۳۱.۲.۹۱

203


اولین بازی فوتبالی که یادم می‌آید کامل دیده باشم، بازی ایران و عراق یا ایران و کره شمالی در مقدماتی جام جهانی 94 است. بعد بازیهای جام 94. آلمان بلغارستان. فینال که وسطش خوابیدم... بعدش رسید به سال 96. ایران در جام ملتهای آسیا، آلمان در جام ملتهای اروپا، بازی آلمان کرواسی در همان جام... تا سال 97 زیاد فوتبال باشگاهی نمیدیدم. به جز همین استقلال پرسپولیس خودمان. که آنهم یک بار سر آن بازی معروف که پرسپولیس علی دایی را داشت و استقلال غلامپور را، و پرسپولیس سه یک باخت، قبل بازی پسر خاله م ازم پرسید استقلال یا پیروزی؟ و من هم گفتم پیروزی. و ماندم. تا سال 97، فوتبال باشگاهی اروپا را فقط به چندتا نام میشناختم که مدام در اخبار ورزشی تکرار می‌شد. اینترمیلان، آث میلان، بارسلونا، رئال مادرید، منچستر یونایتد، چلسی، بایرن مونیخ، یوونتوس... یوونتوس... یوونتوس... نمی‌دانم اولین بار کی فهمیدم عاشق یوونتوسم. یادم نیست اولین بار کی و کجا و چطور اسمش را شنیدم... اما یادم هست که از اولین روزی که یکی ازم پرسید طرفدار کدام تیم اروپایی هستی، گفتم یوونتوس. جذبش شده بودم. فقط به خاطر اسمش. اولین بازی‌ای هم که ازش یادم است، فینال لیگ قهرمانان سال 97 است که یک هیچ باخت به رئال. با گل میاتوویچ. و از همانجا از میاتوویچ بدم آمد. از رئال بدم آمد. از یوگسلاوی بدم آمد. بچه بودم. سال 98. ایتالیا آمده بود ناکامی 94 را جبران کند. دل پیرو قرار بود بدرخشد... ولی مصدوم شد. ایتالیا در پنالتیها باخت به فرانسه و حذف شد؛ باز خیلی بازیها را تعقیب نمی‌کردم. سال 2000. ایتالیا در فینال. دل پیرو باز هم قبل از مسابقات مصدوم شده بود. بوفون هم انگشتانش شکسته بود و تولدو در دروازه بود. در فینال، الکس فیکس بازی کرد. الکس و دل وه کیو. جفتشان یک عالمه موقعیت خراب کردند تا به زور یک گل زدند. حریف فرانسه بود که قهرمان جام جهانی شده بود. اما ایتالیای دینوزوف سوار بازی بود. یک هیچ تا دقایق آخر. گل مساوی... وقت اضافه... تره زگه... گل طلایی؛ اشکهای مالدینی، توتی، تولدو، الکس... از اینجا شدم طرفدار حرفه‌ای یوونتوس و الکس. و ایتالیا؛ فیگو از بارسا رفت رئال. سال بعدش زیدان از یوونتوس رفت رئال. هکتور کوپر که دو سال پیاپی با والنسیا به فینال لیگ قهرمانان رسیده بود آمد اینتر. مندیه تا آمد لاتزیو. تیم کوپر تا صبح روز آخر قهرمان بود. در پایان روز آخر سوم بود. چار دو به لاتزیو باخت. اینطرف یوونتوس برد و قهرمان شد. جام جهانی 2002 بود. تراپاتونی مربی، و توتی بند کرده بود که من یا شماره ده را میپوشم یا بازی نمیکنم. الکس گفت بابا ببیا! سگ خورد. و هفت پوشید و شد ذخیرهء توتی. اما با گل الکس به مکزیک بود که ایتالیا رفت بالا و به کرهء میزبان با ناداوری باخت. الکس آن موقع موهاش بلند بود و سیبیل گذاشته بود J فصل بعد... لیپی برگشته بود یوونتوس؛ الکس در اوج بود. یوونتوس بازیهای لیگ قهرمانان را با مساوی یک یک برابر فاینورد شروع کرد. یک هیچ جلو بود تا ون هویدونگ با ضربه آزاد گل زد به بوفون... بوفون با کف پا لگد زد به تیر دروازه؛ گذشت. یووه رفت مرحلهء بعد. با منچستر و دیپورتیوو همگروه شده بود. رفت و برگشت به منچستر باخت؛ در نهایت با دیپورتیوو هم امتیاز شد و با تفاضل گل بهتر رفت بالا. خورد به بارسلونا. بارسلونای هلندی؛ ریوالدو هم بود؛ بارسا را رد کرد. بازی برگشت در نیو کمپ بود و با گل نقره ای یوونتوس رفت بالا. خورد به رئال. به رئال کهکشانی. رونالدو، فیگو، زیدان، رائول، سولاری، کارلوس، کاسیاس... رفت را در برنابئو دو یک باخت. رونالدو گل زد و کارلوس و از اینطرف تره زگه. اما بازی برگشت... هیچ وقت در زندگیم آن همه هیجان نداشته ام. ندود سانتر کرد... الکس با سر پاس داد و تره زگه گل زد. دل آلپی روی هوا بود؛ چند دقیقه بعد، زامبروتا پاس بلند داد به الکس، میشل سالگادو دریبل خورد و الکس توپ را از گوشهء محوطه وارد دروازهء کاسیاس کرد... چه گلی؛ دل توی دلم نبود. تا ندود گل سوم را زد. اصلا یک وضعیتی که در وصف نمی‌گنجد؛ بروید و بازی رئال یوونتوس سال 2003 را از یوتیوب ببینید تا بدانید چه میگویم. باید صدای دل آلپی را بشنوید تا بدانید. پنالتی شد. فیگو زد، بوفون گرفت... زیدان یک گل زد، یک گل دیگر کافی بود تا رویا همانجا تمام شود، رونالدو داشت آماده میشد که پاس را از وسط زمین بگیرد و تک به تک شود، ندود روی پاس دهنده خطا کرد و اخطار گرفت و فینال را از دست داد. رفتیم فینال! حریف؟ میلان. آث میلان. شوچنکو که قشنگترین گل تاریخ سری آ را چند وقت قبلش به یوونتوس زده بود. فینال صفر صفر تمام شد. یوونتوس ندود را که نداشت، ایگور تودور غول هم که اول بازی مصدوم شد و یک تعویض اجباری. رسید به پنالتی‌ها... نبرد دیدا و بوفون. باختیم. بعدش پروژهء یوونتوس کهکشانی کلید خورد. کاپلو آمد. زلاتان ابراهیموویچ آمد. پاتریک ویرا، امرسون، کاناوارو، باقی هم که بودند؛ الکس آن دوره زیاد مصدوم میشد. کاپلو هم زیاد دوستش نداشت، اما همه ش برد بود و قهرمانی؛ تا آن قضیهء کالچوپولی پیش آمد. که البته حکمی صادر نکردند تا تیم ملی در آرامش باشد. در آرامش و با اتحاد، ایتالیا فرانسه را برد و قهرمان شد. اما ایتالیا قبل از فینال قهرمان شده بود. وقتی آلمان میزبان را برده بود. با گلهای گروسو و الکس... جشنهای قهرمانی که تمام شد، حکم دادند: دو قهرمانی از یوونتوس پس گرفته شود. یوونتوس به سری بی برود. میتوانست سال خیلی سیاهی باشد، نصف بیشتر ستاره ها رفتند. پنج نفر اما ماندند. اسکلت تیم ماند. بوفون و ندود و کامورانزی و تره زگه و الکس. سال آنقدرها هم سیاه نبود. وقتی این عشق را میدیدی در اوج فوتبال حرفه‌ای اروپا؛ آن دستمزدهای نجومی و پیشنهادهای وسوسه کننده و این پنج تا ماندند. دیدیه دشان که با موناکو سابقهء فینال لیگ قهرمانان را داشت، آمد، او هم یک یوونتوسی قدیمی ست. بوس بر او. قهرمان شدیم و برگشتیم به سری آ. جایی که اینتر موراتی بدون حریف همه را میبرد. دوتا قهرمانی هم که از یوونتوس دزدیده بود. کلودیو رانیری که استارت سیر صعودی چلسی را زده بود و بیرحمانه با مورینیو جایگزین شده بود، آمد یوونتوس. تیم فوق العاده بازی میکرد. سوم شد. فصل بعد، لیگ قهرمانان. رئال را باز در رفت و برگشت بردیم. الکس به تنهایی سه گل زد در آن دو بازی. در مراحل بالا، یادم نیست به چلسی خورد یا لیورپول یا آرسنال و حذف شد؛ رانیری رفت و تیم عادت کرد به باخت. هیچکس نمیتوانست کاری بکند. چیرو فرارا آمد، زاکه رونی آمد، دل نری آمد... هیچکدام کاری از پیش نبردند. تیم دو سال هفتم شد. تا امسال. کونته آمد. اوایل فصل چار دو چار بازی میکرد و هی میبرد. همه را برد. بزرگان را. ورزشگاه جدید یوونتوس؛ همه چیز مهیا. تا حدود نوامبر. که آنیلی گفت امسال سال آخر الکس است؛ تصمیم گرفته شده بود. الکس سی و هفت ساله، بعد از نوزده سال باید جدا بشود. اما باز مردانه بازی کرد. شانه به شانه با میلان در بالای جدول جنگیدیم. بازی سرنوشت، بازی برگشت با لاتزیو بود. بازی گره خورده بود. دروازه طلسم شده بود. الکس آمد. ضربه آزاد زد. گل زد. گلی که سرنوشت قهرمانی را تعیین کرد. البته این گل اثرش را دو سه هفته بعد نشان داد. قهرمان شدیم. دوباره قهرمان شدیم. الکس جام را برد بالای سر. دمش گرم. میدانست سال آخر است. میداند امشب بازی آخر است. فینال کوپا ایتالیا با ناپولی؛ الکس آنقدر بزرگ هست که اگر هم قرار باشد برود، با دو جام برود. با دو افتخار دیگر...
نمی‌دانم چرا این همه حرف زدم. فقط می‌خواستم بگویم: هر اتفاقی در بازی امشب بیافتد، من غمگین خواهم بود. اگر جام در دستان الکس باشد، کمتر غمگین. همین.

