هیچ آیا میدانستید که تاریخ هیچگونه نشان نمیدهد که دوتا مرغ زیرک با هم روی یک تخم مرغ زیرک خوابیده باشند؟
خریطهی کوچکی که در آن پول میریزند و یا در آن نوشتجات و اسناد و کاغذهای کاری را میگذارند و عموماً از ابریشم و پارچههای ظریف دیگر آن را می سازند؛
۱۸.۴.۹۲
543
مداد، دوتا دشمن داره. یکی مداد پاک کن، یکی مدادتراش. از اون دشمنایی که البته چون دوست دشمن است چه کار کنیم و اینا.
خودکار ولی چی؟ نه دوست داره، نه دشمن. خودش دوست خودشه، خودش دشمن خودشه.
آدمام دو دسته ن.
خودکار ولی چی؟ نه دوست داره، نه دشمن. خودش دوست خودشه، خودش دشمن خودشه.
آدمام دو دسته ن.
542
کاپیتان پرواز یاد میده، همچون پرندگان در مادر نیچر، میبره لبه پرتگاه ول
میکنه به امون خدا. به اونام که بال ندارن میگه لازم باشه درمیاری.
۲۱.۳.۹۲
541
نشسته بودم توی خانه و داشتم با گرما مذاکره میکردم. به طور دقیق با دمای هوا. حاضر نبود کم بشود. حق هم داشت. چرا باید قبول میکرد کم بشود؟ من چی داشتم که در ازای کم شدنش به او بدهم؟ هیچ چیز. هیچ چیزِ هیچ چیز که البته نه، چیزهایی داشتم، ولی به درد دمای هوا نمیخورد. به درد گرما نمیخورد. اما من داشتم آن چیزهایی را هم که داشتم از دست میدادم، در ازای هیچ چیز. مذاکره را بینتیجه رها کردم و چشمهایم را بستم. از سر ناچاری. از سر تسلیم. عقلم به هیچجا قد نمیداد. انگار مغزم را خالی کرده بودند و جمجمهام پر از کاه شده بود. کاه هم نه، پر از هوا بود. هوای داغ. جایی بین هوشیاری و بیهوشی معلق بودم که اس ام اس سعدی آمد. نمیدانم از کجا. نمیدانم. گفته بود: «از دل بـرون شـو ای غـم دنـیـا و آخـرت/ یـا خـانـه جـای رخت بود یا مجال دوست» در هر حالتی که باشی، سعدی پیام بدهد، نمی توانی در خانه بند بشوی، در حالتی که من بودم، در تعادل ناپایداری که من داشتم بر یکی از قلههای سینوس آن روز، حالا این هیچ، با این پیام، به هیچ عنوان نمیشد در خانه بند بشوم. تصمیم خودم را گرفتم و چپاندم توی کشکول. کشکولی که با آن تبرزین، به جای هژیر، هفتیرم، یا درستتر بگویم هفتیر عقاب بیدار، گرفته بودم. حالا هر سه را داشتم. با هرسه از خانه زدم بیرون. هنگام خروج البته مردد بودم که هژیر را بردارم یا نه. سر آخر برداشتم و رفتم. در حالی که تمام بدنم ارکستری بود که داشت به رهبری موریکونه، "یک مشت دلار" را مینواخت. اگر همیشه بود، با خیال راحت پیاده میرفتم. ولی همیشه نبود. یعنی مثل همیشه نبود. از وقتی یاد گرفتهام سوار ابرها بشوم، هیچ چیز مثل همیشه نیست. هم خوب است خب، هم بد. اما دریغ از یک لکه ابر در آن آسمان داغ. با اکراه پیاده به سوی غرب به راه افتادم، با این امید که در راه، ابری پیدا کنم. صد قدمی که رفتم، چشمم را از آسمان برداشتم و مثل همیشه، پیاده ادامه دادم. پیادهای که به دنبال "چند دلار بیشتر" بود. ولی هوا خیلی گرم بود. و بیابان، طاقتفرسا. به جز خودم و چند بزمجه که یکلنگهپا روی تخته سنگهای پراکنده ایستاده بودند، کسی را نمیدیدم. محیط اطرافم ناگهان برایم غریبه شده بود. گم شده بودم. بله. هنوز تعداد قدمهایم به دویست نرسیده بود که گم شدم. زیر پایم زمین، بالای سرم آسمان، و چهار طرف دیگرم، ختم میشد به افق. عجیب این بود که هیچ استرسی نداشتم. این حس، خب هم خوب است، هم بد است، و هم زشت است. و من تمام اینها را با چارستون بدنم مینواختم. هنوز خیلی مانده بود تا خسته بشوم. ولی تصمیم گرفتم بنشینم. به اولین سنگی که میشد زیر سایهاش بنشینی که رسیدم، نشستم. تکیه دادم به سنگ، یک پایم را دراز کردم، و یک پای دیگرم را خم کردم تا بتوانم پیشانیم را روی زانو بگذارم. هم پیشانیم را، هم آرنج دست موافق را. چون زانو سفت است، پیشانی هم سفت است. دستم را از آرنج گذاشتم روی زانو، و پیشانیم را گذاشتم روی هر دو. آن یکی دستم روی هفتیر بود، ولی او هم دوست داشت به این جمع ملحق بشود. این را یواش توی گوشم گفت. هفتیر را از غلاف درآوردم، و آن یکی دستم را هم آوردم توی جمع. بهتر از این نمیشد "حرفهای" را نواخت. شاید هم میشد، من بلد نبودم. هنوز هم بلد نیستم و به نظرم آن بهترین اجرا بود. از چند ثانیه پس از گردهمایی آرنجها و زانو و پیشانی، صدای مداوم حرکت سنگریزهها توجهم را به خود جلب میکرد. بدون کوچکترین تغییری در حالتم، ضامن را کشیدم. این بار نه من، که سنگریزههای بیابان داشتند "روزی روزگاری در غرب" را مینواختند. ناگهان صدای یک غریبه را چنان نزدیک به گوشم شنیدم، که از بهت اینکه چطور آن همه به من نزدیک شده و من نفهمیدهام سنگ شدم. و سنگتر شدم وقتی صدای دومین غریبه را نزدیک گوش دومم شنیدم. داشتند دم گوش من دربارهی من حرف میزدند.
- گم شده؟
+ گم شده؟
- گم شده.
+ گم شده دیگه.
- همه اینجا گم میشن. هه هه...
+ به جز ما. هه هه..
- بهش بگیم؟
+ که گم شده؟
- نه.
+ که همه اینجا گم میشن؟
- نه احمق!
+ به جز ما؟
- آره.
+ به جز ما چی؟
- که به جز ما همه اینجا گم میشن و بدون کمک ما نمیتونه پیدا بشه.
+ آره...
- پس بگیم؟
+ خب چرا؟
- شاید کمکش کنیم.
