۱۹.۲.۹۳

628

من خودم یه بار هیچی نگفتم، یکی گفت مگه لالی؟ گفتم نه. گفت پس چرا هیچی نمیگی اگه راس میگی؟ دیدم راس میگه. لالم.

627

لانگ جان سیلور در کتاب دریای آشپزی، اول فصل ته‌دیگ نوشته: ته‌دیگ درسته تهِ دیگه، ولی اولین چیزیه که میره تو دیگ. آدم خاص خودشو میخواد.

626

یه ضرب المثل آشپزخونه ای هست که میگه قابلمهء بی دسته تا وقتی که رو گاز نرفته خوبه. که البته به تخمتون و روز خوبی داشته باشید.

625

در خبر است که آن حضرت فرمود: چایی بعد ناهار، یک چهارم ایمان مؤمن است. یک دومش که ازدواج بود، اون یک چارم باقی مانده هم به زودی اعلام میشه.
البته حضرت بعدش بلافاصله در بخش بعدی خبرها افزود: عنایت داشته باشید که ایمان خیلی ممکن است از صد درصد هم بیشتر بشود حتی. چیز نباشید به این.

624

یک روز ناهار همه مهمان ما شده بودند. گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم، کبری گفت زنگ بزنیم به کوکب خانم بیاید ردیف کند. با شرمندگی زنگ زدیم به کوکب خانم و او آمد و غذاهایی پخت که در کمال تعجب همه سیر شدند. هم فلفلی هم قلقلی و هم مرغ زرد کاکلی شاخ درآورده بودند. فلفلی به قلقلی گفت گوساله. چرا؟ چون شاخ درآورده بود. قلقلی هم به فلفلی گفت توله سگ که ما نفهمیدیم چرا. هرچی هم پرسیدیم گفت خفه بشوید بروید. اینطوری بود که کوکب خانم با آن غذاهای خوبی که پخته بود پاک زد رید به فضای صمیمیت بین مهمان‌ها. مرغ زرد کاکلی از ترس ذبح شدن سقط شد به گا رفت.
دیش دین دیرین رین
پیام بازرگانی:
شما آقای تخمگذار را نمی‌شناسید. آقای تخمگذار استاد گذاشتن تخم‌های گوناگون در اسرع وقت در محل شماست با نازلترین قیمت. آقای تخمگذار.

۱۴.۲.۹۳

623

خیلی زشته آدم تو سه تا بازی پشت سر هم، تو یه زمان مشخص به یه شکل مشخص از حریفای مختلف گل بخوره. خیلی زشته. هم برا خود آدم، هم حریفاش. هم زشته، هم عجیب. حالا یا فقط همین یه سوراخ تو اون زمان بازه برا گل زدن، یا سوراخای دیگه م هست، ولی تا این یکی هست به این خوبی، چرا زحمت بیخود بکشن؟ بزن تو گل و یا علی.
قصد این نیست که آدم بگه خوبه یا بده یا چی، مقصود اینکه مثلاً اومدیم و یه تماشاچی بی‌طرف، اومد و شَکش رفت سمت داور. این قشر عزیز. وگرنه که تا دنیا دنیا بوده بازی بوده و هست و برد و باخت جزو بازیه. سوراخ دیدی بچپون آقا. گل بزن دریبل بده، آی آفرین های مرحبا. ما نگران داوریم فقط و توجه به معنا. همین و لاغیر. عین فرمایش کاپیتان.
و گرنه که بشاش تو بازیش و برد و باختش و آدمش و حریفش و زمینش و تماشاچیش و همه و همه. فیششش فیششش...

۱۳.۲.۹۳

622

لقمان حکیم را گفتند: جواب دادن از که آموختی؟ گفت: از اونا که جواب نمی‌دن. گفتند: چطور؟ گفت: طورشو والّا دیگه اینجا ننوشته. گفتند: آقا لقمان بی‌زحمت اگه برش گردونید پشتش نوشته. گفت: ئه. آره ببخشید. چقدرم خوب نوشته. باشه. بریم از اول. گفتند: بریم. و رفتند.

621

بابا من خیلی خطرناک و بی‌شعورم....
آفرین پسرم. ریدی. ..
مرسی.

620

- آقا ینی هرکس به طریقی؟
+ بله. ولی شما بیا پیش ما. یا بگو ما بیایم.

619

اتفاقاً ما یه رفیقی داشتیم، اسمش بازی بدون گل بود. خدابیامرز البته در طول حیاتش هیچ اسمی نداشت. حتی مثلاً اینطوریم نبود که بش بگن نوبادی. هیشکی نمی‌دونست باید بهش چی بگه. از بس که معلوم نبود داره چیکار می‌کنه. یه چارچوب کلی داشت ولی تو تمام کاراش، اونم اینکه هیچ کاری رو بدون هدف انجام نمی‌داد، و وقتی انجام می‌داد، به تمام نتایج محتمل و نامحتملی که اون کار می‌تونست داشته باشه می‌رسید به جز اونی که هدف اصلی انجام اون کاره بود. یه روز نشست پیش خودش حساب کنه چند چنده، دید اصلاً گلی رد و بدل نکرده. خلاصه ش اینکه انقد فشار حملاتشو زیاد کرد که دیگه دووم نیاورد و رفت.
این بازی بدون گلم سنگتراش از رو دلسوزی نزد رو سنگ قبرش. پولشو گرفت.