202

خدابیامرز اصن یه سیستمی داشت برا خودش که شا نداشت. از خوشگلی تا نداشت. به کس کسونش نمی‌داد، به همه کسونش نمی‌داد. حتی به افرادی که کس بودن و جامهء تنشون اطلس بودن. با خودش برد به گور سیستمشو. به زعم ما البته کار درستی کرد.

۳۰.۲.۹۱

201


خدابیامرز این اواخر به فاصله علاقمند شده بود. هرجا میدید به هر قیمتی که میشد، میگرفت؛

200


خدابیامرز، همهء عمر، نطلبیده بود؛ خدابیامرز آب بود؛ مراد بود؛ تا بود،‌ نبود؛

199


خدابیامرز یه روز بدون اینکه حرفی به کسی بزنه، خودشو کشید کنار؛ و رفت.

198


یه رفیقی داشتیم، علاقهء خاصی داشت که دست به کارای بزرگ بزنه. تقریباً کار بزرگی نمونده بود که این بهش دست نزده باشه. هرجا خبردار میشد کار بزرگی هست، با کله میرفت و بش دست میزد.
خدابیامرز همزمان با دست زدن به بزرگترین کار زندگیش، مرد؛

197


- حالت خوبه؟
+ خوبه اتفاقاً. همینو اوکی کن.
- باشه. پس شوما روز قبلش یه زنگی به ما بزن، که برات بفرستیم فردا اول وقت برسه به دستت.
+ عه... حواسم نبود... شوما که عمراً دستتون به من برسه که...
- عه... آره... منم حواسم نبود. پس هیچی. خدافظ.
+ خدافظ.

196

ما خیلی فک کردیم. به اینکه اسم سلاح کوانگ یو چی بود بالأخره؛ یعنی خب شبیه نیزه بود، ولی سرنیزه‌ش اندازهء یه شمشیر بزرگ و قوی بود... خیلیم فرز بود، علی رغم بزرگیش. از طرفی از شمشیر قویتر بود؛ نیزه هم که نبود به اون معنا... یه سلاح خاص بود. شاید بشه گفت شمخرس. و کوانگ یو، تنها شمخرسزن تاریخ بود.

195


- ای روزگار دغل!
+ جانم؟
- شوما روزگار دغلی؟
+ خیر. بنده روزگار نیستم. فقط دغلم.
- برو بگو روزگارتون بیاد کارش دارم.
+ روزگارمون رفته سربازی.
- چن ماه خدمته؟
+ تازه رفته. آش می‌خوره.
- آششو که خورد بگو بیاد کارش دارم.
+ باشه.
- آفرین. اون چیه تو دهنت؟
+ آدامسه.
- آدامس نخور.
+ چی بخورم؟
- بیا... استغفرالا! پسته بخور.
+ نداریم که!
- چی ندارید؟
+ نداریم. ندار. کلاً هیچی نداریم.
- عجب... به روزگار بگو من اومدم. یادت نره ها...
+ کجا بره؟
- بیاد بره... لا لا هللا! هیچی. شب خودم میام.
+ کجا میای؟
- پیش روزگار...
+ رفته سربازی. نیستش.
- کی میاد؟
+ باس بپرسم.
- بپرس.
+ از کی بپرسم؟
- از خودم بپرس.
...

194


میفرماد: شوما میدونی کار را که کرد؟
عرض میکنیم: آنکه تمام کرد؟
میفرماد:‌ اون که بله. ولی میدونی کی کار را تمام کرد؟
عرض میکنیم: شوما کردی؟
میفرماد: خیر.
عرض میکنیم: ما کردیم؟
میفرماد: خیر.
عرض میکنیم: پس کی کرد؟
میفرماد: اگه میدونستیم که از شوما نمیپرسیدیم که؛
عرض میکنیم: حالا مهمه که کار را کی کرده؟ کی تمام کرده؟
میفرماد: خیر. کاریه که شده به هر شکل. کاریشم نمیشه کرد. عجالتاً یه قند بده ببینیم دنیا دست کیه.
یه قند میدیم تا ایشون ببینه دنیا دست کیه.
عرض میکنیم: خب، حالا دست کیه؟
میفرماد: چی؟ دنیا؟ دست اهالیش.
عرض میکنیم: عجب... عجب...
میفرماد: بعله... بعله... به این شکل؛
و چاییشو هورت میکشه.

193

در یکی از تقسیم بندی‌ها، اعداد را، اعداد صحیح را البته، به زوج و فرد تقسیم می‌کنند. ملاک چیست؟ بخشپذیری بر دو. یعنی دوتا دوتا اعداد را جدا می‌کنند از توی عدد مذکور، اگر چیزی تهش نماند، زوج است. اگر چیزی تهش ماند، ولی حساب فرق می‌کند. فرد است. البته قضیه به این سادگی‌ها نیست. چرا که با این کار، یعنی تجزیهء عدد، به صورت دوتا دوتا، درواقع خود عدد از درجهء اهمیت ساقط می‌شود. آن چیزی که تهش می‌ماند مهم می‌شود. صفر یا یک. یعنی بخشپذیری بر دو هم از درجهء اهمیت ساقط می‌شود در واقع. می‌توانی بروی به عدد مذکور بگویی: داداش! صفری یا یک؟ و او بگوید صفر است یا یک. که او البته ممکن است خودش هم نداند صفر است یا یک است یا چند است و چون است یا چند چند است؛ یا حتی خود بنده. یا حتی خود شوما فی المثل؛ بعله. همه. بنیان خلقت بر صفر است. ولی چیزی که تهش می‌ماند، همان یک است. یعنی شوما اگر فیلم معادلهء پروفسور را دیده باشید، یا اگر به مباحث ریاضی دقت کرده باشید، حتی می‌بینید، که اگر عدد نپر را، حالا هر عددی را، عدد نپر مثال است، بله، عدد نپر را به توان آی پی، که یعنی یکهء موهومی در عدد پی، که هرکدام داستان خودشان را دارند، برسانید، قدر مطلق جوابش یک است. حالا جدول ضرب آمد، حساب دیفرانسیل آمد، هندسه آمد، جبر آمد، اختیار آمد، صاحب اختیار آمد، یا صاحب خبر حتی فی المثل، که آمد و من بی خبر شدم، باز همین داستان است. تهش چی می‌ماند؟ یا صفر، یا یک. بین صفر و یک چند عدد هست؟ صحیح؟ هیچی. ناصحیح؟ یک عالمه. یک عاالم است بین همین صفر و یک. و عالم همین بین صفر و یک بنا شده. عالم ناصحیح بنا شده. جزء صحیحش، می‌شود صفر. اما چرا؟ الله اعلم.

