۷.۵.۹۱

224


چیزی که هست، یک عمل داریم، و یک عکس العمل؛ حالا ما به لحاظ فلسفی کاری به قضیه نداریم. همین فیزیکی. یک عملی را نقطهء شروع در نظر می‌گیریم و عکس العملی را که به آن نشان داده می‌شود بررسی می‌کنیم. مثلاً آدم می‌رود به یکی سلام می‌گوید. حالا آن یکی ممکن است از بین چند عکس العمل ممکن، یکی را برگزیند و از خود نشان بدهد. مثلاً اگر سلام را بشنود، و معنای آن را هم بداند، با توجه به رابطه‌ای که با آدم دارد، ممکن است جواب سلام بدهد، حالا به هر طریقی، یا ممکن است جواب سلام ندهد. هردوی اینها عکسل العمل هستند. اگر آن یکی سلام را نشنود چی؟ آنوقت عکس العملش چه خواهد بود؟ خب بیشترین احتمال این است که چیزی از خود نشان ندهد. آیا این با جواب سلام ندادن احتمال قبلی یکی است؟ خب ظاهر فرآیند از نظر ناظر بیرونی یکی است. آدم سلام کرده، جوابی نگرفته. اما اصل داستان چیز دیگری است. یا حالا فرض کنیم، سلام را هم شنید، اما معنای آن را ندانست. به عبارتی عمل را احساس کرد، ولی آن را درک نکرد. آنوقت باز یکی از احتمالات برای عکس العمل ممکن است همان جواب ندادن باشد. یا ممکن است بپرسد که معنای سلام چیست تا ببیند در برابر آن چه باید بکند، یا هم اینکه یک برداشتی، درست یا غلط، از سلام برای خودش ایجاد کند و با توجه به آن عکس العمل نشان بدهد. که باز یا ممکن است جواب سلام بدهد، یا ممکن است جوابی به نظر آدم بیربط بدهد، مثلاً بگوید خوب بود، ممنون؛ یا ممکن است جواب ندهد. باز ما همهء احتمالات را کار نداریم. همین جواب ندادن منظورم است بیشتر. یعنی تا اینجا، در چند حالت ممکن است آدم به یکی سلام کند، و جوابی نگیرد. و تمام این چند حالت برای ناظر بیرونی یکسان است. اما در یکی می‌بیند که آدم بعد از جواب نگرفتن، با طرف دست به یقه می‌شود، در یکی می‌بیند که آدم هیچ کاری نمی‌کند، در دوتا می‌بیند که آدم متعجب می‌شود، که باز در هر کدام از این دوتای آخر، ممکن است عکس العمل متفاوتی را از آدم شاهد باشد. حالا این سلام خودش یک مثال ساده است. در دنیای عمل و عکس العمل، ممکن است با مثال‌هایی به مراتب پیچیده تر از این مواجه شویم. یا حتی همین را اگر بشکافیم خیلی پیشتر می‌شود رفت. اما ما کاری نداریم. ما حتی به مجموعهء عواملی هم که دست به دست هم داده تا آدم سلام کند، کاری نداریم. ما حتی کاری نداریم که بعدش چه می‌شود. ما فقط همین عمل و همین عکس العمل را کار داریم. یک عمل ثابت، و یک عکس العمل ثابت، ولی در چند حالت مختلف و به دلایل مختلف. یعنی خب، حالا باز کاری هم ندارم که از این بررسی چه چیز قرار است عاید چه کسی شود؛ اما خب جالب است برایم. یعنی خب فکر می‌کنم ما وقتی داریم دیاگرام آزاد یک جسم را رسم می‌کنیم، نیروهای وارد بر آن را با توجه به مقدار و جهتشان رسم می‌کنیم. بعد سعی می‌کنیم مرکز جرم جسم را پیدا کنیم، و تمام این نیروها را به آن‌جا منتقل کنیم. حالا گشتاور هم داریم که می‌شود نیرو ضربدر جابجایی. (این کلمهء گشتاور را من خودم خیلی دوست دارم و همواره بر روح سازنده یا سازندگانش درود می‌فرستم.) هدفمان از این کار، معمولاً یا پیدا کردن نیروهای مجهول وارد بر جسم است، یا توصیف حرکت آن تحت اثر این نیروهای معلوم. یا اصلاً اینکه ببینیم حرکت می‌کند یا نه. در نگاه اول ممکن است اینطور به نظر برسد که اگر برآیند نیروهای وارد بر یک جسمی صفر بشود، آن جسم ساکن خواهد ماند. در حالی که اینطور نیست. ممکن است جسم حرکت یکنواخت داشته باشد. حرکت یکنواخت یعنی حرکتی که شتاب ندارد و سرعت در آن همواره یک مقدار و جهت ثابت دارد. که خب البته فرض وجود چنین حرکتی، خیلی ایده آل است. چون همیشه حرکت، با مقاومت مواجه می‌شود. یا با مقاومت هوا، یا با مقاومت سطح، یا حالا هرچی. حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم خیلی پرت رفتم. همانجا در دیاگرام آزاد باید متوقف می‌شدم، اما رفتم به هر شکل؛ باید دید کدام نیرو باعث این رفتن شده. بله. ما هنگام رسم دیاگرام آزاد، نیروها را فقط با توجه به مقدار و جهت آن‌ها بررسی می‌کنیم. اما آیا این نیروها، ماهیت متفاوت هم دارند؟ البته که دارند. ممکن است تماسی باشند، مثلاً ناشی از هل دادن یا کشیدن، ممکن است غیر تماسی باشند، مثلاً مغناطیسی؛ اما، اثرشان و اینکه بر کجا وارد می‌شوند و اینکه به چه مقدار وارد می‌شوند، مشخص است و قابل اندازه گیری و محاسبه است. اما آیا ما با داشتن دیاگرام آزاد جسم می‌توانیم بگوییم کدام نیرو چه ماهیتی دارد؟ خیر. یعنی خب اگر ندانیم اصل جسم کجا بوده و تحت چه شرایطی، و فقط دیاگرام آزادش را داشته باشیم، نمی‌توانیم در بارهء اصل نیروها حرف مطمئنی بزنیم.
حالا تازه این مال جسم است. یک چیزی که فقط جرم مادی آن در معادلات نیرویی و حرکتیش وارد می‌شود. با واحد کیلوگرم یا پوند؛ حالا فرض کنید آدم باشد، شعور هم داشته باشد دست بر قضا؛ واویلا. یعنی اگر بخواهیم مجموعه‌‌ی عواملی را که دست به دست هم داده تا آدم در یک شرایطی قرار بگیرد و یک عکس العملی از خودش نشان بدهد، همه را با هم در نظر بگیریم و تأثیر بدهیم، پدرمان در می‌آید. حالا ممکن است یکی فکر کند منظورم قضاوت است. اما نه. هیچ ربطی به آن ندارد. همین که چی شد که همچی شد، مد نظرم است. در این مورد خاص، چی شد که همچی نشد. یعنی آدم دیده که آدم‌هایی کارهایی کرده‌اند و می‌کنند و اتفاقاتی برایشان افتاده یا نیافتاده و می‌افتد یا نمی‌افتد، بعد خودش برای آنکه آن اتفاقات برایش بیافتد یا نیافتد، همان کارها را می‌کند، لکن نمی‌شود. و نمی‌فهمد چرا. هیچی دیگر. غرض همین بود.
ما نیست که هیچ تمرکز نداریم، هی از این شاخه به آن شاخه می‌پریم. لقمه ناخواسته گرد دهان‌مان میچرخد. خودش برای خودش. دست ما هم نیست. حالا باز خدا خودش بزرگ است.

223

من از لب تو منتظر یه حرف تازه م ها... بدو کارداریم... مشتریای قشنگترین قصهء عالم منتظرن... بگو ماشالا... گلچهره های گلچهره! ... خوابی؟... زکی...

۴.۵.۹۱

222


میفرماد: تا حالا هیچ فک کردی؟
عرض میکنیم: بعله خب؛ زیاد.
میفرماد: خب؟
عرض میکنیم: خب به جمالتون؛
بعدش جفتمون هیچ میشیم. بعدش جفتمون نگاه میشیم. در سوکوت؛

221

اینم شد آخر عاقبت ما... از کرخه تا راین بشه ربنا مون و جا آش و حلیم، هی سیگار... هی سیگار... آره مهندس.. میگذره... خدا؟ خدا فقط بزرگه. همین؛

۳۱.۴.۹۱

220



- محض رضای خدا به من بگو بیوفا...
+ بیوفا! بیوفا! ...
- خب حالا سو استفاده نکن دیگه...
+ بیوفا بیوفا! ...
- گیری کردیما...
+ بی و فا! بی و فا!...
- عجبا... لالاهللا...

