شاعر میفرماید این حرفا همه ش خواب و خیاله. و درست میفرماید. حرف چون
باد هواست، و هی در حرکته، و عوض میشه، نه به چیزایی که میاره اعتباری هست،
نه به چیزایی که میبره. حرف را عرض میکنم. باد هواست. یه چیزایی میاره،
ولی اینکه بفهمی چی میاره، بفهمی چیایی که میاره رو باید نذاری ببره، چیا
رو بدی ببره، . به طور کلی شناسایی چیزایی که روی حرف، که همون باد هواست،
سوار میشن، خودش یک هنر بزرگه. خواب و خیال هم به همین شکل. خواب و خیال تا
وقتی خواب و خیاله، باد هواست. چرا؟ چون داره میاد و میره. اون چیزی که
بعد از خواب یادت میاد، یا اون چیزی از خیال که واقعی میشه، اون چیزایی که
نباید یادت بیاد، نباید واقعی بشه، اینا رو باس تمرین کنیم از طریق تکرار
یاد بگیریم و بشناسیم، و زیر نظر مربی، دستورات کاپیتان را مو به مو اجرا
کنیم، که بعد تازه ببینیم اگر یک روزی لخت شدیم به هوای آبتنی بریم جلو،
سر حرفو با ندیمه ش وا کنیم، خانمش میل داره صیغه بشه؟ یا نه؛ ولی خب تا آن روز، بنده پیشنهاد میکنم بنشینیم و صبر پیش گیریم، دنبالهی کار خویش گیریم.
خریطهی کوچکی که در آن پول میریزند و یا در آن نوشتجات و اسناد و کاغذهای کاری را میگذارند و عموماً از ابریشم و پارچههای ظریف دیگر آن را می سازند؛
۲۲.۱۲.۹۱
۱۱.۱۲.۹۱
486
یک بار وسط دریا، کاپیتان توتونش تموم شد. هیچی آقا چی کنیم چی کار کنیم، لنگر انداختیم از کشتی گذریا توتون بگیریم. حالا کجا؟ وسط دریای کارائیب. مشعل به دست تو اون تاریکی علامت میدادیم. ناگهان یک کشتی نزدیک شد به ما، اشاره کرد بیا. رفتیم دیدیم بعله. دزدان دریای کارائیب هستند. بنا شد یه بازی کنیم، اگه ما بردیم توتونای اونا مال ما، اگه اونا بردن، کشتی ما مال اونا. اصلاً عادلانه نبود، ولی مجبور بودیم. خلاصه هیچی دیگه، بازی کردیم، بنده خودم و آن گنجشک اونا هت تریک کردیم، و به طور دراماتیکی کوانگ یو گل چارم را برای ما زد و بردیم. بعد اینا خواستن منو به خدمت بگیرن، کاپیتان اعلام کرد این مهره فروشی نیست. و قراره بعد از من کاپیتان بشه. و من از شادی در پوست خویش نمیگنجیدم. حالام در خدمت شومام، چار هیچ جلو. بعدها البته کاپیتان به طور محرمانه گفت پر رو نشو حالا، الکی گفتم دست از سرت بردارن. بنده خودم تا ابد کنار تیم هستم ایشالا. ولی من همچنان شادمان بودم.
۸.۱۲.۹۱
485
هژیر را گرفتم گذاشتم جلوم روی زمین. چشم از مرد برنمیداشتم. در همان چند ثانیه هزار فکر از ذهنم گذشت. فکرهایی که همه مانند ذراتی گرد یک نام میچرخیدند. عقاب بیدار. نمیدانستم میداند که من میدانم که خودش است یا نه. گفتم: «خوب ساختیش» گفت: «من نساختم...» چشمانش را بست و لپهایش را باد کرد و نفسش را با فشار بیرون داد. گفت: «من نساختم...»