618

در ادامه باید شاهد اضافه شدن نرم افزار محاسبه و نمایش نتیجه‌ی انسان باشیم. رو پیشونی مثلاً بزنه آدم چند چنده با خودش بعد بری تو آینه ببینی.

617

خدابیامرز همیشه نامحتمل‌ترین احتمالو در نظر می‌گرفت تا اگه برنده شد تنهایی برنده بشه. که همیشه باخت. روحش شاد.
یه بارم یه نفر ازش پرسید د آخه چرا قربون شکلت؟
فرمود آخه خیلی حال میده.

616

یکی از بهترین لحظه‌های زندگی اون لحظه‌ایه که یه چیزی افتاده یهو، میگی دیگه به گا رفت. ولی یا می‌افته رو جای نرم، یا گیر میکنه یه جایی نمیفته نجات پیدا میکنه.

615

به این نتیجه رسیدیم دیدیم دلبند وسیله دست دلبره. ابزار کارشه. دلو بخواد ببره باید ببنده دیگه. باز ببره خراب میشه. نکته‌ی جالب اینکه در طول تاریخ بودن دلبرانی که از گونی هم به عنوان دلبند استفاده کردن. دلا رو می‌ریختن توش و یاعلی کربلا.

۲۹.۱۲.۹۲

614

و واقعاً همین جوریم هست حاج آقا. یه وقتایی به خودت میگی نه بابا حالا درسته که ما یه چیزی می‌گیم، ولی دیگه اینجوریام نیست، در حالی که واقعاً همینجوریاست و کاریش نمی‌شه کرد. یه چیزی که یه جوری هست، بگیم نیست؟ بگیم اونجوری نیست؟ بگیم یه جور دیگه ست؟ بگیم یه جوریه که لک لک اومده با پر قو از سر نو قصه‌ی عشقو بنویسه؟ نه آقا. اتفاقاً هیچ از این خبرا که نیست هیچ، بلکه دمشونم گرم. اللهم وفّقنا لما تحب و ترضی.

۲۱.۱۲.۹۲

613

سابق ما در قبیله که بودیم، صف نداشتیم. یعنی در واقع هیچ گاه نیاز به صف بستن در قبیله احساس نشد. هر کاری بود همه با هم می‌کردیم. همه با هم می‌رفتیم شکار، همه با هم می‌خوردیم، همه با هم بودیم هرچه که بود. اگر چیزی بود، همیشه برای همه به مقدار کافی بود و اگر چیزی نبود، برای هیچکس نبود. اما با این همه، ما با مفهوم صف بیگانه نبودیم. می‌دانستیم چیست و حتی برایش ضرب المثل هم داشتیم. نمی‌دانم از کجا و چرا، ولی رئیس همیشه می‌گفت: آدمی که با جا زدن در صف مشکلی ندارد، به هیچ عنوان قابل اعتماد نیست.

۲۹.۱۰.۹۲

612

یه ضرب المثل غرب وحشی‌ای میگه: از هر دوئلی که زنده بیرون بیای، هرچی از عمر اون خدابیامرز باقی مونده بوده به عمر تو اضافه میشه انگار. برا حسش ضرب المثل دارن ینی. حس خوب زنده بیرون اومدن از دوئل.

۲۵.۱۰.۹۲

611

معمار در حالی که داشت کتاب تاریخای کاپیتانو می‌ریخت تو دریا گفت: تاریخ مجموعه‌ای از نافرمانی‌هاست.

