۸.۱۲.۹۱

485

هژیر را گرفتم گذاشتم جلوم روی زمین. چشم از مرد برنمی‌داشتم. در همان چند ثانیه هزار فکر از ذهنم گذشت. فکرهایی که همه مانند ذراتی گرد یک نام می‌چرخیدند. عقاب بیدار. نمی‌دانستم می‌داند که من می‌دانم که خودش است یا نه. گفتم: «خوب ساختیش» گفت: «من نساختم...» چشمانش را بست و لپ‌هایش را باد کرد و نفسش را با فشار بیرون داد. گفت: «من نساختم...»
- پس کی ساخته؟
+ عقاب بیدار
- تو نیستی مگه؟
+ نه
- گرفتی ما رو؟
+ نه
- پس این هفتیرو از کجا می‌شناسی؟
+ از کجا رسیده دست تو؟
می‌توانست اینطوری هم باشد. ولی آنقدر مطمئن هژیر را برداشته بود و شلیک کرده بود و آنقدر مطمئن گفته بود «خوب مونده» که اصلاً نمی‌شد تصور کرد خودش نباشد. پرسید: «پس دنبال عقاب بیداری؟ ها؟» سر تکان دادم که خب آره. « می‌خوای بهش چی بگی؟ چی کارش داری؟ یه هفتیر گرفتی دستت معلوم نیست از کجای بیابون یهو سر و کله ت پیدا میشه که چی؟ فک می‌کنی آخرش چی میشه؟ آخرش منم. میشی من. منو می‌بینی؟ میشی من. سرگردون. میشی یکی از همین جک و جونورای بیابون. انقد جون می‌کنی و  دور خودت می‌گردی که یادت می‌ره چی بودی و کجا می‌خواستی بری.. انقد یادت میره کجا می‌خواستی بری که یهو چش وا می‌کنی می‌بینی یه لحظه اینجایی، یه لحظه اونجایی، اینجا اونجایی که هزار فرسخ از هم دورن. اونوخ تو، نمی‌فهمی. چرا؟ چون بیابونه. بیابونا همه مث همن. اما انقد میری و میای که یه روز می‌فهمی تمام این مدت هیچ جا بند نبودی. چرا؟ چون فکرت هزار جا هست. چرا؟ چون اون هزار جا هست. اما همیشه یه قدم عقبتری.. وقتی شدی من، حتی اگرم بخوای نمی‌تونی یه جا بمونی. انقد بهش فکر می‌کنی که نمی‌تونی بهش فکر نکنی.. اونقد می‌ری تو فکرش که فکرش میشه تو. هرجا فکرت بره، توئم میری. میشی یه فکر. میشی هزارتا فکر. چون اون هزار جا هست. جاهایی که هزار فرسخ از هم دورن. وقتی راه میافتی دمبال یه روح، دیر یا زود، توئم روح میشی.. ولش کن. برگرد سراغ زندگیت.. این هفتیر یه تله ست.. وقتی باش تیر مینداختم خودم برق تو چشای خودمو می‌دیدم لعنتی رو.. می‌خوای راستشو بدونی؟ اون مرده. مگه میشه هفتیر یه هفتیرکش زنده ول باشه به امون خدا و این دس اون دس بچرخه و هرکی از را رسید برش داره و را بیافته دمبال صاحبش؟ اون مرده. دمبالش نگرد. هیچوقت دمبال یه مرده نگرد. کسی که دمبال مرده‌ها می‌گرده، باید مث مرده ها باشه. مث مرده‌هام میشه. ... هرچند، تو دمبال اون نیستی.. اونه که دمبال توئه.. دمبالتم نیس راستش.. هفتیرو که برداشتی، شدی اون. می‌دونی چرا؟ چون نمی‌خواست بمیره. هیشکی نمی‌خواد بمیره. . منم نمی‌خواستم...»
هیچ درکی از آنچه می‌گفت نداشتم. گفتم پیرمرد آفتاب بیابان پاک عقلش را زایل کرده. چی داشت می‌گفت؟ مرده؟ کی مرده؟ کِی مرده؟ اگر این مرده که من هم باید مرده باشم.. «خب توئم مردی احمق.. من کشتمت» برده بودم گوشه‌‌ی رینگ و مشت پشت مشت می‌کوبید توی کله م. فکرم را می‌خواند.. ترسیده بودم. هژیر را برداشتم گرفتم سمتش. دستانم می‌لرزید. روی زمین خودم را عقب می‌کشیدم. همانطور عق عقب که می‌رفتم و نشانه‌اش رفته بودم، کیسه‌ام را برداشتم انداختم روی کولم و بلند شدم و عقب عقب راه افتادم.. سرگرم آتشش شد و با لحنی سرد گفت: «در ضمن اون خالیه. هیچوقتم یه مرده رو از مردن نترسون» ضامن را کشیدم.. ژییییر.. ماشه را چکاندم.. خالی بود. با تمام قوا شروع کردم به دویدن.. آنقدر تند می‌دویدم که روز شب شد. سرم را برگرداندم، نور آتشش هنوز از دور در تاریکی پیدا بود.. جلویم ناگهان یک دیوار سبز شده بود انگار. با کله رفتم توی دیوار و بیهوش شدم. چشمانم باز شد. هژیر افتاده بود کنار دستم و سرم داشت از درد می‌ترکید. دست کشیدم روی پیشانی‌ام، خون می‌آمد. صدای دویدن قدم‌هایی توی راه پله باعث شد سرم را به سرعت برگردانم سمت در، و دستم کورکورانه هژیر را بردارد. درازکش نشانه رفتم سمت در و منتظر بودم در باز شود تا هر جنبنده‌ای ازش رد شد بزنم. یادم آمد خالی ست. یادم آمد نباید سرم را آنقدر تند می‌چرخاندم. سرم افتاد روی بازوم و صدای چرخیدن دستگیره‌‌ی در، آخرین چیزی بود که شنیدم. تشنه بودم. خیلی تشنه بودم...

