۳.۵.۹۲

561

ماجرایی که آن روز عصر انتظارم را می‌کشید، آخرین چیزی بود که انتظارش را داشتم. تا قبل از دیدن تابلوی "به شهر عاشق‌پرور سیلویا تاون خوش آمدید" همه چیز مثل همیشه بود. از شهری که یک شب در آن خوابیده بودم، راه افتاده بودم -همچنان پیاده- و با بیابان همسفر شده بودم تا برسم به باقی شهرهایی که قرار بود یک شب هم در آنها بخوابم و باز فردایش ترکشان کنم و بروم تا برسم به ناکجا. ناکجا، سرزمین عقاب‌ها. و کجا می‌شود یک عقاب همیشه بیدار را پیدا کرد؟ ناکجا. پای تابلوی خوش‌آمدگویی، کسی روی زمین نشسته بود و به تخته سنگ پایگاه تابلو تکیه داده بود. یک پایش را ولنگارانه دراز کرده بود و زانوی پای دیگرش را بالا آورده بود تا شاید تکیه‌گاه دستش باشد که آن بطری سر‌خالی سبزرنگ را نگاه داشته بود. شاید اگر ورودی شهر رو به شرق می‌بود، می‌توانستم عبور نور آفتاب عصرگاهی از بطری و ردش را به شکل یک سایه‌ی سبزرنگ روی شن‌ها ببینم. چیزی که مدت‌هاست ندیده‌ام. ولی من داشتم به سمت شمال حرکت می‌کردم، و آن نور، سایه‌اش را روی بدن آن مرد انداخته بود که خب دیدنش هیچ لطفی نداشت. تکان‌های دستش را دیده بودم و مطمئن بودم زنده ست. هیچ مرده‌ای نمی‌تواند بطری را در دستش نگه دارد و آنطور از بالا بگیرد و تابش بدهد. تقریباً به او رسیده بودم و از عدم تغییر حالتش برداشتم یا هنوز متوجه حضورم نشده و یا هیچ اهمیتی برایش ندارد. و خب دلیلی هم نداشت که رسیدن من برای آن مست اهمیتی داشته باشد. ما تقریباً توی شهر بودیم و دیدن آدمها توی شهر هیچ غریب نیست. به کنارش که رسیدم، هنوز تصمیم نگرفته بودم با او حرف بزنم یا نه. از جلویش گذشتم و عبور سایه‌ی خودم را از روی بدنش دیدم. هنوز هیچ واکنشی نداشت. دو سه قدم که رفتم، باز برگشتم ببینم تغییری کرده یا نه، که دیدم همانطور نشسته و چشم دوخته به بطری. احساس کردم باید یک طوری او را متوجه حضورم کنم. البته حتماً متوجه حضورم شده بود، ولی اینکه هیچ واکنشی از خودش نشان نداد، باعث می‌شد احساس کنم دارد بهم توهین می‌کند. آدم موجود جالبی ست. هم دوست دارد دیگران به او توجه کنند، و هم دوست دارد آن توجه را خودش هم بفهمد، و هم دوست ندارد کسی زیاد بهش توجه کند. شاید اگر آن مرد لااقل سرش را کمی بالا آورده بود  نگاهی به من انداخته بود، اینقدر مشتاق به جلب توجهش نبودم. آن موقع لااقل به حضور خودم شک نمی‌کردم. این شد که برگشتم جلویش ایستادم. سایه‌ام جلوی عبور نور از بطری را گرفت، و ادامه‌ی این وضعیت، مجبورش کرد حضورم را تأیید کند. همانطور که سرش پایین بود، گفت: برو کنار بذا نور بیاد. به اندازه‌ای که به نور راه عبور بدهم رفتم کنار، و پرسیدم: اینجا جایی هست شب بشه موند؟ گفت: اینجا برای همه‌ی زندگی همه‌ی آدما جا هست برا موندن. اصلاً نفهمیدم چی گفت. گذاشتم به حساب مستیش. سطر شروع این گفت و گوی کوتاه قانعم کرد که ادامه‌ش بی‌فایده است. به سمت شهر برگشتم و هنوز قدم اول را برنداشته بودم که گفت: ولی برای تو نه. بهش رو کردم و پرسیدم: چرا؟ سرش را آورد بالا –شاید برای آنکه لبخند دوستانه‌اش را نشانم بدهد- و گفت: همین سؤالت جواب خودشه. گفتم: نمی‌فهمم. شروع به ور رفتن با چوب پنبه‌ی بطری کرد و وقتی درش آورد، گفت: هیشکی نمی‌فهمه. و یک جرعه سرکشید. چوب پنبه را تازه وارد بطری کرده بود تا ان را ببندد که انگار ناگهان حس مهمان‌نوازیش گل کرد و درش آورد و بطری را به سمت من گرفت. من احساس می کردم انجا قرار است صرفاً به عنوان یک تماشاچی حضور داشته باشم و نمی‌دانستم باید چه کنم. هنوز درگیر جواب‌هایش بودم. گفت بیا بشین لبی تر کن، خستگیت در بره و رفت کنار تا من هم جای تکیه به تخته سنگ داشته باشم و و با کف دستش روی زمین که تازه خالی شده بود زد و گفت بشین بابا دیر نمیشه. لبخندی به نشانه‌ی تشکر زدم و کمی گردنم را به نشانه‌ی احترام پایین آوردم و بطری را ازش گرفتم و نشستم کنارش. از آنجا می‌شد غلاف خالی هفتیرش را دید. بطری را سر کشیدم و وقتی آوردمش پایین، دستش را آورده بود بالا تا چوب پنبه را به من بدهد. در بطری را بستم و زل زدم به بیابان. بدون مقدمه گفت: از کجا میای؟ سریع گفتم: از شرق. خندید و نگاهم کرد و پرسید: شرق چه خبر؟ با لبخند گفتم: خبرا که همه اینجاس. شرق خبری نیست. بطری را از دستم گرفت و گفت: پس اومدی دنبال خبر؟ ها؟ من که تحت تأثیر همان جمله‌های اولش بودم، گفتم: خبرا که خودشون می‌رسن. اومدم دنبال منبع خبر. و زیرچشمی نگاهی به هژیر، هفتیرم، هفتیر عقاب بیدار که افتاده بود دست من، انداختم. منتظر بودم بپرسد کدام خبر، تا کل ماجرا را برایش بگویم، که نپرسید. یک قلپ طولانی پر سر و صدا سر کشید و بطری را داد به من، که من هم همان کار را کردم. و باز همان دست که چوب پنبه را به من می‌داد. طوری شده بود که انگار فقط در لحظات جا به جایی بطری و نوشیدن بود که می‌توانستیم حرف بزنیم. ایستگاه‌های تکلم. در ایستگاه بعدی ازش پرسیدم که آیا اهل همان شهر است که گفت نیست. فقط یک ایستگاه دیگر مانده بود. داشتم دنبال سؤال مناسب می‌گشتم که ناگهان تنه ای به من زد و با نگاهش یادآور شد که بطری را در دست دورترم نگه داشته‌ام. گفتم: ها! ببخشید. و بطری را رد کردم. وقتی داشت می‌نوشید، رو کردم بهش و پرسیدم: تو این شهر جایی هست که شب بشه موند؟ بطری را که می‌داد بهم، بدون اینکه نگاهم کند، گفت: اینو که یه بار پرسیدی.
- خب درست جواب ندادی که.
+ ولی جواب درستو دادم.
- هنوز نمی‌فهمم.
+ می‌فهمی. به وقتش.
- پس فک می‌کنم بهتره دیگه برم.
+ چرا؟
- چون میخوام زودتر بفهمم
+ زودتر. هه...
- توئم میای؟
+ منم میام؟ ممم... منم بیام دیگه... اینم که تموم شد.
 از جایم بلند شدم و مقابلش ایستادم. دستش را به سمتم گرفت تا کمکش کنم بلند شود. و راه افتادیم.
+ حالا داریم میریم، ولی دیر و زودش فرقی نداره.
- چطور؟
+‌ می‌بینی حالا. به اینجا میگن سیلویا تاون.