+ نه. چرا به جز ما هیشکی اینجا گم نمیشه؟
- لالا هللا...
سیل سرد عرق از پشت گردنم راه افتاده بود. دیگر نمیتوانستم در برابر ترس و کنجکاویم مقاومت کنم. با سریعترین حرکتی که در توانم بود پشتم را فشار دادم به سنگ و خودم را پرت کردم جلو، و همزمان توی مسیر، صد و هشتاد درجه چرخیدم. هژیر را نشانه رفته بودم وسط دوتا بزمجه که چسبیده بودند به دیوارهی سنگ. جایی که تا چند ثانیه قبل، سر خودم بود. این دوتا داشتند با هم به زبان من حرف میزدند؟ یا من داشتم به زبان آنها میشنیدم؟ از حالت آماده باش خارج شدم. هژیر را غلاف کردم و رو به سنگ، زانو زدم. در حالی که سرم پایین بود و دو دستم را ستون کرده بودم و زل زده بودم به زمین. زمین که هنوز داشت مینواخت. خندهام گرفته بود. و خب در آن موقعیت بهترین کاری که میشد کرد، خنده بود. این را بعداً فهمیدم. هه.. هه هه.. هه هه هه.. رو به آن دو بزمجه میخندیدم. آنها هم با خندهی من به خنده افتادند. داشتیم میخندیدیم. سه تایی داشتیم میخندیدیم. آن دوتا آنقدر محکم خندیدند که ناگهان جفتشان از روی سنگ به زمین افتادند. صدای خنده لحظهای قطع شد. آن دو که به کمر افتاده بودند، چشمهاشان را به سوی من و آن دیگری و من چشمهام را به سوی آن دو چرخاندم. در یک لحظه سهتایی باز به خنده افتادیم. شدیدتر از قبل. سهتایی روی زمین افتاده بودیم و شکمهامان را گرفته بودیم و میخندیدیم. دست روی زمین میکوبیدیم و میخندیدیم. خیلی خندیدیم. خیلی. نفسمان که تمام شد، خندهها هم کم کم بند آمد. ولی لبها هنوز میخندید.
- خیلی خندیدیم
+ خیلی.. هزار سال بود اینجوری نخندیده بودم
- هیچوقت اینجوری نخندیده بودیم.
+ آره. اصلاً هیچوقت نخندیده بودیم.
- شاید تا آخرشم دیگه هیچوقت نخندیم.
+ هوممم.. آره
- بش بگیم؟
+ که تا حالا هیچوقت نخندیده بودیم؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم.
+ چرا؟
- چون ما رو خندوند...
+ نه. چرا میتونیم کمکش کنیم؟
- چون همه اینجا گم میشن..
+ آها. به جز ما...
- پس بگیم؟
+ بگیم؟
- بگیم؟
+ بگیم...
- پس بگیم.
+ چی بگیم؟
- بگیم همه اینجا گم میشن به جز ما،
+ خب؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم پیدا بشه،
+ خب؟
- که اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه،
+ خب؟
- که راه خروجش اینه که بره تو سایهش،
+ خب؟
- خب به جمالت. بگیم دیگه!
+ بعدش چی؟
- بعدش بره دیگه.
+ کجا بره؟
- بره برسه به شهر دیگه.
+ ها.. شهر..
- بگیم دیگه؟
+ چی...
میتوانستم تا آخر عمرم بنشینم پای مکالمهی آن دو بزمجه، ولی تشنه بودم. خیلی تشنه بودم. آنقدر تشنه که حاضر بودم هر کاری، هرچند سادهلوحانه، بکنم تا به آب و آبادی برسم. آن دو گرم صحبت خودشان بودند و تا حواسشان به من نبود، تصمیمم را از کشکول درآورده بودم، گرفته بودم، و رفته بودم توی سایهام.
+ گم شده؟
- گم شده.
+ گم شده دیگه.
- همه اینجا گم میشن. هه هه...
+ به جز ما. هه هه..
- بهش بگیم؟
+ که گم شده؟
- نه.
+ که همه اینجا گم میشن؟
- نه احمق!
+ به جز ما؟
- آره.
+ به جز ما چی؟
- که به جز ما همه اینجا گم میشن و بدون کمک ما نمیتونه پیدا بشه.
+ آره...
- پس بگیم؟
+ خب چرا؟
- شاید کمکش کنیم.
+ نه. چرا به جز ما هیشکی اینجا گم نمیشه؟
- لالا هللا...
سیل سرد عرق از پشت گردنم راه افتاده بود. دیگر نمیتوانستم در برابر ترس و کنجکاویم مقاومت کنم. با سریعترین حرکتی که در توانم بود پشتم را فشار دادم به سنگ و خودم را پرت کردم جلو، و همزمان توی مسیر، صد و هشتاد درجه چرخیدم. هژیر را نشانه رفته بودم وسط دوتا بزمجه که چسبیده بودند به دیوارهی سنگ. جایی که تا چند ثانیه قبل، سر خودم بود. این دوتا داشتند با هم به زبان من حرف میزدند؟ یا من داشتم به زبان آنها میشنیدم؟ از حالت آماده باش خارج شدم. هژیر را غلاف کردم و رو به سنگ، زانو زدم. در حالی که سرم پایین بود و دو دستم را ستون کرده بودم و زل زده بودم به زمین. زمین که هنوز داشت مینواخت. خندهام گرفته بود. و خب در آن موقعیت بهترین کاری که میشد کرد، خنده بود. این را بعداً فهمیدم. هه.. هه هه.. هه هه هه.. رو به آن دو بزمجه میخندیدم. آنها هم با خندهی من به خنده افتادند. داشتیم میخندیدیم. سه تایی داشتیم میخندیدیم. آن دوتا آنقدر محکم خندیدند که ناگهان جفتشان از روی سنگ به زمین افتادند. صدای خنده لحظهای قطع شد. آن دو که به کمر افتاده بودند، چشمهاشان را به سوی من و آن دیگری و من چشمهام را به سوی آن دو چرخاندم. در یک لحظه سهتایی باز به خنده افتادیم. شدیدتر از قبل. سهتایی روی زمین افتاده بودیم و شکمهامان را گرفته بودیم و میخندیدیم. دست روی زمین میکوبیدیم و میخندیدیم. خیلی خندیدیم. خیلی. نفسمان که تمام شد، خندهها هم کم کم بند آمد. ولی لبها هنوز میخندید.
- خیلی خندیدیم
+ خیلی.. هزار سال بود اینجوری نخندیده بودم
- هیچوقت اینجوری نخندیده بودیم.
+ آره. اصلاً هیچوقت نخندیده بودیم.
- شاید تا آخرشم دیگه هیچوقت نخندیم.
+ هوممم.. آره
- بش بگیم؟
+ که تا حالا هیچوقت نخندیده بودیم؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم.
