یه
روز یه نهنگه میخواسته دست به یه کار بزرگ بزنه، یادش میاد نهنگا دس
ندارن. میخواسته سرشو بکوبه به دیوار، حالا مگه تو دریا به اون بزرگی
دیوار پیدا میشه برا سر نهنگ؟ هیچی دیگه. میاد رو آب نفس میگیره، میره تا
ته تاریکی دریا، هرچی ماهی بوده میخوره، هرچی میخوره سیر نمیشه، از یه
طرف دلدرد میگیره، عنش میگیره. میخواسته بره مستراح، آفتابه نداشته،
یادش میاد دس نداره دوباره، که ینی حتی اگرم آفتابه میداشت، به دردش
نمیخورد. به گا میره. نابود میشه. همه ش سر چی؟ هیچی. الکی. سر یه
خواستهی نامناسب. که ردشو بگیری میشه همون کسشر.
خریطهی کوچکی که در آن پول میریزند و یا در آن نوشتجات و اسناد و کاغذهای کاری را میگذارند و عموماً از ابریشم و پارچههای ظریف دیگر آن را می سازند؛
۴.۳.۹۳
۲۰.۲.۹۳
633
یه روز یه اصل جنسه داشته تو یه راهی میرفته، یهو یه طقّی میخوره به یه
طوقّی، میرن تو همدیگه، این بنده خدام سرعتش زیاد بوده میره تو باقالیا،
باقالیا چپ چپ نگاش میکنن از خجالت آب میشه میره تو زمین، تا بیست هزار
فرسنگ زیر دریا میره. سالها همونجا ول میگرده برا خودش تا یه روز بختش
میگه و از تو یه آتشفشان زیر آب، قاطی فوران مورانا میاد بیرون و دست و پا
میزنه تا نزدیکای سطح آب، که متأسفانه، علیرغم میل باطنی، یه نهنگی که
اتفاقا خیلی به زندگی امیدوار بوده میاد میگیردش، میخوردش، یه قلپ آبم
روش. اینه که از اون موقع به بعد، بین بچهها یه ضرب المثلی باب شده که
میگن: اصل جنس، تو دل نهنگه. و واقعنم همینطوریه. ینی نه که اصل تمام جنسا
تو دل نهنگ باشه، ولی یه اصل جنسی هست در یک جای جهان، که تو دل یک نهنگیه
که معلوم نیست مرده ست، زنده ست، زن و بچه داره، سربازی رفته، مرده اصن،
زنه، چیه کیه. ولی هرکی هست، اصل جنسی در دل دارد.
۱۹.۲.۹۳
632
حاتم طائی را گفتند دهش از که آموختی؟ گفت از نمکدان. گفتند چطور؟ گفت: درش همیشه باز است، ولی کم کم میدهد.
630
روزی از حضرت سؤال شد چه بخوریم؟ فرمود ترب سیاه. باز سؤال شد شما چه میخورید؟ فرمود: منم ترب سیاه. خرپ خرپ خرپ
629
اولین آبکش دنیا در[ب] یک نمکدون بسیار بزرگ شیشهای بوده که نمکدونش میشکنه و این بدبخت میشه آبکش. کی فکرشو میکنه چی قراره بشه؟
628
من خودم یه بار هیچی نگفتم، یکی گفت مگه لالی؟ گفتم نه. گفت پس چرا هیچی نمیگی اگه راس میگی؟ دیدم راس میگه. لالم.
627
لانگ
جان سیلور در کتاب دریای آشپزی، اول فصل تهدیگ نوشته: تهدیگ درسته تهِ
دیگه، ولی اولین چیزیه که میره تو دیگ. آدم خاص خودشو میخواد.
626
یه ضرب المثل آشپزخونه ای هست که میگه قابلمهء بی دسته تا وقتی که رو گاز نرفته خوبه. که البته به تخمتون و روز خوبی داشته باشید.
625
در
خبر است که آن حضرت فرمود: چایی بعد ناهار، یک چهارم ایمان مؤمن است. یک
دومش که ازدواج بود، اون یک چارم باقی مانده هم به زودی اعلام میشه.
البته حضرت بعدش بلافاصله در بخش بعدی خبرها افزود: عنایت داشته باشید که ایمان خیلی ممکن است از صد درصد هم بیشتر بشود حتی. چیز نباشید به این.
البته حضرت بعدش بلافاصله در بخش بعدی خبرها افزود: عنایت داشته باشید که ایمان خیلی ممکن است از صد درصد هم بیشتر بشود حتی. چیز نباشید به این.