۲۷.۱۱.۹۱

484

نمکدون دیدی یه وقتایی سوراخاش گیر میکنه نمک نمیاد ازش؟ اون موقع فقط باید یه تکون کوچیک بدی رفع گیر بشه. اکثر مواقع همه چیز به همین سادگیه. ینی اینکه از یه نمکدون نمک نیاد،‌ بزرگترین مشکلیه که میتونه برا نمکدون سالم پیش بیاد، ولی با یه تکون ساده مسئله حل میشه. آچار پیچ‌گوشتی نمی‌خواد.

۲۶.۱۱.۹۱

483

کاپیتان میگه: ما تمام هفته رو تمرین میکنیم برا روز مسابقه دیگه؟ غیر اینه؟ بنابراین، تمرین را جدی بگیریم. قهرمانی از همین تمرینا میاد بیرون.

482


ما رسم داریم ولنتان کل فامیل جم میشن دور هم آش میخوریم. از هزار سال پیش این رسم در فامیل ما بوده. گوشه‌ی شجره نامه مون نوشته ولنتان روز عشقه.
میخوایم بگیم گینس بیاد هم یه کاسه آش بخوره هم ثبتمون کنه در تاریخ که از اونا که ولنتان را ساختن کسشرتر، اینان که اینجوری برگزار میکنن. قهرمان بشیم بریم مرحله بعد به حول و قوه‌ی الهی.

481


روز ولنتان آدم باید تنهایی بشینه خونه عرقخوری. غروب بره بیرون شکار. شب کباب. در لهستان اینطوری عمل میکردن بنده پنج سال اونجا بودم. خیلی مردم جالبی داره.

480

آیا میدانستید که همه، حتی قهرمانها، و ابرقهرمانها، روزی یک نطفهء ناچیز بوده اند؟ و حتی قبل از نطفه هیچی نبوده اند؟ آیا هیچ میدانستید؟

479

- ای سرو بلند قامت دوست؟
+ بلی؟
- داستان چیه؟
+ داستان چی؟
- داستان دیگه. قصه
+ قصه‌ی چی؟
- قصه دیگه.. قصه تو نمی‌دونی چیه؟
+ قصه‌ی خلقت؟
- آفرین. همین. آفرین. چیه؟
+ چی چیه؟
- چی؟
+ ها؟
- الو؟
+ .. خخخخ کششش
- سرو بلند قامت دوست سرو بلند قامت دوست صید لاغر کششششش
+ خخرتتت کششش خخخ
- ای بابا ای بابا
+ کشششش خخخ رتتتخخخ
...

478

از من هم بپرس مهربان.
بپرس گلچهره.
از من هم بپرس.
اگر جز آنکه توی فیلم بود گفتم،
من را بکش.