192


میفرماد: خیر. شوما درست بشو نیستی.
عرض میکنم: اختیار دارین! مگه خرابیم؟
میفرماد: خیر. نادرستی. غلطی. خطایی. کارت زردی. اخراجی. اخراج!
سوکوت کنان از کادر خارج میشیم.

191


میفرماد: لیوانی که تا حالا توش چایی ریخته نشده، چه میدونه از حلقهء رد چایی؟
تک مضراب میفرماد و از نظر ناپدید میشه.
ما که نفمیدیم چی گفت.

190


میفرماد: میدونی ندونستن غم انگیزه؟
عرض میکنیم: نه. مگه هست؟
میفرماد: آره خب. خیلی غم انگیزه که بدونی یه چیزایی هست که تو نمیدونی.
عرض میکنیم: باز خوبه که میدونی که نمیدونی.
میفرماد: نه خوب نیست. حالا کاری به اینش ندارم. میدونی از ندونستن غم انگیزتر چیه؟
عرض میکنیم: الآن ینی من قبول کردم ندونستن غم انگیزه؟ خب... حالا... نه. چی؟
میفرماد: اینکه بدونی یه چیزایی هست که تو نمیدونی، و هیچوقتم قرار نیست بدونی.
عرض میکنیم: ها... این غم انگیزه...
میفرماد: اونم غم انگیز بود. تو حالا داغی حالیت نیست. مث این لیوان که تا چایی توشه، داغه حالیش نیست، همچی که خالی شد، سرد شد...
سوکوت میکنه. بغض میکنه. ما قلبمون به جاش تیر میکشه. قلب خودش دیگه نمیکشه...

189

نام سرخپوستی: جاوید گرفتار

188


میفرماد:‌ توجه کردی که چقد آدما ظاهر بینن؟
عرض میکنیم: مگه غیر از ظاهر چیزی رم میتونن ببینن؟
میفرماد: خیر. منظور مام همین بود. هیچ توجه کردی؟
عرض میکنیم: بله. متوجه شده م.
میفرماد: به نظرت چرا؟
عرض میکنیم: اقتضای طبیعتش این است لابد.
میفرماد: به همین سادگی؟
عرض میکنیم: از این هم ساده تر؛ حتی.
میفرماد: خیر، به این سادگی‌ها نباس باشه.
عرض میکنیم: دیدن ظاهر را عرض کردم ساده ست؛ وگرنه بوده ن کسایی که غیر ظاهرم دیده ن.
میفرماد: یه مثال بزن.
عرض میکنیم: مثلاً!
میفرماد: گرفتی ما رو؟
عرض میکنم: بله. شوما رو نگیرم کیو بگیرم؟
میفرماد: این قندو بگیر اگه راس میگی.
قند میندازه برامون و ما سعی میکنیم با دهن بگیریمش که مع الاسف موفق نمیشیم. لاجرم میخندیم.

187


در زمان کودکی بنده، خانهء ما در اواسط یک خیابان بود. خیابان طولانی‌ای هم بود دست بر قضا. بعد آن سرش که به مرکز شهر نزدیکتر بود، میشد سر خیابان، و آن یکی سرش میشد ته خیابان. در هر کدام از دو سر این خیابان، یک سنگکی بود. هنوز هم هست البته آنطور که بنده اطلاع دارم. سنگکی سر خیابانی، و سنگکی ته خیابانی. بر سر در تنور سنگکی سر خیابانی نوشته بود: «در این درگه که گه گه که که و که که شود ناگه، مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه» در حالی که بر سر در تنور سنگکی ته خیابانی نوشته بود: «زهد با نیت پاک است نه با جامهء پاک، ای بس آلوده که پاکیزه روانی دارد»؛
میخواهم از همین تریبون از مالکان و دست اندرکاران هر دو سنگکی تشکر کنم؛ حقی بزرگ بر گردن من دارند.

186


میفرماد: خسته ای؟
عرض میکنیم: عجیب.
میفرماد: خسته نباشی. خسته نباشی.
عرض میکنیم: شوما خسته نیستی؟
میفرماد: عجیب.
عرض میکنیم: خسته نباشی. خسته نباشی.
میفرماد: خیر. عرض کردم عجیب خسته نیستم.
سوکوت میکنیم.

185


میفرماد: پاشو بیا بندری برقصیم. پاشو د یالّا...
عرض میکنیم: ولمون کن بابا تو رو قرآن.
میفرماد: نه جان من. پاشو آ ماشالّا... آآآآ آآآآ
عرض میکنیم: شوما برقص، ما دس میزنیم. آآآآ آآآآ
میفرماد: خیر. اینجوری شوما در فواصل سوکوت بین دو دست زدن، یاد غم دنیا میافتی و میترسی.
عرض میکنیم:‌ اصن ما بلد نیستیم.
میفرماد: ببین! این که بلد نیستی خودش غم دنیاست و شوما ازش میترسی. پاشو بیا وسط ترست میریزه.
عرض میکنیم: چاییمو بخورم پامیشم.
میفرماد: حاجت استخاره نیست. خودم برات چایی زعفرون دم میکنم. پاشو د یالا.
هیچی دیگه. داریم بندری میرقصیم فارغ از غم دنیا؛

184


یه رفیقی داشتیم، همیشه سرشو میبست. بعد ما تا مدتها فک میکردیم از ایناس که تمام وقت سردرد دارن. یه روز ازش پرسیدیم فلانی، دکتر مکتر نمیری واسه سرت؟ گف نه. چرا برم؟ گفتیم اینکه همیشه درد میکنه... گف کی گفته درد میکنه؟ گفتیم اینکه همیشه میبندیش... گف ها! این؟ تمرین میکنم برا وقتی که خدا نکرده درد گرفت. میخوام آمادگیشو داشته باشم.
خدابیامرز تا واپسین دم حیات، چشم به راه سردرد بود؛

183


میفرماد: به نظر ما شوما آدما در اشتباهید.
عرض میکنیم: در چه موردی؟
میفرماد: در همهء موارد.
عرض میکنیم: یه مثال میشه بزنید؟
میفرماد: خیر. مثال بزنیم از اشتباه درمیاید.
عرض میکنیم: مگه بده که آدم از اشتباه دربیاد؟
میفرماد: ماهی دیدی از آب درمیاد چجوری میشه؟
عرض میکنیم: بله. جون میکنه.
میفرماد: خب دیگه.
عرض میکنیم: قیاس مع الفارق میکنید.
میفرماد: خیر. نمیکنیم. چاییت از دهن نیافته.
عرض میکنیم: حواسمون هست. بیافته م میافته رو فرش. طوریش نمیشه.
میفرماد: چایی بعله. دهن خیر؛
قند میذاریم دهنمون و چاییمونو میخوریم، در حالیکه زل زدیم بش.

182


- در من باغی هست، که نخلش سر به در دارد. مدامش باغبان، خونین جگر دارد.
چه کنم آی دکتر؟
+ بباید کندنش.
- از بیخ و از بن؟
+ بله.
- ولی بارش همه لعل و گوهر دارد. آی دکتر...
+ چاره نیست. بباید کندنش.
- از بیخ و از بن؟
+ بله.