۳۰.۴.۹۲

560

یک مسابقه‌ای پخش می‌کرد برنامه کودک شبکه دو، به نام ببین و بگو. حتماً خاطرتون هست. مسابقه به این شکل بود که یک صفحه‌ی دوّار بزرگ بود، روش یه عالمه خرت و پرت بزرگ و کوچیک گذاشته بودن، که باارزش‌ترین چیزش، معمولاً دوچرخه بود، جاروبرقی بود یا همچین چیزی که در وسط صفحه قرار داشت. شرکت‌کننده یک دور یا دو دور چرخش اون صفحه و چیزای روشو تماشا می‌کرد، بعد چهل ثانیه وقت داشت تا بیست‌تا از اون چیزایی که دیده رو بگه. اگر موفق به این امر می‌شد، اون جایزه‌ی بزرگ وسط صفحه مال اون می‌شد. اگر هم نه، به فراخور تعداد اشیائی که نام می‌برد، جایزه‌ای به رسم یادبود از بین همون اشیاء دریافت می‌کرد. وقتی مسابقه پخش می‌شد، ماهم همزمان در منزل شروع می‌کردیم به تماشای اون صفحه تا ببینیم چند مرده حلاجیم. و معمولاً برنده می‌شدیم. ولی خب مسابقه‌ی ما نبود. از طرفی، توی شرایط استودیو و اون سن و سال و اینا، مسلماً مسابقه‌ی واقعی سخت تر از حالت تمرینی بود. حالا بگذریم. عرض بنده اینه که این زندگی، خیلی شبیه اون مسابقه‌ی ببین و بگو ئه. یه چیزی هست داره می‌چرخه، یه چیزایی توشه، ما هم داریم می‌بینیم. هزاران ساله که داریم می‌بینیم. هرکی بتونه چیزای بیشتری از اون چیزایی که دیده بگه، برنده ست. حالا نه که یکی بیاد ازت بپرسه یالّا بگو. همین چیزایی که یاد می‌گیریم، چیزایی که می‌فهمیم، استفاده‌ای که ازشون می‌کنیم، این همون گفتنه ست. لازمه‌ی این کار، حفظ خونسردی، و نگاه دقیقه. و اینکه حواسمون به یه چیز پرت نشه. چیزای زیادی روی اون صفحه هست و موقع گفتن، فرقی نمی‌کنه کدومو میگی. یه جوری باید ببینی که بعداً بتونی بگی. اون چیزایی رو که راحت‌تر می‌تونی بگی، زود باید پیدا کنی و هزار و یک تکنیک دیگر.
یکی دیگه از شباهتای اون مسابقه با این زندگی هم اینه که هیچکس نشد دوبار تو اون مسابقه شرکت کنه. لااقل ما که ندیدیم. البته به جز ما کوچولوای گل توی خونه که با هر شرکت‌کننده، ما هم شرکت می‌کردیم. که این، فرق اصلی اون مسابقه س با این زندگی. لااقل برای ماها.