477

لقمان را گفتند: سخن گفتن از که آموختی؟ گفت از بی‌زبانان. که پیوسته خاموشند و چون ضرورت تکلم به منتها رسد، به اشارتی اکتفا کنند.
البته یک روایتی هم هست که میگه لقمان را گفتند سخن گفتن از که آموختی؟ لقمان سخن نگفت. لقمان بنفشه بود. گل داد و مژده داد: زمستان شکست، و رفت؛

۸.۱۱.۹۱

476

نه زندگی، نه مرگ، و نه هیچ فریبی
در کار نیست.

اندکی نیاز هست
به زندگی، به مرگ و فریب.
کم
خیلی کم

همانقدر کم که کافی ست جگر را به آتش نشان داد
یا آتش را به جگر.
خامش هم البته خوشمزه ست
به خصوص با نمک.

فریفتنْ مرا
کشتنْ مرا
حتی
زنده‌ کردنْ مرا
نمکی از نمکدان تو
بر تکه‌ای جگر
کفایت است.

آتش،
خودت هستی.

۳.۱۱.۹۱

475

شلیک محکمم از راه دور،
به تیر دروازه‌ات خورد و برگشت؛
زدی زیرش مهربان،
زدی زیرش؛
اما من فشار خواهم آورد.

چیزی برای بدست آوردن ندارم،
جز گل؛


کاپیتان

474

استنماک: عمل تکان دادن نمکدان برای پاشاندن نمک بر سطح مورد نظر

473

یه روز یه نمکدونه که مث تموم نمکدونا عاشق چلوکباب بوده، مجبور میشه از بد روزگار تو یه ساندویچی کار کنه. آخرشم یه روز با سس فلفل خودشو می‌کشه. روحش شاد و یادش گرامی؛

472

چرا آدم تا زیر کتری و سماورو خاموش می‌کنه صداش می‌افته، ولی تا روشنش می‌کنه صداش بلند نمی‌شه؟
حالا این هیچی، انصافاً شبا کی صدای یخچالو زیاد می‌کنه نمی‌ذاره ما بخوابیم؟

471

زبل خان کی شوما رو خان کرد؟
- این رعیت بی‌مقدار

470

آیا شوما با هم برادرین؟ ..
فلفلی: خیر.
قلقلی: بله.
فلفلی: ثابت کن.
قلقلی: دمبال ارث نیستم

469

معمار میگه: درسته که خشت اول خیلی مهمه، ولی نباس توجه به این خشت باعث بشه فک کنیم دیگه توجه به باقی خشت‌ها لازم نیست. همه مهمن. ملات مثلاً حتی. ملات خیلی مهمه.

468


- کاپیتان شوما از کی کاپیتان شدین؟...
- شدم؟ من از اول کاپیتان بودم. از اول اول

467

خدابیامرز فارغ از تمام ماجراها بود. دمش گرم.

466

حال کفر زلفت چطوره سنگین‌دل؟

465

یک روز در ایام طفولیت بنده هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. ولی روز خوبی بود.
مطمئنم بوده همچین روزی.

۱۰.۱۰.۹۱

464

ببینید: ماجرا خیلی ساده ست. تمام قصه‌های عالم یه قصه ست. اونم قصه‌ی خلقته. هرکی این قصه رو بهتر تعریف کنه برنده ست.

463

می‌فرماد: ما رو زمینیم یا تو آسمون؟
عرض می‌کنیم: خودت چی فکر می‌کنی؟
می‌فرماد: رو زمین که هستیم، پامون رو زمینه. توی زمین حتی. ولی سرمون که رو زمین نیست که
عرض می‌کنیم: وقتی می‌خوابیم اونم رو زمینه
می‌فرماد: باز نصفش تو آسمونه
عرض می‌کنیم: خب، حالا چی؟
می‌فرماد: هیچی. جالب بود. چاییت سرد نشه.

462

روزی یکی از صحابه با تعدادی گردو خدمت ایشان رسید. حضرت از او پرسید چندتاست؟ عرض کرد بیست و دوتا قربانت بروم. حضرت برآشفت که شمرده آوردی؟ صحابی شرمگین به خانه‌ی خویش رفت و با یک گونی گردو بازگشت. حضرت پرسید این چقدر است؟ عرض کرد: یک گونی. حضرت باز برآشفت. فرمود باز که شمردی که.. ای بابا... صحابی باز شرمگین به خانه رفت و هرچه گردو داشت خدمت حضرت آورد. حضرت پرسید این چندتاست؟ عرض کرد نمیدانم جانم به فدایت. حضرت خندید و گفت آفرین. خدا از تو راضی باد که مرا از خود راضی کردی. ایشالا خرماپزون باز منتظرتیم.