۱۲.۱۰.۹۲

610

یه روز یه نهنگه می‌خواسته خودکشی کنه، می‌ره سمت ساحل خودشو یه وری پرت می‌کنه تو ساحل، وسط پرت شدن همون تو هوا که بوده چشمش می‌افته به یه آفتابه‌ای که اون گوشه افتاده بوده. حواسش پرت می‌شه، نمی‌تونه درست فرود بیاد دوباره برمی‌گرده تو آب خودکشیش ناموفق می‌شه. ولی موجی که از افتادنش درست می‌شه آفتابه رو می‌کشه می‌بره تو آب. نهنگه م چشمش همه ش دنبال آفتابه بوده تا می‌ره دنبالش و می‌گیردش و می‌خوردش تا بعد سر فرصت ببینه چه گهی خورده یا چه گهی باید بخوره. از طرفی آفتابه که خودشو تو شکم نهنگ می‌بینه می‌گه من کارم تمومه دیگه. برم یه دوری بزنم بلکم راه فراری پیدا شد. همینجوری داشته برا خودش تو دل و روده‌ی نهنگه می‌گشته می‌بینه از یه گوشه‌ای یه نوری می‌زنه بیرون. می‌ره جلو می‌بینه ئه! پدر ژپتو. می‌گه سلام پدر ژپتو! تو کجا اینجا کجا؟ پینوکیو چه خبر؟ آدم شد یا نه؟ پدر ژپتو می‌گه جل الخالق. آفتابه م مگه حرف می‌زنه؟ آفتابه می‌گه تو شکم نهنگا یه ماده‌ای هست که آفتابه رم به حرف میاره. خب. حالا بگو چه خبر؟ می‌گه هیچی بابا. گیر کردیم اینجا. پینوکیو رم نفمیدم آخرش چی شد والّا. تو دیدیش، منم دیدمش. آفتابه می‌گه عجب... بعد پدر ژپتو می‌گه تو چه گهی می‌خوری اینجا؟ بددهن بوده دیگه. پیر بوده، اصاب مصاب نداشته. آفتابه می‌گه هیچی والّا. مام گوشه مستراح نشسته بودیم برا خودمون زندگیمونو می‌کردیم، نمی‌دونم چی شد این آدما اومدن کنار دریا، گفتن منم پر کنن بیارن که اگه دریا خشکید کونشون گهی نمونه. ما رو آوردن، یادشون رفت ببرن. نهنگه اومد خودکشی کنه، نتونست، ما رو خورد. پدر ژپتو می‌گه عجب... بعد می‌شینن با هم همفکری کنن ببینن می‌تونن راه فراری چیزی پیدا کنن یا نه. می‌بینن هیچ راهی وجود نداره. آفتابه می‌گه می‌گم بریم باش صحبت کنیم، این که هزار سالم بگذره ما رو نمی‌تونه هضم کنه... پدر ژپتو می‌زنه تو حرفش می‌گه: نری بش بگی نمی‌تونه ها! نهنگ خیلی قویه. از همه چی قوی‌تره. اگه بگی یه چیز رو نمی‌تونه عصبانی می‌شه دخلمونو میاره. آفتابه می‌گه آره، راس می‌گی. حالا چی کنیم؟ ممم ممم ممم پس بریم باش از در دوستی دربیایم خایه مالیشو بکنیم بلکم ولمون کرد رفتیم. پدر ژپتو می‌گه باشه بریم. می‌رن یه چوب برمی‌دارن می‌زنن به استخونای نهنگه صداش می‌پیچه، نهنگه داخل خودشو نگا می‌کنه ببینه چیه، می‌بینه اینان. می‌گه ها؟ می‌گن ای نهنگ بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... نهنگه نمیذاره حرفشونو بزنن می‌گه خب ریدید دیگه. من از همه قوی‌تر نیسیتم. می‌گن ئه؟ کی از تو قوی‌تره؟ می‌گه دریا. مگه ندیدی از دستش داشتم خودمو می‌کشتم؟ می‌گن پس توئم اسیری که. بیا بریم خایه‌مالیشو بکنیم ولمون کنه بریم. می‌گه باشه. می‌گن دریای بزرگ و زیبا که از همه چی قوی‌تری... دریا می‌گه خب بسه دیگه. ریدید. ندیدید آفتاب چجوری دهن ما رو گاییده هرچی آب جمع می‌کنیم بخار می‌کنه می‌بره تو آسمون؟ می‌گن ئه! اینم که اسیره. بیا توئم بریم. می‌رن پیش آفتاب، به آفتابه می‌گن تو باش فامیلی تو برو جلو، می‌گه احمقا من برم جلو آب می‌شم. رفت و آمدی نداریم ما با هم. همه با هم ‌می‌رن می‌گن ای آفتاب بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... می‌گه بشینید بابا. ریدید. اگه چش ندارید لااقل کتاب بخونید. ابر از منم قوی‌تره میاد جلومو می‌گیره کاریش نمی‌تونم بکنم. می‌گن ئه! توئم اسیر؟ بیا بیا. بیا بریم ردیفش کنیم. می‌رن پیش ابر، می‌گن ای ابر بزرگ و زیبا، که از همه قوی‌تری، ... می‌گه کجای کارید بی‌خبرا؟ باد از من قوی‌تره. منو می‌بره اینور اونور. ریدید بابا. هیچی آقا، می‌بینن اینم اسیر دست باده، همه نفری می‌رن پیش باد. می‌گن ای باد بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... می‌گه شما این همه آدم رو همدیگه نمی‌دونید کوه از من قوی‌تره که جلومو می‌گیره؟ می‌گن ای بابا! گیری کردیما. توئم بیا. می‌رن پیش کوه. می‌گن ای کوه بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری، ... می‌گه خاک تو سر شما که من از شما قوی‌ترم، خاک تو سر من که موش از من قوی‌تره از داخل پاک سنگامو جوییده پوکم کرده بگوزم می‌ریزم. می‌گن این بنده خدا از ما داغونتره که. می‌رن پیش موش. می‌گن ای موش بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... موشه می‌گه شما کسخلید یا ما رو گرفتید؟ کارتونم نمی‌بینید ینی؟ بابا گربه. گربه رئیس همه ست. دهن ما رم سرویس کرده. می‌گن بدبختی هی! تا کجا باید بریم؟ بیا بریم. می‌رن پیش گربه می‌گن ای گربه‌ی بزرگ و زیبا که از همه قوی‌تری... در همون حال یهو یه سگه پارس می‌کنه گربه می‌شاشه به خودش درمیره اینام دیگه واینمیسّن. صاف می‌رن پیش سگه می‌گن ای سگ بزرگ و زیبا که... چوب چوپون فرو میاد رو سر سگه که چرا گوسفندا رو ول کرده اومده گربه‌بازی. می‌رن پیش چوپون می‌گن ای چوپون بزرگ و زیبا... که مأمورای خان میان چوپونو می‌برن می‌بندن به چوب و فلک که چرا گوسفندا کمن. می‌رن پیش خان، با خان می‌رن پیش کدخدا، با اون می‌رن پیش فرماندار، با اون می‌رن پیش حاکم، با اون می‌رن پیش پادشاه، با اون می‌رن می‌رن پیش پادشاه پادشاها. می‌گن ها! دیگه وقت آزادیه. ای پادشاه پادشاهان بزرگ و زیبا، که از همه قوی‌تری، پادشاه پادشاها می‌گه: جونم؟ امرتون؟ که ناگهان در همین لحظه خدا خشمش می‌گیره دستور می‌ده زمین دهن باز کنه پادشاه پادشاها رو با قصر و مصر و هرچی داشته و نداشته زنده به گور می‌کنه. اینام می‌فهمن که از اول باس می‌رفتن پیش خدا. ولی دیگه مگه روشون می‌شده؟ برمی‌گردن هرکدوم سر جای خودشونو زندگی‌شون به روال سابق ادامه پیدا می‌کنه تا قیام قیامت.