624
یک
روز ناهار همه مهمان ما شده بودند. گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم، کبری
گفت زنگ بزنیم به کوکب خانم بیاید ردیف کند. با شرمندگی زنگ زدیم به کوکب
خانم و او آمد و غذاهایی پخت که در کمال تعجب همه سیر شدند. هم فلفلی هم
قلقلی و هم مرغ زرد کاکلی شاخ درآورده بودند. فلفلی به قلقلی گفت گوساله.
چرا؟ چون شاخ درآورده بود. قلقلی هم به فلفلی گفت توله سگ که ما نفهمیدیم
چرا. هرچی هم پرسیدیم گفت خفه بشوید بروید. اینطوری بود که کوکب خانم با آن
غذاهای خوبی که پخته بود پاک زد رید به فضای صمیمیت بین مهمانها. مرغ زرد
کاکلی از ترس ذبح شدن سقط شد به گا رفت.
دیش دین دیرین رین
پیام بازرگانی:
شما آقای تخمگذار را نمیشناسید. آقای تخمگذار استاد گذاشتن تخمهای گوناگون در اسرع وقت در محل شماست با نازلترین قیمت. آقای تخمگذار.
دیش دین دیرین رین
پیام بازرگانی:
شما آقای تخمگذار را نمیشناسید. آقای تخمگذار استاد گذاشتن تخمهای گوناگون در اسرع وقت در محل شماست با نازلترین قیمت. آقای تخمگذار.
۱۴.۲.۹۳
623
خیلی زشته آدم تو سه تا بازی پشت سر هم، تو یه زمان مشخص به یه شکل مشخص از
حریفای مختلف گل بخوره. خیلی زشته. هم برا خود آدم، هم حریفاش. هم زشته، هم عجیب. حالا یا
فقط همین یه سوراخ تو اون زمان بازه برا گل زدن، یا سوراخای دیگه م هست،
ولی تا این یکی هست به این خوبی، چرا زحمت بیخود بکشن؟ بزن تو گل و یا علی.
قصد این نیست که آدم بگه خوبه یا بده یا چی، مقصود اینکه مثلاً اومدیم و یه تماشاچی بیطرف، اومد و شَکش رفت سمت داور. این قشر عزیز. وگرنه که تا دنیا دنیا بوده بازی بوده و هست و برد و باخت جزو بازیه. سوراخ دیدی بچپون آقا. گل بزن دریبل بده، آی آفرین های مرحبا. ما نگران داوریم فقط و توجه به معنا. همین و لاغیر. عین فرمایش کاپیتان.
و گرنه که بشاش تو بازیش و برد و باختش و آدمش و حریفش و زمینش و تماشاچیش و همه و همه. فیششش فیششش...
۱۳.۲.۹۳
622
لقمان حکیم را گفتند: جواب دادن از که آموختی؟ گفت: از اونا که جواب
نمیدن. گفتند: چطور؟ گفت: طورشو والّا دیگه اینجا ننوشته. گفتند: آقا
لقمان بیزحمت اگه برش گردونید پشتش نوشته. گفت: ئه. آره ببخشید. چقدرم خوب
نوشته. باشه. بریم از اول. گفتند: بریم. و رفتند.
619
اتفاقاً ما یه رفیقی داشتیم، اسمش بازی بدون گل بود. خدابیامرز البته در
طول حیاتش هیچ اسمی نداشت. حتی مثلاً اینطوریم نبود که بش بگن نوبادی.
هیشکی نمیدونست باید بهش چی بگه. از بس که معلوم نبود داره چیکار میکنه.
یه چارچوب کلی داشت ولی تو تمام کاراش، اونم اینکه هیچ کاری رو بدون هدف
انجام نمیداد، و وقتی انجام میداد، به تمام نتایج محتمل و نامحتملی که
اون کار میتونست داشته باشه میرسید به جز اونی که هدف اصلی انجام اون
کاره بود. یه روز نشست پیش خودش حساب کنه چند چنده، دید اصلاً گلی رد و بدل
نکرده. خلاصه ش اینکه انقد فشار حملاتشو زیاد کرد که دیگه دووم نیاورد و
رفت.
این بازی بدون گلم سنگتراش از رو دلسوزی نزد رو سنگ قبرش. پولشو گرفت.
این بازی بدون گلم سنگتراش از رو دلسوزی نزد رو سنگ قبرش. پولشو گرفت.
