یه روز یه کچله میره آرایشگاه آدرس بپرسه، یارو بش میگه دیدی کرم از خودته؟
خریطهی کوچکی که در آن پول میریزند و یا در آن نوشتجات و اسناد و کاغذهای کاری را میگذارند و عموماً از ابریشم و پارچههای ظریف دیگر آن را می سازند؛
۳۰.۸.۹۲
598
- دیدی یهو برنامهریزینشده بعضی رفیقاتو تو خیابون میبینی چه ذوق میکنی؟ باحاله ها.
+ نه، ندیدم. چطور؟
- هیچی همین طوری. موفق باشی.
+ مؤید باشی.
+ نه، ندیدم. چطور؟
- هیچی همین طوری. موفق باشی.
+ مؤید باشی.
597
روی کاغذ نیش اگه تا بناگوش باز بشه یعنی قطعاً پاره شده. ولی در عمل دیده شده بدون پارگی هم اتفاق افتاده. عجایب.
596
یه روز یه آفتابه داشته تو یه راهی برا خودش قدم میزده، همینجوری سر
میچرخونه میبینه یه شیر آب یه گوشه نشسته. میگه حالا تا اینجا اومدیم،
بریم پر کنیم خودمونو، شیره دیگه، آبه دیگه. میره خودشو جا میکنه زیر
شیره، دستشو از رو سرش برمیداره که ببره شیرو باز کنه، زورش نمیرسه. یه
دلش میگه نمیشه دیگه، ول کنیم بریم به قدم مدممون برسیم حال کنیم، یه دلش
میگه چی؟ ول کنیم بریم؟ شیلنگا چی میگن؟ شیر آب بیکار گوشه خیابون دیدیم
خودمونو پر نکردیم؟ حالا اصن گور بابای شیلنگا، گور بابای حرف مردم، اگه
رفتیم جلوتر آب خواستیم، با این یه ذره آبی که داریم کارمون راه نیافتاد
چی؟ آفتابه به شیر آب میرسه باید خودشو پر کنه. آدم از فرداش که خبر
نداره. اون یکی دلش میگه خُبالا، تو ول کن. اصن شتر دیدی ندیدی. میگه من ول
کن نیستم. این شیر باز میشه، منم پر میشم، بعد میریم. همینجوری دودل
وایساده بوده زیر شیره و گاهی یه وری باش میرفته که یهو شیره بیدار میشه،
آفتابه رو میخوره و خلاص. جفت دلاشم تف میکنه تو جوب و دوباره میخوابه.
594
البته ما بیشتر بودیم. بقیه رفتن، ما موندیم و دسگیر شدیم. به خودمون
گفتیم: وقتی بقیه رفتن، چرا ما نباید بمونیم تا دسگیر شیم؟ دیدیم راس
میگیم. موندیم و دسگیر شدیم. و الّا آره. بیشتر بودیم.
593
ترک زمین سه گله، بله. ترک زمین سه گله، ولی واسه کسی که زمینو ترک میکنه. هرکی زمینو ترک کنه سه هیچ برنده ست.
592
ما فقط عبور میکنیم. تماشاچی. تماشا میشه عبور همراه با دیدن. ما میبینیم
و رد میشیم. توقف نخواهیم داشت. عزیزان کمربندا رو باز نکنن.
591
ما چون زنگمون خرابه، وقتی منتظریم یکی بیاد و نمیاد، دلخور نمیشیم. چون
میگیم خب شاید اومده زنگ ما خراب بوده، رفته. والّا. دنیا کِی ارزش این
حرفا رو داره.
590
یه روز یه نفر میره پیش روانپزشک، میگه آی دکتر من احساس میکنم پنیرم. در
همون لحظه منشی دکتر با سنگک و گردو میاد داخل میخورنش پدرشو درمیارن.
یارو همونطور که دکتر داشته لقمه شو میجوییده میگه میخوای بخوری بخور، پدرمو دیگه چرا درمیاری؟ دکتر میگه: خفه بابا. و چایی شیرینشو هورت میکشه.
یارو همونطور که دکتر داشته لقمه شو میجوییده میگه میخوای بخوری بخور، پدرمو دیگه چرا درمیاری؟ دکتر میگه: خفه بابا. و چایی شیرینشو هورت میکشه.
589
تمام قصهی عالم اینه که نازکش داری ناز کن، نداری پاتو دراز کن، زیرشلواریا تو راهن، اصلاً نگران هیچ چیز نباش.
588
یکی بیاد انصافاً این پیازا رو رنده کنه. انقد اشک ریختم سبک شدم سر پیاز
قبلی که تنها یادی ازم مونده در خاطر کسی که اصن نمیدونیم هست یا نیست. با
باد بعدی کولر بخار خواهم شد و خواهم رفت از این خانه که تازه دریچهی
کولرش را تنظیم کرده بودم روی خودم.
587
آدم همیشه باید دوتا نقشهی خوب برای فرار تو کیسه ش داشته باشه. یا تو جیبش، یا تو کیفش، یا زیر پیرنش، یا تو کشویی جایی.
586
افرادی هستن که میگن چیزی که خم نشه، میشکنه. نه عزیزان. یه چیزایی هست،
نه خم میشه، نه میشکنه. هست در جهان چنین چیزهایی. تاریخ نشون داده
نمیشکنه. شبکه سه هم یه بار تکرارشو گذاشت. البته بنده منزل نبودم، ندیدم.
ولی هست.
585
آخه بابا یه دوتا ساختارم بذارید باقی بمونه لااقل شبا برمیگردیم خونه گم نشیم. نشکنید همه رو انصافاً.
آ سد ممدسن ساختارشکن که دیگه ختم تمام ساختارشکنای دوعالم بود، خدابیامرز تو عمر شریفش فقط سه تا ساختارو شکست و بر روی شاخه جست و نشست و رفت.
شد آ سد ممدسن ساختارشکن. فقط سه تا.
تبر گرفته بود دستش راه افتاده بود وسط ساختارا؟ نه والّا
آ سد ممدسن ساختارشکن که دیگه ختم تمام ساختارشکنای دوعالم بود، خدابیامرز تو عمر شریفش فقط سه تا ساختارو شکست و بر روی شاخه جست و نشست و رفت.
شد آ سد ممدسن ساختارشکن. فقط سه تا.
تبر گرفته بود دستش راه افتاده بود وسط ساختارا؟ نه والّا
584
یه شب با کاپیتان رفتیم نشستیم تو کابین خلبان، نشستیم به حرف، چند ساعتی
که گذشت خواستیم بشینیم، دیدیم همه جا تاریکه چراغا خاموشه. زنگ زدیم برج
مراقبت بیدارشون کردیم چراغا رو روشن کردن ما بشینیم، یادمون افتاد اصلاً
بلند نشده بودیم. اصلاً هواپیما بنزین نداشت. کلی شرمنده شدیم، ولی بچههای
برج مراقبت ازمون تشکر کردن که نذاشتیم سحر خواب بمونن.
583
ماهایی که زیاد حرف میزنیم، واسه اینه که امیدواریم شاید بر حسب تصادف،
اون چیزی رو که نمیدونیم چیه و کجا قایم شده بگیم. بلکم یه کم چیز شدیم.
582
قضیه اینه که در قدیم، مردم عادت به دیدن خر شاخدار نداشتن. هر خری میدیدن
شاخداره، فک میکردن بزه. میگفتن خربزه. خری که بزه. ولی حالا عادی شده.
حالا دیگه چیزی که زیاده، خربزه.
حالا دیگه چیزی که زیاده، خربزه.
581
عنتر از لوطی پرسید: پس چرا نمیرسیم؟ لوطی گفت: چون نمیدونیم باید به کجا
برسیم. عنتر گفت: پس چرا قبلاً میرسیدیم؟ لوطی گفت: چون میدونستیم.
580
شاید حق با منه دارلینگ، شایدم نه. ولی نمک توی این نمکدون، سفیده. چه حق با من باشه، چه نه. اینه که میگم ینی، دنیا ارزش نداره.
579
نبات
در چایی نیمه شبانه
خاص آنکه دارچینی هم باشد آن چایی
خورشید است
در یک روز نیمه ابری.
در چایی روزانه
حتی اگر دارچینی باشد آن چایی
نبات
فقط شیرین است.
در چایی نیمه شبانه
خاص آنکه دارچینی هم باشد آن چایی
خورشید است
در یک روز نیمه ابری.
در چایی روزانه
حتی اگر دارچینی باشد آن چایی
نبات
فقط شیرین است.
578
آ سد ممدسن لاحافدوز میگه: علت اصلی اختراع کمربند، بیاعتمادی به شلوار بوده. به کجا داریم میریم عزیزان؟
577
کاپیتان میگه: همهی حال پرواز به اینه که یهو ارتفاع زیاد و کم کنی بخندیم. تو ارتفاع ثابت که عمهی منم پرنده ست.
576
جان سیلور دراز میگه: درسته که نباید به ترکیب برنده دست زد، ولی داشتن پلن بی همیشه به نفع همه ست. به خصوص توی آشپزی.
575
جان سیلور دراز میگه: من با هرچی بخواید براتون غذا میپزم، جز با حرف حق. نمیخورید دیگه. میمونه رو دستمون باس بدیم به ماهیا.
573
کاپیتان میگه مزیت کشتی به هواپیما اینه که اگه بنزینش تموم بشه وسط راه،
نه تنها سقوط نمیکنی و به گا نمیری، بلکه میتونی با باد و پارو ادامه
بدی بری تا انتها.
۱۳.۸.۹۲
572
شاعر میفرماید: «دلبرم دلبر، خانه خرابم
کرد و الخ» که این نشان میدهد دلبر چقدر مهم است و چقدر تواناست. یا در
جای دیگری میفرماید: «دلبر دلبرم، تویی تاج سرم، وای خاک به سرم خاک به
سرم ایشالا عروسی پسرم و الخ» که این آخری البته جزو مباحث ما نیست و جزو
مباحث دیگران است. مباحث ما این است که به مسئلهی دلبر آنچنان که شایسته و
بایسته ست پرداخته نشده. مثلاً آیا هیچ کسی بررسی کرده است که دلبر چرا
دلها را میبرد و به کجا میبرد و چطور میبرد و اینها؟ بله البته.
کارهایی شده، زحماتی کشیده شده و دستشان هم درد نکند. حالا ما هم یک چیزی
بگوییم در حاشیه. ما چی میگوییم؟ ما، بنده و همکارانم در کارگروه
دلبرپژوهان دوعالم، همینجوری الکی میگوییم نیروی محرکهی دلبری دلبر،
خوشذوقی دلبر است. اگر هم کسی بگوید مگر شما کی هستید که این را میگویید؟
میگوییم ما کوچیک شوماییم. حالا این خوشذوقی یعنی چه؟ یعنی چطور؟ خود ما
هم هنوز دقیقاً نمیدانیم. از اول هم نمیدانستیم که مثلاً بگوییم یادمان
رفته یا چه شده، نه، نمی دانستیم. هنوز هم نمیدانیم. اما یک روز در
کارگروه نشسته بودیم و منتظر بودیم تا سماور آب را به جوش بیاورد و یکی به
قید قرعه برود چایی دم کند، و یکی دیگر برود چایی بریزد بیاورد و اینها،
مثل همیشه، که ناگهان یاد یک چیزی افتادیم. تمام اعضای کارگروه با هم یاد
یک چیزی افتادند. ولی هیچکدام هنوز نمیدانستیم که همه با هم چیز شدهایم.