ضمن ادای مراتب مربوطه‌ی ادب و احترام حضور همه‌ی دست‌اندرکاران کتاب گرانقدر کلیله و دمنه.

۲۹.۹.۹۲

609

حکایت ما، حاج آقا، حکایت اون تاجره ست که رفته بود ونیز جنس بیاره، وسط راه که داشته برمی‌گشته یه پرتقال جلوشو می‌گیره، میگه وسیله دارید منم تا یه جایی باهاتون میام. سوارش می‌کنن و میرن، پرتقاله پیاده میشه که بره، پاش لیز می‌خوره می‌افته له و لورده میشه. اینام تا میرن به دادش برسن دیگه فایده نداشته. یکیشون میگه این که به رحمت خدا رفت، میگم بخوریمش لااقل روحش شاد بشه. رفیقاش میگن کثیف شده بابا له شده. میگه خب میشوریمش. دس میکنه تو خورجینش یه آفتابه درمیاره میبره از رودخونه پر می‌کنه و هم پرتقاله رو میشوره، هم زمینو میشوره که خون پرتقال روش ریخته بوده، هم بعدش میره قضای حاجت و خودشو میشوره. آخرشم که برمیگرده، میگه چقد ترش بود. دس می‌کنه تو اون یکی لنگه‌ی خورجینش یه نمکدون درمیاره نمک می‌پاشه کف دستشو می‌زنه به زبونش تا ترشی رو خنثی کنه. بعدشم دیگه راه می‌افتن و به خیر و خوشی برمی‌گردن. حالا حکایت ماست. تو این قصه ما اونی هستیم که اینا رفتن ونیز ازش جنس خریدن.

۲۲.۹.۹۲

608

آفتابه خوبیش اینه که از دهنش فقط آب درمیاد، آبم که روشناییه. وجه تسمیه ش همینه. چون روشناییش به واسطه‌ی آبه، آفتاب نیست، آفتابه ست.

607

- تو چی هستی؟
+ من اینم.
- من کودومم؟
+ تو نیستی. رفتی بیرون.
- کی برمی‌گردم؟
+ معلوم نیست.
- باشه. پس اومدم خبر میدم.
+ ردیفه. فعلاً.
- فعلاً.

۱۸.۹.۹۲

606

یه روز یه مرغابیه داشته برا خودش شنا منا می‌کرده، یهو می‌بینه یه چیزی ته آب داره برق می‌زنه. سرشو می‌کنه تو آب، با نوکش برمی‌داره میاره بالا، می‌بینه بعله، یه آفتابه‌ی مسیه. با پرش می‌کشه روش، یهو دود می‌کنه یه غولی از توش میاد بیرون، میگه یوه یوه یوه من غول آفتابه م، تو منو آزاد کردی، دهنت سرویسه. مرغابیه میگه کار دنیا برعکس شده ها! آزادت کردم باید بهم جاییزه بدی بدبخت. غوله میگه به من میگی بدبخت؟ حالا که کبابت کردم خوردمت یه قلپ آبم روت، می‌فهمی دنیا دست کیه. مرغابیه هوا رو پس می‌بینه، میگه آقا من گوه خوردم. آزاد شدی دیگه. تشکر نمی‌خواد بکنی، ما بریم دنبال کارمون زن و بچه دم برکه منتظرن. غوله میگه فک کردی الکیه؟ به من میگن غول آفتابه. تنها غولی که تونست با سر بره تو آفتابه. غول چراغ جادو نیستم که خایه مالیتو بکنم. مرغابیه میگه ینی غول چراغ جادو که همه کاری از دستش برمیاد، نتونست با سر بره تو آفتابه، تو تونستی؟ برو عمو. برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. ما خودمون از اون مرغابی کلکای روزگاریم. غوله میگه: چی کارت کنم آخه؟ تا پنج دیقه دیگه تو شکم منی و دستت از دنیا کوتاه میشه. لااقل با یقین بمیر که دیگه هی واسه من غول چراغ مراغ نکنی. اینو میگه و با سر میره تو آفتابه. مرغابیه که منتظر فرصت بوده، تندی آفتابه رو می‌بره زیر آب انقد نگه می‌داره تا آخرین هوای ریه‌ی غوله هم قلوپ قلوپ میکنه و جاشو به آب میده و آفتابه برمی‌گرده همونجایی که بود. مرغابیه م شنا می‌کنه سرعت می‌گیره پر می‌کشه میره تو آسمون که یهو به تیر یه شکارچی گرفتار میشه و می‌میره. اینه که آدم همیشه باید حواسش جمع باشه.