+ چرا؟
- چون ما رو خندوند...
+ نه. چرا میتونیم کمکش کنیم؟
- چون همه اینجا گم میشن..
+ آها. به جز ما...
- پس بگیم؟
+ بگیم؟
- بگیم؟
+ بگیم...
- پس بگیم.
+ چی بگیم؟
- بگیم همه اینجا گم میشن به جز ما،
+ خب؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم پیدا بشه،
+ خب؟
- که اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه،
+ خب؟
- که راه خروجش اینه که بره تو سایهش،
+ خب؟
- خب به جمالت. بگیم دیگه!
+ بعدش چی؟
- بعدش بره دیگه.
+ کجا بره؟
- بره برسه به شهر دیگه.
+ ها.. شهر..
- بگیم دیگه؟
+ چی...
میتوانستم تا آخر عمرم بنشینم پای مکالمهی آن دو بزمجه، ولی تشنه بودم. خیلی تشنه بودم. آنقدر تشنه که حاضر بودم هر کاری، هرچند سادهلوحانه، بکنم تا به آب و آبادی برسم. آن دو گرم صحبت خودشان بودند و تا حواسشان به من نبود، تصمیمم را از کشکول درآورده بودم، گرفته بودم، و رفته بودم توی سایهام.
۲۹.۲.۹۲
540
یک روز یک نمکدان با دزد اول که دو بز دزدید میرود بزدزدی، دزد دوم که یک بز دزدید و احساس غبن میکرد میگوید هر بز که بدزدید یا باید یک بز ندزدید تا من بدزدم، یا باید هر بز که بدزدید دو بز برای من بدزدید تا بروز ندهم. موافقت میکنند و همه با هم میروند بز دزدی، غافل از اینکه دزد سوم که هیچ بز ندزدید در بزنگاه بر کمین نشسته بود و زد و کشت و گریخت و بزها را همه دزدید و باز گریخت و رفت، که رفت؛
۲۶.۲.۹۲
539
چه کوچههایی که تنگ نبود، و به دلیل قشنگی عروس، گفتیم تنگ است و چه
عروسهایی که قشنگ نبودند و به دلیل تنگی کوچه گفتیم قشنگ اند.. افسوس...
538
آنجا که شاعر میگوید مرا روسیاه بکن و دستت را بگذار توی دستم، آیا به این فکر نکرده که آن دست در دست یک روسیاه باقی نخواهد ماند؟
از آن گذشته، اگر محبوب شاعر، حالا نه شاعر، هر کس، دستش را در دست او بگذارد، در واقع او را روسفید کرده. مرا روسیاه کن یعنی چه؟ یعنی دست محبوب باعث روسیاهی است؟
توصیهی من به شاعر، استغفار است. همین.
از آن گذشته، اگر محبوب شاعر، حالا نه شاعر، هر کس، دستش را در دست او بگذارد، در واقع او را روسفید کرده. مرا روسیاه کن یعنی چه؟ یعنی دست محبوب باعث روسیاهی است؟
توصیهی من به شاعر، استغفار است. همین.
۲۴.۲.۹۲
536
هروقت کسی ازتون سؤالی میپرسه و جوابشو میدونین، زود جواب بدین. از من به شما نصیحت.
مگر مواقعی که البته، نمیخواین جواب بدین. که باز توصیه بر دادن جواب است.
اختیار آقا. اختیار خانم. اختیار با شماست.
کاپیتان میگه: و توپ همان اختیار است. که در زمین شماست. خود دانید.
مگر مواقعی که البته، نمیخواین جواب بدین. که باز توصیه بر دادن جواب است.
اختیار آقا. اختیار خانم. اختیار با شماست.
کاپیتان میگه: و توپ همان اختیار است. که در زمین شماست. خود دانید.
535
به نظر حقیر، در تصادف انبساط خاطر و خندیدن، تقدم با انبساط خاطر است. خاطر که منبسط میشود، انسان به خنده میافتد.
534
خیلی از این نظریات زیبایی که عزیزان در گوشه و کنار ارائه میدن قشنگ
معلومه برخاسته از راننده تاکسی درونشونه. آدم همه ش حس میکنه تو تاکسیه.
در واقع میشه گفت کشور عزیز ما یه تاکسی بزرگه با هفتاد ملیون راننده تاکسی که با هم و جدا جدا سعی در راندن این تاکسی دارند و از نظریه دادن هم غافل نمیشن.
من خودم یکی از این رانندههام. اگرم پول خورد بدین که چه بهتر.
در واقع میشه گفت کشور عزیز ما یه تاکسی بزرگه با هفتاد ملیون راننده تاکسی که با هم و جدا جدا سعی در راندن این تاکسی دارند و از نظریه دادن هم غافل نمیشن.
من خودم یکی از این رانندههام. اگرم پول خورد بدین که چه بهتر.
533
یه روز یه نفهم میره دکتر میگه من نمیفهمم. چه کنم؟ دکتر میگه تو نمیفهمی.
بفهم. نفهم میگه نمیفهمم. چه کنم؟ دکتر میگه بفهم. نفهم ول میکنه میره.
531
یه روز کاپیتان اومد سر تمرین، همچین سر حال نبود. گفتیم چی شده؟ گفت
میدونید رقیب ما کیه؟ گفتیم نه. گفت براتون مهمه که بدونید؟ گفتیم نه. گفت
آفرین. گفتیم حالا کی هست رقیبمون؟ گفت فرقی میکنه؟ گفتیم نه. گفت آفرین.
بعد رفت به مربی یه چیزی گفت و اومد تمرینات را از سر گرفتیم. بی که دیگر
هیچ سخنی.
530
- این چیه؟
+ این کلک جدیدمه
- خودت سوار کردی؟
+ خوبه؟
- عالیه
+ بیا بالا بریم یه دوری بزنیم
- بیا
+ نه تو بیا
- باشه تو بیا
+ اومدی؟
- اومدی
+ بریم؟
- بریم
+ خدافظ.
+ این کلک جدیدمه
- خودت سوار کردی؟
+ خوبه؟
- عالیه
+ بیا بالا بریم یه دوری بزنیم
- بیا
+ نه تو بیا
- باشه تو بیا
+ اومدی؟
- اومدی
+ بریم؟
- بریم
+ خدافظ.
529
اطرافیان من شانس آوردن نصف حرفایی که میخوام بزنم یادم میره. این لیوان و
اون نمکدون واقعاً خوش شانسن. آره اسپری زیربغل. توئم خوش شانسی. شک نکن.
528
کاپیتان میگه: بازیکنی که فقط اخلاق داشته باشه، همه بهش احترام میذارن،
ولی هیشکی بازیش نمیده. نامبرده سپس به انگشت نشان داد جایگاه وی.آی.پی را
و افزود: لطفاً با عزت و احترام بفرمایید بالا رو سکو.
