۱۷.۶.۹۱

262


ما رو اگه بخوان اعدام کنن، بعدشم اگه بگن یه جمله بگو که ثبت کنیم در تاریخ، بعد ما بگیم ثبت بشه که چی؟ همه چی بیفایده ست و اینا و خلاصه راضی بشیم به گفتن، حرفی نداریم که بزنیم راستش؛
نهایتش اینه که سرمونو بندازیم پایین، همچی متفکرانه لبامونو به هم زور کنیم، از بینی هوا رو بدیم تو، سرمونو ببریم بالا، رو کنیم به آسمون، نفس حبس، باز سرمونو برگردونیم به حالت عادی و همزمان نفسمونو بدیم بیرون و اون آخرای هوا که رسید، قاطی هوا یواش تو گوش خودمون بگیم: نشد؛
بعد کارگردان کات میده و چایی میارن و همه میریم خونه خوشحال و خندان. ولی نمیشه که، نمیشه؛
مع الاسف...

۱۳.۶.۹۱

261

امروز یک دوست بسیار عزیزی، که بوس بر او باد و بوستر بر او باد، ایدون باد ایدونتر باد، به ما یک مجموعه از آثار استاد موریکونه را هدیه داد. آن موقع که هدیه میداد خب ما ذوق کردیم. کاری نداریم. لکن حالا که خوب نگاه میکنیم، گذشته از آن اسباب بازی‌ها که خاطره ش را یک بار براتان گفتیم، و آن دوچرخه و کتابی که سوم راهنمایی بودیم و پدرمان با استفادهء هنرمندانه از اصل غافلگیری در یک مهمانی خانوادگی که قرار نبود هیچ ربطی به ما داشته باشد به ما هدیه داد، [این مورد البته فقط ظاهر هدیه داشت. چرا که ما هرچی داریم به واقع از پدرمان و مادرمان داریم] و بگذریم از جوراب و زیرپوش و البسه و اطعمه ای که به عنوان سوغاتی های اجباری، از فک و فامیل مشهد رفته و کربلا رفته و مکه رفته و سوریه رفته و شمال رفته و اینها گرفتیم، این هدیه‌ای که ما امروز گرفتیم، سومین هدیه‌ای بود که ما در طول عمر بی برکتمان از یک دوست گرفتیم. اولیش، یک تسبیح بود که یک دوست دیگرمان برایمان از مکه آورد. و دومیش یک عکسی بود که یک دوستمان که دست توانا در عکاسی دارد به ما هدیه داد؛ بوس بر هر سه دوست و هدایاشان؛ یعنی خب تنها هدایایی که از ابتدا به قصد و نیت هدیه شدن به این کمترین تهیه شده بودند. به خصوص این آخری که ما را به یاد این واقعیاتی که عرض کردیم انداخت.

۱۲.۶.۹۱

260

کاپیتان میگه همیشه طوری بازی کنین که برنده از زمین بیاین بیرون؛ حتی اگه باخته باشین.

259


258

یه روز یه مگسه میره تو عرصهء سیمرغ جولون بده
و موفق هم میشه
و مؤید هم میشه؛
از اون روز به بعد، عرصه شد عرصهء مگسا؛ 
یعنی ملتفتین؟ یه دونه سیمرغ بود، یه عرصه داشت
بعد که مگس توش جولون داد، نشد عرصهء اون مگس تنها
شد عرصهء مگسا
یعنی مگس که جولون داد، چه یک مگس چه صد مگس
خولاصه
سیمرغم رفت و دیگه نیومد...
یعنی خب سیمرغ، تو دار دنیا
از دار دنیا
بر دار دنیا
به دار دنیا
با دار دنیا
یا دار دنیا
یه عرصه داشت
که مگس اومد و اونم گرفت؛
سیمرغ ولی اینکه میگیم رفت، نه که بگیم قهر کرد یا چی
نه
رف مرحله بعدی؛
باشه که موفق باشه
باشه که مؤید باشه ایشالا؛
عرصهء جدیدشم، موبارکش باشه ایشالا...

۷.۶.۹۱

257


ما در کودکی زیاد اسباب بازی نداشتیم. لکن یک بار ما مریض شدیم، یک مرضی بود به هر حال، و دوست و آشنا و فامیل که به دیدن و عیادت ما می‌آمدند برایمان یه مقادیری اسباب بازی آوردند. یک کمی دیر شده بود، ولی باز از هیچی بهتر بود. یکی از این خانه سازی‌ها آورده بود، همین که ما تازه یاد گرفتیم بهش می‌گویند لگو. یکی شطرنج آهنربایی جعبه‌دار آورده بود. یعنی صفحه‌ش تا می‌شد و مثل جعبه‌ای برای مهره‌ها؛ یکی یک چیزی آورده بود به نام دوز فضایی؛ که این خیلی خوب بود. یک صفحه داشت و شانزده میله، و شصت و چهار مهره به شکل گوی‌های سوراخ. هر بازیکن سی و دو مهره. دوز بود دیگر، باید چارتایی ردیف می‌کردی و نمی‌گذاشتی حریفت ردیف کند و هرکی بیشتر ردیف می‌کرد برنده بود. اما خب از دوز مسطح امکانات بیشتری داشت برای ردیف کردن. که البته بعد از مدتی به علت گم شدن تعدادی از میله‌ها و مهره‌هایش عملاً کاربری خود را از دست داد. یکی هم ما خودمان از قبل منچ و مار و پله داشتیم. در آن دوران، ما بیشتر خانه سازی بازی می‌کردیم. خانه می‌ساختیم هی، با نقشه‌های مختلف و حال می‌کردیم. حیاطدار، بی حیاط، پنجره دار، بی پنجره،  سقفدار، بی سقف و همهء انواعی که می‌شد ساخت. و البته حسرت ساختن آن شکل روی جعبه ش تا ابد روی دل ما ماند. نمی‌شد لاکردار؛ اما ما ار همهء اینها گذشتیم و رسیدیم به منچ و مار و پله؛ باز از منچ گذشتیم و رسیدیم به مار و پله. دوتا همبازی هم داشتیم که پسرخاله‌های ما بودند و هستند و دوستان خوب ما بودند و هستند و بوس بر آن‌ها؛ بعد از مدتی دیدیم اینطوری فایده ندارد و بازی زود تمام می‌شود. تصمیم گرفتیم بازی‌ها را ترکیب کنیم و ارتقا بدهیم و بیشتر حال کنیم. آخرین چیزی که بهش رسیدیم، این بود که با آن خانه سازی، خانه می‌ساختیم، با سه تا اتاق، بعد صفحهء مار و پله را با ماژیک تغییر داده بودیم، دو سه تا مار اضافه کرده بودیم، یکی دو تا نردبان، و یک مار به بازی اضافه کردیم که دمش می‌رفت خارج از صفحه. اگر اسیرش می‌شدی باز باید منتظر می‌ماندی تا شش بیاوری و بیایی توی بازی. بعد، هرکس مهره‌ای به خانهء انتهای بازی می‌رساند، مهره‌اش را برمی‌داشت می‌گذاشت در اتاق خودش که با آن خانه سازی ساخته بودیم. هرکس زودتر چارتا مهره‌اش را به خانه می‌رساند، برندهء نهایی بود و دیگران برای او دست می‌زدند و به او غبطه می‌خوردند و خانه کلاً تسلیم او می‌شد. البته به صورت موقت؛
هیچی دیگه. همین؛

۶.۶.۹۱

256

- بینم تو اصن چی حالیته؟
+ هیچی. چیزی حالیم نیس که...
- پ چی میگی هی؟
+ هیچی... چیزی نمیگم که
- خوبه. 
+ خوبه؟
- آره دکتر گفته رو به بهبوده. درس میشه ایشالا...
+ این دکترا آخه چی حالیشونه؟
- هیچی. چیزی حالیشون نیس که...
+ پ چی میگن؟
- چیزی نمیگن که بندگان خدا...
+ پ چی؟
- هیچی... چایی بریزم؟
+ آبگوشت ... آبگوشت...
- بفرما آبگوشت!
+ آبگوشت... آبگوشت
- بفرما آبگوشت!
+ بفرما آبگوشت
- خودت بفرما آبگوشت
+ آبگوشت... آبگوشت
- چایی بریزم؟
+ بریز... بریز...
- ریختم
+ خوب کردی
- مرخص شیم دیگه با اجازه
+ مرخصی
- اونوخ به ما میگن دیوونه
+ ما خودمون دیوونهء دوعالمیم... هه زکی! اینو!
- خدافظ
+خدافظ

۴.۶.۹۱

255

اینکه هیشکی هیچی نمیپرسه، هم خوبه هم بد؛ ولی گلچهره، تو بپرس. تو بپرسی، فقط خوبه...