۲۵.۴.۹۲

559

- آقا کلّاً چند؟
+ چی؟
- همه چی.
+ همه چی نداریم که
-  چی دارین؟
+ چی می‌خوای؟
- همه چی می‌خوام.
+ کجا بت آدرس دادن؟
- اینجا
+ ببینم
- ببین
+ اینجا که اینجا نیست که
- کجاس پس؟
+ اونجا
- اونجا کجاس؟
+ اونطرف
- آها. مرسی
+ خواهش می‌کنم.

558

- کجایی؟
+ رو مخم.
- می‌زنی؟
+ می‌خورم.
- ولی ما می‌گیم زدی. خیالت تخت.
+ دمت گرم.
- دم خودت گرم.

۲۲.۴.۹۲

557

 ای کاش لااقل
 پاره آجری باشم
 قلوه سنگی
 در دستان مهربانت
 که با آن سر دشمنانت را بتوانی شکست.


  معمار

۱۸.۴.۹۲

556

 پَت میگه هرچیزی که برای فهمیدنش آدم به زحمت بیافته، خب لابد برای فهمیدن نیست. چیزی که برای فهمیدنه خیلی راحت‌تر از اینا باید فهمیده بشه، مَت عزیز.
درباره‌ی هنر دارن بحث می‌کنن.

555

 ما زخمیا خوبیمون اینه که همین منتظر می‌شینیم تا انقد خون ازمون بره که بمیریم. نیاز به حرکت خاصی نداریم برای خودکشی.
حالا بی‌مزه م میشه. ولی بدیمونم همینه مع الاسف.

554

نمکدونی که شاخ میشه رو حاج آقا، آب. همین آب چاره شه. که اتفاقاً روشناییم هست و خیر و برکته که پشتش میاد.

553

 
معمار میگه برای اینکه هیچوقت هیچ کاری نکنی لازم نیست واقعاً هیچوقت هیچ کاری نکنی. فقط کافیه تا وقتی دیگه هیچ کاری نمیشه کرد هیچ کاری نکنی.

552

پیشنهاد نابودی کره‌ی زمین را بنده دیروز تقدیم هیئت رئیسه کردم رفت کمیسیون. امروز تماس گرفتن ببینن برنامه مون برای بعد از نابودی چیه.
که عرض کردم: هیچی.

551

دیگه چیکار میشه کرد؟
بگید نکنیم.

550

 
به نظر ما، من و دوستای خیالیم، انسان یا نباید بره، یا باید زیاد بره همیشه. زیاد یعنی تا انتها. تا جایی که جا هست. چون جا نیست، ما نمی‌ریم.

549

روزی شخصی از مصر به خدمت حضرت رسید. عرض کرد ای مولای ما! به کجا فرار کنیم؟ حضرت تبسمی نمود و فرمود: به جلو عزیزم. به جلو.

548

شما هم هنگام تایپ، از کیبوردتون صدای راه رفتن اسبای درشکه بر سنگفرش خیابونای مه‌گرفته‌ی لندن میاد؟

547

اخبار علمی، فرهنگی، هنری:

 در خارج برای درمان کچلی افرادی که موی مناسب برای کاشت ندارند یک جمله به آنان میدهند که روزی ده هزاربار به اطرافیانشان بگویند. با این شیوه، زبان فرد مو درمی‌آورد که می‌توان از آن برای کاشت در کلّه استفاده کرد و کچلی را، به یاری خدا، برطرف نمود.

546

 خودکار هیچی درو نمی‌کنه. چون خودشو کاشته هیشکی نیست بهش آب بده نورشو تنظیم کنه و در نتیجه به گا می‌ره.