525
رنگی اگر به چهرهی من هست
اثر تیبگ نگاه توست
در آب جوش اشکهایم
آه
قندی بگو
تا تلخی غیرت قوری همه را نکشته
آآآه.. [اینجا مثلاً صداش داره میلرزه شاعر]
[موزیک]
اثر تیبگ نگاه توست
در آب جوش اشکهایم
آه
قندی بگو
تا تلخی غیرت قوری همه را نکشته
آآآه.. [اینجا مثلاً صداش داره میلرزه شاعر]
[موزیک]
524
میخوام اونقد خودمو نصف کنم تا برای همیشه تبدیل به یه مشت صفر و یک بشم برم به دل رایانهها. هیچوقتم نیام بیرون.
523
خدابیامرز در کل دورانش دو روز مهم بیشتر نداشت. روزی که بند کفشش را محکم
کرد، و روزی که کفشهاش را آویخت. باقیش را روی سکو منتظر بود.
521
در این "با هم بودنهای مبتنی بر میل جنسی" [بهبمبمج، یا بهمج] چی هست که
ملت دهن خودشون، و احتمالاً بقیه رو سرویس میکنن تا برن توش، بعد دهن
خودشون، و احتمالاً بقیه رو سرویس میکنن تا توش بمونن، بعد دهن خودشون، و
احتمالاً بقیه رو سرویس میکنن تا ازش بیان بیرون، بعد دهن خودشون، و
احتمالاً بقیه رو سرویس میکنن تا به حساب فراموش کنند، بعد دهن خودشون و
احتمالاً بقیه رو باز سرویس میکنن تا دوباره برن توش با یکی دیگه؟
دور باطلی ست که خروجی آن صرفاً دهن سرویسی خود، و احتمالاً بقیه ست.
دور باطلی ست که خروجی آن صرفاً دهن سرویسی خود، و احتمالاً بقیه ست.
520
هیشکی از قوای بویایی ما لاکپشتا خبر نداره. مگر اندکی. حتی خودمونم بیشتر
مواقع خبر نداریم. چون زیاد استفاده نمیکنیم. تا برسیم بو از بین رفته
دیگه.
519
تیتر: اعتراض تنی چند از هواداران زعفران به گرانتر شدن این موجود نازنین
گزارش تصویری از محل: [شعار حضار:] زعفران زعفران زعفران زعفران زعفران
- آقا شوما چرا اینجا جمع شدید؟
+ به نام خدا، در گران شدن به اعتراض موجود نازنین زعفران
- از کجا فهمیدید گران شده؟
+ اکبر آقا گفت
- اکبر آقا کیه؟
+ ایشونه.. اکبر آقا..
× جونم؟
+ هیچی خواستم آقا ببینه شوما رو. میگه اکبر آقا کیه
× کیه؟
+ شومایی دیگه
× میگم اون کیه؟
+ نمیدونم. کیای؟
- بنده خبرنگار هستم
+ خبرنگاره
× خبرنگاره؟
+ خبرنگاره
× بگو بیا فیلم بگیر نشون بده چه به سرمون آوردن
- [میرود به سمت اکبر آقا] میشه با شوما مصاحبه کنم؟
× بفرما
+آقا پس من چی؟
- شومام بیا.. اکبر آقا، قضیه چیه؟
× قضیه اینه که آقا ما به گرانتر شدن زعفران اعتراض داریم
- حالا از کجا فهمیدید گرانتر شده؟
× هه.. همه میدونن. همه از اولش میدونستن. مردش نبود بیاد وسط میدون. که حالا چاکرتون اومده
- اصلاً حالا چرا زعفران؟
× ها. آفرین. سؤال خوبیه. چرا زعفران؟ چرا که به نظر ما زعفران چون از ابتدا گران بوده، دستشم درد نکنه، ولی این موج جدید گرانی، نباید بهش میرسید.
- چرا خب؟
× اجازه بدید دارم حرف میزنم.. بله. ما میگیم این خودش گرونه، درسته؟ وقتی این همه چیز ارزون هست که میتونه گرونتر بشه، آیا این عدالته که این گرونا گرونتر بشن؟ حرف ما زعفرون تنها نیست. زعفرون یه نفره. ما با بیعدالتی مخالفیم. ما اومدیم اینجا تا نشون بدیم بیداریم. الان شوما یه چک بزن تو گوش ما
- جسارت نمیکنم آقا
× بزن کاریت نباشه
- د آخه چرا؟
× که ما نشون بدیم خواب نیستیم و بیداریم. بزن آقا مردم فک نکنن فیلمه
+ [چک میزند تو گوش اکبر آقا] بفرما.. ما بیداریم آقا.. [چک میزند تو گوش خودش] بیداریم.. مرگ بر آمریکا [چک میزند تو گوش خبرنگار] شومام بیدار باش.. نخوابید. صبح شده. مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا
- :|
× :|
گزارش تصویری از محل: [شعار حضار:] زعفران زعفران زعفران زعفران زعفران
- آقا شوما چرا اینجا جمع شدید؟
+ به نام خدا، در گران شدن به اعتراض موجود نازنین زعفران
- از کجا فهمیدید گران شده؟
+ اکبر آقا گفت
- اکبر آقا کیه؟
+ ایشونه.. اکبر آقا..
× جونم؟
+ هیچی خواستم آقا ببینه شوما رو. میگه اکبر آقا کیه
× کیه؟
+ شومایی دیگه
× میگم اون کیه؟
+ نمیدونم. کیای؟
- بنده خبرنگار هستم
+ خبرنگاره
× خبرنگاره؟
+ خبرنگاره
× بگو بیا فیلم بگیر نشون بده چه به سرمون آوردن
- [میرود به سمت اکبر آقا] میشه با شوما مصاحبه کنم؟
× بفرما
+آقا پس من چی؟
- شومام بیا.. اکبر آقا، قضیه چیه؟
× قضیه اینه که آقا ما به گرانتر شدن زعفران اعتراض داریم
- حالا از کجا فهمیدید گرانتر شده؟
× هه.. همه میدونن. همه از اولش میدونستن. مردش نبود بیاد وسط میدون. که حالا چاکرتون اومده
- اصلاً حالا چرا زعفران؟
× ها. آفرین. سؤال خوبیه. چرا زعفران؟ چرا که به نظر ما زعفران چون از ابتدا گران بوده، دستشم درد نکنه، ولی این موج جدید گرانی، نباید بهش میرسید.