254

یه روز هوا گرم بود، دل نبود فی الواقع؛ ما رفتیم به زیارت جمعی از رفقا؛ موریکونه در گوش. البت به محل قرار که رسیدیم موریکونه را از گوش خارج کردیم. لکن آن دیدار، دل بود؛ حرف زدیم و چایی خوردیم و حرف زدیم. در مسیر برگشت، از رفقامون که جدا شدیم، موریکونه در گوش به طی طریق پرداختیم. هوا تاریک شده بود. دلتر شده بود. دوروغ چرا؟ دل شده بود. داشیم راه خودمونو میرفتیم که یهو دیدیم زن جادو بساط عیش و طرب گسترده در برابرمون. خب تو مسیر بود، مجبور بودیم بهش نزدیک بشیم. یک مشت دلار میزد، با چنگ. اما حواسمون بود  که اسیرش نشیم. یواش نزدیک شدیم و داشتیم ازش میگذشتیم که یهو صدامون کرد. هی! آدم! بیا بشین یه دقه دور هم خوش باشیم. اما ما که میدونستیم داستان چیه. خودمونو زدیم به کوچه علی چپ و یواشکی ضامن هژیرو کشیدیم. خودشو رسونده بود به ما و دستشو گذاشته بود رو شونه مون. گفت عجله چرا؟ بیا بابا! خوبه. ما برگشتیم گفتیم چی خوبه؟ گفت همین عیش و طرب دیگه. خوبه. ما گفتیم زکی! عیش و طرب با زن جادو؟ کور خوندی آبجی! ما شاهنومه رو از حفظیم. شوما یه بار رستم، یه بارم اسفندیارو خواستی گول بزنی. حالا ما؟ ما خودمون ختم روزگاریم. ما هفتیر کشیم. هه! بیایم عیش و طرب سر سفره شوما؟ گف رستم کیه؟ اسفندیار کودومه؟ تو مگه آدم نیستی؟ گفتیم بعله. ما آدمیم. لکن حواسمون جمعه. گف تو مثکه یه چیزیت میشه ها! گفتیم بعله. خیلی چیزامون میشه. لکن تو برو... برو این دام بر مرغ دگر نه... برو... برو بابا جان ما کار داریم. رسیده بودیم به پارک لاله؛ از تو خیابون قدس. رفیقمون گفت از فلسطین برو، ولی فلسطین پیاده روش باریکه، شولوغم هست. حس مالکیت نمیده به آدم. از قدس رفتیم. خولاصه، قصد کردیم بریم به زیارت درخت. تو این لا به لای شمشادا بودیم که دیدیم این زن جادو ول کن مامله نیس. هی میگفت بیا بابا! بیا خوبه! بیا عیش  و طرب! برامون هی آهنگای خونی میزد. آهنگایی که بو خون میداد. همه شم از آقا موریکونه. ولی ما درسمونو از حفظ بودیم. گفتیم یا دس از سر ما برمیداری، یام اینکه مث رستم که با شمشیر دو شقه ت کرد، با هفتیر یه خال خوشگل میکاریم تو پیشونیت. اینو که گفتیم، آقا کشید عقب. یواش یواش رفت و تو غبارا گم شد. مام خوشحال و خندان راهمونو ادامه دادیم تا از در فاطمی بریم بیرون. مسیر بود دیگه، باس میرفتیم. رسیدیم پیش درخت. یه عده نشسته بودن کنارش و داشتن گیتار میتار میزدن و میخوندن. خون ما به جوش اومد. هژیرو از غلاف کشیدیم بیرون، یا خودش دراومد، نمیدونم، رفتیم که بریم که دخلشونو بیاریم که یهو فرمود:‌ اوی! ایزی! ایزی! چیکارشون داری؟ گفتیم آخه... فرمود آخه نداره! اینا زودتر رسیدن. گفتیم هر چی شوما بگی... غلاف کردیم. فرمود: دختره رو حال کردی؟ گفتیم کودوم دختره؟ زن جادو؟ فرمود زن جادو کیه دیگه؟ دختره دیگه! عجیب بود که ایشونم جریانو میدونست. گفتیم آره قشنگ بود. لکن ما گولشو نخوردیم. که اگه خورده بودیم الان اینجا نبودیم.  فرمود ینی گذاشتی اومدی؟ عرض کردیم پس چی میکردیم؟ هشدار دادیم، قبول کرد. وگرنه مخش پخش زمین بود. باس میزدیم؟ فرمود خاک بر سرت! گفتیم چی؟ چرا؟ ما که با سربلندی او را پشت سر گذاشتیم که! فرمود نه... خوب کاری کردی اصن. آفرین. عرض کردیم چاکریم. شاگرد خودتونیم دیگه!  فرمود بعله.  شاگرد مث تو نداشته م تا حالا. و ما به خودمون بالیدیم در اون لحظه. گف حالا کوجا میری؟ گفتیم خونه. شوما نمیای؟ گف نه... اینا نشستن، زشته من بیام. تو برو، برو حال کن واسه خودت. راستش نفمیدیم منظورش چی بود. اما رفتیم. خدافظی کردیم و رفتیم خونه.

۱.۶.۹۱

253

گل هندوانه را همه می‌شناسند. همان قسمت رویی هندوانه که بعد از نصف شدن در هر دو نیمهء حاصله، البته  معمولاً در یکی از دونیمهء حاصله، خود را به صورت یک برجستگی قرمزتر و البته شیرینتر نشان می‌دهد که هر کس موفق به خوردن آن و قاپیدن آن از دست سایر حضار بشود برنده است؛
لکن گل چایی را کسی می‌شناسید؟ گل چایی را بنده پس از سالها ممارست و بررسیهای علمی و عملی، شناسایی کردم. شوما اگر چایی را خوب و طبق اصول دم کرده باشید، و همه چیز درست و تنظیم شده باشد، چاییتان گل خواهد داشت. اما این گل کوجاست؟ این گل، در واقع در نیمهء دوم لیوان اول، و در نیمهء اول لیوان دوم خود را نشان می‌دهد و خیلی خوب است. بنابراین اگر شوما می‌خواهید تمام گل چایی مال خودتان باشد، ابتدا یک نصف لیوان چایی بریزید در یک لیوان، بعد لیوان دوم را پر کنید، و بعد آن نصف لیوان اولی را پر کنید. البته اگر برای دو نفر چایی میریزید. اگر خودتان تنهایید، میتوانید آن نصف لیوان اولی را باز برگردانید توی قوری و منتظر یک گل زیبای دیگر باشید. البته با کیفیتی کمتر از گل اول؛

252

بازی باید اونقدر گویا باشه که یک: مشخص باشه داری بازی میکنی، و دو: هرکی خواس بازی کنه لازم نباشه توضیحی بهش بدی. خودش با نگاه کردن یاد بگیره؛

251

- داری چی میکنی؟
+ دارم سعی میکنم پولدار بشم
- چرا؟
+ چرا که نه؟
- ها...

250

این که میگن "تا سه نشه، بازی نشه"، به زعم بنده لزوماً متضمن این نکته نیست که هروقت سه شد، بازی شده؛ 

249

از کوجا معلوم این چیزی که بهش میگوییم موسیقی، در یک جهان موازی، یک زبان عادی برای مکالمه نباشد؟ که اگر اینطور باشد ببین دیگر موسیقی آن‌ها چه می‌شود...