219



- به چیت مینازی؟
+ به هیچیم...
- پ چی میگی؟
+ هیچی... چیزی نمی‌گم که...
×××

- چی از جون دنیا میخوای؟
+ هیچی
- پ چی میگی؟
+ هیچی... چیزی نمیگم که...
×××

- چی داری تو بساطت؟
+ آه...
- پ چی میگی؟
+ التفات نکردی؛ گفتم آه دارم در بساط؛
- خو داری که داری؛ اصن چی میگی تو؟
+ هیچی بابا... چی بگم؟
- هیچی نگو! هیچّی نگو!
+ چیزی نمیگم که...
×××

- چی...
+ اََ! د بسه دیگه! هی هرچی هیچی نمیگیم ...
- ایزی بابا! ایزی! چی شده مگه حالا؟
+ هیچی...
- پ چی میگی؟
+ هیچی، چیزی نمیگم که...
- نه. یه چیزایی داشتی میگفتی مثکه.. چی بود؟
+ هیچی... هیچی نبود. هیچ هیچ البت که نع...
- آ! آ!؟
+ هیچی ... همون هیچی...
×××

- دیگه چی؟
+ دیگه سلامتی
- سلامتی کی؟
+ سلامتی شوما.




218



همایون مثنوی

گفته بودی که بیایی چو به جان آیم من؟ ... نگفته بودی؟... پ چرا من فک میکردم گفتی.... شاید اشتبا ملتفت شدم؛ ببخشید. مصدع اوقات شدم؛
...
آخه میدونی؟ من به جان آمدم اینک؛ هی به خودم میگفتم پس تو چرا می نآیی؟ ... توهم زدم... بازم معذرت؛
...
سودای سر زلفتونو که میتونیم به خیال بپزیم که... نه موردی نیس... فوقش چون سر زلف تو سودایی میشیم دیگه؛ شیک و مجلسی؛
...
همه عالمو میشه به شوما ببینیم؟ ... جسارته، ولی به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی... ببینم؟ امرش با شوماس ها...
...
اون وعده و وفام لابد غلطیم باز؛ ها؟... عب نداره... هیچ عب نداره؛

217



میفرماد: بت نمیومد اصن اونجوری...
عرض میکنیم: کودوم جوری؟
میفرماد: که اون شبی، نصف شب اومدی پیش ما، خسته و زار و نزار...
عرض میکنیم: آدمیم دیگه. خسته میشیم. درخت که نیستیم.
میفرماد: دس شوما درد نکنه؛ ینی درختا آدم نیستن؟ توله سگن؟
عرض میکنیم: خیر. ما منظورمون این نبود اصن به مولا...
میفرماد: حرفتو زدی دیگه... آخه لامصب! تو چی میدونی از خستگی؟ چی میدونی هزار سال یه جا موندن ینی چی... اصن تو چی میدونی؟ یه چیزی که میدونی بگو....
عرض میکنیم: آقا ما از دهنمون پرید... غلط کردیم... ما هیچی نمیدونیم... ما نادون دو عالمیم... شوما دیگه از ما به دل نگیر...
میفرماد: شوما اومدی، ما بودیم. شومام بری، باز ما هستیم؛ نه. نقل دلگیری و ایناش نیس... از این دردم میگیره که یهو همه چی از یاد شوما میره؛ شوما نه شوما ها، شومای نوعی؛ وگرنه که الآن این مکالمه بین ما برقرار نبود که؛
عرض میکنیم: حقم داری... نمیفمم چی میگی ها؛ ولی حق داری. اما شومام قبول کن که از رفتن چیزی نمیدونی؛
میفرماد: د حالیت نیس. مگه مسابقه س؟ نقل موندن و رفتنش نیس که... صوبت خستگیه...
عرض میکنیم: خسته ای؟
میفرماد: عجیب؛
عرض میکنیم: آلبالو زعفرونیای ما رو شوما آشنایی داری باشون؟ دشمن خستگی!
میفرماد: آلبالو زعفرونی چه صیغه ایه؟
عرض میکنیم: از صیغه های چاییه؛ به رنگ آلبالو، لکن با طعم زعفرون؛ بریزم؟
میفرماد: الصوفی ابن الوقت! بریز آقا... خرمام هست؟
عرض میکنیم: خرما هم هست. خرما هم برات میاریم تصدقت. خرما هم...[ینی پاشدیم که بریم پای سماور و صدامون داره محو میشه]

صدای "هعییی" گفتنش تا پای سماور رسید؛ خسته س. عجیب خسته س. از ما خسته تر اینه به مولا؛

216



باس بوس کنیم خودمونو بذاریم کنار...
بوس باس کنیم خودمونو بذاریم کنار...
سوب ساب کنیم خودمونو بذاریم کنار...
سوباسوب کنیم خودمونو بذاریم کنار...
به جاش بریم به ویکی بویوشوب گل بزنیم...
با همکاری روتا سیماکی...
نینو روتا که آهنگ پدرخوانده رو ساخت....
مام یه کاری کنیم انصافاً در این عالم
کاره دیگه به هر شکل؛
و در آخر، بوسه بر جام بزنیم بریم خونه هامون؛ حمید هامون نه ها؛ خود هامون. دشت. بدویم تا ته دشت... از سر کوه که برگشتیم خسته و کوفته... قل بخوریم بیایم پایین حال کنیم... مث کدو قلقله زن از جلو گرگ و شیر و پلنگ و هر چه جز اینهاست به سلامت رد بشیم و خدافظ.

215

ما یه مدت تو برج مراقبت کار میکردیم. خیلی سخت بود، استعفا دادیم، رفتیم پرنده شدیم. از گوشهء هر بام که دیدیم، پریدیم؛

214


ما یه رفیقی داشتیم، دوست دارم نشنیده بود اصن اسمش. از بچه‌های نیک قبیله بود؛ نکته جالبش این بود که از اون موقع که ما یادمون میومد این اسمش همین بود؛ انگار جادوگر قبیله از باباش طلبکار بوده، بعد این اسمو انداخته بود رو این رفیق ما تا طلبش وصول شه، که اینم باباش بنده خدا اجل مهلتش نداد. اسمه موند روش. مام حالا مونده بودیم اینو چی صدا کنیم که خدا رو خوش بیاد. بش میگفتیم نشنیده؛ از دونیا که رفت، رو آگهی ترحیمش نوشتیم دوست دارم نشنیده از دونیا رفت. خدا رحمتش کنه. نور به قبرش بباره به حق این شب عزیز. جوونمرگ شد فی الواقع؛ بعداً که خوب به داستانش فکر کردیم، دیدیم این اصن از اولش مرده بود. نه که بگیم زندگی نکرد و این زندگی نبود که این کرد و اینا و فولان؛ نه. اصن همچی آدمی به دونیا نیومده بود. اما تو خاطرات ما بود. و هست. هنوزم ینی مطمئن نیستم که آیا ما داشتیم همچین رفیقی، یا نداشتیم... چرا آخه؟ کهولت سن بیداد میکنه. شایدم قاطی کرده م با یه نفر دیگه... حالا شوما اسمشو چی کار دارین؟ ثبت احوالی شوما؟ ... لالا هللا...
آقا اصن ما دوروغ گفتیم. نبوده همچین آدمی. نیس اصن. شوما راحت شدی؟... یه خاطره اومدیم بسازیم خیر سرمون... اگه گذاش!... برو دیگه.. نیگا میکنه... د برو وانسّا! عه!

213


- تا حالا به کسی دل بستی؟
+ آره. به تو...
- به من؟ به من دل بستی؟ من که خودم دلبستهء دو عالمم که... هه! زکی! اینو!
+ وا کنم ینی؟
- آره بابا. بدو آ ماشالا. دلتو وا کن عمو ببینه... آ باریکلا!
+ غصه میخورم که اونوخ هی...
- غصه میخوری؟ غصه نخور؛ پسته بخور؛ بیا!
+ پسته کالریش بالاس ها! شومام زیاد نخور... چاق میشی چله میشی، میمیری بعدش.
- والا ما الآن صدها ساله داریم استفاده میکنیم هیشکودوممون طوریمون نشده؛ نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی؛ نه حتی خود بنده فی المثل؛
+ شوما خب کارت درسته؛
- ما مخلص شوماییم. کوچیکیم. چایی بریزم؟
+ نه دیگه دیروخته مرخص شیم کم کم از حضورتون...
- بودی حالا...
+ قربون شوما. تا همین جاشم خیلی اسباب زحمت شدیم.
- پس ایشالا یه روز تشیف بیارین حجره جهت ناهار در خدمت باشیم. آبگوشت بزنیم دور همی؛ ها؟ یا کباب...
+ چشم چشم. حتماً. فعلاً با اجازه...
- دست حق به همرات؛

212


- می‌بینم که مقدار زیادی از چشم‌های "تو" با خود دارید. جاییزه دارد؟
+ نمی‌دانم. لکن کیفیت دارد. و کافی هم هست شکر خدا؛

211


ما پول نداریم. ما حتی زبونم نداریم.
مغز، چشم، گوش، دماغ و دهن، یه گردو هم نداریم حتی؛
ما هیچی نداریم.
ما هیچی‌نداریم؛
واسه همین همیشه پیاده ایم.
پیاده میریم
بی که پیاده روی کرده باشیم که برا قلبمون خوب باشه اقل کم.
پیاده روی ما دلیل اصلی سکته‌های ملیح و قبیح ماس...
ولی آخرش که چی؟ هیچی.
همه خسته، همه داغون
همه پیاده...
فوقش برسی اون سر میدون و بشی وزیر؛
بازی که تموم شه، باز پیاده ای بیشعور.
حالیته چی میگم؟
از هفت جد و آبادت حرف میزنم. بلکمم هشت.
میدونی یک بیستم مردم آسیا، بلکمم دنیا تخم و ترکهء چنگیزن؟
ای خون پاک آریایی! ای خلیج فارس! ای اهل فن! ای فرورهر! ای فولان! ای بهمان!
بابا جان حالت چطوره؟
حال و احوالت چطوره؟
دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا
احوال چی؟ احوالی به آدم می مونه؟ نه بلا
مهوش و پریوش هم که رفتن لا دست کوروش کبیر؛
غلط کردن البته؛ چه بد کردن البته؛
کاریه که شده به هر شکل؛

210



- ای که با سلسلهء‌زلف دراز آمده ای!
+ بلی؟
- فرصتت باد.
+ چرا؟
- که دیوانه نواز آمده‌ای.
+ لکن اومدنی رفتنیه.
- ساعتی ناز نفرما و بگردان عادت؛
+ شوما نیاز کنید خب. ما می‌پرسیم.
- از کی می‌پرسی؟
+ از خودم می‌پرسم.
- گلچهره؟ تویی؟
+...
- ...
...