۱۲.۹.۹۲

605

انقد زدیم و داور ازمون ایراد گرفته که آقا قبل سوت من نزنید، که ما دیگه جرئت نمی‌کنیم سمت توپ بریم. وایسادیم دیگه. یا توپو ازمون می‌گیرن میدن به حریف، یا کاپیتان خودش میاد می‌زنه. والّا.

۱۱.۹.۹۲

604

ظاهراً قضیه به این شکل بوده که بعد از اینکه ماجرای یوسف و زلیخا رو همه می‌فهمن، رفیقای زلیخا هی بهش تیکه میکه میندازن و اینا، اینم مهمونی ترتیب میده یکی یه کارد و میوه میده دست رفیقاش میگه تو رو خدا میوه میل کنید. پوس می‌گیرید یا خودم بیام پوس بکنم؟ دوستاش شروع می‌کنن پوس کندن، یهو یوسف میاد، بعد اینا تا یوسفو می‌بینن چنان از خود بیخود میشن که به جای پوست میوه پوست کف دستاشونو می‌کنن. یهو خون می‌پاشه رو زمین و در و دیوار، زلیخا ادای نگرانا رو درمیاره میگه وای! چی شد؟ کفتون چرا برید؟ خدا مرگم بده! در حالی که داشته تو دلش می‌خندیده. رفیقاشم مغموم و کف بریده میرن خونه‌هاشون.
این "کفتون برید" که میگن از اینجا میاد.

آقای مولوی میفرماد:
تـو چـو یـوسـفـی رسیده، همه مصر کف بریده/ بـنـمـا جـمـال و بـستان دل و جان، تجارتی کن.

۳۰.۸.۹۲

603

یه ضرب المثل اسکیمویی هست که میگه: چشاتو نبند. چشاتو ببندی همه می‌میریم.
در مقابلش یه ضرب المثل سرخپوستی هست که میگه: چشاتو ببند همه بمیریم.

602

آدم یک سوم عمرش خوابه که تازه تو نمی‌دونم یک‌ چندمش خواب می‌بینه که تازه از اونم فقط پنج درصدش یادش می‌مونه. اووووه... مونده حالا.

601

- و این منم. زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد و نات...
+ ئه! این کیه؟
- کودوم؟
+ این آقای کچل سیبیلو با پیژامه‌ی راه راه.
- ها اون؟ بابامه.

600

هرچه دورتر باشی، این کمند کشیده‌تر است و این چشم‌ها محکم‌تر بسته می‌شود.
میگی نه؟ نگا کن.

599

یه روز یه کچله می‌ره آرایشگاه آدرس بپرسه، یارو بش میگه دیدی کرم از خودته؟

598

-  دیدی یهو برنامه‌ریزی‌نشده بعضی رفیقاتو تو خیابون می‌بینی چه ذوق می‌کنی؟ باحاله ها.
+ نه، ندیدم. چطور؟
- هیچی همین طوری. موفق باشی.
+ مؤید باشی.

597

روی کاغذ نیش اگه تا بناگوش باز بشه یعنی قطعاً پاره شده. ولی در عمل دیده شده بدون پارگی هم اتفاق افتاده. عجایب.

596

یه روز یه آفتابه داشته تو یه راهی برا خودش قدم می‌زده، همینجوری سر می‌چرخونه می‌بینه یه شیر آب یه گوشه نشسته. میگه حالا تا اینجا اومدیم، بریم پر کنیم خودمونو، شیره دیگه، آبه دیگه. میره خودشو جا می‌کنه زیر شیره،‌ دستشو از رو سرش برمی‌داره که ببره شیرو باز کنه، زورش نمی‌رسه. یه دلش میگه نمیشه دیگه، ول کنیم بریم به قدم مدممون برسیم حال کنیم، یه دلش میگه چی؟ ول کنیم بریم؟ شیلنگا چی میگن؟ شیر آب بیکار گوشه خیابون دیدیم خودمونو پر نکردیم؟ حالا اصن گور بابای شیلنگا، گور بابای حرف مردم، اگه رفتیم جلوتر آب خواستیم، با این یه ذره آبی که داریم کارمون راه نیافتاد چی؟ آفتابه به شیر آب می‌رسه باید خودشو پر کنه. آدم از فرداش که خبر نداره. اون یکی دلش میگه خُبالا، تو ول کن. اصن شتر دیدی ندیدی. میگه من ول کن نیستم. این شیر باز میشه، منم پر میشم، بعد می‌ریم. همینجوری دودل وایساده بوده زیر شیره و گاهی یه وری باش می‌رفته که یهو شیره بیدار میشه، آفتابه رو می‌خوره و خلاص. جفت دلاشم تف میکنه تو جوب و دوباره می‌خوابه.