545

 
حالا یک شب صدای تیشه از بیستون نیامد ها... درست نیست اینطور الکی شلوغش کنیم.

544

هیچ آیا می‌دانستید که تاریخ هیچگونه نشان نمی‌دهد که دوتا مرغ زیرک با هم روی یک تخم مرغ زیرک خوابیده باشند؟

543

مداد، دوتا دشمن داره. یکی مداد پاک کن، یکی مدادتراش. از اون دشمنایی که البته چون دوست دشمن است چه کار کنیم و اینا.
خودکار ولی چی؟ نه دوست داره، نه دشمن. خودش دوست خودشه، خودش دشمن خودشه.
آدمام دو دسته ن.

542

کاپیتان پرواز یاد میده، همچون پرندگان در مادر نیچر، می‌بره لبه پرتگاه ول می‌کنه به امون خدا. به اونام که بال ندارن میگه لازم باشه درمیاری.

۲۱.۳.۹۲

541

نشسته بودم توی خانه و داشتم با گرما مذاکره می‌کردم. به طور دقیق با دمای هوا. حاضر نبود کم بشود. حق هم داشت. چرا باید قبول می‌کرد کم بشود؟ من چی داشتم که در ازای کم شدنش به او بدهم؟ هیچ‌ چیز. هیچ چیزِ هیچ چیز که البته نه، چیزهایی داشتم، ولی به درد دمای هوا نمی‌خورد. به درد گرما نمی‌خورد. اما من داشتم آن چیزهایی را هم که داشتم از دست می‌دادم، در ازای هیچ چیز. مذاکره را بی‌نتیجه رها کردم و چشم‌هایم را بستم. از سر ناچاری. از سر تسلیم. عقلم به هیچ‌جا قد نمی‌داد. انگار مغزم را خالی کرده بودند و جمجمه‌ام پر از کاه شده بود. کاه هم نه، پر از هوا بود. هوای داغ. جایی بین هوشیاری و بیهوشی معلق بودم که اس ام اس سعدی آمد. نمی‌دانم از کجا. نمی‌دانم. گفته بود: «از دل بـرون شـو ای غـم دنـیـا و آخـرت/ یـا خـانـه جـای رخت بود یا مجال دوست» در هر حالتی که باشی، سعدی پیام بدهد، نمی توانی در خانه بند بشوی، در حالتی که من بودم، در تعادل ناپایداری که من داشتم بر یکی از قله‌های سینوس آن روز، حالا این هیچ، با این پیام، به هیچ عنوان نمی‌شد در خانه بند بشوم. تصمیم خودم را گرفتم و چپاندم توی کشکول. کشکولی که با آن تبرزین، به جای هژیر، هفتیرم، یا درست‌تر بگویم هفتیر عقاب بیدار، گرفته بودم. حالا هر سه را داشتم. با هرسه از خانه زدم بیرون. هنگام خروج البته مردد بودم که هژیر را بردارم یا نه. سر آخر برداشتم و رفتم. در حالی که تمام بدنم ارکستری بود که داشت به رهبری موریکونه، "یک مشت دلار" را می‌نواخت. اگر همیشه بود، با خیال راحت پیاده می‌رفتم. ولی همیشه نبود. یعنی مثل همیشه نبود. از وقتی یاد گرفته‌ام سوار ابرها بشوم، هیچ چیز مثل همیشه نیست. هم خوب است خب، هم بد. اما دریغ از یک لکه ابر در آن آسمان داغ. با اکراه پیاده به سوی غرب به راه افتادم، با این امید که در راه، ابری پیدا کنم. صد قدمی که رفتم، چشمم را از آسمان برداشتم و مثل همیشه، پیاده ادامه دادم. پیاده‌ای که به دنبال "چند دلار بیشتر" بود. ولی هوا خیلی گرم بود. و بیابان، طاقت‌فرسا. به جز خودم و چند بزمجه که یک‌لنگه‌پا روی تخته سنگ‌های پراکنده ایستاده بودند، کسی را نمی‌دیدم. محیط اطرافم ناگهان برایم غریبه شده بود. گم شده بودم. بله. هنوز تعداد قدم‌هایم به دویست نرسیده بود که گم شدم. زیر پایم زمین، بالای سرم آسمان، و چهار طرف دیگرم، ختم می‌شد به افق. عجیب این بود که هیچ استرسی نداشتم. این حس، خب هم خوب است، هم بد است، و هم زشت است. و من تمام اینها را با چارستون بدنم می‌نواختم. هنوز خیلی مانده بود تا خسته بشوم. ولی تصمیم گرفتم بنشینم. به اولین سنگی که می‌شد زیر سایه‌اش بنشینی که رسیدم، نشستم. تکیه دادم به سنگ، یک پایم را دراز کردم، و یک پای دیگرم را خم کردم تا بتوانم پیشانیم را روی زانو بگذارم. هم پیشانیم را، هم آرنج دست موافق را. چون زانو سفت است، پیشانی هم سفت است. دستم را از آرنج گذاشتم روی زانو، و پیشانیم را گذاشتم روی هر دو. آن یکی دستم روی هفتیر بود، ولی او هم دوست داشت به این جمع ملحق بشود. این را یواش توی گوشم گفت. هفتیر را از غلاف درآوردم، و آن یکی دستم را هم آوردم توی جمع. بهتر از این نمی‌شد "حرفه‌ای" را نواخت. شاید هم می‌شد، من بلد نبودم. هنوز هم بلد نیستم و به نظرم آن بهترین اجرا بود. از چند ثانیه پس از گردهمایی آرنج‌ها و زانو و پیشانی، صدای مداوم حرکت سنگریزه‌ها توجهم را به خود جلب می‌کرد. بدون کوچکترین تغییری در حالتم، ضامن را کشیدم. این بار نه من، که سنگریزه‌های بیابان داشتند "روزی روزگاری در غرب" را می‌نواختند. ناگهان صدای یک غریبه را چنان نزدیک به گوشم شنیدم، که از بهت اینکه چطور آن همه به من نزدیک شده و من نفهمیده‌ام سنگ شدم. و سنگ‌تر شدم وقتی صدای دومین غریبه را نزدیک گوش دومم شنیدم. داشتند دم گوش من درباره‌ی من حرف می‌زدند.
 