181

گلچهره، ولی کاش می‌پرسیدی؛

180


یه رفیقی داشتیم، خیلی با هم وجوه مشترک داشتیم. خب این خیلی خوب بود، اما سختیای خاص خودشو داشت. یعنی خب، وختی شوما تعداد وجوه مشترکتون زیاد میشه، تفکیک شوما از رفیقتون یه کم سخت میشه. یه جا میرسه که از نظر ناظر بیرونی، شوما با رفیقتون هیچ فرقی ندارین. کم کم این نظر ناظر بیرونی، میخواد خودشو به ناظر درونی تحمیل کنه که چه موفق بشه و چه موفق نشه، نتیجهء خوشی نداره.
بعدم اینکه این رفیق ما، و ما، تعداد وجوهمون یکی نبود. اینم بعداً یه جایی مشکل ساز شد.
خدابیامرز، این اواخر، با تیشه و قلم افتاده بود به جون وجوه مشترک. مام از اینور کمکش میکردیم. منتها رو بلندی نشسته بودیم، آخرین وجه مشترکمون که جدا شد، افتاد ته دره و مرد. مام وجوه باقیمانده شو برداشتیم برا خودمون. یادگاری؛

179


میفرماد:‌ اون چیه تو کمد گاهی میری دزدکی نگاش میکنی فک میکنی ما حالیمون نی؟
عرض میکنیم: ینی خودتون تا حالا نرفتین سروقتش؟
میفرماد: خیر. ما از این اخلاقا نداریم.
عرض میکنیم: هفتیره.
میفرماد: اهل دله؟
عرض میکنیم: به ز شوما نباشه، خیلی با عشقه.
میفرماد: حرفم میزنه؟
عرض میکنیم: به ز شوما نباشه، حرفای خوبیم میزنه. منتها عملیه حرفاش.
میفرماد: رفیقی باش؟
عرض میکنیم: به ز شوما نباشه، بعله. خوب رفیقیه.
میفرماد: گو بگیرن این مرامتو که بدبختو قایم کردی تو کمد. مگه کار بدی کرده؟
عرض میکنیم: یه چیزیه مال سابق. خیلی سابق.
میفرماد: تنهاست. بیارش.
عرض میکنیم: شوما با این قضیه ردیفی؟
میفرماد:‌ ها. اسمش چیه؟
عرض میکنیم: هژیر.
میفرماد:‌ نمیخوای داستانشو بگی برا ما؟
عرض میکنیم: از خودش بپرس.
میفرماد:‌ میپرسم. حتماً میپرسم.
عرض میکنیم: بپرسید.
میفرماد: شوما نمیخوای کم بیاری؟
عرض میکنیم: دستمون به کم نمیره.
میفرماد: ینی من برم چایی بریزم؟ خجالت نمیکشی؟ نارفیق؟
عرض میکنیم: خجالت نمیکشیم. اما چایی میاریم.
لنگ لنگان میریم چایی بریزیم. دستمونو با آب جوش میسوزونیم. یه استکان میشکونیم. یه کم عصبی شدیم از این حرف آخرش. طوری نی.

178

نه تو برو... من کارم ساخته س. ... گولّه بد جا خورده. ... برو تا شب نشده. ... نه بابا. لاشخورام آدمن به هر حال. هه... مام شدیم روزی اونا. ... برو... برو وانسّا.

177

ما، یعنی بندهء حقیر و این رفیقمون، روح درخت، معتقدیم که آدم نباس خون خودشو کثیف کنه. ینی میدونید، فرآیند کثیف شدن خون، به زعم ما، یه فرآیند خود بخودیه. ما، معتقدیم آدم اگه مرده، اعم از جنس، باس بتونه خون خودشو تمیز کنه. این میشه کاهش آنتروپی. میشه: یک قدم به سوی سرچشمه.

176


میفرماد: چرا حرف نمی‌زنی؟
عرض میکنیم: چی بگیم قربون؟
میفرماد: هرچی دوس داری بگو. اما حرف بزن.
عرض میکنیم: آخه حرفی نداریم برای گفتن.
میفرماد: برای نگفتن چی؟ از اونا بگو.
عرض میکنیم:‌ برای نگفتنم حرفی نداریم.
میفرماد: این که ما همیشه سر حرفو باز میکنیم، خوب نیست.
عرض میکنیم: نه. اتفاقاً خوبه. مام به حرف میایم رو حرفای شوما.
میفرماد: نه. خوب نیست. برا ما خوب نیست.
عرض میکنیم: پس حرف نزنیم.
میفرماد: به عنوان حرف آخر: چایی هست؟
عرض میکنیم: بعله. رو گازه.
میفرماد: شومام میخوای؟
عرض میکنیم: خیر.
برامون آرزوی سلامتی میفرمان.

175


یه روز هوا دل بود، خیلی دل، از اون دلای قدیمی، از اون دلا. بابا بزرگمون خوشحال و خندان اومد خونه. همیشه خوشحال و خندان بود. مدتیه ندیدیمش. اومد، گف امروز یه مشتری داشتم، هم سنای خودم. گفتیم خب؟ گف پول نداشت. گفتیم خب؟ گف هیچی. اومد گف من پول ندارم. به جاش این کتابچه مال تو. گفتیم خب؟ گف هیچی. حال کردیم باش. کتابچه رو گرفتیم. به جا پول. گفتیم خب؟ گف خب و مرض! هیچی دیگه. رفت. گفتیم کتابه کو؟ گف اینهاش. داد بمون. انگلیسی بود. دست نویس. گفتیم توشو نگا نکردی؟ گف نه. گفتیم میدیش به ما؟ گف اصن برا تو آوردم. رفتیم تو بغلش. بوسش کردیم. خیلی بچه بودیم. 
رفتیم یه گوشه نشستیم بازش کردیم. شرو کردیم خوندن. تازه انگلیسی یاد گرفته بودیم. صفه اولش نوشته بود: سانتینو یعنی خورشید کوچک. گفتیم خب... به به؛ ورق زدیم. نوشته بود:
"امروز یه نفرو کشتم. سر چی؟ هیچی. ینی برا اون هیچی. برا من خیلی بود. داشتم از خیابون رد میشدم، صدام کرد: هی! سان! سانی! خب اینا کی میخوان بفهمن که من اسمم سانتینوئه؟ سان خورشیده. من خورشید کوچکم. وقتی اینجوری صدام میکنن، خونم به جوش میاد. برگشتم دیدمش، داشت میخندید، هفتیرو کشیدم، و همونجور خندان مرد. نباس منو سان صدا میکرد. یا حتی سانی. باس اینو میدونست. هیز بد. هفتیرو غلاف کردم. رفتم بالا سرش، همینا رو بش گفتم. هنوز داشت میخندید. یه گوله م خرج خنده ش کردم. حالام هیچ دلخور نیستم. من سان نیستم. من سانی نیستم. من سانتینوئم."
آقا ما تو عالم بچگی، خوف کردیم. کتابو بستیم. و تا مدتها بازش نکردیم. اون روز بارون میومد. ما نشستیم مشقامونو نوشتیم. کارتون سه برادر دیدیم. کتابه رم گذاشتیم یه جا تا سر فرصت بخونیم. ولی همیشه تو فکرمون بود. گاهی برش میداشتیم، ورق میزدیم همین جوری. اون آخراش، یه چیزی نوشته بود، خطش با همه ش فرق داشت:
"رفت، گذشته است. ماضی است. رود، حال است، مضارع است. بیدار باش و رود باش. باد نه، رود؛"
زیرشم نوشته بود: "تقدیم به عقاب بیدار" 
کتابه یه مدت گم و گور بود، تا چندین سال. تا وقتی دوباره پیداش کردیم...

174


راستشو بخواین بدونین، ما یه مدتیه با یه درختی رفیق شدیم. درخت مذکور در پارک لاله واقع شده. یکی از این نیمکت دوطرفه هام جلوشه. پشتشم یه چراغه. به طوری که وختی میشینی رو این نیمکته، رو به درخت، یه ابهت خاصی میبینی. خیلی رفیق خوبیه. منتها، ریشه در خاکه. بر عکس ما که پا بر هواییم؛ ما، یه کابوی خسته، تنها، که نمیتونه بمونه، که نباید بمونه، و اون، یه درخت خسته، تنها، که هرچند، نمیتونه بمونه، اما باید بمونه... و می‌مونه. روحشو داده به ما. همیشه با ما هست. در همه حال. همین الان کنارمون نشسته.
میفرماد: ما رو میگی؟
عرض میکنیم: آره.
میفرماد: بوگو... بوگو...
عرض میکنیم: گفتیم دیگه. تموم شد؛

173


میفرماد: ما دیگه داریم تکراری میشیم. بریم.
عرض میکنیم: قند که مکررش بهتره.
میفرماد: ینی شوما میگی باشیم؟
عرض میکنیم: ما هیچی نمیگیم.
میفرماد: یه کلوم بگی نرو نمیرم.
عرض میکنیم: شما، آلردی، تصمیم خودتو گرفتی. چرا میندازیش گردن ما؟
میفرماد: ها! می‌مونیم. به شومام هیچ ربطی نداره.
عرض میکنیم: بوس بر شوما؛
میفرماد: یه استکان چایی ضمیمه ش کن تا قبول کنیم.
عرض میکنیم: به انضمام یک استکان چایی.
میفرماد: بوس بر شوما؛
عرض میکنیم: یه دوتا قند ضمیمه ش کن تا قبول کنیم.
خوشالیم با هم؛

172


میفرماد: شوما قدر ما رو نمیدونی.
عرض میکنیم: کیه که بدونه؟
میفرماد: خودم. خودم قدر خودمو میدونم.
عرض میکنیم: مام در حد وسعمون میدونیم.
میفرماد: قدر ما رو؟
عرض میکنیم: قدر خودمونو. قدر شوما رو. قدر همه رو.
میفرماد: شوما قدر میدونی؟ قدر دونی هم میکنی؟
عرض میکنیم: خیر. فقط میدونیم. مورچه وار.
سوکوت.