595

معمار می‌گه: رد شدن از درا وقتی کلید داری خیلی راحت‌تره. کلید نداشته باشی دهنت سرویسه.

594

البته ما بیشتر بودیم. بقیه رفتن، ما موندیم و دسگیر شدیم. به خودمون گفتیم:‌ وقتی بقیه رفتن، چرا ما نباید بمونیم تا دسگیر شیم؟ دیدیم راس می‌گیم. موندیم و دسگیر شدیم. و الّا آره. بیشتر بودیم.

593

ترک زمین سه گله، بله. ترک زمین سه گله، ولی واسه کسی که زمینو ترک می‌کنه. هرکی زمینو ترک کنه سه هیچ برنده ست.

592

ما فقط عبور می‌کنیم. تماشاچی. تماشا میشه عبور همراه با دیدن. ما می‌بینیم و رد می‌شیم. توقف نخواهیم داشت. عزیزان کمربندا رو باز نکنن.

591

ما چون زنگمون خرابه،‌ وقتی منتظریم یکی بیاد و نمیاد، دلخور نمی‌شیم. چون میگیم خب شاید اومده زنگ ما خراب بوده، رفته. والّا. دنیا کِی ارزش این حرفا رو داره.

590

یه روز یه نفر میره پیش روانپزشک، میگه آی دکتر من احساس می‌کنم پنیرم. در همون لحظه منشی دکتر با سنگک و گردو میاد داخل می‌خورنش پدرشو درمیارن.
یارو همونطور که دکتر داشته لقمه شو می‌جوییده میگه میخوای بخوری بخور، پدرمو دیگه چرا درمیاری؟ دکتر میگه: خفه بابا. و چایی شیرینشو هورت میکشه.

589

تمام قصه‌ی عالم اینه که نازکش داری ناز کن، نداری پاتو دراز کن، زیرشلواریا تو راهن، اصلاً نگران هیچ چیز نباش.

588

یکی بیاد انصافاً این پیازا رو رنده کنه. انقد اشک ریختم سبک شدم سر پیاز قبلی که تنها یادی ازم مونده در خاطر کسی که اصن نمیدونیم هست یا نیست. با باد بعدی کولر بخار خواهم شد و خواهم رفت از این خانه که تازه دریچه‌‌ی کولرش را تنظیم کرده بودم روی خودم.

587

آدم همیشه باید دوتا نقشه‌ی خوب برای فرار تو کیسه ش داشته باشه. یا تو جیبش، یا تو کیفش، یا زیر پیرنش، یا تو کشویی جایی.

586

افرادی هستن که میگن چیزی که خم نشه، می‌شکنه. نه عزیزان. یه چیزایی هست، نه خم میشه، نه میشکنه. هست در جهان چنین چیزهایی. تاریخ نشون داده نمی‌شکنه. شبکه سه هم یه بار تکرارشو گذاشت. البته بنده منزل نبودم، ندیدم. ولی هست.

585

آخه بابا یه دوتا ساختارم بذارید باقی بمونه لااقل شبا برمی‌گردیم خونه گم نشیم. نشکنید همه رو انصافاً.
آ سد ممدسن ساختارشکن که دیگه ختم تمام ساختارشکنای دوعالم بود، خدابیامرز تو عمر شریفش فقط سه تا ساختارو شکست و بر روی شاخه جست و نشست و رفت.
شد آ سد ممدسن ساختارشکن. فقط سه تا.
تبر گرفته بود دستش راه افتاده بود وسط ساختارا؟ نه والّا

584

یه شب با کاپیتان رفتیم نشستیم تو کابین خلبان، نشستیم به حرف، چند ساعتی که گذشت خواستیم بشینیم، دیدیم همه جا تاریکه چراغا خاموشه. زنگ زدیم برج مراقبت بیدارشون کردیم چراغا رو روشن کردن ما بشینیم، یادمون افتاد اصلاً بلند نشده بودیم. اصلاً هواپیما بنزین نداشت. کلی شرمنده شدیم، ولی بچه‌های برج مراقبت ازمون تشکر کردن که نذاشتیم سحر خواب بمونن.

583

ماهایی که زیاد حرف می‌زنیم، واسه اینه که امیدواریم شاید بر حسب تصادف، اون چیزی رو که نمی‌دونیم چیه و کجا قایم شده بگیم. بلکم یه کم چیز شدیم.

582

قضیه اینه که در قدیم، مردم عادت به دیدن خر شاخدار نداشتن. هر خری میدیدن شاخداره، فک میکردن بزه. میگفتن خربزه. خری که بزه. ولی حالا عادی شده.
حالا دیگه چیزی که زیاده، خربزه.