248

ما یه مدتی همه حرفامونو میخواستیم تو زمین بزنیم، واسه همین اصن بیرون زمین حرف نمیزدیم. تا میرفتیمک تو زمین شروع میکردیم حرف زدن. یعنی بچه ها رو جم میکردیم وسط زمین، بچه های تیم مقابلم میاوردیم تو جمع، شروع میکردیم حرف زدن؛ داور سکه مینداخت، سوت میزد، گل میزد، واسه خودش مشغول بود. مام اینور تا خود صبح میشستیم حرف میزدیم گل میگفتیم گل میشنفتیم... لکن استقبال نشد. چرا؟ چون سر و صدا زیاد بود، مجبور بودیم  داد بزنیم تا صدامون به همه برسه، بعد این بغل دستیامون گوشاشون درد میگرفت، یعنی به معنای واقعی کلمه، اینور میشکستیم، این گله داشت، اونور میشکستیم، اون گله داشت، خلاصه نشد.

247

- داری چی میکنی؟
+ دارم برای دگمه م کت میدوزم..
- مگه میشه؟
+ شده دیگه...

246

- آدم یه وختایی حتی فکرشم نمیکنه... آخه کی فکرشو میکرد؟... شوما فکرشو میکردی؟... ایشون فکرشو میکرده؟... بنده باید فکرشو میکردم؟...
+ بیخیال... فکرشو نکن... دُرُس میشه

245

وجه تسمیهء کوآلا میتونه این باشه که هی می‌گه: اوووه.. کو حالا (تا هر چی)... نشستیم حالا؛

244

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد
خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

243

- آخه تو چرا انقد دوروغ میگی؟
+ چرا که نه؟
- ها...

242

سر آن ندارد امشب که بگردد آسیابی

241

- فرمانده بیا برگردیم
+ کوجا؟
- عقب؟ آیا؟
+ نچ؛ عقب نمیتونیم برگردیم.
- چرا؟
+ چرا که نه؟
- ها... چی کنیم پس؟
+ به دقت تماشا میکنیم
- چیو؟
+ همه چیو
- چرا؟
+ چرا که نه؟
- ها... پس به دقت تماشا کنیم... اونورم به دقت تماشا کنیم
+ آره... باید به دقت تماشا کنیم...
(تماشا میکنند به دقت)
+ خب بسه دیگه. من بیشتر دقت میکنم تو برو چایی بیار
- یه ذره بیشتر به دقت تماشا کنم بعد برم؟
+ چرا؟
- چرا که نه؟
+ ها...
...

240

یک پسربچه ای بود زمان زلزلهء بم، مادرش مرده بود. خودشم در بیمارستانی در کرمان بستری بود همراه پدرش. گزارشگر رادیو مرد بود. رفته بود بالا سرش، هی مادرشو صدا می‌کرد، گریه میکرد و داد میزد ماماااااااااااااان.. مجری برنامه زن بود، گزارشگر از او خواست برای چند دقیقه وانمود کنه مادرشه بلکه آرومتر بشه. مجری گریه ش گرفته بود، گزارشگر گوشی رو گرفته بود سمت پسر، مجری سعی خودشو میکرد، هی میگفت پسرم، من خوبم، من بیمارستان طهرانم، میام پیشت.... حال عجیبی بود... الآن همه ش به این فکر می‌کنم سرنوشت اون پسر چی شد... الآن کوجاس؟ الآن حالش چیه... چند نفر الآن حال اون موقع اونو دارن، اونم در شرایطی که هیچ مجری‌ئی نمیتونه براشون نقش مادر بازی کنه؛ شده برا دو دیقه... بر فرضم که رادیو تلویزیون کاری کرد، کودوم مجری میخواد مث مادر اینا تورکی حرف بزنه؟...
" نه! باید بدوم؛ ...فقط یک کلمه بگویم که من... نه! باید بدوم..  بدوم، بدوم و بگویم، بدوم و بگویم بر هستی آاااااای بر هستی"...

239

وقتی یک نفر آدم بدی است، خلافکار است، فولان است و بیسار است، خیلی‌ها دنبال ردی در گذشته، یا حتی حال آن آدم می‌گردند تا این بد بودن را به آن نسبت دهند و ثابت کنند همه از اول بد نبوده‌اند؛ که این خلاف او اقتضای شرایط بوده بیشتر و خود فرد، هرچند اختیار داشته در انجام آن، اما حضورش در موضع انجام به اختیار نبوده. ما می‌گوییم خب، قبول؛ لکن چرا وقتی کار خوبی می‌کند از این ردگیری‌ها خبری نیست؟ یعنی می‌خواهم بگویم که شاید درست باشد که همه از اول بد نبوده‌اند، اما این لزوماً دلیلی بر خوب بودن آن‌ها از اول نیست. حالا خود مبحث خوب و بد به کنار؛
خلاصه اینکه وقتی تمام مسئولیت یک کار بد را نباید انداخت گردن فاعل نهایی، تمام اجر یک کار خوب را هم نباید ریخت به حساب فاعل نهایی؛ 

238

کلمات بار دارند. آن‌ها تمایل شدیدی دارند تا بار خود را روی دوش دیگران سوار کنند. اما این بار به شکل جالبی منتقل می‌شود.  وقتی بار یک کلمه از روی دوش خودش، به روی دوش یک چیز یا یک آدم یا گوش آن چیز یا آن آدم منتقل می‌شود، چیزی از بار کلمه کم نمی‌شود. درواقع بار آن تکثیر می‌شود. شاید انتقال کلمه‌ی مناسبی نباشد. سرایت شاید؛ بعضی از کلمات بارشان بسیار سنگین است و بعضی دیگر کمبارتر هستند. همه جورش هست. طبق محاسبات و تجربیات بنده، کلمات زیر و مترادف‌های آن‌ها سنگینترین بار دوعالم را دارند:
همه - همیشه - هرگز
آدم باید حواسش باشد حتی المقدور از این قبیل کلمات استفاده نکند. کسی که به طور جدی، زیاد از این کلمات استفاده می‌کند، به زعم بنده یا معنی آن‌ها را نمی‌داند، یا بیمار است، یعنی دست خودش نیست، یا هم اینکه دارد دروغ می‌گوید.
حالا باز این محاسبه و تجربهء بنده ست؛ شاید هم اینطور نباشد.
شایدم نه...

237

در سیستم‌های کنترل، یک چیزی هست به نام حلقهء فیدبک؛ یعنی خب یک ورودی داریم، یک باکس که روی ورودی یک عملیاتی انجام می‌دهد، حالا هرچی، و نتیجه یک خروجی؛ این فیدبک، آن سیگنال خروجی را می‌گیرد، می‌برد به اول داستان، همان‌جا که ورودی وارد سیستم می‌شود. بعد یک حساب کتابی می‌کنند، که یعنی این فیدبک، که همان خروجی است، چقدر از خروجی مطلوب فاصله دارد. هرچی اختلافش بود، باز می‌رود داخل سیستم، در همان باکس، باز عملیات می‌کنند، تا نزدیکش کنند به آنچه مطلوبتر است. من حیث المجموع، این حلقهء فیدبک، خیلی چیز مفیدی است. بیایید بیشتر به آن بپردازیم. 

236

ما، آقا مئندس، کارمون از تمام حرفا گذشته؛ گذشت. رفت. تمام.

235

گلچهره! ... گلچهره ببین،... بپرس...
گلچهره!... بیا...