461

از دیشب که کشتی غرق شده، هر کدوم از خدمه به یه تیکه چوب دست انداختن. صب موفق شدیم چوبا رو با طناب به هم وصل کنیم لااقل گُم نکنیم همو.. کاپیتان توتوناشو پهن کرده جلو آفتاب. از یه طرف میخواد نمش بره، از یه طرف مواظبه خیلی خشک نشه. اصاب مصاب تعطیل. البته اینم بگم که این سومین کشتیمونه که در این سالها در اثر طوفان غرق می‌شه. عادت داریم. خوب می‌دونیم چیکار کنیم.

460

سگ سیاه برادر هیشکی نیست. از ارث محرومه لاجرم.

459

من نمی‌دونم رو پیشونی من نوشته هدف؟ نشانه؟ تمام تیرها پس چرا به من می‌خوره همه ش؟ شاید بدجا وایسادم. ها؟ نظرت چیه؟ آبکش شدیم به مولا...

یادداشت‌های یک صید لاغر

458

معمار میگه: صدِ بدونِ نود، مثل دیواره، بدونِ خشتِ اول. جفتشون فقط رو کاغذ امکان دارن.

457

می‌فرماد: تا حالا به قندون دقت کردی شوما؟
عرض می‌کنیم: به چیش؟
می‌فرماد: به همه چیش.
عرض می‌کنیم: مثلن؟
می‌فرماد: همین که همیشه قند توش هست به ظاهر
عرض می‌کنیم: مث نمکدون دیگه. همیشه نمک توش هست.
می‌فرماد: بله. اونم تا حدودی. اصلن اینا به قدری مهمه که همیشه توشون نمک و قند باشه که اینا رفته تو اسمشون. رفته تو ذاتشون. ساخته شده که نمکدون باشه. که قندون باشه.
عرض می‌کنیم: بله.
می‌فرماد: خیر.
عرض می‌کنیم: چی؟
می‌فرماد: همیشه قند توش هست، ولی این قندی که الآن توش هست، اون قندی نیست که دیروزم توش بوده. نصف قندای دیروزی الآن توش نیستن.
عرض می‌کنیم: چایی خوردیم دیگه قربون شکلت
می‌فرماد: خوردیم؟ کی خوردیم؟ من که چیزی یادم نیست
عرض می‌کنیم: شوما چایی می‌خوای، بخواه. اصلن جون بخواه. چرا می‌خوای ذهن ما رو درگیر کنی؟
می‌فرماد: پاشو یه چایی بیار تا بگم برات
عرض می‌کنیم: بیارم می‌گی واقعن؟
می‌فرماد: خیر. چی بگم؟ گفتم دیگه.
[می‌خندیم، چاره چیه؟]

456

آمپرم را پرانده‌ای نانجیب!
فیوزم را سوزانده‌ای یاحبیب!
هیچ حالیت هست؟
نمی‌بینی خاموشم؟

455

یک بار یک آقایی که صاحب ساندویچی بود و به واسطه‌ی اینکه ما زیاد از او خرید می‌کردیم، چون نزدیک ما بود و ساندویچش هم انصافن خوب بود و قیمتش مناسب بود، با ما رفیق شده بود، گفت: "هرجا رفتین بیرون غذا بخورین اگه دیدین غذاش بیش از حد معمول و لازم تنده یا شوره، شک نکنید دارن یه چیزی رو از شوما مخفی می کنن." و اون چیز چیزی نیست مگر طعم و بوی کهنگی و ماندگی غذای مذکور. امروز یادم افتاد و دیدم عه!‌ چه قابل تعمیم...

454

کاپیتان همیشه میگه: فرار به جلو وقتی فایده داره که پاس تو عمقی در کار باشه.

453

همینم مانده
این را هم تو بردار
تمام بشوم
سفارش بدهم دیگر نیاورندم؛
تولیدم متوقف شده.

452

از آن روز خیلی می‌گذرد. از کدام روز؟ نمی‌دانم. معلوم است که نمی‌دانم کدام روز. اگر می‌دانستم کدام روز، مثلن فلان روز، از اول می‌گفتم از فلان روز خیلی می‌گذرد. نمی‌گفتم که از آن روز. بله. از آن روز خیلی می‌گذرد. از همان روزی که نمی‌دانم کدام روز است اما می‌دانم یک روزی هست که از آن خیلی می‌گذرد. یک روزی بوده. چون ما کلمه‌ی روز را داریم. پس بوده. و از آن روز خیلی می‌گذرد. آن روزی که روز بود. حالا شب است. ما؟ ما اسیریم.