581

عنتر از لوطی پرسید: پس چرا نمی‌رسیم؟ لوطی گفت: چون نمی‌دونیم باید به کجا برسیم. عنتر گفت: پس چرا قبلاً می‌رسیدیم؟ لوطی گفت: چون میدونستیم.

580

شاید حق با منه دارلینگ، شایدم نه. ولی نمک توی این نمکدون، سفیده. چه حق با من باشه، چه نه. اینه که میگم ینی، دنیا ارزش نداره.

579

نبات
در چایی نیمه شبانه
خاص آنکه دارچینی هم باشد آن چایی
خورشید است
در یک روز نیمه ابری.

در چایی‌ روزانه
حتی اگر دارچینی باشد آن چایی
نبات
فقط شیرین است.

578

آ سد ممدسن لاحافدوز میگه: علت اصلی اختراع کمربند، بی‌اعتمادی به شلوار بوده. به کجا داریم می‌ریم عزیزان؟

577

کاپیتان میگه: همه‌ی حال پرواز به اینه که یهو ارتفاع زیاد و کم کنی بخندیم. تو ارتفاع ثابت که عمه‌ی منم پرنده ست.

576

جان سیلور دراز میگه: درسته که نباید به ترکیب برنده دست زد، ولی داشتن پلن بی همیشه به نفع همه ست. به خصوص توی آشپزی.

575

جان سیلور دراز میگه: من با هرچی بخواید براتون غذا می‌پزم، جز با حرف حق. نمی‌خورید دیگه. می‌مونه رو دستمون باس بدیم به ماهیا.

574

کاپیتان میگه تمرینی که توش هیچ رکوردی جا به جا نشه که به درد نمی‌خوره که.

573

کاپیتان میگه مزیت کشتی به هواپیما اینه که اگه بنزینش تموم بشه وسط راه، نه تنها سقوط نمی‌کنی و به گا نمی‌ری، بلکه می‌تونی با باد و پارو ادامه بدی بری تا انتها.

۱۳.۸.۹۲

572

شاعر می‌فرماید: «دلبرم دلبر، خانه خرابم کرد و الخ» که این نشان می‌دهد دلبر چقدر مهم است و چقدر تواناست. یا در جای دیگری می‌فرماید: «دلبر دلبرم، تویی تاج سرم، وای خاک به سرم خاک به سرم ایشالا عروسی پسرم و الخ» که این آخری البته جزو مباحث ما نیست و جزو مباحث دیگران است. مباحث ما این است که به مسئله‌ی دلبر آنچنان که شایسته و بایسته ست پرداخته نشده. مثلاً آیا هیچ کسی بررسی کرده است که دلبر چرا دل‌ها را می‌برد و به کجا می‌برد و چطور می‌برد و اینها؟ بله البته. کارهایی شده، زحماتی کشیده شده و دستشان هم درد نکند. حالا ما هم یک چیزی بگوییم در حاشیه. ما چی می‌گوییم؟ ما، بنده و همکارانم در کارگروه دلبرپژوهان دوعالم، همینجوری الکی می‌گوییم نیروی محرکه‌ی دلبری دلبر، خوش‌ذوقی دلبر است. اگر هم کسی بگوید مگر شما کی هستید که این را می‌گویید؟ می‌گوییم ما کوچیک شوماییم. حالا این خوش‌ذوقی یعنی چه؟ یعنی چطور؟ خود ما هم هنوز دقیقاً نمی‌دانیم. از اول هم نمی‌دانستیم که مثلاً بگوییم یادمان رفته یا چه شده، نه، نمی دانستیم. هنوز هم نمی‌دانیم. اما یک روز در کارگروه نشسته بودیم و منتظر بودیم تا سماور آب را به جوش بیاورد و یکی به قید قرعه برود چایی دم کند، و یکی دیگر برود چایی بریزد بیاورد و اینها، مثل همیشه، که ناگهان یاد یک چیزی افتادیم. تمام اعضای کارگروه با هم یاد یک چیزی افتادند. ولی هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستیم که همه با هم چیز شده‌ایم. حالا خلاصه آشنایی دادیم و رفت دیدیم ئه! چه باحال! یاد چی افتاده بودیم؟ یاد آن دوست خوش‌ذوق‌مان. خیلی خوب ذوق می‌کرد. ذوق‌های خوبی هم می‌کرد انصافاً. الکی یعنی ذوق نمی‌کرد مثل علی ذوقی. بعد خب چون کار گروه ما دلبرپژوهی است، یاد هرچی بیافتیم یاد دلبرپژوهی هم می‌افتیم دیگر، هیچی. یاد آن افتادیم، یاد این افتادیم، این یادها رفتند توی همدیگر، دیدیم بله. رمز ماجرا خوش‌ذوقی است. حالا خوش‌ذوقی یعنی چطوری؟ این دو سه مدل دارد. به طور کلی، مبتدی و پیشرفته. خوش‌ذوقی مبتدی، در این است که فرد به چیزهای خوش، ذوق کند. در خوش‌ذوقی پیشرفته، فرد از اینکه به چیزهای خوش ذوق می‌کند ذوق می‌کند، و چون این ذوق، ذوق پیشرفته است، خیلی یک حالت خوبی دارد. قشنگ مشخص است که یک ذوق عادی نیست. آنقدر خوب است که آدم محو آن می‌شود و ناگهان می‌بیند حواسش نبوده و دلش را برده‌اند. کی برده؟ دلبر. چرا؟ تا ذوق کند. چرا؟ چون دل بردن ذوق دارد دیگر! نه ولی جدی چرا؟ تا از ذوق دلبری ذوق کند. یعنی ذوق پیشرفته. بعد ذوق پیشرفته که کرد چه می‌شود؟ ذوق پیشرفته محیط را ذوقی می‌کند. آدم می‌بیند، دلبر دارد ذوق می‌کند، و خیلی خوب ذوق می‌کند. گول او را می‌خورد و حواسش به ذوق دلبر پرت می‌شود، می‌بیند دلش نیست. بعد می‌بیند دلبر باز دارد ذوق می‌کند و این بار پیشرفته‌تر. چون ذوق پیشرفته همین‌طوری هی پیش می‌رود. حد یقف ندارد. آدم اینها را که می‌بیند می‌بیند چی؟ می‌بیند ای بابا! دلش را برده‌اند، خودش هم دارد ذوق می‌کند. ذوق زیبا دو برابر شده است. ضریب خوش‌ذوقی رفته بالا. دلبر از ذوق آدم ذوق می‌کند، خوب هم ذوق می‌کند، آدم به هکذا، ذوق ذوق ذوق، آ ماشالا دستها قطع نشود. بله. اینطور.
یعنی دیدیم که دلبر هم ابتدا به ساکن دل می‌برد، حالا شاید نه همه ش را، و هم وقتی برد، با ذوق، و هم با ذوق به ذوق. و هم همینطور الی آخر. پس چی؟ خوش‌ذوقی شرط است. شرط چی؟ شرط دلبری. چرا؟ چرا ندارد. ولی به عنوان مستند می‌توان به این موضوع اشاره کرد که اتفاقاً همین این سازمان ملل و صلیب سرخ و اینها پارسال پیارسال که چیز می‌کردند، در آخرین آمارشان، اسم دل ما را در این لیست آخری، یعنی اسیران ذوق به ذوق گذاشته بودند. که یعنی لابد یک چیزی بوده دیگر. جنگ که نبوده این برود اسیر بشود. این نشان می‌دهد که دلبر چطور با خوش‌ذوقی خود، می‌تواند دل‌ها را ببرد. خوش‌ذوقی است که دلبر را می‌کند دلبر. خوب بلد است ذوق کند و ذوق‌های خوب می‌کند. آفرین بر دلبر، و سلام بر تمام اُسرا.