209


سمن بویان، غبار غم چو بنشینید، بنشانید؛
پری‌رویان، قرار از دل چو بستیزید، بستانید؛
ما کاری با شوما نداریم.
ما روی سخنمون با گلچهره ست.
گلچهره! شوما بپرس.

208

در مبارزه، دو روش وجود دارد؛ روش منطقی، و روش غیر منطقی؛ در روش منطقی، تا وقتی که یکی از میان شوما یا حریف شوما شکست را قبول کند، مبارزه ادامه می‌یابد. در روش غیر منطقی، تا مرگ شوما یا حریف شوما. از دیرباز، چیزی که رواج داشته مبارزهء غیرمنطقی بوده. از زمان دایناسورها و حتی قبلتر، آمیبهای تک سلولی بگیر و بیا تا همین حالا. مبارزهء منطقی از اختراعات بشر جدید است و صرفاً جنبهء سرگرمی دارد. در واقع باید آنقدر جنگید تا مرد یا میراند که باز این هم آخرش میرسد به مرگ. همه باید بمیریم. این آن چیزیست که در این هزارها میلیان سال و هزاران جایزهء نقدی و غیر نقدی دیگر باعث بقا و قدرتمندتر شدن گونه‌های باقی شده است. مرگ گونه‌های ضعیفتر. باز تا خواست خدا چی باشد.

207

همین چن شب پیشا بود؛ خدابیامرز اومده بود پیش ما. صحی سالمم بود؛ چیزی نشون نمیداد. رفتم چایی بریزم براش که دیدیم در می‌زنن. زنگ زدن خب البت. در زدن مجازه. ملتفتین که؟ ینی دیدی اینا که منتظرن تو این موقعیتا مچ آدمو بگیرن؟ خیلی حرکت... واقعاً صفتی نیست براش. ولی درست نیست در کل. خلاصه که کاپیتان بود. بعد عمری اومده بود یه سر به ما بزنه. دمش گرم. همیشه می‌گه: این دور هم جم شدنا، سر زدنا، مث جلسه تمرینه. ولی ما هیچ وخ نفمیدیم تمرین برا چی. چیزیم ازش نپرسیدیم هیچ وخ. ینی خب کسی از کاپیتان چیزی نمیپرسه... فقط میگی چشم. اطاعت! اومد و نشستیم و خدابیامرز به عادت همیشه ش، دوتا بالش گذاشته بود زیر دستش. کاپیتان پرسید: دیگه کی قراره بیاد؟ گفتیم قراری نیست. نامبرده سپس گفت: دیگه کیا هستن؟ عرض کردیم همون همیشگیا. کیا بودن؟ کاپیتان و خدابیامرز که نشسته بود اون بغل و حرف نمیزد، این رفیقمون روح درخت که علی رغم اینکه مدتیه با ما قهره و رفته تو سوکوت و هژیرم که اصن برا خودش بود. همه ساکت بودن که نامبرده ناگهان یه کش و قوسی اومد و یه اصواتی از خودش بروز داد که ما راستش تا اون موقع نشنیده بودیم. ولی برامون عادی بود. فرمود: کاپیتان دریا چطور بود؟ کاپیتان عرض کرد: مث همیشه. خدابیامرز پرسید مگه همیشه چجوریه؟ فرمود: خیر. همیشه چجوری نیست. کاپیتان گفت: من همیشه گفته م و بازم میگم آدم همیشه باید جوری بازی کنه که انگار بازی آخرشه. فرمود:‌ با شوماس ها! خطاب به خدابیامرز فرمود. خدابیامرز سوکوت کرد. نامبرده سپس چاییشو از تو سینی برداشت و گفت: اون قندو میدی؟ که ما البته ملتفت شدیم منظورش قندون بود، هرچند درواقع هدفش رسیدن به قند بود، اما منظورش این بود که ما قندونو بدیم تا بتونه هرچی دوس داره قند برداره؛ اینم مجاز بود. دادیم. کاپیتان هژیرو برداشت، خدابیامرزو هدف گرفت و پق! ماشه رو چکوند. خدابیامرز از ترس قالب تهی کرد. سری ریختیم جمش کردیم بعد خودمون جم شدیم، بعد قالبلشو پر کردیم و گفتیم بابا خالی بود. ایزی! ایزی! و قاه قاه خندیدیم. خیلی شوخی بدی بود ولی. اما کاپیتان بود دیگه... خواستیم از دلش دربیاریم، رفتیم براش پسته بیاریم. دیدیم نیست. پسته ها ینی نبود. پنجره باز بود رفتیم دیدیم طراری میگریخت و پسته بود که میریخت. گفتیم کاپیتان بدو! استارت زد. رسید به طرار، توپشو گرفت، یه پاس بلند داد به ما، ما روح درختو صاحب توپ کردیم، خدابیامرز دروازه بان بود. خدا رحمتش کنه. توپ بدجا خورد...

206



نمی‌دانم اولین بار کی در تاریخ ادبیات از تعبیر «آه جگر سوز» استفاده کرده. ولی هرکی بوده به نظر من کار خوبی نکرده. یعنی اسراف است خب، جگر را بسوزانی که چه بشود؟ آن هم با آه؟! جگر باید به دقت خرد شده و به سیخ کشیده شده و روی آتش نهایتاً یک الی دو دقیقه بماند، طوری که فقط یک کمی رنگش عوض شود و بعد همانطور آبدار به نیش کشیده شود. البته منظورم از آب همان خون است! به به! جگر باید خون چکان باشد. البته نه خام، پخته ولی خون چکان. زیاد که روی آتش بماند، سفت می‌شود و مزه اش از دست می‌رود. جگر گوسفند بهترین نوع جگر است. گران هم هست. جگر گوساله هم البته بد نیست ولی جگر گوسفند یک چیز دیگر است. من هروقت جگر می‌خورم همانجا در جا احساس می‌کنم دارم چاق می‌شوم. من جگر خیلی دوست دارم. یک دوستی دارم که متخصص انواع کباب است. با این دوستم چند وقت یکبار می‌رویم کوه و یک کباب مشتی میزنیم به بدن. من کباب خیلی دوست دارم. می‌میرم برای کباب. از نظر ما، یعنی من و این دوستم، جوجه سوسول بازی است. ما فقط گوشت قرمز دوست داریم بخوریم. کباب...آه ای کباب! پایه ثابت برنامه هایمان هم راسته دنبه است. راسته‌ی گوساله و دنبه‌ی گوسفند. بعضی وقتها جگر هم می‌بریم برای صبحانه. یک دودی در کوه راه می‌اندازیم که دهان خود خدا هم آب می‌افتد. حالا کار روزگار را ببین. یک روز به خودمان گفتیم دیگر داریم زیاده روی می‌کنیم، بیا از هفته‌ی بعد فقط غذای گیاهی و سبک بیاوریم و کوه را از زاویه‌ای غیر از محلی برای خوردن کباب نگاه کنیم. بعله. پنش تا تخم مرغ برداشتیم و چن تا سیب زمینی و چن تا بلال و زدیم به کوه. دست بر قضا آن روز چن تا از دوستان دیگر به طمع کباب با ما آمده بودند کوه که بدبختها رکب خوردند. خودمان هم رکب خوردیم. رفتیم نشستیم و بساط را پهن کردیم. عدل زیر پای ما یک عده دختر و پسر از این سوسولها آمده بودند بساط کباب راه انداخته بودند. آنهم چی؟ راسته دنبه. بلد هم نبودند. کباب بلدی می‌خواهد. ما را می‌گویی؟ کارد می‌زدی خونمان درنمی‌آمد. این دوستم می‌گفت خدا دارد من را عذاب می‌دهد به جبران همه آن کباب‌هایی که در کوه خوردم. اصلاً حالمان گرفته شده بود و مثل سگ از کرده خودمان پشیمان شده بودیم. همان روز من آمدم در فیسبوک نوشتم گیاهخواری خر است و مرگ بر گیاهخواری. حالا نه محض اینکه بگویم گوشت لذیذ تر است یا ویتامین دارد یا چی، نع. اصلاً کباب باعث مهربانی آدمها می‌شود. در خانواده هم همینطور است. وقتی کباب در خانه اکران می‌شود همه با هم مهربان می‌شوند و لبخند بر لب دارند. محبت موج می‌زند در فضا. بخصوص وقتی که کباب خانگی باشد. گیاه چی؟ هیچی. آدمها را تنهاتر می‌کند و از هم دورشان نگه می‌دارد. بعله. حالا این کباب به این خوبی، این جگر به این خوبی، یعنی چی با آه سوزانده بشود؟ با جگر چکار دارند؟ این همه جا برای سوزاندن. جگر کیلویی بیست هزار تومان! دنبه ارزان است. آه دنبه سوز بکشند که به هیچ جایی هم بر نمیخورد. جگر حرمت دارد. حتی شاعر می‌فرماید جگر شیر نداری سفر عشق مکن! آفرین به شاعر که اینقدر خوب قدر جگر را می‌داند. حالا بگذریم از اینکه برای سفر عشق جگر شیر به تنهایی کافی نیست و ... بعله. خلاصه اینکه من هروقت آه می‌کشم نگران می‌شوم مبادا جگر سوز باشد و موجب خسران! و زود فوت می‌کنم تو آهم که سرد بشود. آه سرد می‌کشم معمولاً. فوقش جگر یخ می‌زند. جگر یخ زده هم خوب نیست ولی دستکم باز قابل استفاده است. البته ترجیح اولم آه نکشیدن است. به جاش به صورت عمیق خیره می‌شوم به دوردستها و مغزم را از هر فکری خالی می‌کنم. بعله. آدم باید حواسش به همه چی باشد.