451

هنگام بی‌خوابی قادرم روی محیط تأثیر بذارم. مثلن میتونم کاری کنم که شیر آب شروع کنه به چکه کردن تا بی‌خوابیم موجه به نظر بیاد.

450

از حضرت پرسیدند: ای مولای ما، از میوه‌ها کدام در مذاق شما خوشتر آید، جانمان به قربان‌تان؟ حضرت تبسم نموده، فرمود: پُرتقال؛ که بسیار سخنگوست و جز نیکو نگوید؛

۹.۱۰.۹۱

449

بهش گفتم خب؟ چرا زدی؟ خم شد جلو، کتری کوچکش را روی آتش کمی جابه‌جا کرد. چند قطره آب ازش ریخت بیرون روی خاکسترهای داغ و پوفف صدا داد. در روز، آتش خیلی کمتر از شب حرف می‌زند. یا شاید هم حرف می‌زند، ما نمی‌شنویم. خب شب، به هرحال تریبون رسمی آتش است. در شب که حرف می‌زند، چون هیچکس و هیچ‌چیز دیگر حرف نمی‌زند، صدایش بهتر به گوش می‌رسد. و حرف می‌زند. حرف‌های خوبی هم می‌زند. در روز ولی نه. مگر اینطوری آبی ریخته شود روی خاکسترهاش یا اتفاق مهم دیگری بیافتد و او بلندتر از حد معمول حرف بزند تا صدایش شنیده شود. هژیر، هفتیرم، هم اینطوری ست. در شب هم بیشتر حرف می‌زند، هم حتی یک چیزهایی هم از خودش نشان می‌دهد که در روز اصلن قابل دیدن نیستند. هژیر مثل آتش است. هه. به خودش نمی‌گویم. چون خودش معتقد است مثل هیچ‌چیز نیست. و راست هم می‌گوید. با دستش ریشش را خاراند و لبخند شیطنت‌آمیزی با کمک ابروهاش زد و گفت: خب تو وارد قلمرو من شده بودی. نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. همان‌طوری یک‌وری دراز کشیده بودم روبه‌روش، این طرف آتش، و نمی‌دانستم بخندم یا عصبانی بشوم یا چی. شاید اگر هژیر دم دستم بود، طور دیگری برخورد می‌کردم. اما خب هرچی بود، او من را زده بود، درست، ولی جمع و جورم کرده بود. نمی‌دانم چی به زخمم زده بود، اما خیلی کمتر از دیشبش درد می‌کرد. بیشتر سست و بی‌حال بودم تا اینکه درد احساس کنم. اما خندیدم. گفتم: آخه مرد حسابی! نصف این زمینا قلمرو صاحباشونه. قرار باشه هرکی هرجا رفت بزننش که همه باس مرده باشیم که. وارد قلمروت شده بودم؟ خب هشدار می‌دادی. زارت نشونه رفتی زدی؟ آخه اینم شد کار؟ انگار که دانسته باشد چی می‌خواستم بگویم، دست چپش را آورد جلو. نصف انگشت کوچکش نبود. گفت: آخرین باری که به یکی هشدار دادم، هم این انگشتمو از دست دادم، هم طرف مُرد. حساب کردم دیدم هشدار ندم بزنم خسارت کمتری وارد می‌شه. مات نگاهش می‌کردم. شاید هم حق داشت. من هم اگر آن وسط بیابان، یکی با داد، یا شلیک می‌خواست بهم هشدار بدهد که از قلمروش بروم بیرون، شاید قبل از فکر کردن به هر چیز دیگری، هفتیرم را می‌کشیدم و دستش را نشانه می‌رفتم تا خلع سلاحش کنم. این یک واکنش منطقی به نظرم آمد. غیرمنطقیش این بود که صاف می‌زدم طرف را می‌کشتم. به نظرم طرف قبلی خیلی هم آدم منطقی‌ای بوده که دستش را زده. ولی باز این دلیل نمی‌شد که هرکس را وارد قلمروش می‌شد با تیر بزند. بهش گفتم. خنده ش گرفت. دست کرد توی خورجینش و دوتا لیوان آهنی را با یک عالمه سر و صدا بیرون آورد و دوتا چایی ریخت. بعد سرش را آورد بالا گفت: دستای من سر هم ده تا انگشت بیشتر ندارن. که الان شده نه و نیم‌ تا. ولی آدما خیلی زیادن. می‌دونی که.. یکی از چایی‌ها را از کنار آتش عبور داد و گذاشت جلوی من. دستانم را گرفتم دور لیوان و از گرمایش انگار جان دوباره‌ای در انگشتانم دمیده شد. گفتم: حالا این قلمرو قلمرو که هی می گی، انگار چی هست. خوبه همه ش بیابونه. یه لشکرم ازش رد بشه همونیه که هس. نمی‌خورنش که. خنده‌ ش را جمع کرد و گفت:‌ تو هیچ می‌دونی الآن کجایی؟ گفتم: احتمالن ده پونزه مایلی غرب نیومکزیکو. پق زد زیر خنده. گفتم چیه؟ دیگه فوقش بیس مایل. بلندتر خندید. به چی می‌خندید؟ چاییش را برداشت و همانطور خنده‌کنان جرعه‌ای نوشید. البته نصف جرعه نوشید. چون نصف دیگرش ریخت روی ریشهای زیر دهانش و سیبیل‌هاش. دور دهانش را با پشت آستین دست راستش خشک کرد، مثلن، و با همان دست آسمان را نشان داد و گفت: این آسمون شبیه آسمون نیومکزیکوئه؟ این زمین، شبیه اون زمینه که روش افتادی؟ فک کردم دیگه اینقد در جریان هستی که بدونی اینجا چه خبره.. احساس کردم دارد مسخره م می‌کند. با غضب نگاهش می‌کردم. اما راست می‌گفت. اینجا، آنجایی نبود که من تیر خورده بودم. ولی این آنقدرها خنده دار به نظرم نمی‌آمد. خب طبیعی بود که در تخمین موقعیت اشتباه کنم. گفتم: خب، اینجا کجاس مگه که انقد می‌خندی؟ گفت: ما الآن تو خود مکزیکیم. محال بود. از آن‌ جایی که من تیر خوردم، تا نزدیک‌ترین نقطه‌ی مرزی مکزیک، کمِ کم، یک روز سواره راه بود. از طرفی، او خیلی جدی‌تر از آن به نظر می‌رسید که خواسته باشد شوخی کند یا من را دست بیاندازد. گفتم یا از تیر خوردن من بیشتر از یک روز می‌گذرد، یا لابد او دیوانه ست. یک دیوانه که در بیابان زندگی می‌کند، غریبه‌ها را با تیر می‌زند، اگر زنده ماندند آنها را زنده نگه می‌دارد تا دستشان بیاندازد. باز با خودم گفتم حتی اگر من بیش از یک روز را بیهوش بوده باشم، و او راست بگوید که ما در مکزیکیم، باز هم دیوانه ست. وگرنه چرا باید من را تا اینجا بکشاند؟ سعی کردم از جام بلند بشوم. موفق هم شدم. نشستم و نگاه دقیق‌تری به اطراف انداختم. چاییم را که دیگر سرد شده بود برداشتم و یک نفس نوشیدم و به افق بیابان چشم دوختم. برگشتم سمتش و گفتم: خب. حالا هرچی بوده خدا رو شکر به خیر گذشت. هفتیر ما رو بدی رفع زحمت می‌کنیم. که باز زد زیر خنده. گفت: کجا می‌خوای بری با این همه عجله؟ هستی حالا.. تو حتی نمی‌دونی کجایی و چجوری باس برگردی اونجا که بودی. راستی هنوز نگفتی کجا داشتی می‌رفتی.. کجا داشتی می‌رفتی؟ گفتم این که هیچی نمی‌داند. عیب ندارد راستش را بگویم. گفتم: دنبال عقاب بیدارم. و منتظر ماندم بپرسد عقاب بیدار کیست، یا چیست، و در جوابش بگویم که نمی‌دانم. ولی او انگار همه چیز را می‌دانست. هیچ از حرفم تعجب که نکرد هیچ، خیلی هم جدی پرسید: چی کارش داری؟ وا رفتم. پرسیدم: مگه تو می‌شناسیش؟ بی آنکه حرفی بزند، از جایش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن و بلند بلند شمردن. هرچه دورتر می‌شد صدایش را هم بلندتر می کرد. من هم شروع کردم باهاش شمردن. مانده بودم می‌خواهد چه کار کند. پنجاه و هفت قدم دور شد، برگشت سمت من و هفتیرش را به سمتم نشانه رفت. با هیچ هفتیری از آن فاصله نمی‌شد شلیک کرد. لبخند زدم. شلیک کرد، احساس کردم سوزنی از بالا وارد شانه‌ی راستم شد. تا آمدم ببینم چه بوده، همان حس در شانه‌ی چپ. لعنتی. هژیر دستش بود. هژیر دستش بود؟ با خودم گفتم ای تُف. و دراز کشیدم روی زمین. یک نفر انگار داشت با لگد می‌زد به پاشنه‌ی کفش‌هام. یکی به چپ، یکی به راست. دستم را به نشانه‌ی تسلیم آوردم بالا و با کف آن یکی دستم می کوبیدم روی زمین. شلیکش را قطع کرد و به سمتم راه افتاد. خودم را آرام کشیدم بالا و نشستم. شانه‌هایم را نگاه کردم: دوتا شکاف نازک در لباس، و دوخراش که کم کم خون داشت به آن‌ها رنگ می داد. خون که، معلوم بود زخم شده. خون نمی‌آمد. نگاهم را چرخاندم سمت او که تقریبن رسیده بود همان جای اول که نشسته بود. نشست. هژیر را آورد بالا و برانداز کرد و گفت: خوب مونده. از لوله نگهش داشت و دسته ش را گرفت سمت من. منی که مات مانده بودم.