- چرا خب؟
× اجازه بدید دارم حرف میزنم.. بله. ما میگیم این خودش گرونه، درسته؟ وقتی این همه چیز ارزون هست که میتونه گرونتر بشه، آیا این عدالته که این گرونا گرونتر بشن؟ حرف ما زعفرون تنها نیست. زعفرون یه نفره. ما با بیعدالتی مخالفیم. ما اومدیم اینجا تا نشون بدیم بیداریم. الان شوما یه چک بزن تو گوش ما
- جسارت نمیکنم آقا
× بزن کاریت نباشه
- د آخه چرا؟
× که ما نشون بدیم خواب نیستیم و بیداریم. بزن آقا مردم فک نکنن فیلمه
+ [چک میزند تو گوش اکبر آقا] بفرما.. ما بیداریم آقا.. [چک میزند تو گوش خودش] بیداریم.. مرگ بر آمریکا [چک میزند تو گوش خبرنگار] شومام بیدار باش.. نخوابید. صبح شده. مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا
- :|
× :|
518
تمام لطف قدم زدن به اینه که کنده بشی آشنا ماشنا میبینی اصن متوجه نشی.
به این میگن موفقیت. شاکی میشن حالا، ولی عوضش تو موفق شدی. من یه بار
اونقد موفق شدم در قدم زدن که صدمتر خونه مونو رد کردم نفهمیدم. تازه بعدشم
برنگشتم، انداختم از کوچه بالایی اومدم کسی شک نکنه.
517
یه سلمونی باانصافی بود میگفت: من کارم تو پنج دیقه تمومه. باقیشو برات با قیچی و شونه ادا درمیارم.
516
یخ فقط نابود میشه. یعنی با توجه به افزایش کلی دمای زمین، سرنوشتی جز نابودی در انتظار هیچ یخی نیست.
514
چیزی به عنوان "جبران اشتباه" ممکن نیست. بیشترین احتمال همواره از آن
تکرار اشتباه است، و درصد "بسیار بسیار" اندکی هم برای عدم تکرار اشتباه.
که باز در این درصد "بسیار بسیار" اندک، بیشترش سهم ارتکاب اشتباهات دیگر
است.
513
پیشبینی کردن با بو کشیدن فرق داره. پیشبینی را نمیتوان کرد، ولی بو را میتوان کشید. آدم عاقل پیشبینی نمیکنه، بو میکشه.
512
ما ضعیفا درسته که هی میبازیم، ولی عوضش چی؟ تا آخر عمرمون با اشتیاق بازی
میکنیم. همیشه انگیزه داریم. اتفاقاً بهتر. هیشکیم ازمون انتظاری نداره.
ضعیفیم دیگه. نه مریضیم، نه مجرم.
511
حالا جدا از شوخی، به نظر من استامینوفن نمیفهمه کجامون درد میکنه. خودمون وقتی میخوریمش یواشی دم گوشش میگیم.
510
در دیواری که من از تو ساختم
یک خشت کم بود
یک حفره
و از همانجا
به قلب دفاع دشمن نفوذ کردم
و گل زدم
و ما قهرمان شدیم
به لطف یزدان و بچهها
هیچ یادت هست؟
معمار
یک خشت کم بود
یک حفره
و از همانجا
به قلب دفاع دشمن نفوذ کردم
و گل زدم
و ما قهرمان شدیم
به لطف یزدان و بچهها
هیچ یادت هست؟
معمار
509
من با پنجره مشکلی ندارم
مشکل من،
باری،
همه با پنجرههایی ست
که باز و بستهشان با هم توفیر ندارد
معمار
مشکل من،
باری،
همه با پنجرههایی ست
که باز و بستهشان با هم توفیر ندارد
معمار
507
فرصت
خیلی معنای غریبی داره. ترکیبی از زمان و مکان به صورت جدایی ناپذیر در
این کلمه گنجونده شده. و خب، کمه. ما که نداریم، هیچی. در کل ولی کمه.
506
در کودکی یک از کارهایی که بسیار با اشتیاق انجام میدادم، گرفتن توپ از
دفتر بود. اشتیاقم به این امر حتی بیشتر از خود بازی بود. توپ گرفتن از
دفتر اصلاً یک ابهت درونی خاصی به آدم میداد اگر خاطر شریفتان مانده
باشد.
504
به کاپیتان میگم چرا باختیم؟ میگه باخت؟ کی باختیم؟ ما هیچوقت نمیبازیم.
* دیالوگ روی تخته پارهای بر موج که از کشتی مغروق باقی مانده
* دیالوگ روی تخته پارهای بر موج که از کشتی مغروق باقی مانده
503
هرکی یه چیزیو یه بار به شوخی گفت، احتمال اینکه یه روز به جدی هم بگه
زیاده. چون مجرم همیشه به صحنهی جرم برمیگرده. احتمالشون اندازه همه ینی.
۱۰.۲.۹۲
501
احساس میکردم وسط آتش به خواب رفتهام. هیچجا هم نه وسط آتش. نخوابی، نخوابی، وسط آتش بخوابی. امواج حرارت مثل سوزن از تمام نقاط وارد بدنم میشد. مچاله شدن پوستم در اثر آتش را احساس میکردم. پوستم جمع میشد و حرارت به گوشت میرسید. گوشتی که چیزی ازش نمانده بود. استخوانهایم داشت ذوب میشد. از شدت درد یک لحظه چشمانم باز شد. یک لحظه. ناخودآگاه باز شد. میترسیدم چشمانم باز شود و آتش واردش بشود. به زور پلکهایم را به هم میفشردم. ولی آن یک لحظه طور دیگری بود. چشمانم را که باز کردم خنک شدم. برای یک لحظه. باز خواستم بازشان کنم. دیگر نمیشد. حتی زور نداشتم چشمانم را باز کنم. خودم را سپرده بودم به دست آتش. تعجب میکردم که چرا بوی گند سوختگیام هنوز بلند نشده. گفتم شاید بلند شده، ولی آتش از سوراخ بینی وارد بدنم شده و تمام مسیر را سوزانده است. ولی اگر اینقدر سوخته بودم، چطور هنوز آتش را احساس میکردم؟ سایهای روی سرم افتاد. چیزی که نمیدیدم، چشمانم بسته بود، ولی خنک شد. نصف صورتم خنک شد. آتش نمیگذاشت بفهمم چه بر من میگذرد. به محض احساس سایه، چشم راستم را باز کردم. انگار از قبل میدانستم قرار است اینطور بشود و ماهیچههای پلکم در حالت آمادهباش بودند. وقتی چشمم باز شد، جز تاریکی چیزی ندیدم. برعکس شده بود. چشم بستهام داشت از نور و گرمای آتش کور میشد و چشم بازم رو به تاریکی باز شده بود. توی آب. چشمم که باز شد سیلی از آب جاری شد توی بدنم که به هرجا میرسید، آتشی را خاموش میکرد. شدت آب آنقدر زیاد بود که نمیتوانستم چشمم را ببندم. اما حس خوبی داشت. یعنی اگر هم میتوانستم، دوست نداشتم چشمم را ببندم. همانطور خودم را سپرده بودم به نبرد آب و آتش و حتی منتظر نتیجه هم نبودم. تا وقتی که احساس کردم آتش کاملاً خاموش شده است. آن وقت بود که با خیال راحت چشمم را بستم. صداهایی میشنیدم. صدای مکالمهای که هیچ نمیفهمیدم طرفینش به هم چی میگویند.