234

آقای سعدی میفرماد:
رفـتـی و هـمـچـنـان بـه خـیـال مـن انـدری/ گــویـی کـه در بـرابـر چـشـمـم مـصـوری

بعد باز میفرماد میفرماد تا میرسه به اینجا که میفرماد:
مـا را شـکـایتی ز تو گر هست هم به توست/ کــز تــو بــه دیـگـران نـتـوان بـرد داوری

که باز به ریشه یابی پرداخته و میفرماد:
چــنـدان کـه جـهـد بـود دویـدیـم در طـلـب/ کـوشـش چـه سـود چـون نکند بخت یاوری

بعدم که آخرش میفرماد مخلص کلام اینکه:
سعدی به وصل دوست چو دستت نمی‌رسد/ بـاری بـه یـاد دوسـت زمـانـی بـه سر بری


خولاصه که راه فرار نیس... باهاس رفت. زیر شمشیر غمش رقص کنان... بندری زنان، از غم دنیا نترسان، بعد اینکه میگه از غم دنیا نترسیم، هم غم را و هم ترس را دشمن شمرده و اینا، بعد ایشان گفته زیر شمشیر غمش رقص کنان؛ یعنی غم هست، دوروغ میگه هرکی بگه نیس، کأنهون شمشیر بالا سر که ترس داره، بلکمم شمخرس، که کوانگ یو میزد، اما، با تمام این تفاسیر، رقص کنان را هم میفرماد... همین حضرت حافظ که میفرماد: کوجا روم؟ چه کنم چاره از کجا جویم؟ که گشته ام از غم و جور روزگار ملول، من شکستهء بدحال، زندگی یابم، در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول؛ اوشون آنطوری، ایشون اینطوری، هرکس به طریقی... حالا اینم هست که نه به وصل میرسه آدم، نه به قتل میرهه آدم، نه هیچی.. هیچ هیچ، تمام؛

۱۶.۵.۹۱

233

کاش بچه بودیم هنوز
کاش کلوپا باز بودن هنوز
با هر ضرب و زوری که بود یه پولی میگرفتیم، میرفتیم کومبات بازی میکردیم
استارت بی پایینو نگه میداشتیم، یهو ول میکردیم، بروسلی قدقدا میکرد
از این کرختی میومدیم بیرون

232

ما یه رفیقی داشتیم، اون زمونای قدیم تو قبیله؛ اسمش بود: از بیرون قشنگ است ... بعد این رفیق ما، از بیرون قشنگ بود؛ هرجوری نگاش میکردی قشنگ بود. لکن از درون... هیشکی هیچوخ نتونست به درونش بره و گزارش بده. مقاومت میکرد لاکردار... هر کسم میرفت، دیگه برنمیگشت. بعداً شد رئیس قبیله. در اولین اقدام بعد از ریاست، اسمشو عوض کرد، گذاشت قشنگ است ... خب این کارش خلاف بود. این شد که ریشسفیدا از قبیله طردش کردن. اما اون زورش زیاد بود و موند. این شد که قبیله اونو گذاشت و رفت یه جای جدید. اون موند و قشنگیش. هیچ کسم ازش هیچ خبری نداره.

231

اصولاً کش باید خودش بیاد؛ اگه بخواد بیاد، خودش میاد، اگرم اومد، لابد خودش اومده؛ کشش دادنی نیست فی الواقع؛ آمدنیست. دلیل بنده بر ابن مدعا اینه که کش اگر آمدنی نبود، تا هروقت ما کش میدادیم باس کش میومد؛ لکن چون پاره میشه، مستقل از ماست.
حالا ایشالا بنده یک روز فیلمی خواهم ساخت به نام کش؛ در قالب مستند، و در آن از تمامی زوایا به کش خواهم نگریست.

230

- حریفا؟
+ بلی؟
- گوش سرما برده است این؟
+ یادگار سیلی سرد زمستان است...
- و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده؟
+ به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود پنهان است...
- حریفا!
+ بلی؟
- رو چراغ باده را بفروز.
-+ شب با روز یکسان است؛
- شب با روز یکسان است...
...

229

ما میگیم به امید یه روز خوب، که توش هیچی نشونهء هیچی نباشه؛ یعنی به امید روزی که نشونه‌ها کلاً از بین رفته باشن. رسیده باشیم به منتها الیه بی نشانگی؛ میرسیم ایشالا؛ میاد اون روز خوب؛
ما دلمون روشنه، حتی شبا...
بخصوص شبا...

228

- هی واسا بینم تو میخوای کیو گول بزنی؟ منو؟
+ آره
- عه؟! بزن بینم اگه مردی و راس میگی
+ میزنم. پ چی؟ 
- هیچی. بزن. بزن بینم چجوری میخوای بزنی.
+ میزنم. خوبم میزنم.
- مال این حرفا نیستی
+ کودوم حرفا؟
- همین حرفا دیگه... که میزنی
+ حرف نمیزنم. گول میزنم. مثال دون دون که السون را گول میزد، و ولسون را گول میزد، و دشمن دندوناشون بود، تو را هم گول خواهم زد و دشمن دندونات خواهم بود تا ابد؛
- شوما؟
+ مخلص شوما
- چاکریم آقا! بفرما برسونیمت
+ راضی به زحمت نییستیم
- اختیار دارید آقا... بفرما... کوجا برم؟
+ آقا میگم نمیخواد دیگه عه
- چرا نمیخواد؟
+ خو لابد دوس نداره ... عجب گیری افتادیما... آقا برو شر نشو
- مردم دیوانه ن ها! نچ نچ نچ
+ مردم دیوانه ن ها! نچ نچ نچ

227

ای جانِ جان
بی من مرو...
منو با خودت ببر...
من به رفتن قانعم به مولا...
حتی به برده شدن...

226

این جهان با تو خوشست و آن جهان با تو خوشست...
خب این ینی چی؟
ینی با تو خوشست؛ چه این جهان، چه آن جهان
حالا اسمت را به من بگو اگه راس میگی...
دستت را به من بده اگه راس میگی...
بدم میگم، بگو بد میگی...