حالا خلاصه آشنایی دادیم و رفت دیدیم ئه! چه باحال! یاد چی افتاده بودیم؟
یاد آن دوست خوشذوقمان. خیلی خوب ذوق میکرد. ذوقهای خوبی هم میکرد
انصافاً. الکی یعنی ذوق نمیکرد مثل علی ذوقی. بعد خب چون کار گروه ما
دلبرپژوهی است، یاد هرچی بیافتیم یاد دلبرپژوهی هم میافتیم دیگر، هیچی.
یاد آن افتادیم، یاد این افتادیم، این یادها رفتند توی همدیگر، دیدیم بله.
رمز ماجرا خوشذوقی است. حالا خوشذوقی یعنی چطوری؟ این دو سه مدل دارد. به
طور کلی، مبتدی و پیشرفته. خوشذوقی مبتدی، در این است که فرد به چیزهای
خوش، ذوق کند. در خوشذوقی پیشرفته، فرد از اینکه به چیزهای خوش ذوق میکند
ذوق میکند، و چون این ذوق، ذوق پیشرفته است، خیلی یک حالت خوبی دارد.
قشنگ مشخص است که یک ذوق عادی نیست. آنقدر خوب است که آدم محو آن میشود و
ناگهان میبیند حواسش نبوده و دلش را بردهاند. کی برده؟ دلبر. چرا؟ تا ذوق
کند. چرا؟ چون دل بردن ذوق دارد دیگر! نه ولی جدی چرا؟ تا از ذوق دلبری
ذوق کند. یعنی ذوق پیشرفته. بعد ذوق پیشرفته که کرد چه میشود؟ ذوق پیشرفته
محیط را ذوقی میکند. آدم میبیند، دلبر دارد ذوق میکند، و خیلی خوب ذوق
میکند. گول او را میخورد و حواسش به ذوق دلبر پرت میشود، میبیند دلش
نیست. بعد میبیند دلبر باز دارد ذوق میکند و این بار پیشرفتهتر. چون ذوق
پیشرفته همینطوری هی پیش میرود. حد یقف ندارد. آدم اینها را که میبیند
میبیند چی؟ میبیند ای بابا! دلش را بردهاند، خودش هم دارد ذوق میکند.
ذوق زیبا دو برابر شده است. ضریب خوشذوقی رفته بالا. دلبر از ذوق آدم ذوق
میکند، خوب هم ذوق میکند، آدم به هکذا، ذوق ذوق ذوق، آ ماشالا دستها قطع
نشود. بله. اینطور.
یعنی دیدیم که دلبر هم ابتدا به ساکن دل میبرد، حالا شاید نه همه ش را، و هم وقتی برد، با ذوق، و هم با ذوق به ذوق. و هم همینطور الی آخر. پس چی؟ خوشذوقی شرط است. شرط چی؟ شرط دلبری. چرا؟ چرا ندارد. ولی به عنوان مستند میتوان به این موضوع اشاره کرد که اتفاقاً همین این سازمان ملل و صلیب سرخ و اینها پارسال پیارسال که چیز میکردند، در آخرین آمارشان، اسم دل ما را در این لیست آخری، یعنی اسیران ذوق به ذوق گذاشته بودند. که یعنی لابد یک چیزی بوده دیگر. جنگ که نبوده این برود اسیر بشود. این نشان میدهد که دلبر چطور با خوشذوقی خود، میتواند دلها را ببرد. خوشذوقی است که دلبر را میکند دلبر. خوب بلد است ذوق کند و ذوقهای خوب میکند. آفرین بر دلبر، و سلام بر تمام اُسرا.
یعنی دیدیم که دلبر هم ابتدا به ساکن دل میبرد، حالا شاید نه همه ش را، و هم وقتی برد، با ذوق، و هم با ذوق به ذوق. و هم همینطور الی آخر. پس چی؟ خوشذوقی شرط است. شرط چی؟ شرط دلبری. چرا؟ چرا ندارد. ولی به عنوان مستند میتوان به این موضوع اشاره کرد که اتفاقاً همین این سازمان ملل و صلیب سرخ و اینها پارسال پیارسال که چیز میکردند، در آخرین آمارشان، اسم دل ما را در این لیست آخری، یعنی اسیران ذوق به ذوق گذاشته بودند. که یعنی لابد یک چیزی بوده دیگر. جنگ که نبوده این برود اسیر بشود. این نشان میدهد که دلبر چطور با خوشذوقی خود، میتواند دلها را ببرد. خوشذوقی است که دلبر را میکند دلبر. خوب بلد است ذوق کند و ذوقهای خوب میکند. آفرین بر دلبر، و سلام بر تمام اُسرا.
۸.۸.۹۲
571
خدابیامرز برای کاهش اصطکاک همیشه از راهایی میرفت که هیشکی ازشون نمیرفت. این بود که اکثراً به جایی نمیرسید و هی میرفت. اونقد رفت تا مُرد. مرگ حقه به هر شکل.
۲۷.۷.۹۲
570
روز آخر آموزشی داشتن عکس یادگاری میگرفتن، خب من با هیشکی رفیق نشدم اونجا، هیشکی نخواست تو عکس یادگاریش باشم، منم خیلی دنبالش نبودم، ولی یه لحظه احساس کردم خب حالا کاریه که شده، باید یا نباید، اینجایی. اینجا بودی. شاید پس فردا خواستی به یکی بگی اینجا بودی، رو چه حسابی باور کنه راس میگی؟ خودت چی؟ اگه خودت یه روز همه چی یادت رفت، که البته چه بهتر، نباس یه چیزی داشته باشی، یه چیزی مث پل، که لااقل اگه گفتن آقا تو که به اینجا رسیدی از این مسیر اومدی، اینجا بودی یه مدت، مث بز زل نزنی تو چشاشون و بگی من؟ کی؟ کجا؟ و اینا، که گفتم منم برم یه عکسی بگیرم. هیشکی نبود. همه عکساشونو گرفته بودن و عکاس داشت میرفت. رفتم صداش زدم، خواستم بگم تکی بگیره، دیدم اونقدی نیستم که خودم تنها یه عکسو صاحاب بشم. هیشکی نبود. سر گروبان نمیدونم داشت میرفت دسشویی یا داشت میومد، گفتم سرکار، بیا ما با هم یه عکس یادگاری بگیریم منم بگم رفتم سربازی. گفت ای بابا، این حرفا چیه، بیا. وایسادیم جلو یه ردیف ژ3 چاتمه شده و عکس انداختیم. چاتمه ینی اینطوری که سه تا یا اگه نبود دوتا تفنگو به هم تکیه میدن همینجوری ول نباشن رو زمین. عین سرگروبان که اومد وایساد کنار ما همینجوری ول نباشیم تو عکس. دمش گرم انصافاً.
۳۰.۵.۹۲
569
آقای راننده میگه: نقطه نذاشته بری سر خط هیشکی سوارت نمیکنه. خیلی مگه کم پیش بیاد گذری به تورت بخوره.
۲۹.۵.۹۲
568
یه
روز یه گوسفند میره از چاه آب بخوره، گردنش کوتاه بوده نمیتونه، میخواد
برگرده به رفیقاش بگه از این چاه آب نخورید، سر میخوره میافته میمیره. همین
که سر میخوره، باعث میشه رفیقاش فک کنن درستشم همینه. همه شون میرن میافتن
تو چاه به گا میرن. خلق را تقلیدشان بر باد داد. بعله. حالا یه روز یه
زرافههه میاد از همون چاه آب بخوره، گردنش دراز بوده میتونه. آبشو که
میخوره جنازه این گوسفندا رو میبینه افسوسشم
میخوره بعد خلاصه دیگه یه گوزنه میاد آب بخوره، شاخاش گیر میکنه، یه
ماره میره، خوشش میاد همونجا میمونه میشه مار آبی، تا اینکه یک روز،
بعله، یه روز میرسه که این چاه میشه همون چاهی که خرگوش کوچولوی باهوش با
زیرکی، شیر، سلطان جنگلو میندازه توش میره پیش گوسفندا. اینه که میگم ینی
این قصهها چیز داره برامون. ینی دنیا ارزششو نداره. ول کن بره بابا.
اینجوری اونجوری میگذره هرچی هست.
بعله حاج آقا. چاییت سرد نشه.
بعله حاج آقا. چاییت سرد نشه.
567
یه روزم اتفاقاً این رفیق ما از در اومد تو، گفت فلانی، ما عاشق شدیم. گفتم احمق! آخه تو میدونی عشق بیوفایی داره، گریه و زاری داره، آدم فراری داره و کذا و کذا، باز رفتی عاشق شدی؟ گفت نه آخه من تنها که نشدم، ما شدیم. مجبوری شد. گفتم خب باز خوبه اونم عاشق تو شده، گفت نه، ما. من و تو و ایشون و اوشون و اینها. گفتم ینی منم الآن عاشقم؟ گفت آره. گفتم عاشق کی؟ گفت معلوم نیست. گفتم همه با هم عاشقیم؟ گفت آره. گفتم رفاقتمون خراب میشه وا! گف نمیشه. راس میگفت. دیدیم رفاقمتون هنوز قابل خوردنه. بعدش نشستیم رفت نون بگیره بعد صبونه چیز کنیم ببینیم چه باید کرد و چه میشود کرد. رفت و برگشت و صبونه رو زدیم و دیگه نفمیدم تو راه چی شده بود که نه اون چیزی گفت، نه راستش ما چیزی پرسیدیم. عاشقیا اینجوری شده دیگه. هیچیش معلوم نیست. ریده ن توش. برین توش بابا.