۳.۱۰.۹۱

448

یه روز یه نمکدونه می‌خواد وارد یه بحثی بشه، می‌بینه فارغ از اینکه نمی‌تونه حرف بزنه،‌ از در مبحث هم نمی‌تونه رد بشه. می‌ره یه مبحث بزرگتر.

447

هرگز در جهاد با نفس موفق نبودم. به من چه. جهاد اکبره. خودش بره دنبالش.

446

از اونجایی که باختمون حتمیه، نشستیم با کاپیتان چایی می‌خوریم، منتظر معجزه‌ایم. سوت پایان در این دقایق خودش یه معجزه‌ی مناسب می‌تونه باشه. به کاپیتان میگم دو هیچ با سه هیچ چه فرقی داره واسه ما؟ میگه هیچ فرقی نداره. چاییتو بخور.

445

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد، وصف حال کیه جز کباب؟ که بعد می‌فرماد: تو ساعتی ننشستی، که آتشی بنشانی. سیخ را بچرخان باباجان. نیم‌خام سوختیم.

444

بنده درخواست دارم هرکی قصد داره از مفاهیمی که تعریفش مورد قبول همه س، تعریف خاص خودشو داشته باشه، کلمه‌ی خاص خودشم بسازه که دعوا نشه. مرسی.

443

تا بودی، که نبودی؛ وقتی هم که نبودی، که نبودی؛ بنابراین، "که نبودی"ها را که با هم ساده کنیم، داریم: تا بودی، وقتی هم که نبودی. که بی‌معناست.

442

خدابیامرز در هنر بی‌هنری، سرآمد هم‌عصران خویش بود؛

441

نمکدون طوره: نوعی نمکدون که در ساحل عاج ساخته می‌شود.

440

از آنجایی که رطب‌خورده منع رطب نمی‌تواند کرد، رطب‌نخورده هم وصف رطب نخواهد توانست کرد؛ لاجرم. سؤال این است که آیا در مورد چایی هم می‌توان چنان گفت؟ یا کباب؟ یا کله پاچه؟ یا فقط رطب آنطوریست؟

439

- آیینه رویا!
+ بلی؟
- آه از دلت! آه!
+ :|

438

یه بار معمار کلنگ برداشته بود داشت کشتی رو سوراخ می کرد، ما همه خواب بودیم. از سر و صدا همه بیدار شدیم کاپیتان به زور تهدید دولول جلوشو گرفت. معمار میگفت قصد داشته کف کشتی رو سوراخ کنه پنجره کار کنه به جاش؛ که بعد توجیهش کردیم عملی نیست. اونم خیلی منطقی قبول کرد. بعد گفت ایده‌ی پنجره کف کشتی تو خواب بهش الهام شده. ایرج اینکاره بود. گفت اینا کار ارواح دریاییه؛ کاپیتان دستور داد هیشکی خواب نبینه تا اطلاع ثانوی؛ بعد دیگه طبق دستور کاپیتان، تا ما رسیدیم به جزیره‌ی گنج هیشکی خواب ندید. نه حتی فلفلی، نه حتی قلقلی و نه حتی مرغ زرد کاکلی؛ یا حتی خود من. تا وقتی گنج پیدا شد و برگشتیم به خوشی. یادش بخیر...