618
در ادامه باید شاهد اضافه شدن نرم افزار محاسبه و نمایش نتیجهی انسان
باشیم. رو پیشونی مثلاً بزنه آدم چند چنده با خودش بعد بری تو آینه ببینی.
617
خدابیامرز همیشه نامحتملترین احتمالو در نظر میگرفت تا اگه برنده شد تنهایی برنده بشه. که همیشه باخت. روحش شاد.
یه بارم یه نفر ازش پرسید د آخه چرا قربون شکلت؟
فرمود آخه خیلی حال میده.
یه بارم یه نفر ازش پرسید د آخه چرا قربون شکلت؟
فرمود آخه خیلی حال میده.
616
یکی از بهترین لحظههای زندگی اون لحظهایه که یه چیزی افتاده یهو، میگی
دیگه به گا رفت. ولی یا میافته رو جای نرم، یا گیر میکنه یه جایی نمیفته
نجات پیدا میکنه.
615
به این نتیجه رسیدیم دیدیم دلبند وسیله دست
دلبره. ابزار کارشه. دلو بخواد ببره باید ببنده دیگه. باز ببره خراب میشه.
نکتهی جالب اینکه در طول تاریخ بودن دلبرانی که از گونی هم به عنوان دلبند
استفاده کردن. دلا رو میریختن توش و یاعلی کربلا.
۲۹.۱۲.۹۲
614
و واقعاً همین جوریم هست حاج آقا. یه وقتایی به خودت میگی نه بابا حالا درسته که ما یه چیزی میگیم، ولی دیگه اینجوریام نیست، در حالی که واقعاً همینجوریاست و کاریش نمیشه کرد. یه چیزی که یه جوری هست، بگیم نیست؟ بگیم اونجوری نیست؟ بگیم یه جور دیگه ست؟ بگیم یه جوریه که لک لک اومده با پر قو از سر نو قصهی عشقو بنویسه؟ نه آقا. اتفاقاً هیچ از این خبرا که نیست هیچ، بلکه دمشونم گرم. اللهم وفّقنا لما تحب و ترضی.
۲۱.۱۲.۹۲
613
سابق ما در قبیله که بودیم، صف نداشتیم. یعنی در واقع هیچ گاه نیاز به صف بستن در قبیله احساس نشد. هر کاری بود همه با هم میکردیم. همه با هم میرفتیم شکار، همه با هم میخوردیم، همه با هم بودیم هرچه که بود. اگر چیزی بود، همیشه برای همه به مقدار کافی بود و اگر چیزی نبود، برای هیچکس نبود. اما با این همه، ما با مفهوم صف بیگانه نبودیم. میدانستیم چیست و حتی برایش ضرب المثل هم داشتیم. نمیدانم از کجا و چرا، ولی رئیس همیشه میگفت: آدمی که با جا زدن در صف مشکلی ندارد، به هیچ عنوان قابل اعتماد نیست.
۲۹.۱۰.۹۲
612
یه ضرب المثل غرب وحشیای میگه: از هر دوئلی که زنده بیرون بیای، هرچی
از عمر اون خدابیامرز باقی مونده بوده به عمر تو اضافه میشه انگار. برا حسش
ضرب المثل دارن ینی. حس خوب زنده بیرون اومدن از دوئل.
۲۵.۱۰.۹۲
611
معمار در حالی که داشت کتاب تاریخای کاپیتانو میریخت تو دریا گفت: تاریخ مجموعهای از نافرمانیهاست.