225

اینها شگردشان بود. کمین میکردند تو کوه و بیابان، دلیجانی چیزی رد می‌شد، یکیشان به عنوان مسافر سوار دست نگه می‌داشت، سوار می‌شد، رفقاش هم سر یه جای مشخصی حمله می‌کردند و لخت میکردند و میرفتند. اما خب این دفعه بدشانسی آورده بودند. کابوی بدون اسب تو دلیجان بود. اسبش را داده بود و تا توانسته بود فشنگ خریده بود چون فکر میکرد جایی که دارد میرود به این احتیاج بیشتری دارد؛ از همان لحظهء اولی که دلیجان وسط بر و بیابان نگه داشت، بو کشیده بود. کلاهش را کشید روی سرش و تکیه داد به دیوارهء دلیجان که یعنی من خوابم. انقدر خوب خودش را به خواب زد که رفت توش. بیدار بود، اما وارد خواب شده بود. تو خوابش، داشت خوب، بد، زشت می‌دید. خودش را دید که نشسته پای مانیتور، تو تاریکی، همینجوری آرام از پشت سر خودش رد شد رفت سمت در، در اتاق را باز کرد، خودش را دید که دارد از در هال می‌رود بیرون. رفت سمت در هال، بازش کرد، خودش را دید که نشسته رو یکی از این نیمکت دوطرفه‌های پارک لاله، یک درخت هم درست پشت سرش. یکهو صداهایی آمد تو سرش. "ها؟ عقاب بیدار؟ کی باورش میشه؟ اصن هست همچی چیزی؟ اصن داریم؟ میشه اصن؟ سرخپوستا مگه میذارن آدم زنده از دستشون در بره؟... همین پارسال تو ال پاسو، یکی اومد تو کافه، واسه اینکه پول مشروب نده گفت عقاب بیداره؛ کافه چی با دست خالی کاریش کرد که با زبون تمام کف سالنو طی کشید... هه! خواهر من! شوما چرا ساده ای؟ بعدم، این یه کابوی بود، هفتیرکش بود، قاتل بود، دزد بود، سانتینو دل آواره... به خاطر هیچ و پوچ آدم می‌کشت، اونوخ این داستانا؟..." آرام بدون هیچ حرکت اضافه‌ای، ضامن هژیر را کشید. ژییییر... هفتیرش بود. همان که عقاب بیدار ساخته بود وقتی اسیر سرخپوستا شده بود و حالا افتاده بود دست او، یا او افتاده بود دست هژیر... همه ساکت شدند. برگشت تو خوابش. خودش را دید که دارد توی کشکولش دنبال یک چیزی می‌گردد. رفت ایستاد کنار درخت، درست پشت سر خودش. خودش داشت یک چیزی روی میز مینوشت. نه، کاغذ؛ کاغذ بود. مطمئن بود که خش خش کاغذ است؛ از نوشتن که دست کشید، برگشت سمت درخت؛ آمد خودش را بکشد کنار و باز برود پشت سر خودش که ببیند چی نوشته، اما نمی‌توانست جدا شود. با درخت یکی شده بود. خودش شروع کرد به زمزمه؛ گفته بودم غم دل با تو بگویم... گفته بودم غم دل با تو بگویم... گفته بودم غم دل با تو بگویم... چه بگویم؟ چه بگویم؟ چه بگویم؟ و سرش را گذاشت روی میز. درخت رهایش کرد. چند قدم به عقب رفت، خورد به یک چیزی دیوار مانند؛ نه، در بود. در را باز کرد، جنازهء مردی که وسط بیابان سوار شده بود نقش زمین بود. به دلیجانچی گفت: تپهء سیاهو از شمال دور بزن. اینم بندازین بیرون تا بوش خفه مون نکرده؛ هیچکس حرف نمی‌زد. دم دمای غروب بود. در همینطور نیمه باز مانده بود، از آن عبور کرد، رفت همانجا که بود. برگشت که در را ببندد، اما پشت سرش هیچی نبود. یعنی در نبود. دیوار هم نبود. پشت سرش روز بود. یک رودخانه بود که خودش نشسته بود کنارش و پاهایش را تا زانو در آب فرو برده بود و با یک چوب بر آب نقش میزد. نزدیکتر رفت، نقش بر آب بود و آب هم با سرعت زیاد جاری بود، اما او به راحتی نقش را روی آب می‌دید: که غم از دل برود چون تو بیایی... به زانو افتاد روی زمین... زمین از تکان شانه‌هایش می‌لرزید. موج برداشته بود. درختها انگار پرتاب میشدند به آسمان، آب یک کمی سربالا رفت و ناگهان صاف رفت به سوی آسمان. جهت جاذبه برعکس شده بود انگار؛ خیلی برعکس شده بود... اما او ثابت سر جایش روی زانوهایش بود. و اشک مسیر طبیعی خودش را طی می‌کرد. خودش دیگر آنجا نبود. جای یکی از درخت‌ها که از ریشه درآده بودند، انگار یک چاه حفر شده بود. سرش را با احتیاط به دهانه‌اش نزدیک کرد، روشن بود توی چاه. چشمانش را بست و پرید. یک سنگ رفته بود زیر چرخ دلیجان، درست همانجا که او نشسته بود. همیشه صندلی روی چرخ را انتخاب می‌کرد، به صدای جاده و دست اندازهایش بیشتر از آنچه می‌دید اعتماد داشت. "اما وقعاً شانس آوردیم که این آقا همراهمون بود... وگرنه هیچ معلوم نبود تا الآن چه بلاهایی سرمون میآوردن... آقا! راستی اسم شوما چیه؟" لبهء کلاه را کمی با دست داد بالا، تا سؤال کننده چشمانش را ببیند. دوست داشت وقتی اسمش را به کسی می‌گوید، چشمش دیده شود. "هرگز نمیخوابد". خیلی مانده بود هنوز تا برسد به "عقاب بیدار". دلیجان که می‌رسید به مرز مکزیک، باید پیاده می‌شد و به سمت غرب می‌رفت. بعد هم شمال. تا جنگل. تا اینجاش را بلد بود. سکوت حاکم تنشویقش کرد برگردد به خوابش. اما ترجیح داد برنگردد. دل داد به صدای جاده...

۷.۵.۹۱

224


چیزی که هست، یک عمل داریم، و یک عکس العمل؛ حالا ما به لحاظ فلسفی کاری به قضیه نداریم. همین فیزیکی. یک عملی را نقطهء شروع در نظر می‌گیریم و عکس العملی را که به آن نشان داده می‌شود بررسی می‌کنیم. مثلاً آدم می‌رود به یکی سلام می‌گوید. حالا آن یکی ممکن است از بین چند عکس العمل ممکن، یکی را برگزیند و از خود نشان بدهد. مثلاً اگر سلام را بشنود، و معنای آن را هم بداند، با توجه به رابطه‌ای که با آدم دارد، ممکن است جواب سلام بدهد، حالا به هر طریقی، یا ممکن است جواب سلام ندهد. هردوی اینها عکسل العمل هستند. اگر آن یکی سلام را نشنود چی؟ آنوقت عکس العملش چه خواهد بود؟ خب بیشترین احتمال این است که چیزی از خود نشان ندهد. آیا این با جواب سلام ندادن احتمال قبلی یکی است؟ خب ظاهر فرآیند از نظر ناظر بیرونی یکی است. آدم سلام کرده، جوابی نگرفته. اما اصل داستان چیز دیگری است. یا حالا فرض کنیم، سلام را هم شنید، اما معنای آن را ندانست. به عبارتی عمل را احساس کرد، ولی آن را درک نکرد. آنوقت باز یکی از احتمالات برای عکس العمل ممکن است همان جواب ندادن باشد. یا ممکن است بپرسد که معنای سلام چیست تا ببیند در برابر آن چه باید بکند، یا هم اینکه یک برداشتی، درست یا غلط، از سلام برای خودش ایجاد کند و با توجه به آن عکس العمل نشان بدهد. که باز یا ممکن است جواب سلام بدهد، یا ممکن است جوابی به نظر آدم بیربط بدهد، مثلاً بگوید خوب بود، ممنون؛ یا ممکن است جواب ندهد. باز ما همهء احتمالات را کار نداریم. همین جواب ندادن منظورم است بیشتر. یعنی تا اینجا، در چند حالت ممکن است آدم به یکی سلام کند، و جوابی نگیرد. و تمام این چند حالت برای ناظر بیرونی یکسان است. اما در یکی می‌بیند که آدم بعد از جواب نگرفتن، با طرف دست به یقه می‌شود، در یکی می‌بیند که آدم هیچ کاری نمی‌کند، در دوتا می‌بیند که آدم متعجب می‌شود، که باز در هر کدام از این دوتای آخر، ممکن است عکس العمل متفاوتی را از آدم شاهد باشد. حالا این سلام خودش یک مثال ساده است. در دنیای عمل و عکس العمل، ممکن است با مثال‌هایی به مراتب پیچیده تر از این مواجه شویم. یا حتی همین را اگر بشکافیم خیلی پیشتر می‌شود رفت. اما ما کاری نداریم. ما حتی به مجموعهء عواملی هم که دست به دست هم داده تا آدم سلام کند، کاری نداریم. ما حتی کاری نداریم که بعدش چه می‌شود. ما فقط همین عمل و همین عکس العمل را کار داریم. یک عمل ثابت، و یک عکس العمل ثابت، ولی در چند حالت مختلف و به دلایل مختلف. یعنی خب، حالا باز کاری هم ندارم که از این بررسی چه چیز قرار است عاید چه کسی شود؛ اما خب جالب است برایم. یعنی خب فکر می‌کنم ما وقتی داریم دیاگرام آزاد یک جسم را رسم می‌کنیم، نیروهای وارد بر آن را با توجه به مقدار و جهتشان رسم می‌کنیم. بعد سعی می‌کنیم مرکز جرم جسم را پیدا کنیم، و تمام این نیروها را به آن‌جا منتقل کنیم. حالا گشتاور هم داریم که می‌شود نیرو ضربدر جابجایی. (این کلمهء گشتاور را من خودم خیلی دوست دارم و همواره بر روح سازنده یا سازندگانش درود می‌فرستم.) هدفمان از این کار، معمولاً یا پیدا کردن نیروهای مجهول وارد بر جسم است، یا توصیف حرکت آن تحت اثر این نیروهای معلوم. یا اصلاً اینکه ببینیم حرکت می‌کند یا نه. در نگاه اول ممکن است اینطور به نظر برسد که اگر برآیند نیروهای وارد بر یک جسمی صفر بشود، آن جسم ساکن خواهد ماند. در حالی که اینطور نیست. ممکن است جسم حرکت یکنواخت داشته باشد. حرکت یکنواخت یعنی حرکتی که شتاب ندارد و سرعت در آن همواره یک مقدار و جهت ثابت دارد. که خب البته فرض وجود چنین حرکتی، خیلی ایده آل است. چون همیشه حرکت، با مقاومت مواجه می‌شود. یا با مقاومت هوا، یا با مقاومت سطح، یا حالا هرچی. حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم خیلی پرت رفتم. همانجا در دیاگرام آزاد باید متوقف می‌شدم، اما رفتم به هر شکل؛ باید دید کدام نیرو باعث این رفتن شده. بله. ما هنگام رسم دیاگرام آزاد، نیروها را فقط با توجه به مقدار و جهت آن‌ها بررسی می‌کنیم. اما آیا این نیروها، ماهیت متفاوت هم دارند؟ البته که دارند. ممکن است تماسی باشند، مثلاً ناشی از هل دادن یا کشیدن، ممکن است غیر تماسی باشند، مثلاً مغناطیسی؛ اما، اثرشان و اینکه بر کجا وارد می‌شوند و اینکه به چه مقدار وارد می‌شوند، مشخص است و قابل اندازه گیری و محاسبه است. اما آیا ما با داشتن دیاگرام آزاد جسم می‌توانیم بگوییم کدام نیرو چه ماهیتی دارد؟ خیر. یعنی خب اگر ندانیم اصل جسم کجا بوده و تحت چه شرایطی، و فقط دیاگرام آزادش را داشته باشیم، نمی‌توانیم در بارهء اصل نیروها حرف مطمئنی بزنیم.
حالا تازه این مال جسم است. یک چیزی که فقط جرم مادی آن در معادلات نیرویی و حرکتیش وارد می‌شود. با واحد کیلوگرم یا پوند؛ حالا فرض کنید آدم باشد، شعور هم داشته باشد دست بر قضا؛ واویلا. یعنی اگر بخواهیم مجموعه‌‌ی عواملی را که دست به دست هم داده تا آدم در یک شرایطی قرار بگیرد و یک عکس العملی از خودش نشان بدهد، همه را با هم در نظر بگیریم و تأثیر بدهیم، پدرمان در می‌آید. حالا ممکن است یکی فکر کند منظورم قضاوت است. اما نه. هیچ ربطی به آن ندارد. همین که چی شد که همچی شد، مد نظرم است. در این مورد خاص، چی شد که همچی نشد. یعنی آدم دیده که آدم‌هایی کارهایی کرده‌اند و می‌کنند و اتفاقاتی برایشان افتاده یا نیافتاده و می‌افتد یا نمی‌افتد، بعد خودش برای آنکه آن اتفاقات برایش بیافتد یا نیافتد، همان کارها را می‌کند، لکن نمی‌شود. و نمی‌فهمد چرا. هیچی دیگر. غرض همین بود.
ما نیست که هیچ تمرکز نداریم، هی از این شاخه به آن شاخه می‌پریم. لقمه ناخواسته گرد دهان‌مان میچرخد. خودش برای خودش. دست ما هم نیست. حالا باز خدا خودش بزرگ است.