566
امروز سوار بی آر تی شدم، خب خیلی روزها سوار بی آر تی میشوم، امروز هم روش، بله، امروز سوار شدم و طبق عادت خودم را رساندم به آن وسط. در آن وسط، یک آقای سربازی ایستاده بود با ساکهایش در کنار. من هم روبروی آن سرباز. بعد همینطور الکی گفتم خب این سرباز که جذابیتی برای من ندارد، یک کاری بکنم حوصلهام سر نرود تا انقلاب. گفتم چه کنم چه نکنم، یک قصه برای خودم تعریف کنم. ولی آخه چی؟ گفتم یک قصهای دربارهی میمون و شتر و اسب. بعد گفتم خب اینها چه ربطی به هم دارند؟ اصلاً میمون و شتر و اسب جایی همه با هم ممکن است حاضر باشند؟ که بعد به خودم گفتم: بلی، در قصه ممکن است. بعد گفتم خب حالا قصهی این میمون و شتر و اسب چیست؟ میمون که از همه زشتتر است، و بازیش هم از همه بیشتر است. حالا کاری نداریم که زشت با بیش چطور قافیه شده، نکته ش اینجاست که این زشتی، هیچ ربطی به بیشتر بودن بازی ندارد. یعنی از همه زشتتر است، و بازیش هم از همه بیشتر است در عین حال. و این جالب است. آنقدر جالب است که شده ضرب المثل. چرا؟ چون خرق عادت توش هست. چرا؟ چون درستش این است که آنکه از همه زشتتر است، چون از همه زشتتر است، بازیش از همه نگوییم کمتر نباشد، ولی لااقل دیگر بیشتر هم نباشد. ولی میمون این کار را کرده. میمون از همه زشتتر است، و بازیش هم از همه بیشتر است. آفرین بر او. این به آن معنا نیست که تمام زشتها بازیشان از همه بیشتر است و یا آنان که بازیشان از همه بیشتر است، زشتترند. نه. زشتی، و بیشتر بودن بازی مستقل از هماند. همانطور که در حالت و طرب بودن شتر از شعر عرب لزوماً به این معنا نیست که هرکس از شعر عرب در حالت است و طرب، شتر است. نه. هرکسی میتواند به شرط کژطبعجانور نبودن، از شعر عرب در حالت و طرب باشد، شتر هم روش. این به آن معنا نیست و آن به این معنا نیست، ولی، در کنار هم قرار گرفتن اینها جالب است. مثلاً ما از شتر انتظار نداریم کژطبعجانور نباشد، حال آنکه نیست. چرا؟ چون از شعر عرب در حالت است و طرب. مثل میمون. که زشت نیست چون بازیش زیاد است و بازیش زیاد نیست چون زشت است. بلکه زشت است، و بازیش هم از همه بیشتر است. و این جالب است. چون خلاف انتظار است. و اسب. اسب، خب حیوان نجیبی است. آفرین بر او. نجیب است. نجابت دارد. نجابت خوب است، اسب خوب است، دمش هم گرم. به ما چه؟ اصلاً این اسب با آن میمون زشتترِ بازیبیشتر چه نسبتی دارد؟ یا با آن شترِ در حالت و طرب از شعر عرب؟ آنکه دارد بازیش را میکند، یا در میآورد، یا اینکه در حالتش است و طربش، به اسب چه؟ نجابت اسب اصلاً اینجا میخواهد چطور خودش را نشان بدهد؟ وسط آن بازی و این حالت و طرب؟ بعد گفتم خب قصه است، یک کاریش میکنیم حالا، که دیدم رسیدهایم به انقلاب و باید به سرعت پیاده شوم تا دشنام نشنوم. سرگرم شدیم به هر شکل. امیدوارم آن سرباز عزیز، امیدوارم تمام سربازان عزیز، هرکجا که هستند، شاد و سلامت و سرحال باشند. سربازها به هر شکل، گناه دارند. سربازند. سر میبازند. حالا ممکن هم هست نبازند، ولی اگر لازم شد، باید ببازند. و باختن سر، کار هر کسی نیست.
۶.۵.۹۲
564
در قدیم، بنده خاطرم هست یک سینی داغ میذاشتن به عنوان درب دیگ، و روش یه
چیزی درست میکردن به نام نزدیگ. این کلمهی نزدیک از اونجا میاد.
مثلاً طرف میگفته ته دیگ؟ بعد میدیده دوره، تا دربیاره طول میکشه. میگفته نه. همین نزدیگ بده قربون دستت.
بعد این دیگه میچرخه برا خودش میشه نزدیک امروزی.
مثلاً طرف میگفته ته دیگ؟ بعد میدیده دوره، تا دربیاره طول میکشه. میگفته نه. همین نزدیگ بده قربون دستت.
بعد این دیگه میچرخه برا خودش میشه نزدیک امروزی.
563
وقتی آخر شب سیلویا زنگ روی پیشخوان را زد و با صدایی بلندتر از حد حرف زدن، و لحنی جدیتر از آنچه در طول شب از او دیده بودم، گفت: برادرا جانمونی، بدو ماشالّا، اولین احساسی که بهم دست داد، تعجب بود. به محض اعلام سیلویا، تقریباً همه بلند شدند و یکی یکی از سالن رفتند بیرون. به فرانک نگاه کردم. او هم صندلیاش را داد عقب. انتظار نداشتم آنجا هم آخر شبها تعطیل بشود. منتظرش نبودم یعنی. ولی خب، شهر سیلویا، قانون سیلویا. من هنوز نمیدانستم شب باید کجا بمانم. همین بود که برای رفتن خیلی عجله نداشتم. فرانک، بلند شده بود و ایستاده بود کنار من که هنوز نشسته بودم. خواستم بلند بشوم، دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: خوش بگذره. و همزمان به من و سیلویا گفت شب بخیر. من به سیلویا نگاه کردم. همچنان لبخند به لب داشت. فرانک رفت و در را پشت سرش بست. من هنوز درست متوجه موقعیت نشده بودم. حواسم هم خب زیاد سر جاش نبود. این از نوشیدن زیاد نبود، یعنی بیشتر از مشروب، تحت تأثیر فضا بودم. زمان زیادی آنجا نشسته بودم. پاهام خشک شده بود. در سکوت و با حرکاتی آرام خودم را از روی صندلی بلند کردم و ایستادم مقابل سیلویا. در تمام طول شب ندیده بودم کسی چیزی بپردازد. نمیدانستم چطور حساب میکنند. حتی نمیدانستم باید چی بگویم. سیلویا شروع کرد به تمیز کردن پیشخوان و جمع کردن لیوانها. من آرام گفتم: تو شهر جایی هست بشه شب موند؟ سیلویا دست از کار کشید و گفت: مگه میخوای بری؟ گفتم مگه نباید برم؟
- باید بری؟
+ نه.
- خب دیگه.
+ ینی میگی اینجا بمونم؟
- نمیخوای؟
+ باعث افتخارمم هست.
- اوه! خُبالا!
+ میتونم تو جمع کردن اینا کمک کنم؟
- میتونی؟
+ البته که میتونم.
- این سینی، اونم میزا.
سینی را برداشتم و راه افتادم بین میزها و مشغول جمع کردن لیوانها و بطریها شدم.
+ اینجا کسی بابت چیزی که میخوره پول نمیده؟
- چطور؟
+ چون تمام مدت ندیدم کسی پولی بده.
- خب. نه. نمیده. لازم نیست.
+ پس اینجا چجوری میچرخه؟
- هنوز نفهمیدی؟ با عشق!
+ پس یه جایی هست بالأخره که عشق توش نون و آب بشه.
- نون، آب، همه چی.
+ اونوقت چجوری؟
- یه جوری میشه دیگه.
+ خب این چیزا از یه جایی میاد دیگه. از تو زمین درمیاد؟
- دقیقاً. از تو زمین درمیاد.
خب نمیخواست جواب درست و حسابی بدهد. من هم خیلی کنجکاو نبودم. پیش خودم گفتم لابد بین این همه عاشق یک خرپول احمق هم پیدا میشود که بتواند کل هزینهی یک شهر را بدهد و ککش هم نگزد.
همه چیز تقریباً مرتب شده بود. چراغها را خاموش کرد و فقط یک چراغ کوچک پشت پیشخوان را روشنتر نگه میداشت که ظاهراً برای آن موقعیت کافی بود.
+ میدونی، من به تمام زنایی که از اینجا رفتن حق میدم.
- اوه! پس متوجه شدی!
+ کسی هست نشده باشه؟
- هرکی هنوز ندیده.
+ کسی هست ندیده باشه؟
- خود تو. چن ساعت قبل.
+ هممم... ولی یه چیزی رو نمیفهمم. این آدما تو رو بین خودشون تقسیم کردن؟
- این آدما؟ این آدما اگه دست خودشون بود که تا حالا حتی منم زنده نبودم. این آدما... هه... این آدما اسیرن. به سلامتی این آدما!
+ به سلامتی این آدما!
- تو مگه آدم نیستی؟
+ شاید تنها آدمی که تو شناسنامه ش قید شده آدم.
- پس چته؟
+ چیزیم نیست. فقط یه ذره تو فهمیدن مشکل دارم. معمولاً یا هیچی نمیفهمم، یا خیلی دیر میفهمم.
- میفهمی به وقتش.
+ میدونی، وقتی فرانکو دیدم، بیقرار بودم. ولی اون هیچی عین خیالش نبود. اینجا انگار هیشکی هیچی عین خیالش نیست. خود تو انگار هیچی عین خیالت نیست. جالبه که حتی منم دیگه هیچی عین خیالم نیست.
- خوبه؟
+ بدم نیست.
- پس حالشو ببر.
+ نمیتونم.
- چرا؟
+ چون نمیفهمم.
- چیو؟
+ همه چیو. هیچی نمیفهمم.
- پس به سلامتی همه نفهما!
+ به سلامتی همه نفهما!
- تو هنوز عاشق من نشدی؟
+ نمیدونم. این چیزا رو نمیفهمم.
- آخرین تازهوارد قبل از تو، هه... رفیقت.
+ فرانک؟
- فرانک. فرانک معقولترین آدم اینجاس. لااقل حرف میزنه. ولی خب، شب اولی که اینجا بود، قبل از سلام، گفت که عاشق منه.
+ فرانک آدم خوبیه.
- فرانک آدم خوبیه. به سلامتی فرانک!
+ به سلامتی فرانک!
- جدی تو چته؟
+ نمیفهمم. من هیچی نمیفهمم. ولی تو... تو خیلی خوشگلی.
- میدونم. خوبه باز اینو میفهمی.
+ به سلامتی همه خوشگلا!
- به سلامتی همه خوشگلا!
+ تو کی میخوابی؟
- من نمیخوابم.
+ جالبه. منم نمیخوابم.
- داشتی دنبال جا میگشتی که
+ فقط برای موندن. شب بیابون ناامنه.
- حتی با اون؟
هژیر را از غلافش درآوردم. توجهش متعجبم کرده بود. گذاشتمش روی میز و گفتم: به خصوص با این.
- ولی اینم خوبه ها. هرکاری میخوای میکنی، بعد میگی نمیفهمی.
+ خب چون نمیفهمم.
- اولین نفر نیستی.
نگاهش را دوخت به هژیر.
+ میشناسیش؟
- دیدمش.
+ پس درست اومدم.
- اونم نمیفهمید. ولی تو دیگه خیلی نفهمی.
+ آدما با هم فرق دارن.
- ولی آخه چرا باید بفهمی؟ چیو باید بفهمی؟ نفهم خب.
+ نمیفهمم دیگه.
- آخه میخوای بفهمی.
+ خب چون نمیفهمم.
- کسایی که میان اینجا میفهمن؟
+ نمیدونم. لابد باید بفهمن.
- این چیزی نیست که فهمیدن بخواد.
+ نمیدونم. شاید.
- نه هیچی میفهمی، نه هیچی میدونی. یه هفتیر گرفتی دستت راه افتادی تو بیابون. این عاقبت خوشی نداره.
+ احتمالاً. راه دیگهای ندارم.