- گم شده؟
+ گم شده؟
- گم شده.
+ گم شده دیگه.
- همه اینجا گم میشن. هه هه...
+ به جز ما. هه هه..
- بهش بگیم؟
+ که گم شده؟
- نه.
+ که همه اینجا گم میشن؟
- نه احمق!
+ به جز ما؟
- آره.
+ به جز ما چی؟
- که به جز ما همه اینجا گم میشن و بدون کمک ما نمی‌تونه پیدا بشه.
+ آره...
- پس بگیم؟
+ خب چرا؟
- شاید کمکش کنیم.
+ نه. چرا به جز ما هیشکی اینجا گم نمیشه؟
- لالا هللا...

سیل سرد عرق از پشت گردنم راه افتاده بود. دیگر نمی‌توانستم در برابر ترس و کنجکاویم مقاومت کنم. با سریع‌ترین حرکتی که در توانم بود پشتم را فشار دادم به سنگ و خودم را پرت کردم جلو، و همزمان توی مسیر، صد و هشتاد درجه چرخیدم. هژیر را نشانه رفته بودم وسط دوتا بزمجه که چسبیده بودند به دیواره‌ی سنگ. جایی که تا چند ثانیه قبل، سر خودم بود. این دوتا داشتند با هم به زبان من حرف می‌زدند؟ یا من داشتم به زبان آنها می‌شنیدم؟ از حالت آماده باش خارج شدم. هژیر را غلاف کردم و رو به سنگ، زانو زدم. در حالی که سرم پایین بود و دو دستم را ستون کرده بودم و زل زده بودم به زمین. زمین که هنوز داشت می‌نواخت. خنده‌ام گرفته بود. و خب در آن موقعیت بهترین کاری که می‌شد کرد، خنده بود. این را بعداً فهمیدم. هه.. هه هه.. هه هه هه.. رو به آن دو بزمجه می‌خندیدم. آنها هم با خنده‌ی من به خنده افتادند. داشتیم می‌خندیدیم. سه تایی داشتیم می‌خندیدیم. آن دوتا آنقدر محکم خندیدند که ناگهان جفتشان از روی سنگ به زمین افتادند. صدای خنده لحظه‌ای قطع شد. آن دو که به کمر افتاده بودند، چشمهاشان را به سوی من و آن دیگری و من چشم‌هام را به سوی آن دو چرخاندم. در یک لحظه سه‌تایی باز به خنده افتادیم. شدیدتر از قبل. سه‌تایی روی زمین افتاده بودیم و شکم‌هامان را گرفته بودیم و می‌خندیدیم. دست روی زمین می‌کوبیدیم و می‌خندیدیم. خیلی خندیدیم. خیلی. نفسمان که تمام شد، خنده‌ها هم کم کم بند آمد. ولی لب‌ها هنوز می‌خندید.

- خیلی خندیدیم
+ خیلی.. هزار سال بود اینجوری نخندیده بودم
- هیچوقت اینجوری نخندیده بودیم.
+ آره. اصلاً هیچوقت نخندیده بودیم.
- شاید تا آخرشم دیگه هیچوقت نخندیم.
+ هوممم.. آره
- بش بگیم؟
+ که تا حالا هیچوقت نخندیده بودیم؟
- که ما می‌تونیم کمکش کنیم.
+ چرا؟
- چون ما رو خندوند...
+ نه. چرا می‌تونیم کمکش کنیم؟
- چون همه اینجا گم میشن..
+ آها. به جز ما...
- پس بگیم؟
+ بگیم؟
- بگیم؟
+ بگیم...
- پس بگیم.
+ چی بگیم؟
- بگیم همه اینجا گم میشن به جز ما،
+ خب؟
- که ما می‌تونیم کمکش کنیم پیدا بشه،
+ خب؟
- که اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه،
+ خب؟
- که راه خروجش اینه که بره تو سایه‌ش،
+‌ خب؟
- خب به جمالت. بگیم دیگه!
+ بعدش چی؟
- بعدش بره دیگه.
+ کجا بره؟
- بره برسه به شهر دیگه.
+‌ ها.. شهر..
- بگیم دیگه؟
 + چی...

