُم! به اشک دیدگانُم دادُم آبِش. مو میدونُم چی بی.
+...
- هی هی هی! گلی که خود بدادُم پیچ و تابش... از سر دخانم میرود.
+ ...
118
- ای یار آشنا!
+ بلی؟
- ای یار آشنا!
+ بلی؟ چی؟
- علم کاروان کجاست؟
+ میخوای چه کار؟
- دوست... ساربان دوست...
+ دوست چی؟ ساربان دوست چی؟
- تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست...
+ دردا و حسرتا!
- ها؟ چی؟ عنانم ز دست رفت؟
+ دردا و حسرتا!
- دستم نمیرسد؟ که بگیرم عنان دوست؟
+ دردا و حسرتا...
117
- پس كدامين شهر زان ها خوشتر است؟
+ آن شهري كه در وي دلبر است.
- آفرین. بفرما آبگوشت!
+ پر چربی لطفاً.
- چشم. چشم. بفرما. ترشی؟
+ نیکی و پرسش؟
- یاه یاه یاه.
اشتراک در:
پستها (Atom)