205

نام سرخپوستی: نمک گندیده؛

204

نام سرخپوستی: حدیث هول قیامت؛
تو خونه بش میگن: حکایت روزگار هجران؛

۳۱.۲.۹۱

203


اولین بازی فوتبالی که یادم می‌آید کامل دیده باشم، بازی ایران و عراق یا ایران و کره شمالی در مقدماتی جام جهانی 94 است. بعد بازیهای جام 94. آلمان بلغارستان. فینال که وسطش خوابیدم... بعدش رسید به سال 96. ایران در جام ملتهای آسیا، آلمان در جام ملتهای اروپا، بازی آلمان کرواسی در همان جام... تا سال 97 زیاد فوتبال باشگاهی نمیدیدم. به جز همین استقلال پرسپولیس خودمان. که آنهم یک بار سر آن بازی معروف که پرسپولیس علی دایی را داشت و استقلال غلامپور را، و پرسپولیس سه یک باخت، قبل بازی پسر خاله م ازم پرسید استقلال یا پیروزی؟ و من هم گفتم پیروزی. و ماندم. تا سال 97، فوتبال باشگاهی اروپا را فقط به چندتا نام میشناختم که مدام در اخبار ورزشی تکرار می‌شد. اینترمیلان، آث میلان، بارسلونا، رئال مادرید، منچستر یونایتد، چلسی، بایرن مونیخ، یوونتوس... یوونتوس... یوونتوس... نمی‌دانم اولین بار کی فهمیدم عاشق یوونتوسم. یادم نیست اولین بار کی و کجا و چطور اسمش را شنیدم... اما یادم هست که از اولین روزی که یکی ازم پرسید طرفدار کدام تیم اروپایی هستی، گفتم یوونتوس. جذبش شده بودم. فقط به خاطر اسمش. اولین بازی‌ای هم که ازش یادم است، فینال لیگ قهرمانان سال 97 است که یک هیچ باخت به رئال. با گل میاتوویچ. و از همانجا از میاتوویچ بدم آمد. از رئال بدم آمد. از یوگسلاوی بدم آمد. بچه بودم. سال 98. ایتالیا آمده بود ناکامی 94 را جبران کند. دل پیرو قرار بود بدرخشد... ولی مصدوم شد. ایتالیا در پنالتیها باخت به فرانسه و حذف شد؛ باز خیلی بازیها را تعقیب نمی‌کردم. سال 2000. ایتالیا در فینال. دل پیرو باز هم قبل از مسابقات مصدوم شده بود. بوفون هم انگشتانش شکسته بود و تولدو در دروازه بود. در فینال، الکس فیکس بازی کرد. الکس و دل وه کیو. جفتشان یک عالمه موقعیت خراب کردند تا به زور یک گل زدند. حریف فرانسه بود که قهرمان جام جهانی شده بود. اما ایتالیای دینوزوف سوار بازی بود. یک هیچ تا دقایق آخر. گل مساوی... وقت اضافه... تره زگه... گل طلایی؛ اشکهای مالدینی، توتی، تولدو، الکس... از اینجا شدم طرفدار حرفه‌ای یوونتوس و الکس. و ایتالیا؛ فیگو از بارسا رفت رئال. سال بعدش زیدان از یوونتوس رفت رئال. هکتور کوپر که دو سال پیاپی با والنسیا به فینال لیگ قهرمانان رسیده بود آمد اینتر. مندیه تا آمد لاتزیو. تیم کوپر تا صبح روز آخر قهرمان بود. در پایان روز آخر سوم بود. چار دو به لاتزیو باخت. اینطرف یوونتوس برد و قهرمان شد. جام جهانی 2002 بود. تراپاتونی مربی، و توتی بند کرده بود که من یا شماره ده را میپوشم یا بازی نمیکنم. الکس گفت بابا ببیا! سگ خورد. و هفت پوشید و شد ذخیرهء توتی. اما با گل الکس به مکزیک بود که ایتالیا رفت بالا و به کرهء میزبان با ناداوری باخت. الکس آن موقع موهاش بلند بود و سیبیل گذاشته بود J فصل بعد... لیپی برگشته بود یوونتوس؛ الکس در اوج بود. یوونتوس بازیهای لیگ قهرمانان را با مساوی یک یک برابر فاینورد شروع کرد. یک هیچ جلو بود تا ون هویدونگ با ضربه آزاد گل زد به بوفون... بوفون با کف پا لگد زد به تیر دروازه؛ گذشت. یووه رفت مرحلهء بعد. با منچستر و دیپورتیوو همگروه شده بود. رفت و برگشت به منچستر باخت؛ در نهایت با دیپورتیوو هم امتیاز شد و با تفاضل گل بهتر رفت بالا. خورد به بارسلونا. بارسلونای هلندی؛ ریوالدو هم بود؛ بارسا را رد کرد. بازی برگشت در نیو کمپ بود و با گل نقره ای یوونتوس رفت بالا. خورد به رئال. به رئال کهکشانی. رونالدو، فیگو، زیدان، رائول، سولاری، کارلوس، کاسیاس... رفت را در برنابئو دو یک باخت. رونالدو گل زد و کارلوس و از اینطرف تره زگه. اما بازی برگشت... هیچ وقت در زندگیم آن همه هیجان نداشته ام. ندود سانتر کرد... الکس با سر پاس داد و تره زگه گل زد. دل آلپی روی هوا بود؛ چند دقیقه بعد، زامبروتا پاس بلند داد به الکس، میشل سالگادو دریبل خورد و الکس توپ را از گوشهء محوطه وارد دروازهء کاسیاس کرد... چه گلی؛ دل توی دلم نبود. تا ندود گل سوم را زد. اصلا یک وضعیتی که در وصف نمی‌گنجد؛ بروید و بازی رئال یوونتوس سال 2003 را از یوتیوب ببینید تا بدانید چه میگویم. باید صدای دل آلپی را بشنوید تا بدانید. پنالتی شد. فیگو زد، بوفون گرفت... زیدان یک گل زد، یک گل دیگر کافی بود تا رویا همانجا تمام شود، رونالدو داشت آماده میشد که پاس را از وسط زمین بگیرد و تک به تک شود، ندود روی پاس دهنده خطا کرد و اخطار گرفت و فینال را از دست داد. رفتیم فینال! حریف؟ میلان. آث میلان. شوچنکو که قشنگترین گل تاریخ سری آ را چند وقت قبلش به یوونتوس زده بود. فینال صفر صفر تمام شد. یوونتوس ندود را که نداشت، ایگور تودور غول هم که اول بازی مصدوم شد و یک تعویض اجباری. رسید به پنالتی‌ها... نبرد دیدا و بوفون. باختیم. بعدش پروژهء یوونتوس کهکشانی کلید خورد. کاپلو آمد. زلاتان ابراهیموویچ آمد. پاتریک ویرا، امرسون، کاناوارو، باقی هم که بودند؛ الکس آن دوره زیاد مصدوم میشد. کاپلو هم زیاد دوستش نداشت، اما همه ش برد بود و قهرمانی؛ تا آن قضیهء کالچوپولی پیش آمد. که البته حکمی صادر نکردند تا تیم ملی در آرامش باشد. در آرامش و با اتحاد، ایتالیا فرانسه را برد و قهرمان شد. اما ایتالیا قبل از فینال قهرمان شده بود. وقتی آلمان میزبان را برده بود. با گلهای گروسو و الکس... جشنهای قهرمانی که تمام شد، حکم دادند: دو قهرمانی از یوونتوس پس گرفته شود. یوونتوس به سری بی برود. میتوانست سال خیلی سیاهی باشد، نصف بیشتر ستاره ها رفتند. پنج نفر اما ماندند. اسکلت تیم ماند. بوفون و ندود و کامورانزی و تره زگه و الکس. سال آنقدرها هم سیاه نبود. وقتی این عشق را میدیدی در اوج فوتبال حرفه‌ای اروپا؛ آن دستمزدهای نجومی و پیشنهادهای وسوسه کننده و این پنج تا ماندند. دیدیه دشان که با موناکو سابقهء فینال لیگ قهرمانان را داشت، آمد، او هم یک یوونتوسی قدیمی ست. بوس بر او. قهرمان شدیم و برگشتیم به سری آ. جایی که اینتر موراتی بدون حریف همه را میبرد. دوتا قهرمانی هم که از یوونتوس دزدیده بود. کلودیو رانیری که استارت سیر صعودی چلسی را زده بود و بیرحمانه با مورینیو جایگزین شده بود، آمد یوونتوس. تیم فوق العاده بازی میکرد. سوم شد. فصل بعد، لیگ قهرمانان. رئال را باز در رفت و برگشت بردیم. الکس به تنهایی سه گل زد در آن دو بازی. در مراحل بالا، یادم نیست به چلسی خورد یا لیورپول یا آرسنال و حذف شد؛ رانیری رفت و تیم عادت کرد به باخت. هیچکس نمیتوانست کاری بکند. چیرو فرارا آمد، زاکه رونی آمد، دل نری آمد... هیچکدام کاری از پیش نبردند. تیم دو سال هفتم شد. تا امسال. کونته آمد. اوایل فصل چار دو چار بازی میکرد و هی میبرد. همه را برد. بزرگان را. ورزشگاه جدید یوونتوس؛ همه چیز مهیا. تا حدود نوامبر. که آنیلی گفت امسال سال آخر الکس است؛ تصمیم گرفته شده بود. الکس سی و هفت ساله، بعد از نوزده سال باید جدا بشود. اما باز مردانه بازی کرد. شانه به شانه با میلان در بالای جدول جنگیدیم. بازی سرنوشت، بازی برگشت با لاتزیو بود. بازی گره خورده بود. دروازه طلسم شده بود. الکس آمد. ضربه آزاد زد. گل زد. گلی که سرنوشت قهرمانی را تعیین کرد. البته این گل اثرش را دو سه هفته بعد نشان داد. قهرمان شدیم. دوباره قهرمان شدیم. الکس جام را برد بالای سر. دمش گرم. میدانست سال آخر است. میداند امشب بازی آخر است. فینال کوپا ایتالیا با ناپولی؛ الکس آنقدر بزرگ هست که اگر هم قرار باشد برود، با دو جام برود. با دو افتخار دیگر...
نمی‌دانم چرا این همه حرف زدم. فقط می‌خواستم بگویم: هر اتفاقی در بازی امشب بیافتد، من غمگین خواهم بود. اگر جام در دستان الکس باشد، کمتر غمگین. همین.