- تو دیگه بسته. خیلی خوردی.
+ بیشتر از تو؟
- من عادت دارم.
+ همم... عادت... آدما عادت دارن عادت کنن.
- توئم عادت میکنی.
+ من؟ من که باید برم.
- خب به رفتن عادت میکنی. کردی.
+ گذشتن.
- فرقی نداره.
+ شاید.
- هه... خب. اینجا رم دیدی. اینجا رم دیدی و هیچی نفهمیدی.
+ هه آره... از قول من از فرانک خدافظی میکنی؟
- اگه بخوای.
+ فرانک آدم خوبیه.
- آدم خوبیه.
+ گمونم دیگه وقتشه خودمونو بزنیم به خواب.
- بزنیم.
+ شب بخیر.
- شب بخیر.
- باید بری؟
+ نه.
- خب دیگه.
+ ینی میگی اینجا بمونم؟
- نمیخوای؟
+ باعث افتخارمم هست.
- اوه! خُبالا!
+ میتونم تو جمع کردن اینا کمک کنم؟
- میتونی؟
+ البته که میتونم.
- این سینی، اونم میزا.
سینی را برداشتم و راه افتادم بین میزها و مشغول جمع کردن لیوانها و بطریها شدم.
+ اینجا کسی بابت چیزی که میخوره پول نمیده؟
- چطور؟
+ چون تمام مدت ندیدم کسی پولی بده.
- خب. نه. نمیده. لازم نیست.
+ پس اینجا چجوری میچرخه؟
- هنوز نفهمیدی؟ با عشق!
+ پس یه جایی هست بالأخره که عشق توش نون و آب بشه.
- نون، آب، همه چی.
+ اونوقت چجوری؟
- یه جوری میشه دیگه.
+ خب این چیزا از یه جایی میاد دیگه. از تو زمین درمیاد؟
- دقیقاً. از تو زمین درمیاد.
خب نمیخواست جواب درست و حسابی بدهد. من هم خیلی کنجکاو نبودم. پیش خودم گفتم لابد بین این همه عاشق یک خرپول احمق هم پیدا میشود که بتواند کل هزینهی یک شهر را بدهد و ککش هم نگزد.
همه چیز تقریباً مرتب شده بود. چراغها را خاموش کرد و فقط یک چراغ کوچک پشت پیشخوان را روشنتر نگه میداشت که ظاهراً برای آن موقعیت کافی بود.
+ میدونی، من به تمام زنایی که از اینجا رفتن حق میدم.
- اوه! پس متوجه شدی!
+ کسی هست نشده باشه؟
- هرکی هنوز ندیده.
+ کسی هست ندیده باشه؟
- خود تو. چن ساعت قبل.
+ هممم... ولی یه چیزی رو نمیفهمم. این آدما تو رو بین خودشون تقسیم کردن؟
- این آدما؟ این آدما اگه دست خودشون بود که تا حالا حتی منم زنده نبودم. این آدما... هه... این آدما اسیرن. به سلامتی این آدما!
+ به سلامتی این آدما!
- تو مگه آدم نیستی؟
+ شاید تنها آدمی که تو شناسنامه ش قید شده آدم.
- پس چته؟
+ چیزیم نیست. فقط یه ذره تو فهمیدن مشکل دارم. معمولاً یا هیچی نمیفهمم، یا خیلی دیر میفهمم.
- میفهمی به وقتش.
+ میدونی، وقتی فرانکو دیدم، بیقرار بودم. ولی اون هیچی عین خیالش نبود. اینجا انگار هیشکی هیچی عین خیالش نیست. خود تو انگار هیچی عین خیالت نیست. جالبه که حتی منم دیگه هیچی عین خیالم نیست.
- خوبه؟
+ بدم نیست.
- پس حالشو ببر.
+ نمیتونم.
- چرا؟
+ چون نمیفهمم.
- چیو؟
+ همه چیو. هیچی نمیفهمم.
- پس به سلامتی همه نفهما!
+ به سلامتی همه نفهما!
- تو هنوز عاشق من نشدی؟
+ نمیدونم. این چیزا رو نمیفهمم.
- آخرین تازهوارد قبل از تو، هه... رفیقت.
+ فرانک؟
- فرانک. فرانک معقولترین آدم اینجاس. لااقل حرف میزنه. ولی خب، شب اولی که اینجا بود، قبل از سلام، گفت که عاشق منه.
+ فرانک آدم خوبیه.
- فرانک آدم خوبیه. به سلامتی فرانک!
+ به سلامتی فرانک!
- جدی تو چته؟
+ نمیفهمم. من هیچی نمیفهمم. ولی تو... تو خیلی خوشگلی.
- میدونم. خوبه باز اینو میفهمی.
+ به سلامتی همه خوشگلا!
- به سلامتی همه خوشگلا!
+ تو کی میخوابی؟
- من نمیخوابم.
+ جالبه. منم نمیخوابم.
- داشتی دنبال جا میگشتی که
+ فقط برای موندن. شب بیابون ناامنه.
- حتی با اون؟
هژیر را از غلافش درآوردم. توجهش متعجبم کرده بود. گذاشتمش روی میز و گفتم: به خصوص با این.
- ولی اینم خوبه ها. هرکاری میخوای میکنی، بعد میگی نمیفهمی.
+ خب چون نمیفهمم.
- اولین نفر نیستی.
نگاهش را دوخت به هژیر.
+ میشناسیش؟
- دیدمش.
+ پس درست اومدم.
- اونم نمیفهمید. ولی تو دیگه خیلی نفهمی.
+ آدما با هم فرق دارن.
- ولی آخه چرا باید بفهمی؟ چیو باید بفهمی؟ نفهم خب.
+ نمیفهمم دیگه.
- آخه میخوای بفهمی.
+ خب چون نمیفهمم.
- کسایی که میان اینجا میفهمن؟
+ نمیدونم. لابد باید بفهمن.
- این چیزی نیست که فهمیدن بخواد.
+ نمیدونم. شاید.
- نه هیچی میفهمی، نه هیچی میدونی. یه هفتیر گرفتی دستت راه افتادی تو بیابون. این عاقبت خوشی نداره.
+ احتمالاً. راه دیگهای ندارم.
- تو دیگه بسته. خیلی خوردی.
+ بیشتر از تو؟
- من عادت دارم.
+ همم... عادت... آدما عادت دارن عادت کنن.
- توئم عادت میکنی.
+ من؟ من که باید برم.
- خب به رفتن عادت میکنی. کردی.
+ گذشتن.
- فرقی نداره.
+ شاید.
- هه... خب. اینجا رم دیدی. اینجا رم دیدی و هیچی نفهمیدی.
+ هه آره... از قول من از فرانک خدافظی میکنی؟
- اگه بخوای.
+ فرانک آدم خوبیه.
- آدم خوبیه.
+ گمونم دیگه وقتشه خودمونو بزنیم به خواب.
- بزنیم.
+ شب بخیر.
- شب بخیر.
۵.۵.۹۲
562
سیلویا تاون در نگاه اول، مثل باقی شهرهایی بود که دیده بودم. ساختمانها، خیابانها، مغازهها، بار، بانک، و در کل همه چیز. یک شهر کامل و نه خیلی خاص. در نگاه دوم، ولی انگار تمام این شباهتها از بین میرفت. جایی که نگاهت به آدمهایی میافتاد که همه مست و خمار، مثل همین رفیق جدیدم، گوشهای افتاده بودند. شهر تقریباً تعطیل بود. این را میشد از مقدار حرکت موجود بین آدمها حدس زد. از رفیقم پرسیدم: اینا چشونه؟ رفیقم اول به سرتا پای من نگاهی انداخت، در چشمهایش میشد خواند که دارد دنبال مناسبترین جواب میگردد، بعد نگاهی به آدمهایی که در گوشه و کنار، نشسته بودند، ایستاده تکیه داده بودند، یا کاملاً ولو شده بودند انداخت، بعد رو کرد به آسمان و گفت: ما... ما عاشقیم.
- عاشق؟ همه تون؟
+ تابلو رو ندیدی مگه؟
- چرا دیدم، ولی آخه چیزی که میبینم یه مشت دائم الخمر و منگه. عاشقی اینطوریه؟
+ اینطوریم میشه.
- خب قبول. شما عاشق، معشوقاتون کجان پس؟
+ معشوقامون؟ معشوقمون اونجاس.