223

من از لب تو منتظر یه حرف تازه م ها... بدو کارداریم... مشتریای قشنگترین قصهء عالم منتظرن... بگو ماشالا... گلچهره های گلچهره! ... خوابی؟... زکی...

۴.۵.۹۱

222


میفرماد: تا حالا هیچ فک کردی؟
عرض میکنیم: بعله خب؛ زیاد.
میفرماد: خب؟
عرض میکنیم: خب به جمالتون؛
بعدش جفتمون هیچ میشیم. بعدش جفتمون نگاه میشیم. در سوکوت؛

221

اینم شد آخر عاقبت ما... از کرخه تا راین بشه ربنا مون و جا آش و حلیم، هی سیگار... هی سیگار... آره مهندس.. میگذره... خدا؟ خدا فقط بزرگه. همین؛

۳۱.۴.۹۱

220



- محض رضای خدا به من بگو بیوفا...
+ بیوفا! بیوفا! ...
- خب حالا سو استفاده نکن دیگه...
+ بیوفا بیوفا! ...
- گیری کردیما...
+ بی و فا! بی و فا!...
- عجبا... لالاهللا...

219



- به چیت مینازی؟
+ به هیچیم...
- پ چی میگی؟
+ هیچی... چیزی نمی‌گم که...
×××

- چی از جون دنیا میخوای؟
+ هیچی
- پ چی میگی؟
+ هیچی... چیزی نمیگم که...
×××

- چی داری تو بساطت؟
+ آه...
- پ چی میگی؟
+ التفات نکردی؛ گفتم آه دارم در بساط؛
- خو داری که داری؛ اصن چی میگی تو؟
+ هیچی بابا... چی بگم؟
- هیچی نگو! هیچّی نگو!
+ چیزی نمیگم که...
×××

- چی...
+ اََ! د بسه دیگه! هی هرچی هیچی نمیگیم ...
- ایزی بابا! ایزی! چی شده مگه حالا؟
+ هیچی...
- پ چی میگی؟
+ هیچی، چیزی نمیگم که...
- نه. یه چیزایی داشتی میگفتی مثکه.. چی بود؟
+ هیچی... هیچی نبود. هیچ هیچ البت که نع...
- آ! آ!؟
+ هیچی ... همون هیچی...
×××

- دیگه چی؟
+ دیگه سلامتی
- سلامتی کی؟
+ سلامتی شوما.




218



همایون مثنوی

گفته بودی که بیایی چو به جان آیم من؟ ... نگفته بودی؟... پ چرا من فک میکردم گفتی.... شاید اشتبا ملتفت شدم؛ ببخشید. مصدع اوقات شدم؛
...
آخه میدونی؟ من به جان آمدم اینک؛ هی به خودم میگفتم پس تو چرا می نآیی؟ ... توهم زدم... بازم معذرت؛
...
سودای سر زلفتونو که میتونیم به خیال بپزیم که... نه موردی نیس... فوقش چون سر زلف تو سودایی میشیم دیگه؛ شیک و مجلسی؛
...
همه عالمو میشه به شوما ببینیم؟ ... جسارته، ولی به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی... ببینم؟ امرش با شوماس ها...
...
اون وعده و وفام لابد غلطیم باز؛ ها؟... عب نداره... هیچ عب نداره؛

217



میفرماد: بت نمیومد اصن اونجوری...
عرض میکنیم: کودوم جوری؟
میفرماد: که اون شبی، نصف شب اومدی پیش ما، خسته و زار و نزار...
عرض میکنیم: آدمیم دیگه. خسته میشیم. درخت که نیستیم.
میفرماد: دس شوما درد نکنه؛ ینی درختا آدم نیستن؟ توله سگن؟
عرض میکنیم: خیر. ما منظورمون این نبود اصن به مولا...
میفرماد: حرفتو زدی دیگه... آخه لامصب! تو چی میدونی از خستگی؟ چی میدونی هزار سال یه جا موندن ینی چی... اصن تو چی میدونی؟ یه چیزی که میدونی بگو....
عرض میکنیم: آقا ما از دهنمون پرید... غلط کردیم... ما هیچی نمیدونیم... ما نادون دو عالمیم... شوما دیگه از ما به دل نگیر...
میفرماد: شوما اومدی، ما بودیم. شومام بری، باز ما هستیم؛ نه. نقل دلگیری و ایناش نیس... از این دردم میگیره که یهو همه چی از یاد شوما میره؛ شوما نه شوما ها، شومای نوعی؛ وگرنه که الآن این مکالمه بین ما برقرار نبود که؛
عرض میکنیم: حقم داری... نمیفمم چی میگی ها؛ ولی حق داری. اما شومام قبول کن که از رفتن چیزی نمیدونی؛
میفرماد: د حالیت نیس. مگه مسابقه س؟ نقل موندن و رفتنش نیس که... صوبت خستگیه...
عرض میکنیم: خسته ای؟
میفرماد: عجیب؛
عرض میکنیم: آلبالو زعفرونیای ما رو شوما آشنایی داری باشون؟ دشمن خستگی!
میفرماد: آلبالو زعفرونی چه صیغه ایه؟
عرض میکنیم: از صیغه های چاییه؛ به رنگ آلبالو، لکن با طعم زعفرون؛ بریزم؟
میفرماد: الصوفی ابن الوقت! بریز آقا... خرمام هست؟
عرض میکنیم: خرما هم هست. خرما هم برات میاریم تصدقت. خرما هم...[ینی پاشدیم که بریم پای سماور و صدامون داره محو میشه]

صدای "هعییی" گفتنش تا پای سماور رسید؛ خسته س. عجیب خسته س. از ما خسته تر اینه به مولا؛

216



باس بوس کنیم خودمونو بذاریم کنار...
بوس باس کنیم خودمونو بذاریم کنار...
سوب ساب کنیم خودمونو بذاریم کنار...
سوباسوب کنیم خودمونو بذاریم کنار...
به جاش بریم به ویکی بویوشوب گل بزنیم...
با همکاری روتا سیماکی...
نینو روتا که آهنگ پدرخوانده رو ساخت....
مام یه کاری کنیم انصافاً در این عالم
کاره دیگه به هر شکل؛
و در آخر، بوسه بر جام بزنیم بریم خونه هامون؛ حمید هامون نه ها؛ خود هامون. دشت. بدویم تا ته دشت... از سر کوه که برگشتیم خسته و کوفته... قل بخوریم بیایم پایین حال کنیم... مث کدو قلقله زن از جلو گرگ و شیر و پلنگ و هر چه جز اینهاست به سلامت رد بشیم و خدافظ.