202

خدابیامرز اصن یه سیستمی داشت برا خودش که شا نداشت. از خوشگلی تا نداشت. به کس کسونش نمی‌داد، به همه کسونش نمی‌داد. حتی به افرادی که کس بودن و جامهء تنشون اطلس بودن. با خودش برد به گور سیستمشو. به زعم ما البته کار درستی کرد.

۳۰.۲.۹۱

201


خدابیامرز این اواخر به فاصله علاقمند شده بود. هرجا میدید به هر قیمتی که میشد، میگرفت؛

200


خدابیامرز، همهء عمر، نطلبیده بود؛ خدابیامرز آب بود؛ مراد بود؛ تا بود،‌ نبود؛

199


خدابیامرز یه روز بدون اینکه حرفی به کسی بزنه، خودشو کشید کنار؛ و رفت.

198


یه رفیقی داشتیم، علاقهء خاصی داشت که دست به کارای بزرگ بزنه. تقریباً کار بزرگی نمونده بود که این بهش دست نزده باشه. هرجا خبردار میشد کار بزرگی هست، با کله میرفت و بش دست میزد.
خدابیامرز همزمان با دست زدن به بزرگترین کار زندگیش، مرد؛

197


- حالت خوبه؟
+ خوبه اتفاقاً. همینو اوکی کن.
- باشه. پس شوما روز قبلش یه زنگی به ما بزن، که برات بفرستیم فردا اول وقت برسه به دستت.
+ عه... حواسم نبود... شوما که عمراً دستتون به من برسه که...
- عه... آره... منم حواسم نبود. پس هیچی. خدافظ.
+ خدافظ.

196

ما خیلی فک کردیم. به اینکه اسم سلاح کوانگ یو چی بود بالأخره؛ یعنی خب شبیه نیزه بود، ولی سرنیزه‌ش اندازهء یه شمشیر بزرگ و قوی بود... خیلیم فرز بود، علی رغم بزرگیش. از طرفی از شمشیر قویتر بود؛ نیزه هم که نبود به اون معنا... یه سلاح خاص بود. شاید بشه گفت شمخرس. و کوانگ یو، تنها شمخرسزن تاریخ بود.

195


- ای روزگار دغل!
+ جانم؟
- شوما روزگار دغلی؟
+ خیر. بنده روزگار نیستم. فقط دغلم.
- برو بگو روزگارتون بیاد کارش دارم.
+ روزگارمون رفته سربازی.
- چن ماه خدمته؟
+ تازه رفته. آش می‌خوره.
- آششو که خورد بگو بیاد کارش دارم.
+ باشه.
- آفرین. اون چیه تو دهنت؟
+ آدامسه.
- آدامس نخور.
+ چی بخورم؟
- بیا... استغفرالا! پسته بخور.
+ نداریم که!
- چی ندارید؟
+ نداریم. ندار. کلاً هیچی نداریم.
- عجب... به روزگار بگو من اومدم. یادت نره ها...
+ کجا بره؟
- بیاد بره... لا لا هللا! هیچی. شب خودم میام.
+ کجا میای؟
- پیش روزگار...
+ رفته سربازی. نیستش.
- کی میاد؟
+ باس بپرسم.
- بپرس.
+ از کی بپرسم؟
- از خودم بپرس.
...

194


میفرماد: شوما میدونی کار را که کرد؟
عرض میکنیم: آنکه تمام کرد؟
میفرماد:‌ اون که بله. ولی میدونی کی کار را تمام کرد؟
عرض میکنیم: شوما کردی؟
میفرماد: خیر.
عرض میکنیم: ما کردیم؟
میفرماد: خیر.
عرض میکنیم: پس کی کرد؟
میفرماد: اگه میدونستیم که از شوما نمیپرسیدیم که؛
عرض میکنیم: حالا مهمه که کار را کی کرده؟ کی تمام کرده؟
میفرماد: خیر. کاریه که شده به هر شکل. کاریشم نمیشه کرد. عجالتاً یه قند بده ببینیم دنیا دست کیه.
یه قند میدیم تا ایشون ببینه دنیا دست کیه.
عرض میکنیم: خب، حالا دست کیه؟
میفرماد: چی؟ دنیا؟ دست اهالیش.
عرض میکنیم: عجب... عجب...
میفرماد: بعله... بعله... به این شکل؛
و چاییشو هورت میکشه.

193

در یکی از تقسیم بندی‌ها، اعداد را، اعداد صحیح را البته، به زوج و فرد تقسیم می‌کنند. ملاک چیست؟ بخشپذیری بر دو. یعنی دوتا دوتا اعداد را جدا می‌کنند از توی عدد مذکور، اگر چیزی تهش نماند، زوج است. اگر چیزی تهش ماند، ولی حساب فرق می‌کند. فرد است. البته قضیه به این سادگی‌ها نیست. چرا که با این کار، یعنی تجزیهء عدد، به صورت دوتا دوتا، درواقع خود عدد از درجهء اهمیت ساقط می‌شود. آن چیزی که تهش می‌ماند مهم می‌شود. صفر یا یک. یعنی بخشپذیری بر دو هم از درجهء اهمیت ساقط می‌شود در واقع. می‌توانی بروی به عدد مذکور بگویی: داداش! صفری یا یک؟ و او بگوید صفر است یا یک. که او البته ممکن است خودش هم نداند صفر است یا یک است یا چند است و چون است یا چند چند است؛ یا حتی خود بنده. یا حتی خود شوما فی المثل؛ بعله. همه. بنیان خلقت بر صفر است. ولی چیزی که تهش می‌ماند، همان یک است. یعنی شوما اگر فیلم معادلهء پروفسور را دیده باشید، یا اگر به مباحث ریاضی دقت کرده باشید، حتی می‌بینید، که اگر عدد نپر را، حالا هر عددی را، عدد نپر مثال است، بله، عدد نپر را به توان آی پی، که یعنی یکهء موهومی در عدد پی، که هرکدام داستان خودشان را دارند، برسانید، قدر مطلق جوابش یک است. حالا جدول ضرب آمد، حساب دیفرانسیل آمد، هندسه آمد، جبر آمد، اختیار آمد، صاحب اختیار آمد، یا صاحب خبر حتی فی المثل، که آمد و من بی خبر شدم، باز همین داستان است. تهش چی می‌ماند؟ یا صفر، یا یک. بین صفر و یک چند عدد هست؟ صحیح؟ هیچی. ناصحیح؟ یک عالمه. یک عاالم است بین همین صفر و یک. و عالم همین بین صفر و یک بنا شده. عالم ناصحیح بنا شده. جزء صحیحش، می‌شود صفر. اما چرا؟ الله اعلم.

192


میفرماد: خیر. شوما درست بشو نیستی.
عرض میکنم: اختیار دارین! مگه خرابیم؟
میفرماد: خیر. نادرستی. غلطی. خطایی. کارت زردی. اخراجی. اخراج!
سوکوت کنان از کادر خارج میشیم.