- یبسنبت سیباعهقغسش ذردطس خواب شبیاسیتباش
+ سیشبیس سیبب قفغهف ابنلذد دو روز تاسی
- اسم پکگ چجقفث شیبا ضصث سز
+ مکنخت بیس بیدار نیخحثقث عغثق
...
از هر جمله به زور یک کلمه میفهمیدم. صداها را خمیری میشنیدم. داشتند در مورد من صحبت میکردند. نمیدانم از کجا اینقدر مطمئن بودم. یک مرد و یک زن. یک صدای دیگر داشت از دور نزدیک میشد. از بیرون.
تق تق تق تق
آن را واضحتر از صداهای نزدیک میشنیدم. دیگر به مکالمه کاری نداشتم. فقط آن صدایی را که از بیرون میآمد تعقیب میکردم. خیلی واضحتر از صدای مکالمه بود. یک لحظه متوقف شد و با توقفش، صدای مکالمهی خمیری هم واضحتر شد.
- حالش چطوره؟
+ انگار دوات اثر کرده پیرمرد. تبش یهو خوابید
- حرف نزده؟
+ نه. فقط یه لحظه چشمشو باز کرد
- بهتر. این لبا انگار هزار ساله که از هم باز نشدن. یه پارچه خیس بذار رو دهنش اگه یهو دهنشو وا کرد زخم نشه.
صدای تق تقی نه شبیه آن قبلی شروع به دور شدن کرد.
در تمام آن مدت داشتم زور میزدم یک بار دیگر چشمانم را باز کنم. اما نمیشد.
- اونا مال اینه؟
+ آره.
- کسی نمیشناختش؟
+ نه
- این یه هفتیر معمولی نیست. بعید میدونم کسی صاحبشو نشناسه. یه جای کار میلنگه
+ شاید دزدیده
- شاید. ولی بعید میدونم. اگه توئم چیزی رو که من میبینم ببینی احتمالاً نظرت عوض بشه
+ بده ببینم
+ هژیر عقاب بیدار؟ دست این چیکار میکنه؟
- ممکنه کسی اینو دزدیده باشه؟
+ نه
- خب؟
+ یه جای کار میلنگه
صدای تق تق آرام آرام نزدیک میشد. صدای مهربان زنی گفت: من فعلاً مواظبشم. بهتره شمام برید پایین اینجا رو خلوت کنید. اگه بیدار بشه و این قیافهها اولین چیزی باشه که میبینه ممکنه دوباره یه بلایی سر خودش بیاره.
من چه بلایی سر خودم آورده بودم؟
- بریم. ولی این لااقل تا فردا دیگه بیدار نمیشه. یه ساعت دیگه سر زخمشو باز کن، اینو بذار رو اون قبلیا.
صدای دور شدن تق تقی نامنظم در گوشم پیچید، و یکی دو قطره آب از گوشههای دهانم روی زبانم چکید...
۲۹.۱.۹۲
500
یکی از دلایل اصلی اینکه کار بزرگی انجام نمیشه، ترس از شکسته. خب بله.
هرچی کار بزرگتر باشه، احتمال شکستش بیشتره، و شکستش هم بزرگتر خواهد بود.
در مورد کارهای کوچیک و کارهای متوسط هم همین قضیه هست، ولی چون شکست در
این کارها معمولاً عواقب سنگینی نداره، بیشتر انجام میشن. خب این خیلی
جالبه که آدم بیشتر از شادی بابت اون چیزی که قراره با انجام موفقیتآمیز
کاری به دست بیاد، غم داره بابت اون چیزی که ممکنه با شکست در اون کار از دست بده. این خیلی جالبه. نمیگیم جالبترین چیزه، ولی آره، خیلی جالبه.
پینوشت: کاپیتان امروز برای هزار و دومین بار وسط زمین داد زد آقا! از باخت نترسید. نامبرده سپس افزود: البته احمقم نشید.
پینوشت: کاپیتان امروز برای هزار و دومین بار وسط زمین داد زد آقا! از باخت نترسید. نامبرده سپس افزود: البته احمقم نشید.
۲۷.۱.۹۲
499
- قول میدید اگه من تسلیم بشم شلیک نکنید؟
+ نه
- پس قول بدید اگه من تسلیم نشم شلیک نکنید
+ باشه. قبوله
- قول دادینا
+ باشه آقا
- آقا.. فکراتون بکنینا.. من رحم ندارما
+ نه دیگه. قول دادیم. بیا بیرون
- باشه. خودتون گفتین پس. بعداً نگید چرا فقط.
+ نمیگیم
- اگه گفتین چی؟
+ اگه گفتیم هرچی خواستی بگو
- چی بگم؟
+ بگو دیگه. یه چیزی بگو
- شعر بخونم؟
+ بلدی؟
- اجازه بدید یک بیت روی این کاغذ یادداشت کرده بودم.. اگر پیداش کنم.. اجازه بدید.. این.. بله. بخونم؟
+ بخون
- آقا من روم نمیشه. خجالت میکشم جلو جمع
+ بیا برو آقا. بیا برو تو این کاره نیستی
- از کجا فهمیدی؟
+ بگم؟
- بگو
+ نه. بگم؟
- بگو دیگه
+ نذار بگم
- ها.. اونو؟ ..راس میگی. نگو آقا. نگو. من تسلیم میشم.. فقط قول میدین اگه من تسلیم بشم شلیک نکنین؟
...
+ نه
- پس قول بدید اگه من تسلیم نشم شلیک نکنید
+ باشه. قبوله
- قول دادینا
+ باشه آقا
- آقا.. فکراتون بکنینا.. من رحم ندارما
+ نه دیگه. قول دادیم. بیا بیرون
- باشه. خودتون گفتین پس. بعداً نگید چرا فقط.
+ نمیگیم
- اگه گفتین چی؟
+ اگه گفتیم هرچی خواستی بگو
- چی بگم؟
+ بگو دیگه. یه چیزی بگو
- شعر بخونم؟
+ بلدی؟
- اجازه بدید یک بیت روی این کاغذ یادداشت کرده بودم.. اگر پیداش کنم.. اجازه بدید.. این.. بله. بخونم؟
+ بخون
- آقا من روم نمیشه. خجالت میکشم جلو جمع
+ بیا برو آقا. بیا برو تو این کاره نیستی
- از کجا فهمیدی؟
+ بگم؟
- بگو
+ نه. بگم؟
- بگو دیگه
+ نذار بگم
- ها.. اونو؟ ..راس میگی. نگو آقا. نگو. من تسلیم میشم.. فقط قول میدین اگه من تسلیم بشم شلیک نکنین؟
...