171


میفرماد: ساعتت چنده؟
عرض میکنیم: یه رب به گنج.
میفرماد:‌ پنج دیگه؟
عرض میکنیم: خیر. همون گنج.
میفرماد: لج بازی نکن. قبول کن اشتبا تایپ کردی؛ پاش وایسا.
عرض میکنیم:‌ بعله. قبول. اما اگه شوما نمیگفتی، پاکش میکردیم دوباره مینوشتیم. درستشو.
میفرماد: ما اگه نمیگفتیم، بدعادت میشدی. حالا پاشو یه چایی بیار بخوریم.
عرض میکنیم:‌ الان ما مهمونیم. صاب خونه م خوابه. فلذا چایی مالیده.
میفرماد: حالا ساعتت پنده؟
عرض میکنیم:‌ چند دیگه؟
و از کادر خارج میشیم. ایشون می مونه و شوماها.

170


خدابیامرز معتقد بود آدمای دنیا سه دسته ن:
نفر اول
نفر دوم
باقی نفرات
و میگفت: نفر دوم بودن، هنر مردان خداست؛

169


میفرماد: میبینی؟
عرض میکنیم: بله. کور که نیستیم.
میفرماد: نه. میخوام ببینم شومام دیدی یا نه؟
عرض میکنیم: چیو؟
میفرماد:‌ پس ندیدی.
عرض میکنیم: لابد ندیدیم دیگه.
میفرماد: دیدنیم نیست البت.
عرض میکنیم: چی؟
میفرماد: همون که شوما ندیدی.
عرض میکنیم: شوما خودت دیدی؟
میفرماد: خیر. منم ندیدم.
عرض میکنیم: گرفتی ما رو؟
میفرماد: بعله.
عرض میکنیم: شوما نمیتونی به زبون آدمیزاد درخواست چایی کنی؟
میفرماد: خیر. شرم حضور دارم.
عرض میکنیم: چه عرض کنیم؟
میفرماد: عرض نکن. بخند بابا. دنیا دو روزه.
خنده کنان و لا لا هللّا گویان میریم چایی بریزیم.

168


میفرماد: :\
عرض میکنیم: :|
میفرماد: :\
عرض میکنیم: :|
میفرماد: :|
عرض میکنیم: :\
میفرماد: :)
عرض میکنیم: D:
میریم چایی بذاریم.

167


میفرماد: شوما از دیدن فیلم "روزی روزگاری در آمریکا" چی عایدت شد؟
عرض میکنیم: لذت بردیم.
میفرماد: اون که بعله. به جای خود. مقصودمون این بود که چی یاد گرفتی؟
عرض میکنیم: یاد گرفتیم که رفاقت هرگز نمیمیرد.
میفرماد: احسنت. دیگه چی یاد گرفتی؟
عرض میکنیم: یاد گرفتیم که عشق هرگز نمیمیرد.
میفرماد: احسنت. دیگه چی یاد گرفتی؟
عرض میکنیم:‌ یاد گرفتیم که پهلوانان هرگز نمیمیرند.
میفرماد: احسنت. دیگه چی یاد گرفتی؟
عرض میکنیم:‌ یاد گرفتیم که همیشه قبل از اینکه شروع کنیم به تماشای یه فیلم حدوداً چار ساعته، همهء لوازمو مهیا کنیم که هی مجبور نشیم وسطاش پاشیم.
میفرماد: احسنت. مثلاً چه لوازمی؟
عرض میکنیم: مثلاً چایی. ... به خصوص چایی.
میفرماد: هست؟
عرض میکنیم: خیر. آخرین جرعه شو پای تیتراژ با هم نوشیدیم که! الان دم میکنم.
میفرماد:‌ دمت گرم.
عرض میکنیم: دم خودتون گرم.
میریم چایی دم کنیم.

166

یه روز باز هوا دل شده بود؛ ما کشکول و تبرزینو برداشتیم، زدیم بیرون. موریکونه در گوش. همیشه با یک مشت دلار شروع می‌شه. اومدیم گفتیم بریم به غرب وحشی. دو سه قدم رفتیم، گفتیم جهت تنوع این بار بریم به شرق. و رفتیم. گفتیم تا منتها الیه شرق بریم و سر راه یه سری به غرب وحشی بزنیم. چون ما میدونستیم که زمین گرده. خلاصه رفتیم، رسیدیم به ولیعصر. به خیابون ولیعصر. پهلوی سابق. آسمان مکثی کرد، رهگذر شاخهء نوری که به لب داشت، به تاریکی شنها بخشید و به انگشت شمالو نشون داد. ما، میدونید، به نشونه معتقدیم. و معتقد بودیم اون یه نشونه بود که ما نباس دیگه به شرق بریم. ما باس بریم شمال. رفتیم شمال. به سمت بالا. ما ز پایین بودیم و بالا میرفتیم. جل الخالق. رفتیم و رفتیم رسیدیم ونک. ونک یه نقطه عطفه. اونجا میتونی تصمیم بگیری که باز بری، یا برگردی. ما دو دل بودیم. یهو یکی صدا کرد: هی درویش! دسمون رفت به هفتیر... که ای دل غافل! داده بودیم پا کشکول؛ خودمونو جم و جور کردیم، برگشتیم سمت صدا. موتوری بود. گفت: درویش! موتور؟ گفتیم ما بر ویشم نیستیم. چه برسه به درش. تو دلمون گفتیم البت. گفتیم چه باک؟ گفت 125. خندیدیم. گفتیم کجا میری؟ گفت شوما کجا میری؟ گفتیم پایین. گفت چقد پایین؟ گفتیم هرقد موتورت میکشه. گف بیا بالا. گفتیم چی؟ اول طی کنیم! گف بیا حالا یه کاریش میکنیم. باکت نباشه. گفتیم بریم. رفتیم بالا. رفتیم پایین. گف میریم پایین، هرجا بس بود بگو بسه. گفتیم چشم. از پشت نیگا کردیم، دیدیم هفتیر بسته. ینی کمر فشنگیشو دیدیم. گفتیم: هفتیر کشی؟ گف نه. واسه خنده میبندم. ما غیرتی شدیم. یاد هژیر افتادیم. گفتیم هفتیر شوخی بردار نیس جناب! گف میدونم. گفتیم پ چرا برا خنده میبندیش؟ نبند. گف تو دنیایی که یکی رفیقشو، مونسشو، همون هفتیرشو که شوما میفرماین شوخی بردار نیس، میده پا کشکول، میشه هفتیرو برا خنده بست. وسط خیابونای تهرون. خون تو رگامون واساد. خشک شدیم. همینجور داشتیم میرفتیم پایین و پایینتر. این یارو کیه؟ از کجا میدونه؟ گف چت شد؟ جوابشو ندادیم. دهنمون باز نمیشد. واساد. از ترک موتور کجکی داشتیم میافتادیم، دستشو آورد پشت، نیگهمون داشت. رف برامون یه آب معدنی آورد، باز کرد دستمونو آورد بالا که بگیریمش. دسمون افتاد. خشک بود. بطری رو گرفت بالا سرمونو و همه شو خالی کرد. بیدار شدیم. گف چت شد؟ گفتیم اونی که گفتی. هفتیر و کشکول؛ از کجا میدونی؟ گف اینو فامیلمون از خارج آورده برام. تو لوله ش یه کاغذی بود. نوشته بود: به جای کشکول. گفتیم فارسی نوشته بود؟ گف نه انگلیسی بود. خیلیم بد خط بود. فشارمون افتاد. پاشو گرفت زیر فشارمون که نخوره به آسفالت بشکنه. فشارو گذاش سر جاش، گف چته تو درویش؟ گفتم این هفتیرتو میدی ببینیم؟ داد. دیدیم. هژیر بود؛ هفتیر عقاب بیدار، که افتاده بود دست ما، و ما دادیمش کشکول گرفتیم. گفتم: میفروشیش؟ گف نه. گفتم خیلی چشمو گرفته. گف مال خودت. گفتم چرا؟ گف: یه هفتیرکش، وقتی هفتیر خودشو دس میگیره، چشاش یه برقی میزنه. ما اون برقو دیدیم. تو چش جفتتون. تو اینو دادی کشکول گرفتی؟ احمقی! احمق. گفتم آره. شوما راس میگی. ما احمقیم. چی کنیم حالا؟ گف هیچی. هفتیرتو بردار. بیا! اینم قطار فشنگت. گفتم اما آخه... گف آخه نداره. دیگه حرفشو نزن. گفتیم چشم. یه نگاهی به پشت سرش کرد، گف خیلی اومدیم پایین ها! بت نمیخوره مال اینورا باشی. گفتم نیستم. گف په بسته هرچی اومدی. جم کن برو خونه. گفتم خودت برسونم. گف بیا بالا. رفتیم بالا. رفتیم بالا. جلو خونه پیاده شدیم. گفتیم چقد بدیم؟ گف دوازه تومن. گفتم حقشه. سه تا پنجی دادم. باقیشو داد. گف به امون خدا... را افتاد. یهو دوییدم وسط کوچه. گفتم اسمت چی بود؟ با مرام! بامرامشو آروم گفتم. گفتم نمیشنوه. همونجوری که داش میرفت، دستشو آورد بالا و داد زد: کمااااااال... ما مونده بودیم. قفل قفل. گفتیم دمت گرم. بلن گفتیم. اما نشنید. از کوچه رفته بود بیرون. ما موندیم و کشکول و هفتیر و مای نیم ایز نوبادی به صورت خوشحالی داشت پخش میشد تو گوشمون. خنده نشست رو لبامون. پول تو دستمونو نیگا کردیم، هزار تومن اضافه بود.