191


میفرماد: لیوانی که تا حالا توش چایی ریخته نشده، چه میدونه از حلقهء رد چایی؟
تک مضراب میفرماد و از نظر ناپدید میشه.
ما که نفمیدیم چی گفت.

190


میفرماد: میدونی ندونستن غم انگیزه؟
عرض میکنیم: نه. مگه هست؟
میفرماد: آره خب. خیلی غم انگیزه که بدونی یه چیزایی هست که تو نمیدونی.
عرض میکنیم: باز خوبه که میدونی که نمیدونی.
میفرماد: نه خوب نیست. حالا کاری به اینش ندارم. میدونی از ندونستن غم انگیزتر چیه؟
عرض میکنیم: الآن ینی من قبول کردم ندونستن غم انگیزه؟ خب... حالا... نه. چی؟
میفرماد: اینکه بدونی یه چیزایی هست که تو نمیدونی، و هیچوقتم قرار نیست بدونی.
عرض میکنیم: ها... این غم انگیزه...
میفرماد: اونم غم انگیز بود. تو حالا داغی حالیت نیست. مث این لیوان که تا چایی توشه، داغه حالیش نیست، همچی که خالی شد، سرد شد...
سوکوت میکنه. بغض میکنه. ما قلبمون به جاش تیر میکشه. قلب خودش دیگه نمیکشه...

189

نام سرخپوستی: جاوید گرفتار

188


میفرماد:‌ توجه کردی که چقد آدما ظاهر بینن؟
عرض میکنیم: مگه غیر از ظاهر چیزی رم میتونن ببینن؟
میفرماد: خیر. منظور مام همین بود. هیچ توجه کردی؟
عرض میکنیم: بله. متوجه شده م.
میفرماد: به نظرت چرا؟
عرض میکنیم: اقتضای طبیعتش این است لابد.
میفرماد: به همین سادگی؟
عرض میکنیم: از این هم ساده تر؛ حتی.
میفرماد: خیر، به این سادگی‌ها نباس باشه.
عرض میکنیم: دیدن ظاهر را عرض کردم ساده ست؛ وگرنه بوده ن کسایی که غیر ظاهرم دیده ن.
میفرماد: یه مثال بزن.
عرض میکنیم: مثلاً!
میفرماد: گرفتی ما رو؟
عرض میکنم: بله. شوما رو نگیرم کیو بگیرم؟
میفرماد: این قندو بگیر اگه راس میگی.
قند میندازه برامون و ما سعی میکنیم با دهن بگیریمش که مع الاسف موفق نمیشیم. لاجرم میخندیم.

187


در زمان کودکی بنده، خانهء ما در اواسط یک خیابان بود. خیابان طولانی‌ای هم بود دست بر قضا. بعد آن سرش که به مرکز شهر نزدیکتر بود، میشد سر خیابان، و آن یکی سرش میشد ته خیابان. در هر کدام از دو سر این خیابان، یک سنگکی بود. هنوز هم هست البته آنطور که بنده اطلاع دارم. سنگکی سر خیابانی، و سنگکی ته خیابانی. بر سر در تنور سنگکی سر خیابانی نوشته بود: «در این درگه که گه گه که که و که که شود ناگه، مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه» در حالی که بر سر در تنور سنگکی ته خیابانی نوشته بود: «زهد با نیت پاک است نه با جامهء پاک، ای بس آلوده که پاکیزه روانی دارد»؛
میخواهم از همین تریبون از مالکان و دست اندرکاران هر دو سنگکی تشکر کنم؛ حقی بزرگ بر گردن من دارند.

186


میفرماد: خسته ای؟
عرض میکنیم: عجیب.
میفرماد: خسته نباشی. خسته نباشی.
عرض میکنیم: شوما خسته نیستی؟
میفرماد: عجیب.
عرض میکنیم: خسته نباشی. خسته نباشی.
میفرماد: خیر. عرض کردم عجیب خسته نیستم.
سوکوت میکنیم.

185


میفرماد: پاشو بیا بندری برقصیم. پاشو د یالّا...
عرض میکنیم: ولمون کن بابا تو رو قرآن.
میفرماد: نه جان من. پاشو آ ماشالّا... آآآآ آآآآ
عرض میکنیم: شوما برقص، ما دس میزنیم. آآآآ آآآآ
میفرماد: خیر. اینجوری شوما در فواصل سوکوت بین دو دست زدن، یاد غم دنیا میافتی و میترسی.
عرض میکنیم:‌ اصن ما بلد نیستیم.
میفرماد: ببین! این که بلد نیستی خودش غم دنیاست و شوما ازش میترسی. پاشو بیا وسط ترست میریزه.
عرض میکنیم: چاییمو بخورم پامیشم.
میفرماد: حاجت استخاره نیست. خودم برات چایی زعفرون دم میکنم. پاشو د یالا.
هیچی دیگه. داریم بندری میرقصیم فارغ از غم دنیا؛

184


یه رفیقی داشتیم، همیشه سرشو میبست. بعد ما تا مدتها فک میکردیم از ایناس که تمام وقت سردرد دارن. یه روز ازش پرسیدیم فلانی، دکتر مکتر نمیری واسه سرت؟ گف نه. چرا برم؟ گفتیم اینکه همیشه درد میکنه... گف کی گفته درد میکنه؟ گفتیم اینکه همیشه میبندیش... گف ها! این؟ تمرین میکنم برا وقتی که خدا نکرده درد گرفت. میخوام آمادگیشو داشته باشم.
خدابیامرز تا واپسین دم حیات، چشم به راه سردرد بود؛

183


میفرماد: به نظر ما شوما آدما در اشتباهید.
عرض میکنیم: در چه موردی؟
میفرماد: در همهء موارد.
عرض میکنیم: یه مثال میشه بزنید؟
میفرماد: خیر. مثال بزنیم از اشتباه درمیاید.
عرض میکنیم: مگه بده که آدم از اشتباه دربیاد؟
میفرماد: ماهی دیدی از آب درمیاد چجوری میشه؟
عرض میکنیم: بله. جون میکنه.
میفرماد: خب دیگه.
عرض میکنیم: قیاس مع الفارق میکنید.
میفرماد: خیر. نمیکنیم. چاییت از دهن نیافته.
عرض میکنیم: حواسمون هست. بیافته م میافته رو فرش. طوریش نمیشه.
میفرماد: چایی بعله. دهن خیر؛
قند میذاریم دهنمون و چاییمونو میخوریم، در حالیکه زل زدیم بش.

182


- در من باغی هست، که نخلش سر به در دارد. مدامش باغبان، خونین جگر دارد.
چه کنم آی دکتر؟
+ بباید کندنش.
- از بیخ و از بن؟
+ بله.
- ولی بارش همه لعل و گوهر دارد. آی دکتر...
+ چاره نیست. بباید کندنش.
- از بیخ و از بن؟
+ بله.

181

گلچهره، ولی کاش می‌پرسیدی؛

180


یه رفیقی داشتیم، خیلی با هم وجوه مشترک داشتیم. خب این خیلی خوب بود، اما سختیای خاص خودشو داشت. یعنی خب، وختی شوما تعداد وجوه مشترکتون زیاد میشه، تفکیک شوما از رفیقتون یه کم سخت میشه. یه جا میرسه که از نظر ناظر بیرونی، شوما با رفیقتون هیچ فرقی ندارین. کم کم این نظر ناظر بیرونی، میخواد خودشو به ناظر درونی تحمیل کنه که چه موفق بشه و چه موفق نشه، نتیجهء خوشی نداره.
بعدم اینکه این رفیق ما، و ما، تعداد وجوهمون یکی نبود. اینم بعداً یه جایی مشکل ساز شد.
خدابیامرز، این اواخر، با تیشه و قلم افتاده بود به جون وجوه مشترک. مام از اینور کمکش میکردیم. منتها رو بلندی نشسته بودیم، آخرین وجه مشترکمون که جدا شد، افتاد ته دره و مرد. مام وجوه باقیمانده شو برداشتیم برا خودمون. یادگاری؛

179


میفرماد:‌ اون چیه تو کمد گاهی میری دزدکی نگاش میکنی فک میکنی ما حالیمون نی؟
عرض میکنیم: ینی خودتون تا حالا نرفتین سروقتش؟
میفرماد: خیر. ما از این اخلاقا نداریم.
عرض میکنیم: هفتیره.
میفرماد: اهل دله؟
عرض میکنیم: به ز شوما نباشه، خیلی با عشقه.
میفرماد: حرفم میزنه؟
عرض میکنیم: به ز شوما نباشه، حرفای خوبیم میزنه. منتها عملیه حرفاش.
میفرماد: رفیقی باش؟
عرض میکنیم: به ز شوما نباشه، بعله. خوب رفیقیه.
میفرماد: گو بگیرن این مرامتو که بدبختو قایم کردی تو کمد. مگه کار بدی کرده؟
عرض میکنیم: یه چیزیه مال سابق. خیلی سابق.
میفرماد: تنهاست. بیارش.
عرض میکنیم: شوما با این قضیه ردیفی؟
میفرماد:‌ ها. اسمش چیه؟
عرض میکنیم: هژیر.
میفرماد:‌ نمیخوای داستانشو بگی برا ما؟
عرض میکنیم: از خودش بپرس.
میفرماد:‌ میپرسم. حتماً میپرسم.
عرض میکنیم: بپرسید.
میفرماد: شوما نمیخوای کم بیاری؟
عرض میکنیم: دستمون به کم نمیره.
میفرماد: ینی من برم چایی بریزم؟ خجالت نمیکشی؟ نارفیق؟
عرض میکنیم: خجالت نمیکشیم. اما چایی میاریم.
لنگ لنگان میریم چایی بریزیم. دستمونو با آب جوش میسوزونیم. یه استکان میشکونیم. یه کم عصبی شدیم از این حرف آخرش. طوری نی.