می‌توانستم تا آخر عمرم بنشینم پای مکالمه‌ی آن دو بزمجه، ولی تشنه بودم. خیلی تشنه بودم. آنقدر تشنه که حاضر بودم هر کاری، هرچند ساده‌لوحانه، بکنم تا به آب و آبادی برسم. آن دو گرم صحبت خودشان بودند و تا حواسشان به من نبود، تصمیمم را از کشکول درآورده بودم، گرفته بودم، و رفته بودم توی سایه‌ام.

۲۹.۲.۹۲

540

یک روز یک نمکدان با دزد اول که دو بز دزدید می‌رود بزدزدی، دزد دوم که یک بز دزدید و احساس غبن می‌کرد میگوید هر بز که بدزدید یا باید یک بز ندزدید تا من بدزدم، یا باید هر بز که بدزدید دو بز برای من بدزدید تا بروز ندهم. موافقت می‌کنند و همه با هم می‌روند بز دزدی، غافل از اینکه دزد سوم که هیچ بز ندزدید در بزنگاه بر کمین نشسته بود و زد و کشت و گریخت و بزها را همه دزدید و باز گریخت و رفت، که رفت؛

۲۶.۲.۹۲

539

چه کوچه‌هایی که تنگ نبود، و به دلیل قشنگی عروس، گفتیم تنگ است و چه عروسهایی که قشنگ نبودند و به دلیل تنگی کوچه گفتیم قشنگ اند.. افسوس...

538

آنجا که شاعر می‌گوید مرا روسیاه بکن و دستت را بگذار توی دستم، آیا به این فکر نکرده که آن دست در دست یک روسیاه باقی نخواهد ماند؟
از آن گذشته، اگر محبوب شاعر، حالا نه شاعر، هر کس، دستش را در دست او بگذارد، در واقع او را روسفید کرده. مرا روسیاه کن یعنی چه؟ یعنی دست محبوب باعث روسیاهی است؟
توصیه‌ی من به شاعر، استغفار است. همین.

۲۴.۲.۹۲

537

کی فکرش را می‌کند بتوان روی بال‌های خیار نمک زد؟
از دریچه‌ی کولر مطالعه بفرمایید.

536

هروقت کسی ازتون سؤالی می‌پرسه و جوابشو می‌دونین، زود جواب بدین. از من به شما نصیحت.
مگر مواقعی که البته، نمی‌خواین جواب بدین. که باز توصیه بر دادن جواب است.
اختیار آقا. اختیار خانم. اختیار با شماست.
کاپیتان میگه: و توپ همان اختیار است. که در زمین شماست. خود دانید.

535

به نظر حقیر، در تصادف انبساط خاطر و خندیدن، تقدم با انبساط خاطر است. خاطر که منبسط می‌شود، انسان به خنده می‌افتد.

534

خیلی از این نظریات زیبایی که عزیزان در گوشه و کنار ارائه میدن قشنگ معلومه برخاسته از راننده تاکسی درونشونه. آدم همه ش حس میکنه تو تاکسیه.
در واقع میشه گفت کشور عزیز ما یه تاکسی بزرگه با هفتاد ملیون راننده تاکسی که با هم و جدا جدا سعی در راندن این تاکسی دارند و از نظریه دادن هم غافل نمیشن.
من خودم یکی از این راننده‌هام. اگرم پول خورد بدین که چه بهتر.

533

یه روز یه نفهم میره دکتر میگه من نمیفهمم. چه کنم؟ دکتر میگه تو نمی‌فهمی. بفهم. نفهم میگه نمیفهمم. چه کنم؟ دکتر میگه بفهم. نفهم ول میکنه میره.

532

- داری الکی گنده ش می‌کنی
+ عر عر عر
- دیدی چه کوچیک شد دوباره؟
+ بع بع بع

531

یه روز کاپیتان اومد سر تمرین، همچین سر حال نبود. گفتیم چی شده؟‌ گفت می‌دونید رقیب ما کیه؟ گفتیم نه. گفت براتون مهمه که بدونید؟ گفتیم نه. گفت آفرین. گفتیم حالا کی هست رقیبمون؟ گفت فرقی میکنه؟ گفتیم نه. گفت آفرین. بعد رفت به مربی یه چیزی گفت و اومد تمرینات را از سر گرفتیم. بی که دیگر هیچ سخنی.