- پس کی ساخته؟
+ عقاب بیدار
- تو نیستی مگه؟
+ نه
- گرفتی ما رو؟
+ نه
- پس این هفتیرو از کجا میشناسی؟
+ از کجا رسیده دست تو؟
میتوانست اینطوری هم باشد. ولی آنقدر مطمئن هژیر را برداشته بود و شلیک کرده بود و آنقدر مطمئن گفته بود «خوب مونده» که اصلاً نمیشد تصور کرد خودش نباشد. پرسید: «پس دنبال عقاب بیداری؟ ها؟» سر تکان دادم که خب آره. « میخوای بهش چی بگی؟ چی کارش داری؟ یه هفتیر گرفتی دستت معلوم نیست از کجای بیابون یهو سر و کله ت پیدا میشه که چی؟ فک میکنی آخرش چی میشه؟ آخرش منم. میشی من. منو میبینی؟ میشی من. سرگردون. میشی یکی از همین جک و جونورای بیابون. انقد جون میکنی و دور خودت میگردی که یادت میره چی بودی و کجا میخواستی بری.. انقد یادت میره کجا میخواستی بری که یهو چش وا میکنی میبینی یه لحظه اینجایی، یه لحظه اونجایی، اینجا اونجایی که هزار فرسخ از هم دورن. اونوخ تو، نمیفهمی. چرا؟ چون بیابونه. بیابونا همه مث همن. اما انقد میری و میای که یه روز میفهمی تمام این مدت هیچ جا بند نبودی. چرا؟ چون فکرت هزار جا هست. چرا؟ چون اون هزار جا هست. اما همیشه یه قدم عقبتری.. وقتی شدی من، حتی اگرم بخوای نمیتونی یه جا بمونی. انقد بهش فکر میکنی که نمیتونی بهش فکر نکنی.. اونقد میری تو فکرش که فکرش میشه تو. هرجا فکرت بره، توئم میری. میشی یه فکر. میشی هزارتا فکر. چون اون هزار جا هست. جاهایی که هزار فرسخ از هم دورن. وقتی راه میافتی دمبال یه روح، دیر یا زود، توئم روح میشی.. ولش کن. برگرد سراغ زندگیت.. این هفتیر یه تله ست.. وقتی باش تیر مینداختم خودم برق تو چشای خودمو میدیدم لعنتی رو.. میخوای راستشو بدونی؟ اون مرده. مگه میشه هفتیر یه هفتیرکش زنده ول باشه به امون خدا و این دس اون دس بچرخه و هرکی از را رسید برش داره و را بیافته دمبال صاحبش؟ اون مرده. دمبالش نگرد. هیچوقت دمبال یه مرده نگرد. کسی که دمبال مردهها میگرده، باید مث مرده ها باشه. مث مردههام میشه. ... هرچند، تو دمبال اون نیستی.. اونه که دمبال توئه.. دمبالتم نیس راستش.. هفتیرو که برداشتی، شدی اون. میدونی چرا؟ چون نمیخواست بمیره. هیشکی نمیخواد بمیره. . منم نمیخواستم...»
هیچ درکی از آنچه میگفت نداشتم. گفتم پیرمرد آفتاب بیابان پاک عقلش را زایل کرده. چی داشت میگفت؟ مرده؟ کی مرده؟ کِی مرده؟ اگر این مرده که من هم باید مرده باشم.. «خب توئم مردی احمق.. من کشتمت» برده بودم گوشهی رینگ و مشت پشت مشت میکوبید توی کله م. فکرم را میخواند.. ترسیده بودم. هژیر را برداشتم گرفتم سمتش. دستانم میلرزید. روی زمین خودم را عقب میکشیدم. همانطور عق عقب که میرفتم و نشانهاش رفته بودم، کیسهام را برداشتم انداختم روی کولم و بلند شدم و عقب عقب راه افتادم.. سرگرم آتشش شد و با لحنی سرد گفت: «در ضمن اون خالیه. هیچوقتم یه مرده رو از مردن نترسون» ضامن را کشیدم.. ژییییر.. ماشه را چکاندم.. خالی بود. با تمام قوا شروع کردم به دویدن.. آنقدر تند میدویدم که روز شب شد. سرم را برگرداندم، نور آتشش هنوز از دور در تاریکی پیدا بود.. جلویم ناگهان یک دیوار سبز شده بود انگار. با کله رفتم توی دیوار و بیهوش شدم. چشمانم باز شد. هژیر افتاده بود کنار دستم و سرم داشت از درد میترکید. دست کشیدم روی پیشانیام، خون میآمد. صدای دویدن قدمهایی توی راه پله باعث شد سرم را به سرعت برگردانم سمت در، و دستم کورکورانه هژیر را بردارد. درازکش نشانه رفتم سمت در و منتظر بودم در باز شود تا هر جنبندهای ازش رد شد بزنم. یادم آمد خالی ست. یادم آمد نباید سرم را آنقدر تند میچرخاندم. سرم افتاد روی بازوم و صدای چرخیدن دستگیرهی در، آخرین چیزی بود که شنیدم. تشنه بودم. خیلی تشنه بودم...
۲۷.۱۱.۹۱
484
نمکدون دیدی یه وقتایی سوراخاش گیر میکنه نمک نمیاد ازش؟ اون موقع فقط باید
یه تکون کوچیک بدی رفع گیر بشه. اکثر مواقع همه چیز به همین سادگیه. ینی
اینکه از یه نمکدون نمک نیاد، بزرگترین مشکلیه که میتونه برا نمکدون سالم
پیش بیاد، ولی با یه تکون ساده مسئله حل میشه. آچار پیچگوشتی نمیخواد.
۲۶.۱۱.۹۱
483
کاپیتان میگه: ما تمام هفته رو تمرین میکنیم برا روز مسابقه دیگه؟ غیر
اینه؟ بنابراین، تمرین را جدی بگیریم. قهرمانی از همین تمرینا میاد بیرون.
482
ما
رسم داریم ولنتان کل فامیل جم میشن دور هم آش میخوریم. از هزار سال پیش
این رسم در فامیل ما بوده. گوشهی شجره نامه مون نوشته ولنتان روز عشقه.