و به ساختمانی اشاره کرد که تنها محل پر رفت و آمد شهر به نظر میرسید. شبیه باقی ساختمانها بود از دور. کم کم که نزدیکتر میشدیم و زاویهی دیدمان به عمود نزدیکتر میشد، بیشتر به چشم میآمد. چشم دنبال حرکت است. و آنجا حرکت زیاد بود. در بار سیلویا، حرکت زیاد بود. بالای سردرش، زیر تابلوی بزرگی که اسم سیلویا بر آن نقش بسته بود، تابلوی کوچکی هم بود که میگفت: "برادرا جا نمونی، بدو ماشالّا." انگار شعار آن بار بود. به محض دیدنش اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا فقط برادرا؟ پس خواهرا چی؟ و این آنقدر محکم به ذهنم رسیده بود که به زبانش آورده بودم. رفیقم گفت: خواهرا همه رفتن. فقط ماییم و اون. قبل از آنکه بپرسم کی، ادامه داد: سیلویا. و نفسش را محکم بیرون داد. انگار بخواهم چیزی بگویم سریع نگاهش کردم، ولی نمیدانستم چی باید بگویم. متوجه استیصالم شد و با لبخند، دستش را به نشانهی دعوت به سمت بار گرفت و من هم گردنم را به نشانهی پذیرش تکان دادم و حرکت دستش را تقلید کردم. از پلهها بالا رفتیم و از در رد شدیم. بر خلاف تصویر و تصوری که از بار داشتم، آرامش عجیبی بر سالن حکمفرما بود. تمام میزها پر بود. هم از آدم، هم از بطری و لیوان. گروه موسیقی سه مرد کاملاً از خود بیخودشده بودند که یکی پیانو میزد، یکی گیتار و یک هارمونیکا. هر سه پشت به پشت هم نشسته بودند وسط سالن و هیچ کاری با آن یکی نداشتند، هرکدام در حال خودش بود، ولی خروجی همکاریشان فوق العاده بود. طوری که انگار تمام حاضران تحت تأثیر آن موسیقی به خلسهی مشترکی رفته بودند و گاهی با صدای برخورد بطریها و لیوانها نقشی در تکمیل آن موسیقی ایفا میکردند. آن سه تا ساز میزدند، ولی انگار گروه از تمام حضار تشکیل شده بود. تنها چیزی که آرامش آنجا را به هم میزد، آمد و رفت آدمها بود. و این آمد و رفتها خیلی ناگهانی بود. ناگهان یکی از جایش بلند میشد، میرفت بیرون. و ناگهان یکی بی هیچ حرفی وارد میشد و میرفت مینشست سر جایش. فقط ما بودیم که بیش از حد معمول دم در توقف کرده بودیم. به رفیقم نگاه کردم ببینم پیشنهادش کجاست برای نشستن، رفیقم؟ رفیق شده بودیم دیگر. ولی خب، رفیقم زل زده بود به پیشخوان بار. با چشمانی نمناک، و لبخندی عمیق، زل زده بود به پیشخوان. به پشت پیشخوان. همان کاری که کمتر از لحظهای بعد، من مشغول انجامش بودم. زل زده بودیم به زیباترین چشمان جهان. زل زده بودیم به زیباترین زن جهان. زیباترین زنی که هر مردی از ابتدای تاریخ تا انتهای آن دیده و خواهد دید. زل زده بودیم به زیباترین لبخند جهان در تمام ادوار. و از شدت ذوق و خرکیفی داشت اشکمان درمیآمد. زیباترین چشم جهان به ما چشمک زد و قفلمان را شکست. رفیقم اصلاً از این رو به آن رو شده بود. مثل بچهای که میخواهد دوست جدیدش را به والدینش معرفی کند، دست من را گرفت و کشید و برد تا پیش پیشخوان. زیباترین چشم جهان، نگاهی به صف آدمهایی که مقابل پیشخوان نشسته بودند انداخت، و صاحبان خالیترین لیوانها که کوچکترین حرکت آن زن را از دست نمیدادند، بلافاصله لبخند زدند و با سرشان چیزی را تأیید کردند و بلند شدند تا جا براش نشستن ما باز شود. کنار صندلیها که رسیدیم، رفیقم که لحظهای نگاهش را از زن برنداشته بود، گفت: سلام سیلویا. سیلویا هنوز داشت مقدمات دادن جواب سلام رفیقم را روی چهرهاش فراهم میکرد، چرخش چشمها، حرکت پلک، لبخند و این چیزها، که نمیدانم چی شد که من هم یکهو گفتم: سلام سیلویا. سهتایی با هم زدیم زیر خنده. سیلویا تمام مقدماتی را که فراهم کرده بود کنار گذاشت و همانطور با خنده گفت: سلام فرانک، و سلام ... ممم رفیق فرانک! و سرخوشانه دستش را به سمت ما دراز کرد. از اینکه فرانک دستش را گرفت و بوسید تعجب کردم. تا حالا از نزدیک چنین صحنهای ندیده بودم. ما در شرق از این رسمها نداشتیم. دستم را دراز کردم و خیلی معمولی دست دادم. ولی از ته دل. چون مهم دل آدم است. از عدم تغییر چهرهی سیلویا فهمیدم که دل به دل راه دارد. فرانک هم خیلی اهمیتی به این قضیه نداد. یا لااقل چیزی بروز نداد. فقط رو به من کرد و گفت: تو که نمیخوای سیلویا فک کنه من آداب معاشرت بلد نیستم؟ اینجا باید نام را وارد کنید. شیطان داشت نقشه میکشید که چطوری بروز بدهد. ولی خب این چیزها برای من هیچ اهمیتی ندارد. همانطور که دست سیلویا را در دست عرقکردهام نگه داشته بودم، گفتم: من آدمم. و از ملاقات شما خیلی خوشحالم. و دستش را یک بار دیگر تکان دادم و رها کردم. منتظر بودم دستش را بکشد به سمت پیشبندش تا خشکش کند. همه بعد از دست دادن با من همین کار را میکنند. دستشان را خشک می کنند. ولی سیلویا مهربانتر از این حرفها بود. زیباترین زن جهان مثل بقیه نبود. دستش را بست و با انگشت اشارهاش به هرکدام از ما اشاره کرد بنشینیم و گفت: خب حالا که همه خوشحالیم، بنوشیم به سلامتی همه خوشحالا. با مهارت لطیفی که تا آن موقع ندیده بودم، دوتا لیوان چید جلوی ما، و یک لیوان کوچکتر هم گذاشت جلوی خودش، و پرشان کرد. لیوان ها را بردیم بالا و به افتخار خوشحالی نوشیدیم. سیلویا ما را با لبخند زیبایش ترک کرد تا به باقی لیوانهای خالی رسیدگی کند. من به فرانک نگاه کردم. همچنان چشمش به سیلویا بود. اصلاً قابل مقایسه با آن جنازهای که بر دروازهی شهر افتاده بود، نبود. و من، اصلاً انگار نه انگار که تمام روز راه رفته بودم. سیلویا فوق العاده بود. کم کم داشتم متوجه معنی آن تابلوی خوشآمدگویی، حرفهای فرانک، و وضعیت آن شهر میشدم. گویی ذوق دیدن سیلویا محرک الهامی شده بود ازهمهی ماجرایی که بر شهر و خواهرا و برادرا گذشته بود. چشم همهی افراد حاضر در سالن، صدای ساز آن نوازندگان، و حتی دیلینگ دیلینگ گاه و بیگاه لیوانها و بطریها، حالا همه داشتند قصهای آشنا را تعریف میکردند. نمیدانم بهش بگویم خوششانسی یا بدشانسی. ولی شاید اگر هنوز زنده میبودم باید نگران تشابه احتمالی سرنوشتم با اهالی آن شهر میشدم.
- عاشق؟ همه تون؟
+ تابلو رو ندیدی مگه؟
- چرا دیدم، ولی آخه چیزی که میبینم یه مشت دائم الخمر و منگه. عاشقی اینطوریه؟
+ اینطوریم میشه.
- خب قبول. شما عاشق، معشوقاتون کجان پس؟
+ معشوقامون؟ معشوقمون اونجاس.
و به ساختمانی اشاره کرد که تنها محل پر رفت و آمد شهر به نظر میرسید. شبیه باقی ساختمانها بود از دور. کم کم که نزدیکتر میشدیم و زاویهی دیدمان به عمود نزدیکتر میشد، بیشتر به چشم میآمد. چشم دنبال حرکت است. و آنجا حرکت زیاد بود. در بار سیلویا، حرکت زیاد بود. بالای سردرش، زیر تابلوی بزرگی که اسم سیلویا بر آن نقش بسته بود، تابلوی کوچکی هم بود که میگفت: "برادرا جا نمونی، بدو ماشالّا." انگار شعار آن بار بود. به محض دیدنش اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا فقط برادرا؟ پس خواهرا چی؟ و این آنقدر محکم به ذهنم رسیده بود که به زبانش آورده بودم. رفیقم گفت: خواهرا همه رفتن. فقط ماییم و اون. قبل از آنکه بپرسم کی، ادامه داد: سیلویا. و نفسش را محکم بیرون داد. انگار بخواهم چیزی بگویم سریع نگاهش کردم، ولی نمیدانستم چی باید بگویم. متوجه استیصالم شد و با لبخند، دستش را به نشانهی دعوت به سمت بار گرفت و من هم گردنم را به نشانهی پذیرش تکان دادم و حرکت دستش را تقلید کردم. از پلهها بالا رفتیم و از در رد شدیم. بر خلاف تصویر و تصوری که از بار داشتم، آرامش عجیبی بر سالن حکمفرما بود. تمام میزها پر بود. هم از آدم، هم از بطری و لیوان. گروه موسیقی سه مرد کاملاً از خود بیخودشده بودند که یکی پیانو میزد، یکی گیتار و یک هارمونیکا. هر سه پشت به پشت هم نشسته بودند وسط سالن و هیچ کاری با آن یکی نداشتند، هرکدام در حال خودش بود، ولی خروجی همکاریشان فوق العاده بود. طوری که انگار تمام حاضران تحت تأثیر آن موسیقی به خلسهی مشترکی رفته بودند و گاهی با صدای برخورد بطریها و لیوانها نقشی در تکمیل آن موسیقی ایفا میکردند. آن سه تا ساز میزدند، ولی انگار گروه از تمام حضار تشکیل شده بود. تنها چیزی که آرامش آنجا را به هم میزد، آمد و رفت آدمها بود. و این آمد و رفتها خیلی ناگهانی بود. ناگهان یکی از جایش بلند میشد، میرفت بیرون. و ناگهان یکی بی هیچ حرفی وارد میشد و میرفت مینشست سر جایش. فقط ما بودیم که بیش از حد معمول دم در توقف کرده بودیم. به رفیقم نگاه کردم ببینم پیشنهادش کجاست برای نشستن، رفیقم؟ رفیق شده بودیم دیگر. ولی خب، رفیقم زل زده بود به پیشخوان بار. با چشمانی نمناک، و لبخندی عمیق، زل زده بود به پیشخوان. به پشت پیشخوان. همان کاری که کمتر از لحظهای بعد، من مشغول انجامش بودم. زل زده بودیم به زیباترین چشمان جهان. زل زده بودیم به زیباترین زن جهان. زیباترین زنی که هر مردی از ابتدای تاریخ تا انتهای آن دیده و خواهد دید. زل زده بودیم به زیباترین لبخند جهان در تمام ادوار. و از شدت ذوق و خرکیفی داشت اشکمان درمیآمد. زیباترین چشم جهان به ما چشمک زد و قفلمان را شکست. رفیقم اصلاً از این رو به آن رو شده بود. مثل بچهای که میخواهد دوست جدیدش را به والدینش معرفی کند، دست من را گرفت و کشید و برد تا پیش پیشخوان. زیباترین چشم جهان، نگاهی به صف آدمهایی که مقابل پیشخوان نشسته بودند انداخت، و صاحبان خالیترین لیوانها که کوچکترین حرکت آن زن را از دست نمیدادند، بلافاصله لبخند زدند و با سرشان چیزی را تأیید کردند و بلند شدند تا جا براش نشستن ما باز شود. کنار صندلیها که رسیدیم، رفیقم که لحظهای نگاهش را از زن برنداشته بود، گفت: سلام سیلویا. سیلویا هنوز داشت مقدمات دادن جواب سلام رفیقم را روی چهرهاش فراهم میکرد، چرخش چشمها، حرکت پلک، لبخند و این چیزها، که نمیدانم چی شد که من هم یکهو گفتم: سلام سیلویا. سهتایی با هم زدیم زیر خنده. سیلویا تمام مقدماتی را که فراهم کرده بود کنار گذاشت و همانطور با خنده گفت: سلام فرانک، و سلام ... ممم رفیق فرانک! و سرخوشانه دستش را به سمت ما دراز کرد. از اینکه فرانک دستش را گرفت و بوسید تعجب کردم. تا حالا از نزدیک چنین صحنهای ندیده بودم. ما در شرق از این رسمها نداشتیم. دستم را دراز کردم و خیلی معمولی دست دادم. ولی از ته دل. چون مهم دل آدم است. از عدم تغییر چهرهی سیلویا فهمیدم که دل به دل راه دارد. فرانک هم خیلی اهمیتی به این قضیه نداد. یا لااقل چیزی بروز نداد. فقط رو به من کرد و گفت: تو که نمیخوای سیلویا فک کنه من آداب معاشرت بلد نیستم؟ اینجا باید نام را وارد کنید. شیطان داشت نقشه میکشید که چطوری بروز بدهد. ولی خب این چیزها برای من هیچ اهمیتی ندارد. همانطور که دست سیلویا را در دست عرقکردهام نگه داشته بودم، گفتم: من آدمم. و از ملاقات شما خیلی خوشحالم. و دستش را یک بار دیگر تکان دادم و رها کردم. منتظر بودم دستش را بکشد به سمت پیشبندش تا خشکش کند. همه بعد از دست دادن با من همین کار را میکنند. دستشان را خشک می کنند. ولی سیلویا مهربانتر از این حرفها بود. زیباترین زن جهان مثل بقیه نبود. دستش را بست و با انگشت اشارهاش به هرکدام از ما اشاره کرد بنشینیم و گفت: خب حالا که همه خوشحالیم، بنوشیم به سلامتی همه خوشحالا. با مهارت لطیفی که تا آن موقع ندیده بودم، دوتا لیوان چید جلوی ما، و یک لیوان کوچکتر هم گذاشت جلوی خودش، و پرشان کرد. لیوان ها را بردیم بالا و به افتخار خوشحالی نوشیدیم. سیلویا ما را با لبخند زیبایش ترک کرد تا به باقی لیوانهای خالی رسیدگی کند. من به فرانک نگاه کردم. همچنان چشمش به سیلویا بود. اصلاً قابل مقایسه با آن جنازهای که بر دروازهی شهر افتاده بود، نبود. و من، اصلاً انگار نه انگار که تمام روز راه رفته بودم. سیلویا فوق العاده بود. کم کم داشتم متوجه معنی آن تابلوی خوشآمدگویی، حرفهای فرانک، و وضعیت آن شهر میشدم. گویی ذوق دیدن سیلویا محرک الهامی شده بود ازهمهی ماجرایی که بر شهر و خواهرا و برادرا گذشته بود. چشم همهی افراد حاضر در سالن، صدای ساز آن نوازندگان، و حتی دیلینگ دیلینگ گاه و بیگاه لیوانها و بطریها، حالا همه داشتند قصهای آشنا را تعریف میکردند. نمیدانم بهش بگویم خوششانسی یا بدشانسی. ولی شاید اگر هنوز زنده میبودم باید نگران تشابه احتمالی سرنوشتم با اهالی آن شهر میشدم.