215

ما یه مدت تو برج مراقبت کار میکردیم. خیلی سخت بود، استعفا دادیم، رفتیم پرنده شدیم. از گوشهء هر بام که دیدیم، پریدیم؛

214


ما یه رفیقی داشتیم، دوست دارم نشنیده بود اصن اسمش. از بچه‌های نیک قبیله بود؛ نکته جالبش این بود که از اون موقع که ما یادمون میومد این اسمش همین بود؛ انگار جادوگر قبیله از باباش طلبکار بوده، بعد این اسمو انداخته بود رو این رفیق ما تا طلبش وصول شه، که اینم باباش بنده خدا اجل مهلتش نداد. اسمه موند روش. مام حالا مونده بودیم اینو چی صدا کنیم که خدا رو خوش بیاد. بش میگفتیم نشنیده؛ از دونیا که رفت، رو آگهی ترحیمش نوشتیم دوست دارم نشنیده از دونیا رفت. خدا رحمتش کنه. نور به قبرش بباره به حق این شب عزیز. جوونمرگ شد فی الواقع؛ بعداً که خوب به داستانش فکر کردیم، دیدیم این اصن از اولش مرده بود. نه که بگیم زندگی نکرد و این زندگی نبود که این کرد و اینا و فولان؛ نه. اصن همچی آدمی به دونیا نیومده بود. اما تو خاطرات ما بود. و هست. هنوزم ینی مطمئن نیستم که آیا ما داشتیم همچین رفیقی، یا نداشتیم... چرا آخه؟ کهولت سن بیداد میکنه. شایدم قاطی کرده م با یه نفر دیگه... حالا شوما اسمشو چی کار دارین؟ ثبت احوالی شوما؟ ... لالا هللا...
آقا اصن ما دوروغ گفتیم. نبوده همچین آدمی. نیس اصن. شوما راحت شدی؟... یه خاطره اومدیم بسازیم خیر سرمون... اگه گذاش!... برو دیگه.. نیگا میکنه... د برو وانسّا! عه!

213


- تا حالا به کسی دل بستی؟
+ آره. به تو...
- به من؟ به من دل بستی؟ من که خودم دلبستهء دو عالمم که... هه! زکی! اینو!
+ وا کنم ینی؟
- آره بابا. بدو آ ماشالا. دلتو وا کن عمو ببینه... آ باریکلا!
+ غصه میخورم که اونوخ هی...
- غصه میخوری؟ غصه نخور؛ پسته بخور؛ بیا!
+ پسته کالریش بالاس ها! شومام زیاد نخور... چاق میشی چله میشی، میمیری بعدش.
- والا ما الآن صدها ساله داریم استفاده میکنیم هیشکودوممون طوریمون نشده؛ نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی؛ نه حتی خود بنده فی المثل؛
+ شوما خب کارت درسته؛
- ما مخلص شوماییم. کوچیکیم. چایی بریزم؟
+ نه دیگه دیروخته مرخص شیم کم کم از حضورتون...
- بودی حالا...
+ قربون شوما. تا همین جاشم خیلی اسباب زحمت شدیم.
- پس ایشالا یه روز تشیف بیارین حجره جهت ناهار در خدمت باشیم. آبگوشت بزنیم دور همی؛ ها؟ یا کباب...
+ چشم چشم. حتماً. فعلاً با اجازه...
- دست حق به همرات؛

212


- می‌بینم که مقدار زیادی از چشم‌های "تو" با خود دارید. جاییزه دارد؟
+ نمی‌دانم. لکن کیفیت دارد. و کافی هم هست شکر خدا؛

211


ما پول نداریم. ما حتی زبونم نداریم.
مغز، چشم، گوش، دماغ و دهن، یه گردو هم نداریم حتی؛
ما هیچی نداریم.
ما هیچی‌نداریم؛
واسه همین همیشه پیاده ایم.
پیاده میریم
بی که پیاده روی کرده باشیم که برا قلبمون خوب باشه اقل کم.
پیاده روی ما دلیل اصلی سکته‌های ملیح و قبیح ماس...
ولی آخرش که چی؟ هیچی.
همه خسته، همه داغون
همه پیاده...
فوقش برسی اون سر میدون و بشی وزیر؛
بازی که تموم شه، باز پیاده ای بیشعور.
حالیته چی میگم؟
از هفت جد و آبادت حرف میزنم. بلکمم هشت.
میدونی یک بیستم مردم آسیا، بلکمم دنیا تخم و ترکهء چنگیزن؟
ای خون پاک آریایی! ای خلیج فارس! ای اهل فن! ای فرورهر! ای فولان! ای بهمان!
بابا جان حالت چطوره؟
حال و احوالت چطوره؟
دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا
احوال چی؟ احوالی به آدم می مونه؟ نه بلا
مهوش و پریوش هم که رفتن لا دست کوروش کبیر؛
غلط کردن البته؛ چه بد کردن البته؛
کاریه که شده به هر شکل؛

210



- ای که با سلسلهء‌زلف دراز آمده ای!
+ بلی؟
- فرصتت باد.
+ چرا؟
- که دیوانه نواز آمده‌ای.
+ لکن اومدنی رفتنیه.
- ساعتی ناز نفرما و بگردان عادت؛
+ شوما نیاز کنید خب. ما می‌پرسیم.
- از کی می‌پرسی؟
+ از خودم می‌پرسم.
- گلچهره؟ تویی؟
+...
- ...
...

209


سمن بویان، غبار غم چو بنشینید، بنشانید؛
پری‌رویان، قرار از دل چو بستیزید، بستانید؛
ما کاری با شوما نداریم.
ما روی سخنمون با گلچهره ست.
گلچهره! شوما بپرس.

208

در مبارزه، دو روش وجود دارد؛ روش منطقی، و روش غیر منطقی؛ در روش منطقی، تا وقتی که یکی از میان شوما یا حریف شوما شکست را قبول کند، مبارزه ادامه می‌یابد. در روش غیر منطقی، تا مرگ شوما یا حریف شوما. از دیرباز، چیزی که رواج داشته مبارزهء غیرمنطقی بوده. از زمان دایناسورها و حتی قبلتر، آمیبهای تک سلولی بگیر و بیا تا همین حالا. مبارزهء منطقی از اختراعات بشر جدید است و صرفاً جنبهء سرگرمی دارد. در واقع باید آنقدر جنگید تا مرد یا میراند که باز این هم آخرش میرسد به مرگ. همه باید بمیریم. این آن چیزیست که در این هزارها میلیان سال و هزاران جایزهء نقدی و غیر نقدی دیگر باعث بقا و قدرتمندتر شدن گونه‌های باقی شده است. مرگ گونه‌های ضعیفتر. باز تا خواست خدا چی باشد.