۸.۸.۹۲

571

خدابیامرز برای کاهش اصطکاک همیشه از راهایی می‌رفت که هیشکی ازشون نمی‌رفت. این بود که اکثراً به جایی نمی‌رسید و هی می‌رفت. اونقد رفت تا مُرد. مرگ حقه به هر شکل.

۲۷.۷.۹۲

570

روز آخر آموزشی داشتن عکس یادگاری می‌گرفتن، خب من با هیشکی رفیق نشدم اونجا، هیشکی نخواست تو عکس یادگاریش باشم، منم خیلی دنبالش نبودم، ولی یه لحظه احساس کردم خب حالا کاریه که شده، باید یا نباید، اینجایی. اینجا بودی. شاید پس فردا خواستی به یکی بگی اینجا بودی، رو چه حسابی باور کنه راس میگی؟ خودت چی؟ اگه خودت یه روز همه چی یادت رفت، که البته چه بهتر، نباس یه چیزی داشته باشی، یه چیزی مث پل، که لااقل اگه گفتن آقا تو که به اینجا رسیدی از این مسیر اومدی، اینجا بودی یه مدت، مث بز زل نزنی تو چشاشون و بگی من؟ کی؟ کجا؟ و اینا، که گفتم منم برم یه عکسی بگیرم. هیشکی نبود. همه عکساشونو گرفته بودن و عکاس داشت می‌رفت. رفتم صداش زدم، خواستم بگم تکی بگیره، دیدم اونقدی نیستم که خودم تنها یه عکسو صاحاب بشم. هیشکی نبود. سر گروبان نمی‌دونم داشت می‌رفت دسشویی یا داشت میومد،  گفتم سرکار، بیا ما با هم یه عکس یادگاری بگیریم منم بگم رفتم سربازی. گفت ای بابا، این حرفا چیه، بیا. وایسادیم جلو یه ردیف ژ3 چاتمه شده و عکس انداختیم. چاتمه ینی اینطوری که سه تا یا اگه نبود دوتا تفنگو به هم تکیه میدن همینجوری ول نباشن رو زمین. عین سرگروبان که اومد وایساد کنار ما همینجوری ول نباشیم تو عکس. دمش گرم انصافاً.

۳۰.۵.۹۲

569

آقای راننده میگه: نقطه نذاشته بری سر خط هیشکی سوارت نمی‌کنه. خیلی مگه کم پیش بیاد گذری به تورت بخوره.