۱۲.۱۰.۹۲
610
یه روز یه نهنگه میخواسته خودکشی کنه، میره سمت ساحل خودشو یه وری پرت میکنه تو ساحل، وسط پرت شدن همون تو هوا که بوده چشمش میافته به یه آفتابهای که اون گوشه افتاده بوده. حواسش پرت میشه، نمیتونه درست فرود بیاد دوباره برمیگرده تو آب خودکشیش ناموفق میشه. ولی موجی که از افتادنش درست میشه آفتابه رو میکشه میبره تو آب. نهنگه م چشمش همه ش دنبال آفتابه بوده تا میره دنبالش و میگیردش و میخوردش تا بعد سر فرصت ببینه چه گهی خورده یا چه گهی باید بخوره. از طرفی آفتابه که خودشو تو شکم نهنگ میبینه میگه من کارم تمومه دیگه. برم یه دوری بزنم بلکم راه فراری پیدا شد. همینجوری داشته برا خودش تو دل و رودهی نهنگه میگشته میبینه از یه گوشهای یه نوری میزنه بیرون. میره جلو میبینه ئه! پدر ژپتو. میگه سلام پدر ژپتو! تو کجا اینجا کجا؟ پینوکیو چه خبر؟ آدم شد یا نه؟ پدر ژپتو میگه جل الخالق. آفتابه م مگه حرف میزنه؟ آفتابه میگه تو شکم نهنگا یه مادهای هست که آفتابه رم به حرف میاره. خب. حالا بگو چه خبر؟ میگه هیچی بابا. گیر کردیم اینجا. پینوکیو رم نفمیدم آخرش چی شد والّا. تو دیدیش، منم دیدمش. آفتابه میگه عجب... بعد پدر ژپتو میگه تو چه گهی میخوری اینجا؟ بددهن بوده دیگه. پیر بوده، اصاب مصاب نداشته. آفتابه میگه هیچی والّا. مام گوشه مستراح نشسته بودیم برا خودمون زندگیمونو میکردیم، نمیدونم چی شد این آدما اومدن کنار دریا، گفتن منم پر کنن بیارن که اگه دریا خشکید کونشون گهی نمونه. ما رو آوردن، یادشون رفت ببرن. نهنگه اومد خودکشی کنه، نتونست، ما رو خورد. پدر ژپتو میگه عجب... بعد میشینن با هم همفکری کنن ببینن میتونن راه فراری چیزی پیدا کنن یا نه. میبینن هیچ راهی وجود نداره. آفتابه میگه میگم بریم باش صحبت کنیم، این که هزار سالم بگذره ما رو نمیتونه هضم کنه... پدر ژپتو میزنه تو حرفش میگه: نری بش بگی نمیتونه ها! نهنگ خیلی قویه. از همه چی قویتره. اگه بگی یه چیز رو نمیتونه عصبانی میشه دخلمونو میاره. آفتابه میگه آره، راس میگی. حالا چی کنیم؟ ممم ممم ممم پس بریم باش از در دوستی دربیایم خایه مالیشو بکنیم بلکم ولمون کرد رفتیم. پدر ژپتو میگه باشه بریم. میرن یه چوب برمیدارن میزنن به استخونای نهنگه صداش میپیچه، نهنگه داخل خودشو نگا میکنه ببینه چیه، میبینه اینان. میگه ها؟ میگن ای نهنگ بزرگ و زیبا که از همه قویتری... نهنگه نمیذاره حرفشونو بزنن میگه خب ریدید دیگه. من از همه قویتر نیسیتم. میگن ئه؟ کی از تو قویتره؟ میگه دریا. مگه ندیدی از دستش داشتم خودمو میکشتم؟ میگن پس توئم اسیری که. بیا بریم خایهمالیشو بکنیم ولمون کنه بریم. میگه باشه. میگن دریای بزرگ و زیبا که از همه چی قویتری... دریا میگه خب بسه دیگه. ریدید. ندیدید آفتاب چجوری دهن ما رو گاییده هرچی آب جمع میکنیم بخار میکنه میبره تو آسمون؟ میگن ئه! اینم که اسیره. بیا توئم بریم. میرن پیش آفتاب، به آفتابه میگن تو باش فامیلی تو برو جلو، میگه احمقا من برم جلو آب میشم. رفت و آمدی نداریم ما با هم. همه با هم میرن میگن ای آفتاب بزرگ و زیبا که از همه قویتری... میگه بشینید بابا. ریدید. اگه چش ندارید لااقل کتاب بخونید. ابر از منم قویتره میاد جلومو میگیره کاریش نمیتونم بکنم. میگن ئه! توئم اسیر؟ بیا بیا. بیا بریم ردیفش کنیم. میرن پیش ابر، میگن ای ابر بزرگ و زیبا، که از همه قویتری، ... میگه کجای کارید بیخبرا؟ باد از من قویتره. منو میبره اینور اونور. ریدید بابا. هیچی آقا، میبینن اینم اسیر دست باده، همه نفری میرن پیش باد. میگن ای باد بزرگ و زیبا که از همه قویتری... میگه شما این همه آدم رو همدیگه نمیدونید کوه از من قویتره که جلومو میگیره؟ میگن ای بابا! گیری کردیما. توئم بیا. میرن پیش کوه. میگن ای کوه بزرگ و زیبا که از همه قویتری، ... میگه خاک تو سر شما که من از شما قویترم، خاک تو سر من که موش از من قویتره از داخل پاک سنگامو جوییده پوکم کرده بگوزم میریزم. میگن این بنده خدا از ما داغونتره که. میرن پیش موش. میگن ای موش بزرگ و زیبا که از همه قویتری... موشه میگه شما کسخلید یا ما رو گرفتید؟ کارتونم نمیبینید ینی؟ بابا گربه. گربه رئیس همه ست. دهن ما رم سرویس کرده. میگن بدبختی هی! تا کجا باید بریم؟ بیا بریم. میرن پیش گربه میگن ای گربهی بزرگ و زیبا که از همه قویتری... در همون حال یهو یه سگه پارس میکنه گربه میشاشه به خودش درمیره اینام دیگه واینمیسّن. صاف میرن پیش سگه میگن ای سگ بزرگ و زیبا که... چوب چوپون فرو میاد رو سر سگه که چرا گوسفندا رو ول کرده اومده گربهبازی. میرن پیش چوپون میگن ای چوپون بزرگ و زیبا... که مأمورای خان میان چوپونو میبرن میبندن به چوب و فلک که چرا گوسفندا کمن. میرن پیش خان، با خان میرن پیش کدخدا، با اون میرن پیش فرماندار، با اون میرن پیش حاکم، با اون میرن پیش پادشاه، با اون میرن میرن پیش پادشاه پادشاها. میگن ها! دیگه وقت آزادیه. ای پادشاه پادشاهان بزرگ و زیبا، که از همه قویتری، پادشاه پادشاها میگه: جونم؟ امرتون؟ که ناگهان در همین لحظه خدا خشمش میگیره دستور میده زمین دهن باز کنه پادشاه پادشاها رو با قصر و مصر و هرچی داشته و نداشته زنده به گور میکنه. اینام میفهمن که از اول باس میرفتن پیش خدا. ولی دیگه مگه روشون میشده؟ برمیگردن هرکدوم سر جای خودشونو زندگیشون به روال سابق ادامه پیدا میکنه تا قیام قیامت.
ضمن ادای مراتب مربوطهی ادب و احترام حضور همهی دستاندرکاران کتاب گرانقدر کلیله و دمنه.
ضمن ادای مراتب مربوطهی ادب و احترام حضور همهی دستاندرکاران کتاب گرانقدر کلیله و دمنه.
۲۹.۹.۹۲
609
حکایت ما، حاج آقا، حکایت اون تاجره ست که رفته بود ونیز
جنس بیاره، وسط راه که داشته برمیگشته یه پرتقال جلوشو میگیره، میگه
وسیله دارید منم تا یه جایی باهاتون میام. سوارش میکنن و میرن، پرتقاله
پیاده میشه که بره، پاش لیز میخوره میافته له و لورده میشه. اینام تا
میرن به دادش برسن دیگه فایده نداشته. یکیشون میگه این که به رحمت خدا رفت،
میگم بخوریمش لااقل روحش شاد بشه. رفیقاش میگن کثیف شده بابا له شده. میگه
خب میشوریمش. دس میکنه تو خورجینش یه آفتابه درمیاره میبره از رودخونه پر
میکنه و هم پرتقاله رو میشوره، هم زمینو
میشوره که خون پرتقال روش ریخته بوده، هم بعدش میره قضای حاجت و خودشو
میشوره. آخرشم که برمیگرده، میگه چقد ترش بود. دس میکنه تو اون یکی لنگهی
خورجینش یه نمکدون درمیاره نمک میپاشه کف دستشو میزنه به زبونش تا ترشی
رو خنثی کنه. بعدشم دیگه راه میافتن و به خیر و خوشی برمیگردن. حالا
حکایت ماست. تو این قصه ما اونی هستیم که اینا رفتن ونیز ازش جنس خریدن.