178

نه تو برو... من کارم ساخته س. ... گولّه بد جا خورده. ... برو تا شب نشده. ... نه بابا. لاشخورام آدمن به هر حال. هه... مام شدیم روزی اونا. ... برو... برو وانسّا.

177

ما، یعنی بندهء حقیر و این رفیقمون، روح درخت، معتقدیم که آدم نباس خون خودشو کثیف کنه. ینی میدونید، فرآیند کثیف شدن خون، به زعم ما، یه فرآیند خود بخودیه. ما، معتقدیم آدم اگه مرده، اعم از جنس، باس بتونه خون خودشو تمیز کنه. این میشه کاهش آنتروپی. میشه: یک قدم به سوی سرچشمه.

176


میفرماد: چرا حرف نمی‌زنی؟
عرض میکنیم: چی بگیم قربون؟
میفرماد: هرچی دوس داری بگو. اما حرف بزن.
عرض میکنیم: آخه حرفی نداریم برای گفتن.
میفرماد: برای نگفتن چی؟ از اونا بگو.
عرض میکنیم:‌ برای نگفتنم حرفی نداریم.
میفرماد: این که ما همیشه سر حرفو باز میکنیم، خوب نیست.
عرض میکنیم: نه. اتفاقاً خوبه. مام به حرف میایم رو حرفای شوما.
میفرماد: نه. خوب نیست. برا ما خوب نیست.
عرض میکنیم: پس حرف نزنیم.
میفرماد: به عنوان حرف آخر: چایی هست؟
عرض میکنیم: بعله. رو گازه.
میفرماد: شومام میخوای؟
عرض میکنیم: خیر.
برامون آرزوی سلامتی میفرمان.

175


یه روز هوا دل بود، خیلی دل، از اون دلای قدیمی، از اون دلا. بابا بزرگمون خوشحال و خندان اومد خونه. همیشه خوشحال و خندان بود. مدتیه ندیدیمش. اومد، گف امروز یه مشتری داشتم، هم سنای خودم. گفتیم خب؟ گف پول نداشت. گفتیم خب؟ گف هیچی. اومد گف من پول ندارم. به جاش این کتابچه مال تو. گفتیم خب؟ گف هیچی. حال کردیم باش. کتابچه رو گرفتیم. به جا پول. گفتیم خب؟ گف خب و مرض! هیچی دیگه. رفت. گفتیم کتابه کو؟ گف اینهاش. داد بمون. انگلیسی بود. دست نویس. گفتیم توشو نگا نکردی؟ گف نه. گفتیم میدیش به ما؟ گف اصن برا تو آوردم. رفتیم تو بغلش. بوسش کردیم. خیلی بچه بودیم. 
رفتیم یه گوشه نشستیم بازش کردیم. شرو کردیم خوندن. تازه انگلیسی یاد گرفته بودیم. صفه اولش نوشته بود: سانتینو یعنی خورشید کوچک. گفتیم خب... به به؛ ورق زدیم. نوشته بود:
"امروز یه نفرو کشتم. سر چی؟ هیچی. ینی برا اون هیچی. برا من خیلی بود. داشتم از خیابون رد میشدم، صدام کرد: هی! سان! سانی! خب اینا کی میخوان بفهمن که من اسمم سانتینوئه؟ سان خورشیده. من خورشید کوچکم. وقتی اینجوری صدام میکنن، خونم به جوش میاد. برگشتم دیدمش، داشت میخندید، هفتیرو کشیدم، و همونجور خندان مرد. نباس منو سان صدا میکرد. یا حتی سانی. باس اینو میدونست. هیز بد. هفتیرو غلاف کردم. رفتم بالا سرش، همینا رو بش گفتم. هنوز داشت میخندید. یه گوله م خرج خنده ش کردم. حالام هیچ دلخور نیستم. من سان نیستم. من سانی نیستم. من سانتینوئم."
آقا ما تو عالم بچگی، خوف کردیم. کتابو بستیم. و تا مدتها بازش نکردیم. اون روز بارون میومد. ما نشستیم مشقامونو نوشتیم. کارتون سه برادر دیدیم. کتابه رم گذاشتیم یه جا تا سر فرصت بخونیم. ولی همیشه تو فکرمون بود. گاهی برش میداشتیم، ورق میزدیم همین جوری. اون آخراش، یه چیزی نوشته بود، خطش با همه ش فرق داشت:
"رفت، گذشته است. ماضی است. رود، حال است، مضارع است. بیدار باش و رود باش. باد نه، رود؛"
زیرشم نوشته بود: "تقدیم به عقاب بیدار" 
کتابه یه مدت گم و گور بود، تا چندین سال. تا وقتی دوباره پیداش کردیم...

174


راستشو بخواین بدونین، ما یه مدتیه با یه درختی رفیق شدیم. درخت مذکور در پارک لاله واقع شده. یکی از این نیمکت دوطرفه هام جلوشه. پشتشم یه چراغه. به طوری که وختی میشینی رو این نیمکته، رو به درخت، یه ابهت خاصی میبینی. خیلی رفیق خوبیه. منتها، ریشه در خاکه. بر عکس ما که پا بر هواییم؛ ما، یه کابوی خسته، تنها، که نمیتونه بمونه، که نباید بمونه، و اون، یه درخت خسته، تنها، که هرچند، نمیتونه بمونه، اما باید بمونه... و می‌مونه. روحشو داده به ما. همیشه با ما هست. در همه حال. همین الان کنارمون نشسته.
میفرماد: ما رو میگی؟
عرض میکنیم: آره.
میفرماد: بوگو... بوگو...
عرض میکنیم: گفتیم دیگه. تموم شد؛

173


میفرماد: ما دیگه داریم تکراری میشیم. بریم.
عرض میکنیم: قند که مکررش بهتره.
میفرماد: ینی شوما میگی باشیم؟
عرض میکنیم: ما هیچی نمیگیم.
میفرماد: یه کلوم بگی نرو نمیرم.
عرض میکنیم: شما، آلردی، تصمیم خودتو گرفتی. چرا میندازیش گردن ما؟
میفرماد: ها! می‌مونیم. به شومام هیچ ربطی نداره.
عرض میکنیم: بوس بر شوما؛
میفرماد: یه استکان چایی ضمیمه ش کن تا قبول کنیم.
عرض میکنیم: به انضمام یک استکان چایی.
میفرماد: بوس بر شوما؛
عرض میکنیم: یه دوتا قند ضمیمه ش کن تا قبول کنیم.
خوشالیم با هم؛

172


میفرماد: شوما قدر ما رو نمیدونی.
عرض میکنیم: کیه که بدونه؟
میفرماد: خودم. خودم قدر خودمو میدونم.
عرض میکنیم: مام در حد وسعمون میدونیم.
میفرماد: قدر ما رو؟
عرض میکنیم: قدر خودمونو. قدر شوما رو. قدر همه رو.
میفرماد: شوما قدر میدونی؟ قدر دونی هم میکنی؟
عرض میکنیم: خیر. فقط میدونیم. مورچه وار.
سوکوت.

171


میفرماد: ساعتت چنده؟
عرض میکنیم: یه رب به گنج.
میفرماد:‌ پنج دیگه؟
عرض میکنیم: خیر. همون گنج.
میفرماد: لج بازی نکن. قبول کن اشتبا تایپ کردی؛ پاش وایسا.
عرض میکنیم:‌ بعله. قبول. اما اگه شوما نمیگفتی، پاکش میکردیم دوباره مینوشتیم. درستشو.
میفرماد: ما اگه نمیگفتیم، بدعادت میشدی. حالا پاشو یه چایی بیار بخوریم.
عرض میکنیم:‌ الان ما مهمونیم. صاب خونه م خوابه. فلذا چایی مالیده.
میفرماد: حالا ساعتت پنده؟
عرض میکنیم:‌ چند دیگه؟
و از کادر خارج میشیم. ایشون می مونه و شوماها.

170


خدابیامرز معتقد بود آدمای دنیا سه دسته ن:
نفر اول
نفر دوم
باقی نفرات
و میگفت: نفر دوم بودن، هنر مردان خداست؛

169


میفرماد: میبینی؟
عرض میکنیم: بله. کور که نیستیم.
میفرماد: نه. میخوام ببینم شومام دیدی یا نه؟
عرض میکنیم: چیو؟
میفرماد:‌ پس ندیدی.
عرض میکنیم: لابد ندیدیم دیگه.
میفرماد: دیدنیم نیست البت.
عرض میکنیم: چی؟
میفرماد: همون که شوما ندیدی.
عرض میکنیم: شوما خودت دیدی؟
میفرماد: خیر. منم ندیدم.
عرض میکنیم: گرفتی ما رو؟
میفرماد: بعله.
عرض میکنیم: شوما نمیتونی به زبون آدمیزاد درخواست چایی کنی؟
میفرماد: خیر. شرم حضور دارم.
عرض میکنیم: چه عرض کنیم؟
میفرماد: عرض نکن. بخند بابا. دنیا دو روزه.
خنده کنان و لا لا هللّا گویان میریم چایی بریزیم.