165


میفرماد: گاوها از هم جدا شوید. زندگی کوتاه است؛
عرض میکنیم: اون از سر شب، که گفتین کیدو، این از حالا که میفرمایین گاو. داستان چیه؟
میفرماد: به شوما ارتباطی نداره.
عرض میکنیم: اگه ارتباطی نداره پس چرا رو به ما میگی؟
میفرماد: رو به شوما نیست.
عرض میکنیم: پس پشت به ماست؟ زل میزنی میگی هی کیدو! گاوها فلان!
میفرماد: روی خودم با شوماست. روی سخنم با شما نیست؛
عرض میکنیم: حالا احساس میکنم هیچوقت روی سخنت با ما نبوده؛ مگه اینکه سخن چایی بوده باشه.
میفرماد: چایی کم حرفی نیست. چایی خیلی مهمه! ما در مورد چایی با هرکسی حرف نمیزنیم. چایی هرکسی رم نمیخوریم. هست؟
عرض میکنیم: خیر. تمام شده. مام میریم بخوابیم.
میفرماد: یعنی من دم کنم نمیخوری دیگه؟
عرض میکنیم: نه.
نیم ساعت بعد: مجبورمون میکنه پاشیم برا خودمون چایی دم کنیم.

164


میفرماد: هی کیدو!
سابقه نداشته اینطور خطابمون کنه.
هنوز ما چیزی عرض نکردیم در برابر این فرمایش.

163


میفرماد: من با شوما شوخی دارم؟
عرض میکنیم: خیر.
میفرماد: شوما با من شوخی داری پس.
عرض میکنیم: خیر.
میفرماد:‌ پس سر شوخی رو کی باز گذاشته؟
عرض میکنیم: این که بسته ست.
میفرماد: بعله این سرش بسته ست. اون سرش باز مونده. سر بزرگش.
عرض میکنیم: سر بزرگش کجاست؟
میفرماد:‌ زیر لحافه.
میخندد؛ به ما. "ما هیچ، ما نگاه؛"

162


میفرماد: فرم یا محتوا؟
عرض میکنیم: بازی زیبا یا نتیجه؟
میفرماد: یکی نیستن.
عرض میکنیم: مام نگفتیم یکی هستن.
میفرماد: پس چرا گفتی؟ چرا سؤالو با سؤال جواب دادی؟
عرض میکنیم: چایی یا قهوه؟
میفرماد: البته چایی چایی؛
مث شهر قصه میفرماد.

161


میفرماد: دوایر متحد المرکز؛
عرض میکنیم: جان؟
میفرماد: دوایر غیر متحد المرکز حتی؛ که درون یکدیگر هستند و همه درون یک دایرهء دیگر و و و...
عرض می‌کنیم: خب، این دوایر عزیز، داستانشون چیه؟
میفرماد: شوما کارتون چوبین یادته؟ اونجا که دوربین میخواست بره به قلمرو برونکا، یه دایره مانندی بود هی میچرخید؟ رنگارنگ بود؟ یادته؟
عرض میکنیم: خب؟
میفرماد: حتی تا مدتها که فک میکردن دنیا دور زمین میچرخه، مدارها رو دایروی در نظر میگرفتن.
عرض میکنیم: خب؟ غرضتون چیه؟
میفرماد: هنوز نمیدونم.
عرض میکنیم: اون مقطع لیوانتونم دایره ست.
بد نیگامون میکنه؛ سوکوت میکنیم.

160


میفرماد: میدونی چیه؟
عرض میکنیم: خیر. چیه؟
میفرماد: اصن شوما میدونی ما چیو میگیم میدونی چیه که میگی خیر؟
عرض میکنیم: خیر.
میفرماد: پس چرا در مورد چیزی که نمیدونی سؤال میپرسی؟
عرض میکنیم: آیا ماهیت سؤال این نیست که دربارهء چیزایی باشه که نمیدونیم؟
میفرماد: خیر. مثلاً شوما الآن این سؤالی که پرسیدی، ینی جوابشو خودت نمیدونی؟
عرض میکنیم: خیر.
میفرماد: اصن میدونی چیه؟
عرض میکنیم: چی؟
میفرماد: هیچی...
عرض میکنیم: فرکانس چ زیاد شد، هوس چایی کردیم؛ بیارم؟
میفرماد: دمت گرم؛
لبخند [بی معنا] میزنیم.

159


میفرماد: این آقا دیگه داره شورشو درمیاره.
عرض می‌کنیم: کدوم آقا تصدقت؟
می‌فرماد: این آقا روباهه‌ی مکار!
عرض می‌کنیم: چطور؟ چی شده باز؟
می‌فرماد: تمام خرگوشای باهوش و کلاغای همه چیز دان و مرغای ساده دلو گول زده، حالا میخواد بره سراغ سنجاب ناقلا.
عرض می‌کنیم: اصن شوما کدوم روباهو میفرماین؟
می‌فرماد: روباه دم کلفت.
عرض می‌کنیم: دمش کلفته دیگه. اینم ذاتشه. اگه گول نزنه و نخوره، هم خودش می‌میره، هم بقیه زیاد می‌شن و غذا کم میاد؛
می‌فرماد: خو مث پلنگ، مث مرد بره شکار؛ چرا گول می‌زنه؟
عرض می‌کنیم: دمش کلفته، اما گردنش از مو نازکتره. زورش نمی‌رسه.
می‌فرماد: ولی من می‌دونم. همین سنجاب ناقلا دخلشو میاره.
عرض می‌کنیم: ایشالا هرچی خیره؛
مشغول نوشتن ادامه‌ی داستانش می‌شه و ما می‌ریم چایی دم کنیم.

158


میفرماد: دیدی می‌گن جات خالیه؟
[با خنده] عرض می‌کنیم: آره. خب؟
میفرماد: جاش درد می‌کنه.
عرض می‌کنیم [بدون خنده]: جای چی؟
میفرماد: پس ندیدی که می‌گن جات خالیه.
عرض می‌کنیم: نه. راستش ندیدیم. فقط شنیدیم.
میفرماد: دیدنیم نیس البت. [می‌ره تو فکر]
[می‌ریم و میام] عرض می‌کنیم: چاییش تازه دمه.
سوکوت می‌کنیم.