۲۲.۹.۹۲
۱۸.۹.۹۲
606
یه روز یه مرغابیه داشته برا خودش شنا منا میکرده، یهو میبینه یه چیزی ته آب داره برق میزنه. سرشو میکنه تو آب، با نوکش برمیداره میاره بالا، میبینه بعله، یه آفتابهی مسیه. با پرش میکشه روش، یهو دود میکنه یه غولی از توش میاد بیرون، میگه یوه یوه یوه من غول آفتابه م، تو منو آزاد کردی، دهنت سرویسه. مرغابیه میگه کار دنیا برعکس شده ها! آزادت کردم باید بهم جاییزه بدی بدبخت. غوله میگه به من میگی بدبخت؟ حالا که کبابت کردم خوردمت یه قلپ آبم روت، میفهمی دنیا دست کیه. مرغابیه هوا رو پس میبینه، میگه آقا من گوه خوردم. آزاد شدی دیگه. تشکر نمیخواد بکنی، ما بریم دنبال کارمون زن و بچه دم برکه منتظرن. غوله میگه فک کردی الکیه؟ به من میگن غول آفتابه. تنها غولی که تونست با سر بره تو آفتابه. غول چراغ جادو نیستم که خایه مالیتو بکنم. مرغابیه میگه ینی غول چراغ جادو که همه کاری از دستش برمیاد، نتونست با سر بره تو آفتابه، تو تونستی؟ برو عمو. برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. ما خودمون از اون مرغابی کلکای روزگاریم. غوله میگه: چی کارت کنم آخه؟ تا پنج دیقه دیگه تو شکم منی و دستت از دنیا کوتاه میشه. لااقل با یقین بمیر که دیگه هی واسه من غول چراغ مراغ نکنی. اینو میگه و با سر میره تو آفتابه. مرغابیه که منتظر فرصت بوده، تندی آفتابه رو میبره زیر آب انقد نگه میداره تا آخرین هوای ریهی غوله هم قلوپ قلوپ میکنه و جاشو به آب میده و آفتابه برمیگرده همونجایی که بود. مرغابیه م شنا میکنه سرعت میگیره پر میکشه میره تو آسمون که یهو به تیر یه شکارچی گرفتار میشه و میمیره. اینه که آدم همیشه باید حواسش جمع باشه.
۱۲.۹.۹۲
605
انقد زدیم و داور ازمون ایراد گرفته که آقا قبل سوت من نزنید، که ما دیگه جرئت نمیکنیم سمت توپ بریم. وایسادیم دیگه. یا توپو ازمون میگیرن میدن به حریف، یا کاپیتان خودش میاد میزنه. والّا.
۱۱.۹.۹۲
604
ظاهراً قضیه به این شکل بوده که بعد از اینکه ماجرای یوسف و زلیخا رو همه میفهمن، رفیقای زلیخا هی بهش تیکه میکه میندازن و اینا، اینم مهمونی ترتیب میده یکی یه کارد و میوه میده دست رفیقاش میگه تو رو خدا میوه میل کنید. پوس میگیرید یا خودم بیام پوس بکنم؟ دوستاش شروع میکنن پوس کندن، یهو یوسف میاد، بعد اینا تا یوسفو میبینن چنان از خود بیخود میشن که به جای پوست میوه پوست کف دستاشونو میکنن. یهو خون میپاشه رو زمین و در و دیوار، زلیخا ادای نگرانا رو درمیاره میگه وای! چی شد؟ کفتون چرا برید؟ خدا مرگم بده! در حالی که داشته تو دلش میخندیده. رفیقاشم مغموم و کف بریده میرن خونههاشون.
این "کفتون برید" که میگن از اینجا میاد.
آقای مولوی میفرماد:
تـو چـو یـوسـفـی رسیده، همه مصر کف بریده/ بـنـمـا جـمـال و بـستان دل و جان، تجارتی کن.
این "کفتون برید" که میگن از اینجا میاد.
آقای مولوی میفرماد:
تـو چـو یـوسـفـی رسیده، همه مصر کف بریده/ بـنـمـا جـمـال و بـستان دل و جان، تجارتی کن.
۳۰.۸.۹۲
603
یه ضرب المثل اسکیمویی هست که میگه: چشاتو نبند. چشاتو ببندی همه میمیریم.
در مقابلش یه ضرب المثل سرخپوستی هست که میگه: چشاتو ببند همه بمیریم.
در مقابلش یه ضرب المثل سرخپوستی هست که میگه: چشاتو ببند همه بمیریم.
602
آدم یک سوم عمرش خوابه که تازه تو نمیدونم یک چندمش خواب میبینه که تازه
از اونم فقط پنج درصدش یادش میمونه. اووووه... مونده حالا.
601
- و این منم. زنی تنها در آستانهی فصلی سرد و نات...
+ ئه! این کیه؟
- کودوم؟
+ این آقای کچل سیبیلو با پیژامهی راه راه.
- ها اون؟ بابامه.
+ ئه! این کیه؟
- کودوم؟
+ این آقای کچل سیبیلو با پیژامهی راه راه.
- ها اون؟ بابامه.
598
- دیدی یهو برنامهریزینشده بعضی رفیقاتو تو خیابون میبینی چه ذوق میکنی؟ باحاله ها.