میخوایم بگیم گینس بیاد هم یه کاسه آش بخوره هم ثبتمون کنه در تاریخ که از اونا که ولنتان را ساختن کسشرتر، اینان که اینجوری برگزار میکنن. قهرمان بشیم بریم مرحله بعد به حول و قوهی الهی.
میخوایم بگیم گینس بیاد هم یه کاسه آش بخوره هم ثبتمون کنه در تاریخ که از اونا که ولنتان را ساختن کسشرتر، اینان که اینجوری برگزار میکنن. قهرمان بشیم بریم مرحله بعد به حول و قوهی الهی.
481
روز
ولنتان آدم باید تنهایی بشینه خونه عرقخوری. غروب بره بیرون شکار. شب
کباب. در لهستان اینطوری عمل میکردن بنده پنج سال اونجا بودم. خیلی مردم
جالبی داره.
480
آیا میدانستید که همه، حتی
قهرمانها، و ابرقهرمانها، روزی یک نطفهء ناچیز بوده اند؟ و حتی قبل از نطفه
هیچی نبوده اند؟ آیا هیچ میدانستید؟
479
- ای سرو بلند قامت دوست؟
+ بلی؟
- داستان چیه؟
+ داستان چی؟
- داستان دیگه. قصه
+ قصهی چی؟
- قصه دیگه.. قصه تو نمیدونی چیه؟
+ قصهی خلقت؟
- آفرین. همین. آفرین. چیه؟
+ چی چیه؟
- چی؟
+ ها؟
- الو؟
+ .. خخخخ کششش
- سرو بلند قامت دوست سرو بلند قامت دوست صید لاغر کششششش
+ خخرتتت کششش خخخ
- ای بابا ای بابا
+ کشششش خخخ رتتتخخخ
...
+ بلی؟
- داستان چیه؟
+ داستان چی؟
- داستان دیگه. قصه
+ قصهی چی؟
- قصه دیگه.. قصه تو نمیدونی چیه؟
+ قصهی خلقت؟
- آفرین. همین. آفرین. چیه؟
+ چی چیه؟
- چی؟
+ ها؟
- الو؟
+ .. خخخخ کششش
- سرو بلند قامت دوست سرو بلند قامت دوست صید لاغر کششششش
+ خخرتتت کششش خخخ
- ای بابا ای بابا
+ کشششش خخخ رتتتخخخ
...
477
لقمان را گفتند: سخن گفتن از که آموختی؟ گفت از بیزبانان. که پیوسته خاموشند و چون ضرورت تکلم به منتها رسد، به اشارتی اکتفا کنند.
البته یک روایتی هم هست که میگه لقمان را گفتند سخن گفتن از که آموختی؟ لقمان سخن نگفت. لقمان بنفشه بود. گل داد و مژده داد: زمستان شکست، و رفت؛
البته یک روایتی هم هست که میگه لقمان را گفتند سخن گفتن از که آموختی؟ لقمان سخن نگفت. لقمان بنفشه بود. گل داد و مژده داد: زمستان شکست، و رفت؛
۸.۱۱.۹۱
476
نه زندگی، نه مرگ، و نه هیچ فریبی
در کار نیست.
اندکی نیاز هست
به زندگی، به مرگ و فریب.
کم
خیلی کم
همانقدر کم که کافی ست جگر را به آتش نشان داد
یا آتش را به جگر.
خامش هم البته خوشمزه ست
به خصوص با نمک.
فریفتنْ مرا
کشتنْ مرا
حتی
زنده کردنْ مرا
نمکی از نمکدان تو
بر تکهای جگر
کفایت است.
آتش،
خودت هستی.
در کار نیست.
اندکی نیاز هست
به زندگی، به مرگ و فریب.
کم
خیلی کم
همانقدر کم که کافی ست جگر را به آتش نشان داد
یا آتش را به جگر.
خامش هم البته خوشمزه ست
به خصوص با نمک.
فریفتنْ مرا
کشتنْ مرا
حتی
زنده کردنْ مرا
نمکی از نمکدان تو
بر تکهای جگر
کفایت است.
آتش،
خودت هستی.
۳.۱۱.۹۱
475
شلیک محکمم از راه دور،
به تیر دروازهات خورد و برگشت؛
زدی زیرش مهربان،
زدی زیرش؛
اما من فشار خواهم آورد.
چیزی برای بدست آوردن ندارم،
جز گل؛
کاپیتان
به تیر دروازهات خورد و برگشت؛
زدی زیرش مهربان،
زدی زیرش؛
اما من فشار خواهم آورد.
چیزی برای بدست آوردن ندارم،
جز گل؛
کاپیتان
473
یه روز یه نمکدونه که مث تموم نمکدونا عاشق چلوکباب بوده، مجبور میشه از بد
روزگار تو یه ساندویچی کار کنه. آخرشم یه روز با سس فلفل خودشو میکشه.