157


میفرماد: میدونستی تمام این سنگا یه روزی معقول آدمی بودن واسه خودشون؟
عرض می‌کنیم: خیر. نمی‌دونستیم. داستان داره؟
میفرماد: تا حالا از درد بی‌حس شدی؟ بی‌هوش نه ها! بی‌حس.
عرض می‌کنیم: بله. تا دلت بخواد. خب؟
میفرماد: حجم درد که از یه حدی میره بالاتر، فشار میاد به اعصاب، دیگه نمی‌کشن. خسته می‌شن، خشک می‌شن، سفت می‌شن. دستورا دیگه رد و بدل نمی‌شه. از یه حدی که بیشتر بشه، از اعصاب می‌زنه به همه جا. همه جات خشک می‌شه. چوب می‌شه. سنگ می‌شه.
عرض می‌کنیم: و می‌میری؛
می‌فرماد: خیر. بی‌حس می‌شی. سنگ می‌شی.
عرض می‌کنیم: به حق چیزای نشنیده؛ ینی الان این سنگا همه آدم زنده ن؟
میفرماد: خیر. بی‌حس شدن. نه زنده ن، نه مرده.
عرض می‌کنیم: چیکار باس کرد؟ اصن کاری می‌شه کرد؟
میفرماد: شوما اینجاها باس حرف چایی رو پیش می‌کشیدی ها!
عرض می‌کنیم: خب چایی می‌خوای بگو بیارم! چرا زَهره می‌ترکونی؟
می‌خندیم.

156


میفرماد: شوما دلت به چی خوشه؟
عرض میکنیم: سر به سرمون نذار قربون. خلقمون تنگه.
میفرماد: با اوناش کار نداریم. سرت و خلقت واسه خودت. دلت به چی خوشه؟
عرض میکنیم: به حرفای شوما.
میفرماد: حرف ما باد هواس. دلتو به این چیزا خوش نکن.
عرض میکنیم: چشم. نمیکنیم.
میفرماد: پس تو دلت به چی خوشه؟
عرض میکنیم: به هیچی. چاییمونم تموم شده در ضمن.
سوکوت میکنیم.

155


میفرماد: می دونی تو چه دسگاهیه؟
عرض می‌کنیم: خوبه.
میفرماد: جدیده؟
عرض می‌کنیم: خیر. از قدیم بوده. این روزا زیاد گوش می‌دیم.
میفرماد: دسگاش چیه؟
عرض می‌کنیم: خارجیه. دسگا نداره.
میفرماد: بدون دسگا که نمیشه!
عرض میکنیم: اونا طور دیگه دسگا بندی کردن. مث مال ما نیست.
میفرماد: آره خب. اونا زبونشون با ما فرق داره. حالا این به فارسی دسگاش چی میشه؟
عرض میکنیم: چایی لازم؟
میخنده. میخندیم.

154


می‌فرماد: بینم! الانا دنیا دس کیه؟ شوما می‌دونی؟
عرض می‌کنیم: دنیا دس کسی نیست.
می‌فرماد: ینی چی؟ چرا چرت می‌گی نصف شبی؟
عرض می‌کنیم: دنیا صاحاب داشت یه زمونی. حالا هرکی بود. اما الان دس کسی نیست.
می‌فرماد: بالاخره دس یکی باس باشه. ها؟
عرض می‌کنیم: دنیا سنگین شد، دسته‌ ش کنده شد، از دست صاحابش افتاد. حالام در حال سقوطه.
می‌فرماد: دسته ش دس کیه؟
عرض می‌کنیم: چایی می‌خوری؟
می‌فرماد: ها! قربون دستت. اون دسته‌های کتری رم دودستی بگیر باز چپه نشه حوصله نداریم.
عرض می‌کنیم: چشم.

153


غم انگیزترین قسمتش اینجاست که یه پیاده، حتی اگرم وزیر بشه، یه روزی، بازی که تموم بشه و مهره‌ها که دوباره چیده بشن، باز پیاده س.
مثلاً وسط بازی به رفیقش می‌گه: هی! من یه روزی وزیر بودم.
رفیقش می‌گه: منم یه روزی وزیر بودم.
میگه: از کجا معلوم؟
میگه: خودت از کجا معلوم؟
و جفتشون برمی‌گردن به بازی.
روزی، وزیر... خیلی نامردیه که یکی اسم سرخپوستیش، روزی وزیر باشه. همه پیاده صداش می‌کنن.

152

نام سرخپوستی: ماهی زلال پرست

151


داستان از این قرار بود: حاجی آقا چرخچی، دوچرخه ساز محل، که ما معمولاً توپ‌هایمان را هم می‌دادیم باد می‌کرد، و یک بار دوچرخهء بیست ما را نوار پیچی کرد، و چند بار پنچریش را گرفت، و ما در تابستان‌ها برایش یخ می‌بردیم، و او سیبیل داشت، و ما نمی‌دانستیم تا همین اواخر که درویش است، و چند سال پیش مغازه‌اش را فروخت، و افسردگی گرفت، و از بیکاری بیمار شد، و در عید رفته بود در کما، سه روز پیش روی در نقاب خاک فرو کشید. داستان همینقدر تلخ بود. روحش شاد. دوست داشت ما را ببیند که آدم حسابی شده‌ایم و پشت میز نشین شده‌ایم و او می‌آید تا کارش را راه بیاندازیم. همیشه به جان ما دعا می‌کرد. و ما همیشه دوستش داشتیم؛ حتی آنوقت‌هایی که خلقش تنگ می‌شد؛ مرد خوبی بود. بوس بر روحش و یادش که همیشه با ما خواهد ماند. هروقت توپی ببینیم، یا دوچرخه‌ای، یا درویشی، یا گلدان شمعدانی‌ای.

150


تو یه بازی... داور مصدوم شد. داور چارم اومد تو زمین... اونم مصدوم شد. داشتن بازی رو تعطیل میکردن، کاپیتان نذاشت. ما دو هیچ عقب بودیم. کاپیتان خودش واساد داور. هم بازی میکرد، هم داور بود. هیشکیم هیچی نگفت. سه یک باختیم. حذف شدیم. بعداً گفت این بازی نباس تعطیل میشد. شاید آخرین بازی عمرمون میبود. هیشکی هیچی نگفت.

149

نامبرده سپس تمام گزینه‌ها را، به آرامی، از روی میز برداشت و با یک جست، چارزانو روی میز نشست.