+ نه، ندیدم. چطور؟
- هیچی همین طوری. موفق باشی.
+ مؤید باشی.
+ نه، ندیدم. چطور؟
- هیچی همین طوری. موفق باشی.
+ مؤید باشی.
597
روی کاغذ نیش اگه تا بناگوش باز بشه یعنی قطعاً پاره شده. ولی در عمل دیده شده بدون پارگی هم اتفاق افتاده. عجایب.
596
یه روز یه آفتابه داشته تو یه راهی برا خودش قدم میزده، همینجوری سر
میچرخونه میبینه یه شیر آب یه گوشه نشسته. میگه حالا تا اینجا اومدیم،
بریم پر کنیم خودمونو، شیره دیگه، آبه دیگه. میره خودشو جا میکنه زیر
شیره، دستشو از رو سرش برمیداره که ببره شیرو باز کنه، زورش نمیرسه. یه
دلش میگه نمیشه دیگه، ول کنیم بریم به قدم مدممون برسیم حال کنیم، یه دلش
میگه چی؟ ول کنیم بریم؟ شیلنگا چی میگن؟ شیر آب بیکار گوشه خیابون دیدیم
خودمونو پر نکردیم؟ حالا اصن گور بابای شیلنگا، گور بابای حرف مردم، اگه
رفتیم جلوتر آب خواستیم، با این یه ذره آبی که داریم کارمون راه نیافتاد
چی؟ آفتابه به شیر آب میرسه باید خودشو پر کنه. آدم از فرداش که خبر
نداره. اون یکی دلش میگه خُبالا، تو ول کن. اصن شتر دیدی ندیدی. میگه من ول
کن نیستم. این شیر باز میشه، منم پر میشم، بعد میریم. همینجوری دودل
وایساده بوده زیر شیره و گاهی یه وری باش میرفته که یهو شیره بیدار میشه،
آفتابه رو میخوره و خلاص. جفت دلاشم تف میکنه تو جوب و دوباره میخوابه.
594
البته ما بیشتر بودیم. بقیه رفتن، ما موندیم و دسگیر شدیم. به خودمون
گفتیم: وقتی بقیه رفتن، چرا ما نباید بمونیم تا دسگیر شیم؟ دیدیم راس
میگیم. موندیم و دسگیر شدیم. و الّا آره. بیشتر بودیم.
593
ترک زمین سه گله، بله. ترک زمین سه گله، ولی واسه کسی که زمینو ترک میکنه. هرکی زمینو ترک کنه سه هیچ برنده ست.
592
ما فقط عبور میکنیم. تماشاچی. تماشا میشه عبور همراه با دیدن. ما میبینیم
و رد میشیم. توقف نخواهیم داشت. عزیزان کمربندا رو باز نکنن.
591
ما چون زنگمون خرابه، وقتی منتظریم یکی بیاد و نمیاد، دلخور نمیشیم. چون
میگیم خب شاید اومده زنگ ما خراب بوده، رفته. والّا. دنیا کِی ارزش این
حرفا رو داره.
590
یه روز یه نفر میره پیش روانپزشک، میگه آی دکتر من احساس میکنم پنیرم. در
همون لحظه منشی دکتر با سنگک و گردو میاد داخل میخورنش پدرشو درمیارن.
یارو همونطور که دکتر داشته لقمه شو میجوییده میگه میخوای بخوری بخور، پدرمو دیگه چرا درمیاری؟ دکتر میگه: خفه بابا. و چایی شیرینشو هورت میکشه.
یارو همونطور که دکتر داشته لقمه شو میجوییده میگه میخوای بخوری بخور، پدرمو دیگه چرا درمیاری؟ دکتر میگه: خفه بابا. و چایی شیرینشو هورت میکشه.
589
تمام قصهی عالم اینه که نازکش داری ناز کن، نداری پاتو دراز کن، زیرشلواریا تو راهن، اصلاً نگران هیچ چیز نباش.
588
یکی بیاد انصافاً این پیازا رو رنده کنه. انقد اشک ریختم سبک شدم سر پیاز
قبلی که تنها یادی ازم مونده در خاطر کسی که اصن نمیدونیم هست یا نیست. با
باد بعدی کولر بخار خواهم شد و خواهم رفت از این خانه که تازه دریچهی
کولرش را تنظیم کرده بودم روی خودم.