روحش شاد و یادش گرامی؛
472
چرا آدم تا زیر کتری و سماورو خاموش میکنه صداش میافته، ولی تا روشنش میکنه صداش بلند نمیشه؟
حالا این هیچی، انصافاً شبا کی صدای یخچالو زیاد میکنه نمیذاره ما بخوابیم؟
حالا این هیچی، انصافاً شبا کی صدای یخچالو زیاد میکنه نمیذاره ما بخوابیم؟
469
معمار میگه: درسته که خشت اول خیلی مهمه، ولی نباس توجه به این خشت باعث
بشه فک کنیم دیگه توجه به باقی خشتها لازم نیست. همه مهمن. ملات مثلاً
حتی. ملات خیلی مهمه.
۱۰.۱۰.۹۱
464
ببینید: ماجرا خیلی ساده ست. تمام قصههای عالم یه قصه ست. اونم قصهی خلقته. هرکی این قصه رو بهتر تعریف کنه برنده ست.
463
میفرماد: ما رو زمینیم یا تو آسمون؟
عرض میکنیم: خودت چی فکر میکنی؟
میفرماد: رو زمین که هستیم، پامون رو زمینه. توی زمین حتی. ولی سرمون که رو زمین نیست که
عرض میکنیم: وقتی میخوابیم اونم رو زمینه
میفرماد: باز نصفش تو آسمونه
عرض میکنیم: خب، حالا چی؟
میفرماد: هیچی. جالب بود. چاییت سرد نشه.
عرض میکنیم: خودت چی فکر میکنی؟
میفرماد: رو زمین که هستیم، پامون رو زمینه. توی زمین حتی. ولی سرمون که رو زمین نیست که
عرض میکنیم: وقتی میخوابیم اونم رو زمینه
میفرماد: باز نصفش تو آسمونه
عرض میکنیم: خب، حالا چی؟
میفرماد: هیچی. جالب بود. چاییت سرد نشه.
462
روزی یکی از صحابه با تعدادی گردو خدمت ایشان رسید. حضرت از او پرسید
چندتاست؟ عرض کرد بیست و دوتا قربانت بروم. حضرت برآشفت که شمرده آوردی؟
صحابی شرمگین به خانهی خویش رفت و با یک گونی گردو بازگشت. حضرت پرسید این
چقدر است؟ عرض کرد: یک گونی. حضرت باز برآشفت. فرمود باز که شمردی که.. ای
بابا... صحابی باز شرمگین به خانه رفت و هرچه گردو داشت خدمت حضرت آورد.
حضرت پرسید این چندتاست؟ عرض کرد نمیدانم جانم به فدایت. حضرت خندید و گفت
آفرین. خدا از تو راضی باد که مرا از خود راضی کردی. ایشالا خرماپزون باز
منتظرتیم.
461
از دیشب که کشتی غرق شده، هر کدوم از خدمه به یه تیکه چوب دست انداختن. صب
موفق شدیم چوبا رو با طناب به هم وصل کنیم لااقل گُم نکنیم همو.. کاپیتان
توتوناشو پهن کرده جلو آفتاب. از یه طرف میخواد نمش بره، از یه طرف مواظبه
خیلی خشک نشه. اصاب مصاب تعطیل. البته اینم بگم که این سومین کشتیمونه که
در این سالها در اثر طوفان غرق میشه. عادت داریم. خوب میدونیم چیکار
کنیم.
459
من نمیدونم رو پیشونی من نوشته هدف؟ نشانه؟ تمام تیرها پس چرا به من
میخوره همه ش؟ شاید بدجا وایسادم. ها؟ نظرت چیه؟ آبکش شدیم به مولا...
یادداشتهای یک صید لاغر
یادداشتهای یک صید لاغر
457
میفرماد: تا حالا به قندون دقت کردی شوما؟
عرض میکنیم: به چیش؟
میفرماد: به همه چیش.
عرض میکنیم: مثلن؟
میفرماد: همین که همیشه قند توش هست به ظاهر
عرض میکنیم: مث نمکدون دیگه. همیشه نمک توش هست.
میفرماد: بله. اونم تا حدودی. اصلن اینا به قدری مهمه که همیشه توشون نمک و قند باشه که اینا رفته تو اسمشون. رفته تو ذاتشون. ساخته شده که نمکدون باشه. که قندون باشه.
عرض میکنیم: بله.
میفرماد: خیر.
عرض میکنیم: چی؟
میفرماد: همیشه قند توش هست، ولی این قندی که الآن توش هست، اون قندی نیست که دیروزم توش بوده. نصف قندای دیروزی الآن توش نیستن.
عرض میکنیم: چایی خوردیم دیگه قربون شکلت
میفرماد: خوردیم؟ کی خوردیم؟ من که چیزی یادم نیست
عرض میکنیم: شوما چایی میخوای، بخواه. اصلن جون بخواه. چرا میخوای ذهن ما رو درگیر کنی؟
میفرماد: پاشو یه چایی بیار تا بگم برات
عرض میکنیم: بیارم میگی واقعن؟
میفرماد: خیر. چی بگم؟ گفتم دیگه.