207

همین چن شب پیشا بود؛ خدابیامرز اومده بود پیش ما. صحی سالمم بود؛ چیزی نشون نمیداد. رفتم چایی بریزم براش که دیدیم در می‌زنن. زنگ زدن خب البت. در زدن مجازه. ملتفتین که؟ ینی دیدی اینا که منتظرن تو این موقعیتا مچ آدمو بگیرن؟ خیلی حرکت... واقعاً صفتی نیست براش. ولی درست نیست در کل. خلاصه که کاپیتان بود. بعد عمری اومده بود یه سر به ما بزنه. دمش گرم. همیشه می‌گه: این دور هم جم شدنا، سر زدنا، مث جلسه تمرینه. ولی ما هیچ وخ نفمیدیم تمرین برا چی. چیزیم ازش نپرسیدیم هیچ وخ. ینی خب کسی از کاپیتان چیزی نمیپرسه... فقط میگی چشم. اطاعت! اومد و نشستیم و خدابیامرز به عادت همیشه ش، دوتا بالش گذاشته بود زیر دستش. کاپیتان پرسید: دیگه کی قراره بیاد؟ گفتیم قراری نیست. نامبرده سپس گفت: دیگه کیا هستن؟ عرض کردیم همون همیشگیا. کیا بودن؟ کاپیتان و خدابیامرز که نشسته بود اون بغل و حرف نمیزد، این رفیقمون روح درخت که علی رغم اینکه مدتیه با ما قهره و رفته تو سوکوت و هژیرم که اصن برا خودش بود. همه ساکت بودن که نامبرده ناگهان یه کش و قوسی اومد و یه اصواتی از خودش بروز داد که ما راستش تا اون موقع نشنیده بودیم. ولی برامون عادی بود. فرمود: کاپیتان دریا چطور بود؟ کاپیتان عرض کرد: مث همیشه. خدابیامرز پرسید مگه همیشه چجوریه؟ فرمود: خیر. همیشه چجوری نیست. کاپیتان گفت: من همیشه گفته م و بازم میگم آدم همیشه باید جوری بازی کنه که انگار بازی آخرشه. فرمود:‌ با شوماس ها! خطاب به خدابیامرز فرمود. خدابیامرز سوکوت کرد. نامبرده سپس چاییشو از تو سینی برداشت و گفت: اون قندو میدی؟ که ما البته ملتفت شدیم منظورش قندون بود، هرچند درواقع هدفش رسیدن به قند بود، اما منظورش این بود که ما قندونو بدیم تا بتونه هرچی دوس داره قند برداره؛ اینم مجاز بود. دادیم. کاپیتان هژیرو برداشت، خدابیامرزو هدف گرفت و پق! ماشه رو چکوند. خدابیامرز از ترس قالب تهی کرد. سری ریختیم جمش کردیم بعد خودمون جم شدیم، بعد قالبلشو پر کردیم و گفتیم بابا خالی بود. ایزی! ایزی! و قاه قاه خندیدیم. خیلی شوخی بدی بود ولی. اما کاپیتان بود دیگه... خواستیم از دلش دربیاریم، رفتیم براش پسته بیاریم. دیدیم نیست. پسته ها ینی نبود. پنجره باز بود رفتیم دیدیم طراری میگریخت و پسته بود که میریخت. گفتیم کاپیتان بدو! استارت زد. رسید به طرار، توپشو گرفت، یه پاس بلند داد به ما، ما روح درختو صاحب توپ کردیم، خدابیامرز دروازه بان بود. خدا رحمتش کنه. توپ بدجا خورد...

206



نمی‌دانم اولین بار کی در تاریخ ادبیات از تعبیر «آه جگر سوز» استفاده کرده. ولی هرکی بوده به نظر من کار خوبی نکرده. یعنی اسراف است خب، جگر را بسوزانی که چه بشود؟ آن هم با آه؟! جگر باید به دقت خرد شده و به سیخ کشیده شده و روی آتش نهایتاً یک الی دو دقیقه بماند، طوری که فقط یک کمی رنگش عوض شود و بعد همانطور آبدار به نیش کشیده شود. البته منظورم از آب همان خون است! به به! جگر باید خون چکان باشد. البته نه خام، پخته ولی خون چکان. زیاد که روی آتش بماند، سفت می‌شود و مزه اش از دست می‌رود. جگر گوسفند بهترین نوع جگر است. گران هم هست. جگر گوساله هم البته بد نیست ولی جگر گوسفند یک چیز دیگر است. من هروقت جگر می‌خورم همانجا در جا احساس می‌کنم دارم چاق می‌شوم. من جگر خیلی دوست دارم. یک دوستی دارم که متخصص انواع کباب است. با این دوستم چند وقت یکبار می‌رویم کوه و یک کباب مشتی میزنیم به بدن. من کباب خیلی دوست دارم. می‌میرم برای کباب. از نظر ما، یعنی من و این دوستم، جوجه سوسول بازی است. ما فقط گوشت قرمز دوست داریم بخوریم. کباب...آه ای کباب! پایه ثابت برنامه هایمان هم راسته دنبه است. راسته‌ی گوساله و دنبه‌ی گوسفند. بعضی وقتها جگر هم می‌بریم برای صبحانه. یک دودی در کوه راه می‌اندازیم که دهان خود خدا هم آب می‌افتد. حالا کار روزگار را ببین. یک روز به خودمان گفتیم دیگر داریم زیاده روی می‌کنیم، بیا از هفته‌ی بعد فقط غذای گیاهی و سبک بیاوریم و کوه را از زاویه‌ای غیر از محلی برای خوردن کباب نگاه کنیم. بعله. پنش تا تخم مرغ برداشتیم و چن تا سیب زمینی و چن تا بلال و زدیم به کوه. دست بر قضا آن روز چن تا از دوستان دیگر به طمع کباب با ما آمده بودند کوه که بدبختها رکب خوردند. خودمان هم رکب خوردیم. رفتیم نشستیم و بساط را پهن کردیم. عدل زیر پای ما یک عده دختر و پسر از این سوسولها آمده بودند بساط کباب راه انداخته بودند. آنهم چی؟ راسته دنبه. بلد هم نبودند. کباب بلدی می‌خواهد. ما را می‌گویی؟ کارد می‌زدی خونمان درنمی‌آمد. این دوستم می‌گفت خدا دارد من را عذاب می‌دهد به جبران همه آن کباب‌هایی که در کوه خوردم. اصلاً حالمان گرفته شده بود و مثل سگ از کرده خودمان پشیمان شده بودیم. همان روز من آمدم در فیسبوک نوشتم گیاهخواری خر است و مرگ بر گیاهخواری. حالا نه محض اینکه بگویم گوشت لذیذ تر است یا ویتامین دارد یا چی، نع. اصلاً کباب باعث مهربانی آدمها می‌شود. در خانواده هم همینطور است. وقتی کباب در خانه اکران می‌شود همه با هم مهربان می‌شوند و لبخند بر لب دارند. محبت موج می‌زند در فضا. بخصوص وقتی که کباب خانگی باشد. گیاه چی؟ هیچی. آدمها را تنهاتر می‌کند و از هم دورشان نگه می‌دارد. بعله. حالا این کباب به این خوبی، این جگر به این خوبی، یعنی چی با آه سوزانده بشود؟ با جگر چکار دارند؟ این همه جا برای سوزاندن. جگر کیلویی بیست هزار تومان! دنبه ارزان است. آه دنبه سوز بکشند که به هیچ جایی هم بر نمیخورد. جگر حرمت دارد. حتی شاعر می‌فرماید جگر شیر نداری سفر عشق مکن! آفرین به شاعر که اینقدر خوب قدر جگر را می‌داند. حالا بگذریم از اینکه برای سفر عشق جگر شیر به تنهایی کافی نیست و ... بعله. خلاصه اینکه من هروقت آه می‌کشم نگران می‌شوم مبادا جگر سوز باشد و موجب خسران! و زود فوت می‌کنم تو آهم که سرد بشود. آه سرد می‌کشم معمولاً. فوقش جگر یخ می‌زند. جگر یخ زده هم خوب نیست ولی دستکم باز قابل استفاده است. البته ترجیح اولم آه نکشیدن است. به جاش به صورت عمیق خیره می‌شوم به دوردستها و مغزم را از هر فکری خالی می‌کنم. بعله. آدم باید حواسش به همه چی باشد.

205

نام سرخپوستی: نمک گندیده؛

204

نام سرخپوستی: حدیث هول قیامت؛
تو خونه بش میگن: حکایت روزگار هجران؛