498
در کودکی، یک پیرمردی در محلهی ما بود، که ما به او میگفتیم عمو آبنباتی.
چون هرگاه به او سلام میکردیم، پس از جواب سلام، به ما آبنبات میداد.
بعضیها میگفتند او میخواهد با این کار خویش، کودکان را گول بزند. ولی
عمو آبنباتی تا آخرین روز حیاتش تا جایی که به ما خبر رسید، هیچکس را گول
نزد. تمام تلاشش بر اشاعهی فرهنگ نیکوی سبقت در سلام بود. ما در پشت آن
درخت چنار که سر کوچهی عمو آبنباتی بود کمین میکردیم تا در سلام به او
گوی سبقت را از سایرین برُباییم. و این علاقهی ما به رُباییدن گوی سبقت در
سلام، نتیجهی تشویقهای بیدریغ و لبخندآمیز عمو آبنباتی بود. عمو
آبنیاتی روحت شاد، ولی هرگز نفهمیدم چرا همیشه، حتی در تابستانها، پالتو
بر تن داشتی و کلاه پشمی بر سر میگذاشتی. شاید پیش خودت میگفتی اگر پالتو
نپوشم، این آبنباتهایی را که قرار است به این کودکان بدهم تا یاد بگیرند
در رُباییدن گوی سبقت در سلام از یکدیگر بکوشند، کجا بگذارم. یعنی تو به
خاطر ما آن گرمای طاقتفرسا را تحمل میکردی؟ الحق و الإنصاف که روحت شاد.
497
یه سری افراد صرفاً به چیزای شاخ علاقه دارن. ما به این عزیزان صرفاً
میتونیم هشدار بدیم. چرا که شاخ چیز خطرناکیه. عمو حسین بود، عمو حسن بود
کی بود، اونم شاخای گاوشو برید اگه خاطر شریفتون مونده باشه.
۲۵.۱.۹۲
496
نمیخوام آقا.. نمیخوام
نمیخوای؟
نمیخوام
نمی خوای دیگه؟
نه آقا. میگم نمی خوام نمیخوام دیگه
پس نمی خوای دیگه
نه
باشه. پس فقط یادت باشه خودت خواستی
نمیخوای؟
نمیخوام
نمی خوای دیگه؟
نه آقا. میگم نمی خوام نمیخوام دیگه
پس نمی خوای دیگه
نه
باشه. پس فقط یادت باشه خودت خواستی
495
اخیراً هیچ درکی از خوب و بد ندارم. کسی میپرسه خوبی؟ واقعاً نمیدونم
جوابشو چی بدم. البته فک کنم از قبل همینطور بودم اخیراً متوجه شدم. از
اونجایی که حس بدی ندارم به این موضوع، احتمالاً چیز خوبیه.
494
حرف زدن یک انتخابه. مث باقی چیزا. و در بحث انتخاب، انتخاب خوب داریم، که
حالا نگیم خوب که یه عده بدشون بیاد، بگیم مناسب، با توجه به نیرو و
امکانات، و نامناسب. و انتخاب مناسب، هنره. اصلاً هنر یعنی همین. و خب آدم
میتونه حرف نزنه.
493
درسته که یکی از کوتاهترین ملاقاتهای جهان ملاقات بادمجونه با روغن، ولی از اون کوتاهترم هست. دانشمندا پارسالا نشون دادن.
491
طبق قانون سوم نیوتن، وقتی شوما جدی میگیرید، جدی هم درواقع شوما را
میگیرد. بسته به قوت و ضعف جدیت و گرفتن، یا شوما میچربید، یا جدی. ولی
تجربه نشان داده که آدم جدی نگیرد بهتر است. شوخی هم نگیرد بهتر است با
همین استدلال. چون هرچی بگیری او هم تو را میگیرد. آيا اینکه آدم خودش را
دستی دستی گیر بیاندازد کار خوبی ست؟
490
خوبی خاطرات خیالی این است که هیچیش یادت نمیرود. چون هیچی ندارد اصلاً که
بخواهد یادت برود. من خاطرات خیالی خویش را خیلی دوست دارم.
489
- د آخه نوکرتم اینه رسمش؟
+ بعله. همینه. البته سایزبندی داره، رنگبندی هم داره، ولی طبق معمول، توی مغازه؛ تشیف بیارین نشون بدم.
- حالا باشه. یه دور میزنیم خدمت میرسیم
+ نه دیگه. من خودم همه کلکا رو بلدم. پاتو یه قدم بذاری اونورتر شلیک میکنم. یا میای داخل، یا هرجا میری این شاگرد من باهات میاد
- :|
+ بعله. همینه. البته سایزبندی داره، رنگبندی هم داره، ولی طبق معمول، توی مغازه؛ تشیف بیارین نشون بدم.
- حالا باشه. یه دور میزنیم خدمت میرسیم
+ نه دیگه. من خودم همه کلکا رو بلدم. پاتو یه قدم بذاری اونورتر شلیک میکنم. یا میای داخل، یا هرجا میری این شاگرد من باهات میاد
- :|
۲۲.۱۲.۹۱
487
شاعر میفرماید این حرفا همه ش خواب و خیاله. و درست میفرماید. حرف چون
باد هواست، و هی در حرکته، و عوض میشه، نه به چیزایی که میاره اعتباری هست،
نه به چیزایی که میبره. حرف را عرض میکنم. باد هواست. یه چیزایی میاره،
ولی اینکه بفهمی چی میاره، بفهمی چیایی که میاره رو باید نذاری ببره، چیا
رو بدی ببره، . به طور کلی شناسایی چیزایی که روی حرف، که همون باد هواست،
سوار میشن، خودش یک هنر بزرگه. خواب و خیال هم به همین شکل. خواب و خیال تا
وقتی خواب و خیاله، باد هواست. چرا؟ چون داره میاد و میره. اون چیزی که
بعد از خواب یادت میاد، یا اون چیزی از خیال که واقعی میشه، اون چیزایی که
نباید یادت بیاد، نباید واقعی بشه، اینا رو باس تمرین کنیم از طریق تکرار
یاد بگیریم و بشناسیم، و زیر نظر مربی، دستورات کاپیتان را مو به مو اجرا
کنیم، که بعد تازه ببینیم اگر یک روزی لخت شدیم به هوای آبتنی بریم جلو،
سر حرفو با ندیمه ش وا کنیم، خانمش میل داره صیغه بشه؟ یا نه؛ ولی خب تا آن روز، بنده پیشنهاد میکنم بنشینیم و صبر پیش گیریم، دنبالهی کار خویش گیریم.