148

جاتون خالی؛ امروز هوا دل شد، ما رفتیم به دل غرب وحشی. با یک مشت دلار آقا موریکونه از خونه خارج شدیم. ما رو برد به جوونیامون. به اون زمونی که هفتیرکشی می‌کردیم... کابوی بودیم. جایزه بگیر نبودیم؛ می‌گشتیم واسه خودمون تو غرب وحشی. رفتیم پارک لاله. وسط اون درختا رو یکی از این نیمکت دوطرفه‌ها نشستیم، شروع کردیم جدول حل کردن. رسیده بود به حرفه ای. اون حرفه ای قدیمیه ها! لئون نه. اون که آهنگشو آقا موریکونه ساخته. جدوله کرمو بود. ینی طراحش کرم داشت. دوتا خونه ش خالی موند. چارتا سؤال ینی. اینا مهم نی. اما جدولو که گذاشتیم زمین... آقا یاد هفتیرمون افتادیم. همون که دادیم جاش تبرزین گرفتیم. از یه آپاچی گرفته بودیم در ازای توتون. ینی اول ما بش توتون دادیم، وسط بر و بیابون؛ خیلی با ما حال کرد. ما رو برد تو قبیله. عضو رسمی شدیم... اما خب؛ کابوی باس بره. یه جا بند بشو نیست. روزی که می‌خواستیم بریم، خرس غمگین، همون رفیقمون که بش توتون داده بودیم، بامون تاخت تا یه جایی. تا بالای یه تپه ای... هش داد. جفت اسبا وایسادن. گف بیا... گفتیم کوجا؟ اسبا رو بستیم به سنگ رفتیم دیدیم ای دل غافل! حاجیمون یه غار تنهایی داره واسه خودش. دس ما رو گرفت برد تو... هارمونیکا شرو شد... تو تاریکی ما نمیدیدیم، خودش رفت اون ته مها، با یه هفتیر برگشت. هفتیر خودمونو موقع ورود به قبیله ازمون گرفته بودن و خورد خاکشیر کرده بودن. هفتیرو داد به ما. گفت به جا اون توتونه. مام خوشحال، و غمگین، ماچ و بوسه کردیم و خدافظی و رفتیم. شب شد. بیابون بود. یه گوشه واسه خودمون یه آتیش روشن کردیم و یه تیکه گوشت شکار که بهمون داده بودن، گرفتیم رو آتیش که کباب شه بخوریم. دیدیم یه صدایی میاد... هفتیرمونم همونجا کنار آتیش بغل دستمون... رفت تو برا چن دلار بیشتر... رفتیم تو بحر هفتیره... برش داشتیم؛ برق میزد جلو آتیش. گوشتو گذاشتیم زمین، هفتیرو بردیم دم گوشمون؛ چرخوندیم، یک صدایی میداد که تا اون موقع نشنیده بودیم.... خالی بود؛ پرش کردیم. فشنگامونو داشتیم. باز چرخوندیم... صداش قاطی جرق جرق آتیش یه تق تق خاصی داشت. ضامنشو کشیدیم... مردیم از ترس! یک صدایی همچین: ژییییر... ته دسته شو نگا کردیم. یه چیزی نوشته بود. بردیم نزدیک آتیش... دیدیم نوشته عقاب بیدار؛ برق سه فاز از کله مون پرید. عقاب بیدار اسطورهء ما بود. از بچگی. اصن به عشق اون هفتیرکش شده بودیم. کابوی شده بودیم. و راهی غرب وحشی... خوب بد زشت شرو شد... سرتونو درد نیارم. هفتیر عقاب بیدار افتاده بود دست ما... هژیر... اسم هفتیره هژیر بود. تو افسانه ها بود. ...روزی روزگاری در آمریکا... نم نم بارون شرو شد. اما ما رفته بودیم به غرب وحشی. ما تو پارک نبودیم انی مور. ما تو یه شب سرد بیابونی کنار آتیشمون و هژیر تو دستمون نشسته بودیم. شایدم ما تو دست اون. تو افسانه بود که هژیر ساخته‌ء دست خود عقاب بیداره. اون وختی که تیر خورده بود و یه قبیله پناهش داده بودن و دوا درمونش کرده بودن؛ همون وخ ساخته بود. از لاشه تفنگای سرخپوستا... عقاب بیدار، تنها کابویی بود که سرخپوستا قبولش کردن و گذاشتن هفتیر داشته باشه. ابهت هژیر... خوابمون برد همون کنار آتیش؛ هژیر دم گوشمون تو دستمون یا شایدم ما تو دست اون... بارون شدید شد و بیدار شدیم. کشکول و تبرزینمونو برداشتیم و برگشتیم خونه. ...سینما پارادیزو... بی که هیچ سخنی.

147

آدم به خودش می‌گه برم بیرون که چی بشه؟ آخه واسه کّی؟ واسه چّی؟ هوا خوبه که خوبه... مبارک صاحاباش... می‌گه آخه الآن باز می‌ریم بیرون، آهنگای موریکونه تو گوشمون؛ دسّمون هی میره به هفتیر... که نیست... که رفت پای تبرزین؛ یه کابوی تنهای خسته چی داره بگه؟ چی می‌خواد از این دنیا به جز جای خواب و غذای گرم و علوفه برا اسبش؟ هفتیرم نداره... بعد سر آخر می‌گه اما نه! چه کابوی، چه درویش؛ باهاس رفت... زیر شمشیر غمش، رقص کنان... بعد اس ام اس سعدی میاد: که گل از خار همی‌آید و صبح از شب تاری... و یه بوته خار که باد اینور اونور می‌برتش... آدم میگه هه! زکی! اینو! کشکول و تبرزینشو برمیداره و تازه یادش میاد اسبم نداره... دل میده به موریکونه و میره به دل غرب وحشی؛

146

بارالها، وسایل مورد نیاز ما را ساخته و پرداخته بفرما؛

145

حماسه سازی از آن کارهاییست که هیچ نیاز به تجربه و سابقه ندارد. اصلاً تجربه و سابقه در حماسه سازی، امتیاز منفی دارد. می‌خواهم بزرگ که شدم، حماسه ساز بشوم. یک حماسه بسازم و خداحافظ. یک حماسه‌ی بزرگ و خداحافظ.

144


در آخر هر قسمت کارتون "افسانهء سه برادر"، آن که مثلاً خواهرشان بود، می‌گفت:
«برادرانم لیوبی، شانگ‌ فی، کوانگ‌ یو، دست در دست یکدیگر داده‌اید تا کشور را دوباره سامان ببخشید. می‌دانم چه رنج‌هایی در این راه کشیده‌اید، می‌دانم. من هر روز غروب بر فراز تپه‌ی همیشه سبز کنار دهکده به امید بازگشتتان به دوردست‌ها خیره می‌شوم، نمی‌دانید چقدر دلتنگتان هستم. اکنون مدتی است که گل‌های سپید باز شده‌اند اما شما هنوز بازنگشته‌اید. به نسیم گفته‌ام تا بوی گل‌های سپید را برایتان بیاورد. به نسیم گفته‌ام که غبار سختی‌ها را از چهره‌هاتان بزداید. مرا بیش از این منتظر نگذارید، برگردید. با پیروزی برگردید...»

حالا آقا ما، شخصیت محبوبمان کوانگ یو بود. یعنی برآیند آن دو برادرش بود. در مهارت جنگاوری چیزی کم نداشت و در حیطه‌ی مرام و اخلاق هم مرد بود. شانگ فی، جنگجویی بی اعصاب بود و لیوبی، رهبری آرام، که به ندرت در نبردهای تن به تن حاضر می‌شد، اما کسی از تیغش در امان نمی‌بود اگر می‌شد. کوانگ یو، مردی عاقل و بالغ، با آن نیزه‌اش که مجهز به سرنیزه‌ای به اندازه‌ی یک شمشیر بود و متانتش و مهربانیش که پرندگان را هم به رفاقت درآورده بود. ما عاشق کوانگ یو بودیم و در آن قسمت‌هایی که سائو سائو او را اسیر کرد و گروگان گرفت تا لیوبی را پیدا کند، و کوانگ یو مقاومت کرد. در برابر تهدید و تطمیع. کوانگ یو خودش را قربانی کرد تا برادرش اسیر نشود و در سخت‌ترین شرایط هم به برادرش خیانت نکرد... در تمام این مدت، شانگ فی گم و گور شده بود ... رفته بود قاطی دزدان دریایی. اما نبود. یکیشان که نبود کاری نمی‌توانستند بکنند. تا وقتی زخم لیوبی خوب شد و از پناهگاهش درآمد، شانگ فی برگشت و کوانگ یو گریخت و باز با هم شدند: "سه برادر" و دست در دست هم کشور را دوباره سامان بخشیدند و برگشتند.
اصلاً بنده خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم هر آدمی توی خودش، یک "سه برادر" دارد. یک لیوبی که فکر می‌کند و فرمان می‌دهد اما گاهی زخم برمی‌دارد و مخفی می‌شود. یک شانگ فی که گستاخ است و بی‌پروا و هر آن می‌تواند همه چیز را ول کند و برود؛ با یک زخم زشت بر صورتی خشن. و یک کوانگ یو که شکست ناپذیر است. که هه چیز را می‌بیند و می‌داند. و نیزه‌ای دارد با سرنیزه‌ای به اندازه‌ی یک شمشیر. مهربان است. تصمیم نمی‌گیرد؛ مطیع فرمانده است؛ علی رغم اینکه فرمانده به او بیشتر از خودش ایمان دارد.
کوانگ یو اسبی داشت؛ رخشی بود در مقیاس خودش. و فقط به کوانگ یو سواری می‌داد. و با همو بود که کوانگ یو توانست بگریزد. 
و نسیم... که بر هر سه برادر یکسان می‌وزید و بوی گل سپید می‌برد و غبار از چهره می‌سترد. 
هیچی. دلمان برای کوانگ یو تنگ شده. فقط همین.