[میخندیم، چاره چیه؟]
عرض میکنیم: به چیش؟
میفرماد: به همه چیش.
عرض میکنیم: مثلن؟
میفرماد: همین که همیشه قند توش هست به ظاهر
عرض میکنیم: مث نمکدون دیگه. همیشه نمک توش هست.
میفرماد: بله. اونم تا حدودی. اصلن اینا به قدری مهمه که همیشه توشون نمک و قند باشه که اینا رفته تو اسمشون. رفته تو ذاتشون. ساخته شده که نمکدون باشه. که قندون باشه.
عرض میکنیم: بله.
میفرماد: خیر.
عرض میکنیم: چی؟
میفرماد: همیشه قند توش هست، ولی این قندی که الآن توش هست، اون قندی نیست که دیروزم توش بوده. نصف قندای دیروزی الآن توش نیستن.
عرض میکنیم: چایی خوردیم دیگه قربون شکلت
میفرماد: خوردیم؟ کی خوردیم؟ من که چیزی یادم نیست
عرض میکنیم: شوما چایی میخوای، بخواه. اصلن جون بخواه. چرا میخوای ذهن ما رو درگیر کنی؟
میفرماد: پاشو یه چایی بیار تا بگم برات
عرض میکنیم: بیارم میگی واقعن؟
میفرماد: خیر. چی بگم؟ گفتم دیگه.
[میخندیم، چاره چیه؟]
455
یک بار یک آقایی که صاحب ساندویچی بود و به واسطهی اینکه ما زیاد از او
خرید میکردیم، چون نزدیک ما بود و ساندویچش هم انصافن خوب بود و قیمتش
مناسب بود، با ما رفیق شده بود، گفت: "هرجا رفتین بیرون غذا بخورین اگه
دیدین غذاش بیش از حد معمول و لازم تنده یا شوره، شک نکنید دارن یه چیزی رو
از شوما مخفی می کنن." و اون چیز چیزی نیست مگر طعم و بوی کهنگی و ماندگی
غذای مذکور. امروز یادم افتاد و دیدم عه! چه قابل تعمیم...
452
از آن روز خیلی میگذرد. از کدام روز؟ نمیدانم. معلوم است که نمیدانم
کدام روز. اگر میدانستم کدام روز، مثلن فلان روز، از اول میگفتم از فلان
روز خیلی میگذرد. نمیگفتم که از آن روز. بله. از آن روز خیلی میگذرد. از
همان روزی که نمیدانم کدام روز است اما میدانم یک روزی هست که از آن
خیلی میگذرد. یک روزی بوده. چون ما کلمهی روز را داریم. پس بوده. و از آن
روز خیلی میگذرد. آن روزی که روز بود. حالا شب است. ما؟ ما اسیریم.
451
هنگام بیخوابی قادرم روی محیط تأثیر بذارم. مثلن میتونم کاری کنم که شیر آب شروع کنه به چکه کردن تا بیخوابیم موجه به نظر بیاد.
450
از حضرت پرسیدند: ای مولای ما، از میوهها کدام در مذاق شما خوشتر آید،
جانمان به قربانتان؟ حضرت تبسم نموده، فرمود: پُرتقال؛ که بسیار سخنگوست و
جز نیکو نگوید؛
۹.۱۰.۹۱
449
بهش گفتم خب؟ چرا زدی؟ خم شد جلو، کتری کوچکش را روی آتش کمی جابهجا کرد. چند قطره آب ازش ریخت بیرون روی خاکسترهای داغ و پوفف صدا داد. در روز، آتش خیلی کمتر از شب حرف میزند. یا شاید هم حرف میزند، ما نمیشنویم. خب شب، به هرحال تریبون رسمی آتش است. در شب که حرف میزند، چون هیچکس و هیچچیز دیگر حرف نمیزند، صدایش بهتر به گوش میرسد. و حرف میزند. حرفهای خوبی هم میزند. در روز ولی نه. مگر اینطوری آبی ریخته شود روی خاکسترهاش یا اتفاق مهم دیگری بیافتد و او بلندتر از حد معمول حرف بزند تا صدایش شنیده شود. هژیر، هفتیرم، هم اینطوری ست. در شب هم بیشتر حرف میزند، هم حتی یک چیزهایی هم از خودش نشان میدهد که در روز اصلن قابل دیدن نیستند. هژیر مثل آتش است. هه. به خودش نمیگویم. چون خودش معتقد است مثل هیچچیز نیست. و راست هم میگوید. با دستش ریشش را خاراند و لبخند شیطنتآمیزی با کمک ابروهاش زد و گفت: خب تو وارد قلمرو من شده بودی. نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. همانطوری یکوری دراز کشیده بودم روبهروش، این طرف آتش، و نمیدانستم بخندم یا عصبانی بشوم یا چی. شاید اگر هژیر دم دستم بود، طور دیگری برخورد میکردم. اما خب هرچی بود، او من را زده بود، درست، ولی جمع و جورم کرده بود. نمیدانم چی به زخمم زده بود، اما خیلی کمتر از دیشبش درد میکرد. بیشتر سست و بیحال بودم تا اینکه درد احساس کنم. اما خندیدم. گفتم: آخه مرد حسابی! نصف این زمینا قلمرو صاحباشونه. قرار باشه هرکی هرجا رفت بزننش که همه باس مرده باشیم که. وارد قلمروت شده بودم؟ خب هشدار میدادی. زارت نشونه رفتی زدی؟ آخه اینم شد کار؟ انگار که دانسته باشد چی میخواستم بگویم، دست چپش را آورد جلو. نصف انگشت کوچکش نبود. گفت: آخرین باری که به یکی هشدار دادم، هم این انگشتمو از دست دادم، هم طرف مُرد. حساب کردم دیدم هشدار ندم بزنم خسارت کمتری وارد میشه. مات نگاهش میکردم. شاید هم حق داشت. من هم اگر آن وسط بیابان، یکی با داد، یا شلیک میخواست بهم هشدار بدهد که از قلمروش بروم بیرون، شاید قبل از فکر کردن به هر چیز دیگری، هفتیرم را میکشیدم و دستش را نشانه میرفتم تا خلع سلاحش کنم. این یک واکنش منطقی به نظرم آمد. غیرمنطقیش این بود که صاف میزدم طرف را میکشتم. به نظرم طرف قبلی خیلی هم آدم منطقیای بوده که دستش را زده. ولی باز این دلیل نمیشد که هرکس را وارد قلمروش میشد با تیر بزند. بهش گفتم. خنده ش گرفت. دست کرد توی خورجینش و دوتا لیوان آهنی را با یک عالمه سر و صدا بیرون آورد و دوتا چایی ریخت. بعد سرش را آورد بالا گفت: دستای من سر هم ده تا انگشت بیشتر ندارن. که الان شده نه و نیم تا. ولی آدما خیلی زیادن. میدونی که.. یکی از چاییها را از کنار آتش عبور داد و گذاشت جلوی من. دستانم را گرفتم دور لیوان و از گرمایش انگار جان دوبارهای در انگشتانم دمیده شد. گفتم: حالا این قلمرو قلمرو که هی می گی، انگار چی هست. خوبه همه ش بیابونه. یه لشکرم ازش رد بشه همونیه که هس. نمیخورنش که. خنده ش را جمع کرد و گفت: تو هیچ میدونی الآن کجایی؟ گفتم: احتمالن ده پونزه مایلی غرب نیومکزیکو. پق زد زیر خنده. گفتم چیه؟ دیگه فوقش بیس مایل. بلندتر خندید. به چی میخندید؟ چاییش را برداشت و همانطور خندهکنان جرعهای نوشید. البته نصف جرعه نوشید. چون نصف دیگرش ریخت روی ریشهای زیر دهانش و سیبیلهاش. دور دهانش را با پشت آستین دست راستش خشک کرد، مثلن، و با همان دست آسمان را نشان داد و گفت: این آسمون شبیه آسمون نیومکزیکوئه؟ این زمین، شبیه اون زمینه که روش افتادی؟ فک کردم دیگه اینقد در جریان هستی که بدونی اینجا چه خبره.. احساس کردم دارد مسخره م میکند. با غضب نگاهش میکردم. اما راست میگفت. اینجا، آنجایی نبود که من تیر خورده بودم. ولی این آنقدرها خنده دار به نظرم نمیآمد. خب طبیعی بود که در تخمین موقعیت اشتباه کنم. گفتم: خب، اینجا کجاس مگه که انقد میخندی؟ گفت: ما الآن تو خود مکزیکیم. محال بود. از آن جایی که من تیر خوردم، تا نزدیکترین نقطهی مرزی مکزیک، کمِ کم، یک روز سواره راه بود. از طرفی، او خیلی جدیتر از آن به نظر میرسید که خواسته باشد شوخی کند یا من را دست بیاندازد. گفتم یا از تیر خوردن من بیشتر از یک روز میگذرد، یا لابد او دیوانه ست. یک دیوانه که در بیابان زندگی میکند، غریبهها را با تیر میزند، اگر زنده ماندند آنها را زنده نگه میدارد تا دستشان بیاندازد. باز با خودم گفتم حتی اگر من بیش از یک روز را بیهوش بوده باشم، و او راست بگوید که ما در مکزیکیم، باز هم دیوانه ست. وگرنه چرا باید من را تا اینجا بکشاند؟ سعی کردم از جام بلند بشوم. موفق هم شدم. نشستم و نگاه دقیقتری به اطراف انداختم. چاییم را که دیگر سرد شده بود برداشتم و یک نفس نوشیدم و به افق بیابان چشم دوختم. برگشتم سمتش و گفتم: خب. حالا هرچی بوده خدا رو شکر به خیر گذشت. هفتیر ما رو بدی رفع زحمت میکنیم. که باز زد زیر خنده. گفت: کجا میخوای بری با این همه عجله؟ هستی حالا.. تو حتی نمیدونی کجایی و چجوری باس برگردی اونجا که بودی. راستی هنوز نگفتی کجا داشتی میرفتی.. کجا داشتی میرفتی؟ گفتم این که هیچی نمیداند. عیب ندارد راستش را بگویم. گفتم: دنبال عقاب بیدارم. و منتظر ماندم بپرسد عقاب بیدار کیست، یا چیست، و در جوابش بگویم که نمیدانم. ولی او انگار همه چیز را میدانست. هیچ از حرفم تعجب که نکرد هیچ، خیلی هم جدی پرسید: چی کارش داری؟ وا رفتم. پرسیدم: مگه تو میشناسیش؟ بی آنکه حرفی بزند، از جایش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن و بلند بلند شمردن. هرچه دورتر میشد صدایش را هم بلندتر می کرد. من هم شروع کردم باهاش شمردن. مانده بودم میخواهد چه کار کند. پنجاه و هفت قدم دور شد، برگشت سمت من و هفتیرش را به سمتم نشانه رفت. با هیچ هفتیری از آن فاصله نمیشد شلیک کرد. لبخند زدم. شلیک کرد، احساس کردم سوزنی از بالا وارد شانهی راستم شد. تا آمدم ببینم چه بوده، همان حس در شانهی چپ. لعنتی. هژیر دستش بود. هژیر دستش بود؟ با خودم گفتم ای تُف. و دراز کشیدم روی زمین. یک نفر انگار داشت با لگد میزد به پاشنهی کفشهام. یکی به چپ، یکی به راست. دستم را به نشانهی تسلیم آوردم بالا و با کف آن یکی دستم می کوبیدم روی زمین. شلیکش را قطع کرد و به سمتم راه افتاد. خودم را آرام کشیدم بالا و نشستم. شانههایم را نگاه کردم: دوتا شکاف نازک در لباس، و دوخراش که کم کم خون داشت به آنها رنگ می داد. خون که، معلوم بود زخم شده. خون نمیآمد. نگاهم را چرخاندم سمت او که تقریبن رسیده بود همان جای اول که نشسته بود. نشست. هژیر را آورد بالا و برانداز کرد و گفت: خوب مونده. از لوله نگهش داشت و دسته ش را گرفت سمت من. منی که مات مانده بودم.
۳.۱۰.۹۱
448
یه روز یه نمکدونه میخواد وارد یه بحثی بشه، میبینه فارغ از اینکه
نمیتونه حرف بزنه، از در مبحث هم نمیتونه رد بشه. میره یه مبحث بزرگتر.
446
از اونجایی که باختمون حتمیه، نشستیم با کاپیتان چایی میخوریم، منتظر
معجزهایم. سوت پایان در این دقایق خودش یه معجزهی مناسب میتونه باشه. به کاپیتان میگم دو هیچ با سه هیچ چه فرقی داره واسه ما؟ میگه هیچ فرقی نداره. چاییتو بخور.
445
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد، وصف حال کیه جز کباب؟ که بعد میفرماد:
تو ساعتی ننشستی، که آتشی بنشانی. سیخ را بچرخان باباجان. نیمخام سوختیم.
444
بنده درخواست دارم هرکی قصد داره از مفاهیمی که تعریفش مورد قبول همه س،
تعریف خاص خودشو داشته باشه، کلمهی خاص خودشم بسازه که دعوا نشه. مرسی.
443
تا بودی، که نبودی؛ وقتی هم که نبودی، که نبودی؛ بنابراین، "که نبودی"ها را
که با هم ساده کنیم، داریم: تا بودی، وقتی هم که نبودی. که بیمعناست.
440
از آنجایی که رطبخورده منع رطب نمیتواند کرد، رطبنخورده هم وصف رطب نخواهد توانست کرد؛ لاجرم. سؤال این است که آیا در مورد چایی هم میتوان چنان گفت؟ یا کباب؟ یا کله پاچه؟ یا فقط رطب آنطوریست؟
438
یه بار معمار کلنگ برداشته بود داشت کشتی رو سوراخ می کرد، ما همه خواب
بودیم. از سر و صدا همه بیدار شدیم کاپیتان به زور تهدید دولول جلوشو گرفت.
معمار میگفت قصد داشته کف کشتی رو سوراخ کنه پنجره کار کنه به جاش؛ که بعد
توجیهش کردیم عملی نیست. اونم خیلی منطقی قبول کرد. بعد گفت ایدهی پنجره
کف کشتی تو خواب بهش الهام شده. ایرج اینکاره بود. گفت اینا کار ارواح
دریاییه؛ کاپیتان دستور داد هیشکی خواب نبینه تا اطلاع ثانوی؛ بعد دیگه طبق
دستور کاپیتان، تا ما رسیدیم به جزیرهی گنج هیشکی خواب ندید. نه حتی
فلفلی، نه حتی قلقلی و نه حتی مرغ زرد کاکلی؛ یا حتی خود من. تا وقتی گنج
پیدا شد و برگشتیم به خوشی. یادش بخیر...