530

- این چیه؟
+ این کلک جدیدمه
- خودت سوار کردی؟
+ خوبه؟
- عالیه
+ بیا بالا بریم یه دوری بزنیم
- بیا
+ نه تو بیا
- باشه تو بیا
+ اومدی؟
- اومدی
+ بریم؟
- بریم
+ خدافظ.

529

اطرافیان من شانس آوردن نصف حرفایی که می‌خوام بزنم یادم می‌ره. این لیوان و اون نمکدون واقعاً خوش شانسن. آره اسپری زیربغل. توئم خوش شانسی. شک نکن.

528

کاپیتان میگه: بازیکنی که فقط اخلاق داشته باشه، همه بهش احترام می‌ذارن، ولی هیشکی بازیش نمی‌ده. نامبرده سپس به انگشت نشان داد جایگاه وی.آی.پی را و افزود: لطفاً با عزت و احترام بفرمایید بالا رو سکو.

527

- سرو آزاد من؟
+ بلی؟
- کی کنی یاد من؟
+ فردا
- مرسی.

526

من مطمئنم آخرش برنده میشم. قضیه اینه نمی دونم آخرش کجاست. البته قبلش باید بفهمم آخر چی.

525

رنگی اگر به چهره‌ی من هست
 اثر تی‌بگ نگاه توست
 در آب جوش اشک‌هایم
آه
قندی بگو
تا تلخی غیرت قوری همه را نکشته
آآآه.. [اینجا مثلاً صداش داره می‌لرزه شاعر]
[موزیک]

524

میخوام اونقد خودمو نصف کنم تا برای همیشه تبدیل به یه مشت صفر و یک بشم برم به دل رایانه‌ها. هیچوقتم نیام بیرون.

523

خدابیامرز در کل دورانش دو روز مهم بیشتر نداشت. روزی که بند کفشش را محکم کرد، و روزی که کفش‌هاش را آویخت. باقیش را روی سکو منتظر بود.

522

یه روز یه کچله میره سلمونی، حضار بهش میخندن، همه رو می‌بنده به رگبار میاد بیرون.

521

در این "با هم بودن‌های مبتنی بر میل جنسی" [بهبمبمج، یا بهمج] چی هست که ملت دهن خودشون، و احتمالاً بقیه رو سرویس می‌کنن تا برن توش، بعد دهن خودشون، و احتمالاً بقیه رو سرویس می‌کنن تا توش بمونن، بعد دهن خودشون، و احتمالاً بقیه رو سرویس می‌کنن تا ازش بیان بیرون، بعد دهن خودشون،‌ و احتمالاً بقیه رو سرویس می‌کنن تا به حساب فراموش کنند، بعد دهن خودشون و احتمالاً بقیه رو باز سرویس می‌کنن تا دوباره برن توش با یکی دیگه؟
دور باطلی ست که خروجی آن صرفاً دهن سرویسی خود،‌ و احتمالاً بقیه ست.

520

هیشکی از قوای بویایی ما لاکپشتا خبر نداره. مگر اندکی. حتی خودمونم بیشتر مواقع خبر نداریم. چون زیاد استفاده نمیکنیم. تا برسیم بو از بین رفته دیگه.

519

تیتر: اعتراض تنی چند از هواداران زعفران به گرانتر شدن این موجود نازنین
گزارش تصویری از محل: [شعار حضار:] زعفران زعفران زعفران زعفران زعفران
- آقا شوما چرا اینجا جمع شدید؟
+ به نام خدا، در گران شدن به اعتراض موجود نازنین زعفران
- از کجا فهمیدید گران شده؟
+ اکبر آقا گفت
- اکبر آقا کیه؟
+ ایشونه.. اکبر آقا..
× جونم؟
+ هیچی خواستم آقا ببینه شوما رو. میگه اکبر آقا کیه
× کیه؟
+ شومایی دیگه
×‌ میگم اون کیه؟
+ نمیدونم. کی‌ای؟
- بنده خبرنگار هستم
+ خبرنگاره
× خبرنگاره؟
+ خبرنگاره
× بگو بیا فیلم بگیر نشون بده چه به سرمون آوردن
- [می‌رود به سمت اکبر آقا] میشه با شوما مصاحبه کنم؟
× بفرما
+آقا پس من چی؟
- شومام بیا.. اکبر آقا، قضیه چیه؟
× قضیه اینه که آقا ما به گرانتر شدن زعفران اعتراض داریم
- حالا از کجا فهمیدید گرانتر شده؟
× هه.. همه می‌دونن. همه از اولش می‌دونستن. مردش نبود بیاد وسط میدون. که حالا چاکرتون اومده
- اصلاً حالا چرا زعفران؟
× ها. آفرین. سؤال خوبیه. چرا زعفران؟ چرا که به نظر ما زعفران چون از ابتدا گران بوده، دستشم درد نکنه، ولی این موج جدید گرانی، نباید بهش می‌رسید.
- چرا خب؟
× اجازه بدید دارم حرف می‌زنم.. بله. ما میگیم این خودش گرونه، درسته؟ وقتی این همه چیز ارزون هست که می‌تونه گرونتر بشه، آیا این عدالته که این گرونا گرونتر بشن؟ حرف ما زعفرون تنها نیست. زعفرون یه نفره. ما با بی‌عدالتی مخالفیم. ما اومدیم اینجا تا نشون بدیم بیداریم. الان شوما یه چک بزن تو گوش ما
- جسارت نمی‌کنم آقا
× بزن کاریت نباشه
- د آخه چرا؟
× که ما نشون بدیم خواب نیستیم و بیداریم. بزن آقا مردم فک نکنن فیلمه
+ [چک می‌زند تو گوش اکبر آقا] بفرما.. ما بیداریم آقا.. [چک می‌زند تو گوش خودش] بیداریم.. مرگ بر آمریکا [چک می‌زند تو گوش خبرنگار] شومام بیدار باش.. نخوابید. صبح شده. مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا
- :|
× :|