۳.۵.۹۲
561
ماجرایی که آن روز عصر انتظارم را میکشید، آخرین چیزی بود که انتظارش را داشتم. تا قبل از دیدن تابلوی "به شهر عاشقپرور سیلویا تاون خوش آمدید" همه چیز مثل همیشه بود. از شهری که یک شب در آن خوابیده بودم، راه افتاده بودم -همچنان پیاده- و با بیابان همسفر شده بودم تا برسم به باقی شهرهایی که قرار بود یک شب هم در آنها بخوابم و باز فردایش ترکشان کنم و بروم تا برسم به ناکجا. ناکجا، سرزمین عقابها. و کجا میشود یک عقاب همیشه بیدار را پیدا کرد؟ ناکجا. پای تابلوی خوشآمدگویی، کسی روی زمین نشسته بود و به تخته سنگ پایگاه تابلو تکیه داده بود. یک پایش را ولنگارانه دراز کرده بود و زانوی پای دیگرش را بالا آورده بود تا شاید تکیهگاه دستش باشد که آن بطری سرخالی سبزرنگ را نگاه داشته بود. شاید اگر ورودی شهر رو به شرق میبود، میتوانستم عبور نور آفتاب عصرگاهی از بطری و ردش را به شکل یک سایهی سبزرنگ روی شنها ببینم. چیزی که مدتهاست ندیدهام. ولی من داشتم به سمت شمال حرکت میکردم، و آن نور، سایهاش را روی بدن آن مرد انداخته بود که خب دیدنش هیچ لطفی نداشت. تکانهای دستش را دیده بودم و مطمئن بودم زنده ست. هیچ مردهای نمیتواند بطری را در دستش نگه دارد و آنطور از بالا بگیرد و تابش بدهد. تقریباً به او رسیده بودم و از عدم تغییر حالتش برداشتم یا هنوز متوجه حضورم نشده و یا هیچ اهمیتی برایش ندارد. و خب دلیلی هم نداشت که رسیدن من برای آن مست اهمیتی داشته باشد. ما تقریباً توی شهر بودیم و دیدن آدمها توی شهر هیچ غریب نیست. به کنارش که رسیدم، هنوز تصمیم نگرفته بودم با او حرف بزنم یا نه. از جلویش گذشتم و عبور سایهی خودم را از روی بدنش دیدم. هنوز هیچ واکنشی نداشت. دو سه قدم که رفتم، باز برگشتم ببینم تغییری کرده یا نه، که دیدم همانطور نشسته و چشم دوخته به بطری. احساس کردم باید یک طوری او را متوجه حضورم کنم. البته حتماً متوجه حضورم شده بود، ولی اینکه هیچ واکنشی از خودش نشان نداد، باعث میشد احساس کنم دارد بهم توهین میکند. آدم موجود جالبی ست. هم دوست دارد دیگران به او توجه کنند، و هم دوست دارد آن توجه را خودش هم بفهمد، و هم دوست ندارد کسی زیاد بهش توجه کند. شاید اگر آن مرد لااقل سرش را کمی بالا آورده بود نگاهی به من انداخته بود، اینقدر مشتاق به جلب توجهش نبودم. آن موقع لااقل به حضور خودم شک نمیکردم. این شد که برگشتم جلویش ایستادم. سایهام جلوی عبور نور از بطری را گرفت، و ادامهی این وضعیت، مجبورش کرد حضورم را تأیید کند. همانطور که سرش پایین بود، گفت: برو کنار بذا نور بیاد. به اندازهای که به نور راه عبور بدهم رفتم کنار، و پرسیدم: اینجا جایی هست شب بشه موند؟ گفت: اینجا برای همهی زندگی همهی آدما جا هست برا موندن. اصلاً نفهمیدم چی گفت. گذاشتم به حساب مستیش. سطر شروع این گفت و گوی کوتاه قانعم کرد که ادامهش بیفایده است. به سمت شهر برگشتم و هنوز قدم اول را برنداشته بودم که گفت: ولی برای تو نه. بهش رو کردم و پرسیدم: چرا؟ سرش را آورد بالا –شاید برای آنکه لبخند دوستانهاش را نشانم بدهد- و گفت: همین سؤالت جواب خودشه. گفتم: نمیفهمم. شروع به ور رفتن با چوب پنبهی بطری کرد و وقتی درش آورد، گفت: هیشکی نمیفهمه. و یک جرعه سرکشید. چوب پنبه را تازه وارد بطری کرده بود تا ان را ببندد که انگار ناگهان حس مهماننوازیش گل کرد و درش آورد و بطری را به سمت من گرفت. من احساس می کردم انجا قرار است صرفاً به عنوان یک تماشاچی حضور داشته باشم و نمیدانستم باید چه کنم. هنوز درگیر جوابهایش بودم. گفت بیا بشین لبی تر کن، خستگیت در بره و رفت کنار تا من هم جای تکیه به تخته سنگ داشته باشم و و با کف دستش روی زمین که تازه خالی شده بود زد و گفت بشین بابا دیر نمیشه. لبخندی به نشانهی تشکر زدم و کمی گردنم را به نشانهی احترام پایین آوردم و بطری را ازش گرفتم و نشستم کنارش. از آنجا میشد غلاف خالی هفتیرش را دید. بطری را سر کشیدم و وقتی آوردمش پایین، دستش را آورده بود بالا تا چوب پنبه را به من بدهد. در بطری را بستم و زل زدم به بیابان. بدون مقدمه گفت: از کجا میای؟ سریع گفتم: از شرق. خندید و نگاهم کرد و پرسید: شرق چه خبر؟ با لبخند گفتم: خبرا که همه اینجاس. شرق خبری نیست. بطری را از دستم گرفت و گفت: پس اومدی دنبال خبر؟ ها؟ من که تحت تأثیر همان جملههای اولش بودم، گفتم: خبرا که خودشون میرسن. اومدم دنبال منبع خبر. و زیرچشمی نگاهی به هژیر، هفتیرم، هفتیر عقاب بیدار که افتاده بود دست من، انداختم. منتظر بودم بپرسد کدام خبر، تا کل ماجرا را برایش بگویم، که نپرسید. یک قلپ طولانی پر سر و صدا سر کشید و بطری را داد به من، که من هم همان کار را کردم. و باز همان دست که چوب پنبه را به من میداد. طوری شده بود که انگار فقط در لحظات جا به جایی بطری و نوشیدن بود که میتوانستیم حرف بزنیم. ایستگاههای تکلم. در ایستگاه بعدی ازش پرسیدم که آیا اهل همان شهر است که گفت نیست. فقط یک ایستگاه دیگر مانده بود. داشتم دنبال سؤال مناسب میگشتم که ناگهان تنه ای به من زد و با نگاهش یادآور شد که بطری را در دست دورترم نگه داشتهام. گفتم: ها! ببخشید. و بطری را رد کردم. وقتی داشت مینوشید، رو کردم بهش و پرسیدم: تو این شهر جایی هست که شب بشه موند؟ بطری را که میداد بهم، بدون اینکه نگاهم کند، گفت: اینو که یه بار پرسیدی.
- خب درست جواب ندادی که.
+ ولی جواب درستو دادم.
- هنوز نمیفهمم.
+ میفهمی. به وقتش.
- پس فک میکنم بهتره دیگه برم.
+ چرا؟
- چون میخوام زودتر بفهمم
+ زودتر. هه...
- توئم میای؟
+ منم میام؟ ممم... منم بیام دیگه... اینم که تموم شد.
از جایم بلند شدم و مقابلش ایستادم. دستش را به سمتم گرفت تا کمکش کنم بلند شود. و راه افتادیم.
+ حالا داریم میریم، ولی دیر و زودش فرقی نداره.
- چطور؟
+ میبینی حالا. به اینجا میگن سیلویا تاون.
- خب درست جواب ندادی که.
+ ولی جواب درستو دادم.
- هنوز نمیفهمم.
+ میفهمی. به وقتش.
- پس فک میکنم بهتره دیگه برم.
+ چرا؟
- چون میخوام زودتر بفهمم
+ زودتر. هه...
- توئم میای؟
+ منم میام؟ ممم... منم بیام دیگه... اینم که تموم شد.
از جایم بلند شدم و مقابلش ایستادم. دستش را به سمتم گرفت تا کمکش کنم بلند شود. و راه افتادیم.
+ حالا داریم میریم، ولی دیر و زودش فرقی نداره.
- چطور؟
+ میبینی حالا. به اینجا میگن سیلویا تاون.
۳۰.۴.۹۲
560
یک مسابقهای پخش میکرد برنامه کودک شبکه دو، به نام ببین و بگو. حتماً
خاطرتون هست. مسابقه به این شکل بود که یک صفحهی دوّار بزرگ بود، روش یه
عالمه خرت و پرت بزرگ و کوچیک گذاشته بودن، که باارزشترین چیزش، معمولاً
دوچرخه بود، جاروبرقی بود یا همچین چیزی که در وسط صفحه قرار داشت.