437
در کودکی، برف سنگین که میبارید، با اشتیاق در امر پاروکشی پشت بام شرکت
میکردم تا حیاط پر از برف بشه و با بیل از داخلش تونل حفر کنم. من هیچ وقت آدم برفی نساختم در زندگیم. حفر تونل هیجانش بیشتر بود. حتی بنا داشتم فانوس ببرم شبها در تونل بخوابم که خوشبختانه یا متأسفانه اجازه نمیدادند به بنده.
436
ششش... آروم... آرووم... [صدای خشک گلنگدن] بیا جلوتر... دو قدم دیگه...
آفرین... بالا نیا... همونجا خوبه... آآآ ماشالا... دس دس [اسمایلی ریدن به
شکار]
435
- در فکر تو بودم
+ که یکی حلقه به در زد؟
- یکی حلقه به در زد. آره
+ یکی حلقه به در زد. ها؟
- یکی حلقه به در زد.
+ خب، بعد؟
- گفتم صنما، قبله نما، بلکه تو باشی
+ که نبودم
- آفرین. که نبودی. از کجا فمیدی؟
+ چون نبودم. حالا کی بود؟
- گفتم صنما قبله نما، بلکه تو باشی
+ گفتی اینو یه بار. میگم کی بود؟
- گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی. تویی طبیب من وای. تویی حبیب من وای...
+ عجب...
- گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی توباشی تو باشی
...
+ که یکی حلقه به در زد؟
- یکی حلقه به در زد. آره
+ یکی حلقه به در زد. ها؟
- یکی حلقه به در زد.
+ خب، بعد؟
- گفتم صنما، قبله نما، بلکه تو باشی
+ که نبودم
- آفرین. که نبودی. از کجا فمیدی؟
+ چون نبودم. حالا کی بود؟
- گفتم صنما قبله نما، بلکه تو باشی
+ گفتی اینو یه بار. میگم کی بود؟
- گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی. تویی طبیب من وای. تویی حبیب من وای...
+ عجب...
- گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی توباشی تو باشی
...
434
خوبی نمکدونای پُر اینه که نمیتونن یه طرفه به قاضی برن. چون اگه برن، نمکاشون میریزه و آبروشون میره.
433
یک بار پیاده از غرب وحشی تا سیبری رفتم از طریق کامچاتکا. خیلی سرد بود نامرد. بلافاصله برگشتم. از همان طریق.
432
باید قبول کنیم حماسه یه چیز اشک درآره؛ مراتب اشک درآری حماسه به این شکله که اول مو به تن آدم سیخ میشه، بعد اشک
درمیاد که بشه نمک تن؛ بعد همه بر آتش حماسه کباب میشن؛ حماسه یه چیزیه
ورای غم و شادی؛ و خوبه. مثلاً، در موزیک فیلم روزی روزگاری در غرب، قطعهی هارمونیکا حماسیه؛
431
ایناش نیس مهندس. خودتم خوب میدونی حرف ما ایناش نیست. ما میگیم د لامصب،
ترشی که هف ساله میشه صاحابش خدا رو بنده نیس دیگه، رفیق که بحثش علی حده
ست..
430
- این کمره؟
+ نه. فنره.
- شافنره؟
+ نه. معمولیه
- چند؟
+ هفت و نیم
- شیش بده مشتری شیم
+ را نداره
- شیش و نیم
+ برو مشتری نیستی
- نه نیستم. از کجا فمیدی؟
+ میشناسمت
- کیم اگه راس میگی؟
+ برو بذار دوزار کاسبی کنیم اروا امواتت
- باشه بابا. ولی اون شافنره. مفت داری میدی
+ میدونم
- پ چرا گفتی معمولیه؟
+ گو خوردم
- گو نخور
+ باشه
- آفرین. خدافظ
+ به سلامت
+ نه. فنره.
- شافنره؟
+ نه. معمولیه
- چند؟
+ هفت و نیم
- شیش بده مشتری شیم
+ را نداره
- شیش و نیم
+ برو مشتری نیستی
- نه نیستم. از کجا فمیدی؟
+ میشناسمت
- کیم اگه راس میگی؟
+ برو بذار دوزار کاسبی کنیم اروا امواتت
- باشه بابا. ولی اون شافنره. مفت داری میدی
+ میدونم
- پ چرا گفتی معمولیه؟
+ گو خوردم
- گو نخور
+ باشه
- آفرین. خدافظ
+ به سلامت
429
در راهنمایی احساس میکردم اگه به وای بگم ایگرگ معلوماتم بیشتر از اونی که هست به نظر میاد. و همینطور هم بود. تا همین حالا.
اشتراک در:
پستها (Atom)