۱۱.۱۲.۹۱
486
یک بار وسط دریا، کاپیتان توتونش تموم شد. هیچی آقا چی کنیم چی کار کنیم، لنگر انداختیم از کشتی گذریا توتون بگیریم. حالا کجا؟ وسط دریای کارائیب. مشعل به دست تو اون تاریکی علامت میدادیم. ناگهان یک کشتی نزدیک شد به ما، اشاره کرد بیا. رفتیم دیدیم بعله. دزدان دریای کارائیب هستند. بنا شد یه بازی کنیم، اگه ما بردیم توتونای اونا مال ما، اگه اونا بردن، کشتی ما مال اونا. اصلاً عادلانه نبود، ولی مجبور بودیم. خلاصه هیچی دیگه، بازی کردیم، بنده خودم و آن گنجشک اونا هت تریک کردیم، و به طور دراماتیکی کوانگ یو گل چارم را برای ما زد و بردیم. بعد اینا خواستن منو به خدمت بگیرن، کاپیتان اعلام کرد این مهره فروشی نیست. و قراره بعد از من کاپیتان بشه. و من از شادی در پوست خویش نمیگنجیدم. حالام در خدمت شومام، چار هیچ جلو. بعدها البته کاپیتان به طور محرمانه گفت پر رو نشو حالا، الکی گفتم دست از سرت بردارن. بنده خودم تا ابد کنار تیم هستم ایشالا. ولی من همچنان شادمان بودم.
۸.۱۲.۹۱
485
هژیر را گرفتم گذاشتم جلوم روی زمین. چشم از مرد برنمیداشتم. در همان چند ثانیه هزار فکر از ذهنم گذشت. فکرهایی که همه مانند ذراتی گرد یک نام میچرخیدند. عقاب بیدار. نمیدانستم میداند که من میدانم که خودش است یا نه. گفتم: «خوب ساختیش» گفت: «من نساختم...» چشمانش را بست و لپهایش را باد کرد و نفسش را با فشار بیرون داد. گفت: «من نساختم...»
- پس کی ساخته؟
+ عقاب بیدار
- تو نیستی مگه؟
+ نه
- گرفتی ما رو؟
+ نه
- پس این هفتیرو از کجا میشناسی؟
+ از کجا رسیده دست تو؟
میتوانست اینطوری هم باشد. ولی آنقدر مطمئن هژیر را برداشته بود و شلیک کرده بود و آنقدر مطمئن گفته بود «خوب مونده» که اصلاً نمیشد تصور کرد خودش نباشد. پرسید: «پس دنبال عقاب بیداری؟ ها؟» سر تکان دادم که خب آره. « میخوای بهش چی بگی؟ چی کارش داری؟ یه هفتیر گرفتی دستت معلوم نیست از کجای بیابون یهو سر و کله ت پیدا میشه که چی؟ فک میکنی آخرش چی میشه؟ آخرش منم. میشی من. منو میبینی؟ میشی من. سرگردون. میشی یکی از همین جک و جونورای بیابون. انقد جون میکنی و دور خودت میگردی که یادت میره چی بودی و کجا میخواستی بری.. انقد یادت میره کجا میخواستی بری که یهو چش وا میکنی میبینی یه لحظه اینجایی، یه لحظه اونجایی، اینجا اونجایی که هزار فرسخ از هم دورن. اونوخ تو، نمیفهمی. چرا؟ چون بیابونه. بیابونا همه مث همن. اما انقد میری و میای که یه روز میفهمی تمام این مدت هیچ جا بند نبودی. چرا؟ چون فکرت هزار جا هست. چرا؟ چون اون هزار جا هست. اما همیشه یه قدم عقبتری.. وقتی شدی من، حتی اگرم بخوای نمیتونی یه جا بمونی. انقد بهش فکر میکنی که نمیتونی بهش فکر نکنی.. اونقد میری تو فکرش که فکرش میشه تو. هرجا فکرت بره، توئم میری. میشی یه فکر. میشی هزارتا فکر. چون اون هزار جا هست. جاهایی که هزار فرسخ از هم دورن. وقتی راه میافتی دمبال یه روح، دیر یا زود، توئم روح میشی.. ولش کن. برگرد سراغ زندگیت.. این هفتیر یه تله ست.. وقتی باش تیر مینداختم خودم برق تو چشای خودمو میدیدم لعنتی رو.. میخوای راستشو بدونی؟ اون مرده. مگه میشه هفتیر یه هفتیرکش زنده ول باشه به امون خدا و این دس اون دس بچرخه و هرکی از را رسید برش داره و را بیافته دمبال صاحبش؟ اون مرده. دمبالش نگرد. هیچوقت دمبال یه مرده نگرد. کسی که دمبال مردهها میگرده، باید مث مرده ها باشه. مث مردههام میشه. ... هرچند، تو دمبال اون نیستی.. اونه که دمبال توئه.. دمبالتم نیس راستش.. هفتیرو که برداشتی، شدی اون. میدونی چرا؟ چون نمیخواست بمیره. هیشکی نمیخواد بمیره. . منم نمیخواستم...»
هیچ درکی از آنچه میگفت نداشتم. گفتم پیرمرد آفتاب بیابان پاک عقلش را زایل کرده. چی داشت میگفت؟ مرده؟ کی مرده؟ کِی مرده؟ اگر این مرده که من هم باید مرده باشم.. «خب توئم مردی احمق.. من کشتمت» برده بودم گوشهی رینگ و مشت پشت مشت میکوبید توی کله م. فکرم را میخواند.. ترسیده بودم. هژیر را برداشتم گرفتم سمتش. دستانم میلرزید. روی زمین خودم را عقب میکشیدم. همانطور عق عقب که میرفتم و نشانهاش رفته بودم، کیسهام را برداشتم انداختم روی کولم و بلند شدم و عقب عقب راه افتادم.. سرگرم آتشش شد و با لحنی سرد گفت: «در ضمن اون خالیه. هیچوقتم یه مرده رو از مردن نترسون» ضامن را کشیدم.. ژییییر.. ماشه را چکاندم.. خالی بود. با تمام قوا شروع کردم به دویدن.. آنقدر تند میدویدم که روز شب شد. سرم را برگرداندم، نور آتشش هنوز از دور در تاریکی پیدا بود.. جلویم ناگهان یک دیوار سبز شده بود انگار. با کله رفتم توی دیوار و بیهوش شدم. چشمانم باز شد. هژیر افتاده بود کنار دستم و سرم داشت از درد میترکید. دست کشیدم روی پیشانیام، خون میآمد. صدای دویدن قدمهایی توی راه پله باعث شد سرم را به سرعت برگردانم سمت در، و دستم کورکورانه هژیر را بردارد. درازکش نشانه رفتم سمت در و منتظر بودم در باز شود تا هر جنبندهای ازش رد شد بزنم. یادم آمد خالی ست. یادم آمد نباید سرم را آنقدر تند میچرخاندم. سرم افتاد روی بازوم و صدای چرخیدن دستگیرهی در، آخرین چیزی بود که شنیدم. تشنه بودم. خیلی تشنه بودم...
اشتراک در:
پستها (Atom)