518

تمام لطف قدم زدن به اینه که کنده بشی آشنا ماشنا می‌بینی اصن متوجه نشی. به این میگن موفقیت. شاکی میشن حالا، ولی عوضش تو موفق شدی. من یه بار اونقد موفق شدم در قدم زدن که صدمتر خونه مونو رد کردم نفهمیدم. تازه بعدشم برنگشتم، انداختم از کوچه بالایی اومدم کسی شک نکنه.

517

یه سلمونی باانصافی بود می‌گفت: من کارم تو پنج دیقه تمومه. باقیشو برات با قیچی و شونه ادا درمیارم.

516

یخ فقط نابود میشه. یعنی با توجه به افزایش کلی دمای زمین، سرنوشتی جز نابودی در انتظار هیچ یخی نیست.

515

ما تو دیگی که واسه ما نجوشه، سر سگ میندازیم. اینم هست البته.

514

چیزی به عنوان "جبران اشتباه" ممکن نیست. بیشترین احتمال همواره از آن تکرار اشتباه است، و درصد "بسیار بسیار" اندکی هم برای عدم تکرار اشتباه. که باز در این درصد "بسیار بسیار" اندک، بیشترش سهم ارتکاب اشتباهات دیگر است.

513

پیش‌بینی کردن با بو کشیدن فرق داره. پیش‌بینی را نمی‌توان کرد، ولی بو را می‌توان کشید. آدم عاقل پیش‌بینی نمی‌کنه، بو می‌کشه.

512

ما ضعیفا درسته که هی می‌بازیم، ولی عوضش چی؟ تا آخر عمرمون با اشتیاق بازی می‌کنیم. همیشه انگیزه داریم. اتفاقاً بهتر. هیشکیم ازمون انتظاری نداره. ضعیفیم دیگه. نه مریضیم، نه مجرم.

511

حالا جدا از شوخی، به نظر من استامینوفن نمی‌فهمه کجامون درد می‌کنه. خودمون وقتی می‌خوریمش یواشی دم گوشش می‌گیم.

510

در دیواری که من از تو ساختم
یک خشت کم بود
یک حفره
و از همان‌جا
به قلب دفاع دشمن نفوذ کردم
و گل زدم
و ما قهرمان شدیم
به لطف یزدان و بچه‌ها
هیچ یادت هست؟

معمار

509

من با پنجره مشکلی ندارم
مشکل من،
باری،
همه با پنجره‌هایی ست
که باز و بسته‌شان با هم توفیر ندارد

معمار

508

کاپیتان میگه: گلزن‌ترین مهاجم دنیا هم که باشی، بدون پاس گل هیچی نیستی.

507

فرصت خیلی معنای غریبی داره. ترکیبی از زمان و مکان به صورت جدایی ناپذیر در این کلمه گنجونده شده. و خب، کمه. ما که نداریم، هیچی. در کل ولی کمه.

506

در کودکی یک از کارهایی که بسیار با اشتیاق انجام می‌دادم، گرفتن توپ از دفتر بود. اشتیاقم به این امر حتی بیشتر از خود بازی بود. توپ گرفتن از دفتر اصلاً یک ابهت درونی خاصی به آدم می‌داد اگر خاطر شریف‌تان مانده باشد.

505

وقت از همه چی تنگتره.

504

به کاپیتان میگم چرا باختیم؟ میگه باخت؟ کی باختیم؟ ما هیچوقت نمی‌بازیم.

 * دیالوگ روی تخته پاره‌ای بر موج که از کشتی مغروق باقی مانده

503

هرکی یه چیزیو یه بار به شوخی گفت، احتمال اینکه یه روز به جدی هم بگه زیاده. چون مجرم همیشه به صحنه‌ی جرم برمی‌گرده. احتمالشون اندازه همه ینی.

502

کاپیتان میگه هیچوقت دمبال کسی نرید که خودشم نمی‌دونه کجا داره میره و ازتون می‌خواد دمبالش برید.