587
آدم همیشه باید دوتا نقشهی خوب برای فرار تو کیسه ش داشته باشه. یا تو جیبش، یا تو کیفش، یا زیر پیرنش، یا تو کشویی جایی.
586
افرادی هستن که میگن چیزی که خم نشه، میشکنه. نه عزیزان. یه چیزایی هست،
نه خم میشه، نه میشکنه. هست در جهان چنین چیزهایی. تاریخ نشون داده
نمیشکنه. شبکه سه هم یه بار تکرارشو گذاشت. البته بنده منزل نبودم، ندیدم.
ولی هست.
585
آخه بابا یه دوتا ساختارم بذارید باقی بمونه لااقل شبا برمیگردیم خونه گم نشیم. نشکنید همه رو انصافاً.
آ سد ممدسن ساختارشکن که دیگه ختم تمام ساختارشکنای دوعالم بود، خدابیامرز تو عمر شریفش فقط سه تا ساختارو شکست و بر روی شاخه جست و نشست و رفت.
شد آ سد ممدسن ساختارشکن. فقط سه تا.
تبر گرفته بود دستش راه افتاده بود وسط ساختارا؟ نه والّا
آ سد ممدسن ساختارشکن که دیگه ختم تمام ساختارشکنای دوعالم بود، خدابیامرز تو عمر شریفش فقط سه تا ساختارو شکست و بر روی شاخه جست و نشست و رفت.
شد آ سد ممدسن ساختارشکن. فقط سه تا.
تبر گرفته بود دستش راه افتاده بود وسط ساختارا؟ نه والّا
584
یه شب با کاپیتان رفتیم نشستیم تو کابین خلبان، نشستیم به حرف، چند ساعتی
که گذشت خواستیم بشینیم، دیدیم همه جا تاریکه چراغا خاموشه. زنگ زدیم برج
مراقبت بیدارشون کردیم چراغا رو روشن کردن ما بشینیم، یادمون افتاد اصلاً
بلند نشده بودیم. اصلاً هواپیما بنزین نداشت. کلی شرمنده شدیم، ولی بچههای
برج مراقبت ازمون تشکر کردن که نذاشتیم سحر خواب بمونن.
583
ماهایی که زیاد حرف میزنیم، واسه اینه که امیدواریم شاید بر حسب تصادف،
اون چیزی رو که نمیدونیم چیه و کجا قایم شده بگیم. بلکم یه کم چیز شدیم.
582
قضیه اینه که در قدیم، مردم عادت به دیدن خر شاخدار نداشتن. هر خری میدیدن
شاخداره، فک میکردن بزه. میگفتن خربزه. خری که بزه. ولی حالا عادی شده.
حالا دیگه چیزی که زیاده، خربزه.
حالا دیگه چیزی که زیاده، خربزه.
581
عنتر از لوطی پرسید: پس چرا نمیرسیم؟ لوطی گفت: چون نمیدونیم باید به کجا
برسیم. عنتر گفت: پس چرا قبلاً میرسیدیم؟ لوطی گفت: چون میدونستیم.
580
شاید حق با منه دارلینگ، شایدم نه. ولی نمک توی این نمکدون، سفیده. چه حق با من باشه، چه نه. اینه که میگم ینی، دنیا ارزش نداره.
579
نبات
در چایی نیمه شبانه
خاص آنکه دارچینی هم باشد آن چایی
خورشید است
در یک روز نیمه ابری.
در چایی روزانه
حتی اگر دارچینی باشد آن چایی
نبات
فقط شیرین است.
در چایی نیمه شبانه
خاص آنکه دارچینی هم باشد آن چایی
خورشید است
در یک روز نیمه ابری.
در چایی روزانه
حتی اگر دارچینی باشد آن چایی
نبات
فقط شیرین است.
578
آ سد ممدسن لاحافدوز میگه: علت اصلی اختراع کمربند، بیاعتمادی به شلوار بوده. به کجا داریم میریم عزیزان؟
577
کاپیتان میگه: همهی حال پرواز به اینه که یهو ارتفاع زیاد و کم کنی بخندیم. تو ارتفاع ثابت که عمهی منم پرنده ست.
576
جان سیلور دراز میگه: درسته که نباید به ترکیب برنده دست زد، ولی داشتن پلن بی همیشه به نفع همه ست. به خصوص توی آشپزی.
575
جان سیلور دراز میگه: من با هرچی بخواید براتون غذا میپزم، جز با حرف حق. نمیخورید دیگه. میمونه رو دستمون باس بدیم به ماهیا.
اشتراک در:
پستها (Atom)