168


میفرماد: :\
عرض میکنیم: :|
میفرماد: :\
عرض میکنیم: :|
میفرماد: :|
عرض میکنیم: :\
میفرماد: :)
عرض میکنیم: D:
میریم چایی بذاریم.

167


میفرماد: شوما از دیدن فیلم "روزی روزگاری در آمریکا" چی عایدت شد؟
عرض میکنیم: لذت بردیم.
میفرماد: اون که بعله. به جای خود. مقصودمون این بود که چی یاد گرفتی؟
عرض میکنیم: یاد گرفتیم که رفاقت هرگز نمیمیرد.
میفرماد: احسنت. دیگه چی یاد گرفتی؟
عرض میکنیم: یاد گرفتیم که عشق هرگز نمیمیرد.
میفرماد: احسنت. دیگه چی یاد گرفتی؟
عرض میکنیم:‌ یاد گرفتیم که پهلوانان هرگز نمیمیرند.
میفرماد: احسنت. دیگه چی یاد گرفتی؟
عرض میکنیم:‌ یاد گرفتیم که همیشه قبل از اینکه شروع کنیم به تماشای یه فیلم حدوداً چار ساعته، همهء لوازمو مهیا کنیم که هی مجبور نشیم وسطاش پاشیم.
میفرماد: احسنت. مثلاً چه لوازمی؟
عرض میکنیم: مثلاً چایی. ... به خصوص چایی.
میفرماد: هست؟
عرض میکنیم: خیر. آخرین جرعه شو پای تیتراژ با هم نوشیدیم که! الان دم میکنم.
میفرماد:‌ دمت گرم.
عرض میکنیم: دم خودتون گرم.
میریم چایی دم کنیم.

166

یه روز باز هوا دل شده بود؛ ما کشکول و تبرزینو برداشتیم، زدیم بیرون. موریکونه در گوش. همیشه با یک مشت دلار شروع می‌شه. اومدیم گفتیم بریم به غرب وحشی. دو سه قدم رفتیم، گفتیم جهت تنوع این بار بریم به شرق. و رفتیم. گفتیم تا منتها الیه شرق بریم و سر راه یه سری به غرب وحشی بزنیم. چون ما میدونستیم که زمین گرده. خلاصه رفتیم، رسیدیم به ولیعصر. به خیابون ولیعصر. پهلوی سابق. آسمان مکثی کرد، رهگذر شاخهء نوری که به لب داشت، به تاریکی شنها بخشید و به انگشت شمالو نشون داد. ما، میدونید، به نشونه معتقدیم. و معتقد بودیم اون یه نشونه بود که ما نباس دیگه به شرق بریم. ما باس بریم شمال. رفتیم شمال. به سمت بالا. ما ز پایین بودیم و بالا میرفتیم. جل الخالق. رفتیم و رفتیم رسیدیم ونک. ونک یه نقطه عطفه. اونجا میتونی تصمیم بگیری که باز بری، یا برگردی. ما دو دل بودیم. یهو یکی صدا کرد: هی درویش! دسمون رفت به هفتیر... که ای دل غافل! داده بودیم پا کشکول؛ خودمونو جم و جور کردیم، برگشتیم سمت صدا. موتوری بود. گفت: درویش! موتور؟ گفتیم ما بر ویشم نیستیم. چه برسه به درش. تو دلمون گفتیم البت. گفتیم چه باک؟ گفت 125. خندیدیم. گفتیم کجا میری؟ گفت شوما کجا میری؟ گفتیم پایین. گفت چقد پایین؟ گفتیم هرقد موتورت میکشه. گف بیا بالا. گفتیم چی؟ اول طی کنیم! گف بیا حالا یه کاریش میکنیم. باکت نباشه. گفتیم بریم. رفتیم بالا. رفتیم پایین. گف میریم پایین، هرجا بس بود بگو بسه. گفتیم چشم. از پشت نیگا کردیم، دیدیم هفتیر بسته. ینی کمر فشنگیشو دیدیم. گفتیم: هفتیر کشی؟ گف نه. واسه خنده میبندم. ما غیرتی شدیم. یاد هژیر افتادیم. گفتیم هفتیر شوخی بردار نیس جناب! گف میدونم. گفتیم پ چرا برا خنده میبندیش؟ نبند. گف تو دنیایی که یکی رفیقشو، مونسشو، همون هفتیرشو که شوما میفرماین شوخی بردار نیس، میده پا کشکول، میشه هفتیرو برا خنده بست. وسط خیابونای تهرون. خون تو رگامون واساد. خشک شدیم. همینجور داشتیم میرفتیم پایین و پایینتر. این یارو کیه؟ از کجا میدونه؟ گف چت شد؟ جوابشو ندادیم. دهنمون باز نمیشد. واساد. از ترک موتور کجکی داشتیم میافتادیم، دستشو آورد پشت، نیگهمون داشت. رف برامون یه آب معدنی آورد، باز کرد دستمونو آورد بالا که بگیریمش. دسمون افتاد. خشک بود. بطری رو گرفت بالا سرمونو و همه شو خالی کرد. بیدار شدیم. گف چت شد؟ گفتیم اونی که گفتی. هفتیر و کشکول؛ از کجا میدونی؟ گف اینو فامیلمون از خارج آورده برام. تو لوله ش یه کاغذی بود. نوشته بود: به جای کشکول. گفتیم فارسی نوشته بود؟ گف نه انگلیسی بود. خیلیم بد خط بود. فشارمون افتاد. پاشو گرفت زیر فشارمون که نخوره به آسفالت بشکنه. فشارو گذاش سر جاش، گف چته تو درویش؟ گفتم این هفتیرتو میدی ببینیم؟ داد. دیدیم. هژیر بود؛ هفتیر عقاب بیدار، که افتاده بود دست ما، و ما دادیمش کشکول گرفتیم. گفتم: میفروشیش؟ گف نه. گفتم خیلی چشمو گرفته. گف مال خودت. گفتم چرا؟ گف: یه هفتیرکش، وقتی هفتیر خودشو دس میگیره، چشاش یه برقی میزنه. ما اون برقو دیدیم. تو چش جفتتون. تو اینو دادی کشکول گرفتی؟ احمقی! احمق. گفتم آره. شوما راس میگی. ما احمقیم. چی کنیم حالا؟ گف هیچی. هفتیرتو بردار. بیا! اینم قطار فشنگت. گفتم اما آخه... گف آخه نداره. دیگه حرفشو نزن. گفتیم چشم. یه نگاهی به پشت سرش کرد، گف خیلی اومدیم پایین ها! بت نمیخوره مال اینورا باشی. گفتم نیستم. گف په بسته هرچی اومدی. جم کن برو خونه. گفتم خودت برسونم. گف بیا بالا. رفتیم بالا. رفتیم بالا. جلو خونه پیاده شدیم. گفتیم چقد بدیم؟ گف دوازه تومن. گفتم حقشه. سه تا پنجی دادم. باقیشو داد. گف به امون خدا... را افتاد. یهو دوییدم وسط کوچه. گفتم اسمت چی بود؟ با مرام! بامرامشو آروم گفتم. گفتم نمیشنوه. همونجوری که داش میرفت، دستشو آورد بالا و داد زد: کمااااااال... ما مونده بودیم. قفل قفل. گفتیم دمت گرم. بلن گفتیم. اما نشنید. از کوچه رفته بود بیرون. ما موندیم و کشکول و هفتیر و مای نیم ایز نوبادی به صورت خوشحالی داشت پخش میشد تو گوشمون. خنده نشست رو لبامون. پول تو دستمونو نیگا کردیم، هزار تومن اضافه بود.

165


میفرماد: گاوها از هم جدا شوید. زندگی کوتاه است؛
عرض میکنیم: اون از سر شب، که گفتین کیدو، این از حالا که میفرمایین گاو. داستان چیه؟
میفرماد: به شوما ارتباطی نداره.
عرض میکنیم: اگه ارتباطی نداره پس چرا رو به ما میگی؟
میفرماد: رو به شوما نیست.
عرض میکنیم: پس پشت به ماست؟ زل میزنی میگی هی کیدو! گاوها فلان!
میفرماد: روی خودم با شوماست. روی سخنم با شما نیست؛
عرض میکنیم: حالا احساس میکنم هیچوقت روی سخنت با ما نبوده؛ مگه اینکه سخن چایی بوده باشه.
میفرماد: چایی کم حرفی نیست. چایی خیلی مهمه! ما در مورد چایی با هرکسی حرف نمیزنیم. چایی هرکسی رم نمیخوریم. هست؟
عرض میکنیم: خیر. تمام شده. مام میریم بخوابیم.
میفرماد: یعنی من دم کنم نمیخوری دیگه؟
عرض میکنیم: نه.
نیم ساعت بعد: مجبورمون میکنه پاشیم برا خودمون چایی دم کنیم.