شرکتکننده یک دور یا دو دور چرخش اون صفحه و چیزای روشو تماشا میکرد، بعد
چهل ثانیه وقت داشت تا بیستتا از اون چیزایی که دیده رو بگه. اگر موفق به
این امر میشد، اون جایزهی بزرگ وسط صفحه مال اون میشد. اگر هم نه، به
فراخور تعداد اشیائی که نام میبرد، جایزهای به رسم یادبود از بین همون
اشیاء دریافت میکرد. وقتی مسابقه پخش میشد، ماهم همزمان در منزل شروع
میکردیم به تماشای اون صفحه تا ببینیم چند مرده حلاجیم. و معمولاً برنده
میشدیم. ولی خب مسابقهی ما نبود. از طرفی، توی شرایط استودیو و اون سن و
سال و اینا، مسلماً مسابقهی واقعی سخت تر از حالت تمرینی بود. حالا
بگذریم. عرض بنده اینه که این زندگی، خیلی شبیه اون مسابقهی ببین و بگو
ئه. یه چیزی هست داره میچرخه، یه چیزایی توشه، ما هم داریم میبینیم.
هزاران ساله که داریم میبینیم. هرکی بتونه چیزای بیشتری از اون چیزایی که
دیده بگه، برنده ست. حالا نه که یکی بیاد ازت بپرسه یالّا بگو. همین چیزایی
که یاد میگیریم، چیزایی که میفهمیم، استفادهای که ازشون میکنیم، این
همون گفتنه ست. لازمهی این کار، حفظ خونسردی، و نگاه دقیقه. و اینکه
حواسمون به یه چیز پرت نشه. چیزای زیادی روی اون صفحه هست و موقع گفتن،
فرقی نمیکنه کدومو میگی. یه جوری باید ببینی که بعداً بتونی بگی. اون
چیزایی رو که راحتتر میتونی بگی، زود باید پیدا کنی و هزار و یک تکنیک
دیگر.
یکی دیگه از شباهتای اون مسابقه با این زندگی هم اینه که هیچکس نشد دوبار تو اون مسابقه شرکت کنه. لااقل ما که ندیدیم. البته به جز ما کوچولوای گل توی خونه که با هر شرکتکننده، ما هم شرکت میکردیم. که این، فرق اصلی اون مسابقه س با این زندگی. لااقل برای ماها.
یکی دیگه از شباهتای اون مسابقه با این زندگی هم اینه که هیچکس نشد دوبار تو اون مسابقه شرکت کنه. لااقل ما که ندیدیم. البته به جز ما کوچولوای گل توی خونه که با هر شرکتکننده، ما هم شرکت میکردیم. که این، فرق اصلی اون مسابقه س با این زندگی. لااقل برای ماها.
۲۵.۴.۹۲
559
- آقا کلّاً چند؟
+ چی؟
- همه چی.
+ همه چی نداریم که
- چی دارین؟
+ چی میخوای؟
- همه چی میخوام.
+ کجا بت آدرس دادن؟
- اینجا
+ ببینم
- ببین
+ اینجا که اینجا نیست که
- کجاس پس؟
+ اونجا
- اونجا کجاس؟
+ اونطرف
- آها. مرسی
+ خواهش میکنم.
+ چی؟
- همه چی.
+ همه چی نداریم که
- چی دارین؟
+ چی میخوای؟
- همه چی میخوام.
+ کجا بت آدرس دادن؟
- اینجا
+ ببینم
- ببین
+ اینجا که اینجا نیست که
- کجاس پس؟
+ اونجا
- اونجا کجاس؟
+ اونطرف
- آها. مرسی
+ خواهش میکنم.
۲۲.۴.۹۲
557
ای کاش لااقل
پاره آجری باشم
قلوه سنگی
در دستان مهربانت
که با آن سر دشمنانت را بتوانی شکست.
معمار
پاره آجری باشم
قلوه سنگی
در دستان مهربانت
که با آن سر دشمنانت را بتوانی شکست.
معمار
۱۸.۴.۹۲
556
پَت
میگه هرچیزی که برای فهمیدنش آدم به زحمت بیافته، خب لابد برای فهمیدن
نیست. چیزی که برای فهمیدنه خیلی راحتتر از اینا باید فهمیده بشه، مَت عزیز.
دربارهی هنر دارن بحث میکنن.
دربارهی هنر دارن بحث میکنن.
555
ما زخمیا خوبیمون اینه که همین منتظر میشینیم تا انقد خون ازمون بره که بمیریم. نیاز به حرکت خاصی نداریم برای خودکشی.
حالا بیمزه م میشه. ولی بدیمونم همینه مع الاسف.
حالا بیمزه م میشه. ولی بدیمونم همینه مع الاسف.
554
نمکدونی که شاخ میشه رو حاج آقا، آب. همین آب چاره شه. که اتفاقاً روشناییم هست و خیر و برکته که پشتش میاد.
553
معمار
میگه برای اینکه هیچوقت هیچ کاری نکنی لازم نیست واقعاً هیچوقت هیچ کاری
نکنی. فقط کافیه تا وقتی دیگه هیچ کاری نمیشه کرد هیچ کاری نکنی.
552
پیشنهاد نابودی
کرهی زمین را بنده دیروز تقدیم هیئت رئیسه کردم رفت کمیسیون. امروز تماس
گرفتن ببینن برنامه مون برای بعد از نابودی چیه.
که عرض کردم: هیچی.
که عرض کردم: هیچی.
550
به
نظر ما، من و دوستای خیالیم، انسان یا نباید بره، یا باید زیاد بره همیشه.
زیاد یعنی تا انتها. تا جایی که جا هست. چون جا نیست، ما نمیریم.
549
روزی شخصی از مصر به خدمت حضرت رسید. عرض کرد ای مولای ما! به کجا فرار کنیم؟ حضرت تبسمی نمود و فرمود: به جلو عزیزم. به جلو.
548
شما هم هنگام تایپ، از کیبوردتون صدای راه رفتن اسبای درشکه بر سنگفرش خیابونای مهگرفتهی لندن میاد؟
547
اخبار علمی، فرهنگی، هنری:
در خارج برای درمان کچلی افرادی که موی مناسب برای کاشت ندارند یک جمله به آنان میدهند که روزی ده هزاربار به اطرافیانشان بگویند. با این شیوه، زبان فرد مو درمیآورد که میتوان از آن برای کاشت در کلّه استفاده کرد و کچلی را، به یاری خدا، برطرف نمود.
در خارج برای درمان کچلی افرادی که موی مناسب برای کاشت ندارند یک جمله به آنان میدهند که روزی ده هزاربار به اطرافیانشان بگویند. با این شیوه، زبان فرد مو درمیآورد که میتوان از آن برای کاشت در کلّه استفاده کرد و کچلی را، به یاری خدا، برطرف نمود.
546
خودکار هیچی درو نمیکنه. چون خودشو کاشته هیشکی نیست بهش آب بده نورشو تنظیم کنه و در نتیجه به گا میره.
544
هیچ آیا میدانستید که تاریخ هیچگونه نشان نمیدهد که دوتا مرغ زیرک با هم روی یک تخم مرغ زیرک خوابیده باشند؟
543
مداد، دوتا دشمن داره. یکی مداد پاک کن، یکی مدادتراش. از اون دشمنایی که البته چون دوست دشمن است چه کار کنیم و اینا.
خودکار ولی چی؟ نه دوست داره، نه دشمن. خودش دوست خودشه، خودش دشمن خودشه.
آدمام دو دسته ن.
خودکار ولی چی؟ نه دوست داره، نه دشمن. خودش دوست خودشه، خودش دشمن خودشه.
آدمام دو دسته ن.
542
کاپیتان پرواز یاد میده، همچون پرندگان در مادر نیچر، میبره لبه پرتگاه ول
میکنه به امون خدا. به اونام که بال ندارن میگه لازم باشه درمیاری.
۲۱.۳.۹۲
541
نشسته بودم توی خانه و داشتم با گرما مذاکره میکردم. به طور دقیق با دمای هوا. حاضر نبود کم بشود. حق هم داشت. چرا باید قبول میکرد کم بشود؟ من چی داشتم که در ازای کم شدنش به او بدهم؟ هیچ چیز. هیچ چیزِ هیچ چیز که البته نه، چیزهایی داشتم، ولی به درد دمای هوا نمیخورد. به درد گرما نمیخورد. اما من داشتم آن چیزهایی را هم که داشتم از دست میدادم، در ازای هیچ چیز. مذاکره را بینتیجه رها کردم و چشمهایم را بستم. از سر ناچاری. از سر تسلیم. عقلم به هیچجا قد نمیداد. انگار مغزم را خالی کرده بودند و جمجمهام پر از کاه شده بود. کاه هم نه، پر از هوا بود. هوای داغ. جایی بین هوشیاری و بیهوشی معلق بودم که اس ام اس سعدی آمد. نمیدانم از کجا. نمیدانم. گفته بود: «از دل بـرون شـو ای غـم دنـیـا و آخـرت/ یـا خـانـه جـای رخت بود یا مجال دوست» در هر حالتی که باشی، سعدی پیام بدهد، نمی توانی در خانه بند بشوی، در حالتی که من بودم، در تعادل ناپایداری که من داشتم بر یکی از قلههای سینوس آن روز، حالا این هیچ، با این پیام، به هیچ عنوان نمیشد در خانه بند بشوم. تصمیم خودم را گرفتم و چپاندم توی کشکول. کشکولی که با آن تبرزین، به جای هژیر، هفتیرم، یا درستتر بگویم هفتیر عقاب بیدار، گرفته بودم. حالا هر سه را داشتم. با هرسه از خانه زدم بیرون. هنگام خروج البته مردد بودم که هژیر را بردارم یا نه. سر آخر برداشتم و رفتم. در حالی که تمام بدنم ارکستری بود که داشت به رهبری موریکونه، "یک مشت دلار" را مینواخت. اگر همیشه بود، با خیال راحت پیاده میرفتم. ولی همیشه نبود. یعنی مثل همیشه نبود. از وقتی یاد گرفتهام سوار ابرها بشوم، هیچ چیز مثل همیشه نیست. هم خوب است خب، هم بد. اما دریغ از یک لکه ابر در آن آسمان داغ. با اکراه پیاده به سوی غرب به راه افتادم، با این امید که در راه، ابری پیدا کنم. صد قدمی که رفتم، چشمم را از آسمان برداشتم و مثل همیشه، پیاده ادامه دادم. پیادهای که به دنبال "چند دلار بیشتر" بود. ولی هوا خیلی گرم بود. و بیابان، طاقتفرسا. به جز خودم و چند بزمجه که یکلنگهپا روی تخته سنگهای پراکنده ایستاده بودند، کسی را نمیدیدم. محیط اطرافم ناگهان برایم غریبه شده بود. گم شده بودم. بله. هنوز تعداد قدمهایم به دویست نرسیده بود که گم شدم. زیر پایم زمین، بالای سرم آسمان، و چهار طرف دیگرم، ختم میشد به افق. عجیب این بود که هیچ استرسی نداشتم. این حس، خب هم خوب است، هم بد است، و هم زشت است. و من تمام اینها را با چارستون بدنم مینواختم. هنوز خیلی مانده بود تا خسته بشوم. ولی تصمیم گرفتم بنشینم. به اولین سنگی که میشد زیر سایهاش بنشینی که رسیدم، نشستم. تکیه دادم به سنگ، یک پایم را دراز کردم، و یک پای دیگرم را خم کردم تا بتوانم پیشانیم را روی زانو بگذارم. هم پیشانیم را، هم آرنج دست موافق را. چون زانو سفت است، پیشانی هم سفت است. دستم را از آرنج گذاشتم روی زانو، و پیشانیم را گذاشتم روی هر دو. آن یکی دستم روی هفتیر بود، ولی او هم دوست داشت به این جمع ملحق بشود. این را یواش توی گوشم گفت. هفتیر را از غلاف درآوردم، و آن یکی دستم را هم آوردم توی جمع. بهتر از این نمیشد "حرفهای" را نواخت. شاید هم میشد، من بلد نبودم. هنوز هم بلد نیستم و به نظرم آن بهترین اجرا بود. از چند ثانیه پس از گردهمایی آرنجها و زانو و پیشانی، صدای مداوم حرکت سنگریزهها توجهم را به خود جلب میکرد. بدون کوچکترین تغییری در حالتم، ضامن را کشیدم. این بار نه من، که سنگریزههای بیابان داشتند "روزی روزگاری در غرب" را مینواختند. ناگهان صدای یک غریبه را چنان نزدیک به گوشم شنیدم، که از بهت اینکه چطور آن همه به من نزدیک شده و من نفهمیدهام سنگ شدم. و سنگتر شدم وقتی صدای دومین غریبه را نزدیک گوش دومم شنیدم. داشتند دم گوش من دربارهی من حرف میزدند.