437

در کودکی، برف سنگین که می‌بارید، با اشتیاق در امر پاروکشی پشت بام شرکت می‌کردم تا حیاط پر از برف بشه و با بیل از داخلش تونل حفر کنم. من هیچ وقت آدم برفی نساختم در زندگیم. حفر تونل هیجانش بیشتر بود. حتی بنا داشتم فانوس ببرم شبها در تونل بخوابم که خوشبختانه یا متأسفانه اجازه نمی‌دادند به بنده.

436

ششش... آروم... آرووم... [صدای خشک گلنگدن] بیا جلوتر... دو قدم دیگه... آفرین... بالا نیا... همونجا خوبه... آآآ ماشالا... دس دس [اسمایلی ریدن به شکار]

435

- در فکر تو بودم
+ که یکی حلقه به در زد؟
- یکی حلقه به در زد. آره
+ یکی حلقه به در زد. ها؟
- یکی حلقه به در زد.
+ خب، بعد؟
- گفتم صنما، قبله نما، بلکه تو باشی
+ که نبودم
- آفرین. که نبودی. از کجا فمیدی؟
+ چون نبودم. حالا کی بود؟
- گفتم صنما قبله نما، بلکه تو باشی
+ گفتی اینو یه بار. میگم کی بود؟
- گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی. تویی طبیب من وای. تویی حبیب من وای...
+ عجب...
- گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی توباشی تو باشی
...

434

خوبی نمکدونای پُر اینه که نمی‌تونن یه طرفه به قاضی برن. چون اگه برن، نمکاشون می‌ریزه و آبروشون می‌ره.

433

یک بار پیاده از غرب وحشی تا سیبری رفتم از طریق کامچاتکا. خیلی سرد بود نامرد. بلافاصله برگشتم. از همان طریق.

432

باید قبول کنیم حماسه یه چیز اشک درآره؛ مراتب اشک درآری حماسه به این شکله که اول مو به تن آدم سیخ میشه، بعد اشک درمیاد که بشه نمک تن؛ بعد همه بر آتش حماسه کباب میشن؛ حماسه یه چیزیه ورای غم و شادی؛ و خوبه. مثلاً، در موزیک فیلم روزی روزگاری در غرب، قطعه‌ی هارمونیکا حماسیه؛

431

ایناش نیس مهندس. خودتم خوب میدونی حرف ما ایناش نیست. ما میگیم د لامصب، ترشی که هف ساله میشه صاحابش خدا رو بنده نیس دیگه، رفیق که بحثش علی حده ست..

430

- این کمره؟
+ نه. فنره.
- شافنره؟
+ نه. معمولیه
- چند؟
+ هفت و نیم
- شیش بده مشتری شیم
+ را نداره
- شیش و نیم
+ برو مشتری نیستی
- نه نیستم. از کجا فمیدی؟
+ میشناسمت
- کیم اگه راس میگی؟
+ برو بذار دوزار کاسبی کنیم اروا امواتت
- باشه بابا. ولی اون شافنره. مفت داری میدی
+ میدونم
- پ چرا گفتی معمولیه؟
+ گو خوردم
- گو نخور
+ باشه
- آفرین. خدافظ
+ به سلامت

429

در راهنمایی احساس میکردم اگه به وای بگم ایگرگ معلوماتم بیشتر از اونی که هست به نظر میاد. و همینطور هم بود. تا همین حالا.

428

می‌بینی مهندس؟ می‌بینی؟ چش چشو نمی‌بینه. می‌بینی؟ چجوری می‌بینی انصافاً؟

427

با یک تغییر دکوراسیون به موقع و هوشمندانه، یک متر مربع به فضای مفید اتاق افزوده شد و برگ زرینی دیگر در عرصه‌ی فضاسازی ورق خورد؛
وی با اعلام این خبر افزود: این متر مربع هم زمینی است و هم هوایی؛ و بسیار مهم و تأثیرگذار خواهد بود؛
متر مربع افزوده این قابلیت را دارد که هم خالی بماند و جهت نشستن روی زمین استفاده شود و هم گنجایش یکعدد صندلی را داراست که سابقه نداشته تاحال؛
ایشان به همین مناسبت، امروز را روز جهانی فضاسازی اعلام کرد و این موفقیت را مرهون زحمات پدر و مادر خویش دانست و از آنان قدردانی کرد؛
روز جهانی فضاسازی بر عموم مؤمنین و کافرین مبارک باد؛

426

یه ترکیب برنده رسیدم، ولی از اونجایی که گفته ن بهش دس نزنیم، موندم چجوری بردارم استفاده کنم.