- گم شده؟
+ گم شده؟
- گم شده.
+ گم شده دیگه.
- همه اینجا گم میشن. هه هه...
+ به جز ما. هه هه..
- بهش بگیم؟
+ که گم شده؟
- نه.
+ که همه اینجا گم میشن؟
- نه احمق!
+ به جز ما؟
- آره.
+ به جز ما چی؟
- که به جز ما همه اینجا گم میشن و بدون کمک ما نمیتونه پیدا بشه.
+ آره...
- پس بگیم؟
+ خب چرا؟
- شاید کمکش کنیم.
+ نه. چرا به جز ما هیشکی اینجا گم نمیشه؟
- لالا هللا...
سیل سرد عرق از پشت گردنم راه افتاده بود. دیگر نمیتوانستم در برابر ترس و کنجکاویم مقاومت کنم. با سریعترین حرکتی که در توانم بود پشتم را فشار دادم به سنگ و خودم را پرت کردم جلو، و همزمان توی مسیر، صد و هشتاد درجه چرخیدم. هژیر را نشانه رفته بودم وسط دوتا بزمجه که چسبیده بودند به دیوارهی سنگ. جایی که تا چند ثانیه قبل، سر خودم بود. این دوتا داشتند با هم به زبان من حرف میزدند؟ یا من داشتم به زبان آنها میشنیدم؟ از حالت آماده باش خارج شدم. هژیر را غلاف کردم و رو به سنگ، زانو زدم. در حالی که سرم پایین بود و دو دستم را ستون کرده بودم و زل زده بودم به زمین. زمین که هنوز داشت مینواخت. خندهام گرفته بود. و خب در آن موقعیت بهترین کاری که میشد کرد، خنده بود. این را بعداً فهمیدم. هه.. هه هه.. هه هه هه.. رو به آن دو بزمجه میخندیدم. آنها هم با خندهی من به خنده افتادند. داشتیم میخندیدیم. سه تایی داشتیم میخندیدیم. آن دوتا آنقدر محکم خندیدند که ناگهان جفتشان از روی سنگ به زمین افتادند. صدای خنده لحظهای قطع شد. آن دو که به کمر افتاده بودند، چشمهاشان را به سوی من و آن دیگری و من چشمهام را به سوی آن دو چرخاندم. در یک لحظه سهتایی باز به خنده افتادیم. شدیدتر از قبل. سهتایی روی زمین افتاده بودیم و شکمهامان را گرفته بودیم و میخندیدیم. دست روی زمین میکوبیدیم و میخندیدیم. خیلی خندیدیم. خیلی. نفسمان که تمام شد، خندهها هم کم کم بند آمد. ولی لبها هنوز میخندید.
- خیلی خندیدیم
+ خیلی.. هزار سال بود اینجوری نخندیده بودم
- هیچوقت اینجوری نخندیده بودیم.
+ آره. اصلاً هیچوقت نخندیده بودیم.
- شاید تا آخرشم دیگه هیچوقت نخندیم.
+ هوممم.. آره
- بش بگیم؟
+ که تا حالا هیچوقت نخندیده بودیم؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم.
+ چرا؟
- چون ما رو خندوند...
+ نه. چرا میتونیم کمکش کنیم؟
- چون همه اینجا گم میشن..
+ آها. به جز ما...
- پس بگیم؟
+ بگیم؟
- بگیم؟
+ بگیم...
- پس بگیم.
+ چی بگیم؟
- بگیم همه اینجا گم میشن به جز ما،
+ خب؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم پیدا بشه،
+ خب؟
- که اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه،
+ خب؟
- که راه خروجش اینه که بره تو سایهش،
+ خب؟
- خب به جمالت. بگیم دیگه!
+ بعدش چی؟
- بعدش بره دیگه.
+ کجا بره؟
- بره برسه به شهر دیگه.
+ ها.. شهر..
- بگیم دیگه؟
+ چی...
میتوانستم تا آخر عمرم بنشینم پای مکالمهی آن دو بزمجه، ولی تشنه بودم. خیلی تشنه بودم. آنقدر تشنه که حاضر بودم هر کاری، هرچند سادهلوحانه، بکنم تا به آب و آبادی برسم. آن دو گرم صحبت خودشان بودند و تا حواسشان به من نبود، تصمیمم را از کشکول درآورده بودم، گرفته بودم، و رفته بودم توی سایهام.
+ گم شده؟
- گم شده.
+ گم شده دیگه.
- همه اینجا گم میشن. هه هه...
+ به جز ما. هه هه..
- بهش بگیم؟
+ که گم شده؟
- نه.
+ که همه اینجا گم میشن؟
- نه احمق!
+ به جز ما؟
- آره.
+ به جز ما چی؟
- که به جز ما همه اینجا گم میشن و بدون کمک ما نمیتونه پیدا بشه.
+ آره...
- پس بگیم؟
+ خب چرا؟
- شاید کمکش کنیم.
+ نه. چرا به جز ما هیشکی اینجا گم نمیشه؟
- لالا هللا...
سیل سرد عرق از پشت گردنم راه افتاده بود. دیگر نمیتوانستم در برابر ترس و کنجکاویم مقاومت کنم. با سریعترین حرکتی که در توانم بود پشتم را فشار دادم به سنگ و خودم را پرت کردم جلو، و همزمان توی مسیر، صد و هشتاد درجه چرخیدم. هژیر را نشانه رفته بودم وسط دوتا بزمجه که چسبیده بودند به دیوارهی سنگ. جایی که تا چند ثانیه قبل، سر خودم بود. این دوتا داشتند با هم به زبان من حرف میزدند؟ یا من داشتم به زبان آنها میشنیدم؟ از حالت آماده باش خارج شدم. هژیر را غلاف کردم و رو به سنگ، زانو زدم. در حالی که سرم پایین بود و دو دستم را ستون کرده بودم و زل زده بودم به زمین. زمین که هنوز داشت مینواخت. خندهام گرفته بود. و خب در آن موقعیت بهترین کاری که میشد کرد، خنده بود. این را بعداً فهمیدم. هه.. هه هه.. هه هه هه.. رو به آن دو بزمجه میخندیدم. آنها هم با خندهی من به خنده افتادند. داشتیم میخندیدیم. سه تایی داشتیم میخندیدیم. آن دوتا آنقدر محکم خندیدند که ناگهان جفتشان از روی سنگ به زمین افتادند. صدای خنده لحظهای قطع شد. آن دو که به کمر افتاده بودند، چشمهاشان را به سوی من و آن دیگری و من چشمهام را به سوی آن دو چرخاندم. در یک لحظه سهتایی باز به خنده افتادیم. شدیدتر از قبل. سهتایی روی زمین افتاده بودیم و شکمهامان را گرفته بودیم و میخندیدیم. دست روی زمین میکوبیدیم و میخندیدیم. خیلی خندیدیم. خیلی. نفسمان که تمام شد، خندهها هم کم کم بند آمد. ولی لبها هنوز میخندید.
- خیلی خندیدیم
+ خیلی.. هزار سال بود اینجوری نخندیده بودم
- هیچوقت اینجوری نخندیده بودیم.
+ آره. اصلاً هیچوقت نخندیده بودیم.
- شاید تا آخرشم دیگه هیچوقت نخندیم.
+ هوممم.. آره
- بش بگیم؟
+ که تا حالا هیچوقت نخندیده بودیم؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم.
+ چرا؟
- چون ما رو خندوند...
+ نه. چرا میتونیم کمکش کنیم؟
- چون همه اینجا گم میشن..
+ آها. به جز ما...
- پس بگیم؟
+ بگیم؟
- بگیم؟
+ بگیم...
- پس بگیم.
+ چی بگیم؟
- بگیم همه اینجا گم میشن به جز ما،
+ خب؟
- که ما میتونیم کمکش کنیم پیدا بشه،
+ خب؟
- که اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه،
+ خب؟
- که راه خروجش اینه که بره تو سایهش،
+ خب؟
- خب به جمالت. بگیم دیگه!
+ بعدش چی؟
- بعدش بره دیگه.
+ کجا بره؟
- بره برسه به شهر دیگه.
+ ها.. شهر..
- بگیم دیگه؟
+ چی...
میتوانستم تا آخر عمرم بنشینم پای مکالمهی آن دو بزمجه، ولی تشنه بودم. خیلی تشنه بودم. آنقدر تشنه که حاضر بودم هر کاری، هرچند سادهلوحانه، بکنم تا به آب و آبادی برسم. آن دو گرم صحبت خودشان بودند و تا حواسشان به من نبود، تصمیمم را از کشکول درآورده بودم، گرفته بودم، و رفته بودم توی سایهام.
۲۹.۲.۹۲
540
یک روز یک نمکدان با دزد اول که دو بز دزدید میرود بزدزدی، دزد دوم که یک بز دزدید و احساس غبن میکرد میگوید هر بز که بدزدید یا باید یک بز ندزدید تا من بدزدم، یا باید هر بز که بدزدید دو بز برای من بدزدید تا بروز ندهم. موافقت میکنند و همه با هم میروند بز دزدی، غافل از اینکه دزد سوم که هیچ بز ندزدید در بزنگاه بر کمین نشسته بود و زد و کشت و گریخت و بزها را همه دزدید و باز گریخت و رفت، که رفت؛
اشتراک در:
پستها (Atom)